بهار
۱۳٩٤/٧/٢٥
جمله ای از دکتر علی شریعتی در باره امام حسین (ع) ... نظرات() 

 

 

این که حسین (ع) فریاد می زند : << آیا کسی هست که مرا یاری کند و انتقام کشد ؟ << هل من ناصرا ینصرنی ؟ >> مگر نمی داند که کسی نیست که او را یاری کند و انتقام گیرد ؟ این سؤال ، سؤال از تاریخ فردای بشری است و این پرسش از آینده است و از همه ماست .

۱۳٩٤/٥/۳۱
داستانی واقعی از پادشاهی شیرین دختر رستم بن شروین و همسر فخرالدین دیلمی ... نظرات() 

 ملک خاتون همسر فخرالدین دیلمی

سیده ملک خاتون یا« شیرین» معروف به ام الموک دخت اسپهبد رستم طبری و همسر فخرالدوله دیلمی از پادشاهان  آل بویه و نخستین زن مسلمان فرمانروا بوده است . نیاکان ملک خاتون نیز همه از پادشاهان طبرستان و دیلم بوده اند."

پس از مرگ فخرالدوله دیلمی در سال 387 قمری ،  حکومت ری و همدان به دو پسر خردسالش شمس الدوله و مجد الدوله دیلمی رسید به همین سبب اداره امور پادشاهی به مادر آنان  ملک خاتون سپرده شد . وی تا سال 407 هجری قمری حکومت را در دست داشت .

در دوره ای که سیده خاتون زمام کارها را در دست داشت سلطان محمود غزنوی  با  اندیشه ی تسخیر ری در پیامی از ملک خاتون درخواست کرد که در ری خطبه  و سکه به نام سلطان محمود کند اما پاسخ سنجیده ی آن زن با کفایت وی را از این درخواست پشیمان کرد . پاسخ سیده خاتون چنین بود :

« تا شوی من زنده بود مرا اندیشه آن بود که تو را مگر این راه بود و قصد ری کنی . چون وی فرمان یافت و شغل به من افتاد مرا این اندیشه از دل برخاست ، گفتم : محمود پادشاهی عاقل است ، داند که چون او پادشاهی را به جنگ زنی نباید آمدن . اکنون اگر بیایی خدای آگاه است که من نخواهم گریخت و جنگ را ایستاده ام . از آنچه در دو بیرون نباشد ؛ از دو لشکر یکی شکسته شود ؛ اگر من تو را بشکنم به همه عالم نویسم که سلطان محمود را بشکستم که صد پادشاه را شکسته بود . مرا هم فتح نامه بود و رسد و هم شعر فتح و اگر تو مرا بشکنی چه توانی داشت ؟ گویی زنی را بشکستم ؟ تو را نه فتح نامه بود و نه شعر فتح که شکستن زنی بس فخر نباشد گویند سلطان محمود زنی را بشکست .

سیّده ملک خاتون در دوران زمامداری خویش در آبادانی سرزمین تحت حکومت خود بسیار کوشید به وضع عموم مردم  رسیدگی می کرد و در هنگام بار عام از نزدیک از احوال آنان با  خبر می شد و به امور  لشکریان و سپاهیان نظارت داشت .

اکنون بقعه ای در شرق  تهران به نام « سیده ملک خاتون » وجود دارد   که زیارتگاه مردم است و به نظر مرحوم آقای مصطفوی ، باستان شناس برخلاف آنچه مشهور شده ، این بقعه ، مدفن یکی از نوادگان امام موسی کاظم « ع» نمی باشد ،  بلکه به احتمال بسیار زیاد مربوط به سیده ملک خاتون همسر فخرالدوله دیلمی است .

منابع :

wikipedia.org

www.wahr.ir

virtualtour.tehran.ir

                  

 

 

 

 

 

 

 

۱۳٩٤/٥/۳٠
مقایسه تطبیقی داستان خسرو و شیرین در شاهنامه فردوسی و خسرو و شیرین نظامی گنجوی ... نظرات() 

 

 

 

 تحقیق و گرد­آوری:  فروغ شعبانپور - دانشجوی کارشناسی ارشد ادبیات

 چکیده:

 هدف از تدوین این تحقیق این بود که داستان «خسرو و شیرین» را که در دو منظومه متفاوت آمده است به صورت تطبیقی با هم مقایسه کنم. آنچه که مرا بر آن داشت که این موضوع را انتخاب نمایم، شور و شوق نظامی و نوعی بی علاقگی فردوسی به داستان «خسرو و شیرین» بود. یعنی فردوسی آن شور و علاقه­یی که در داستان­های رستم و اسفندیار یا رستم و سهراب داشت، در این مورد نشان نمی­دهد، ولی نظامی به صورتی بسیار پرحرارت به داستان­سرایی پرداخته است.

 کلید واژه:

 فردوسی، شعر حماسی و شعر  غنایی، خسرو و شیرین،خسرو و شیرین فردوسی، خسرو و شیرین نظامی، نقد تطبیقی

 فصل اول:

 مقدمه:

 

 پی افکندم از نظم کاخی بلند         

                                             که از باد و باران نیابد گزند

 عظمت شخصیت و اثر فردوسی چنان است که حتی ترسیم گوشه یی از آن سخت و دشوار و غیرممکن به نظر می­رسد. شهرت جهانی او به خاطر خلق شاهنامه است. اثری که سند غرور و افتخار ملی ایرانیان است و جهانیان آن را به عنوان یکی از برترین آثار حماسی به حساب می­آورند. زبان شاهنامه ساده، روان و خالی از ابهام و پیچیدگی است و به همین خاطر جماعت ایرانی همیشه آن را خوانده و در سینه ی خود محفوظ داشته، تا کنون که بدست ما رسیده است. به سبب این اتفاق فرخنده است که شاهنامه از گزند حوادث بر کنار مانده است. حکیم ابوالقاسم فردوسی، دهقان زاده­ی توس است. در روستای باژ، نزدیک طابران از نواحی توس به سال 329 هـ. ق مقارن با پایان کار دولت سامانی دیده به جهان گشود. گویا از جوانی شعر می­گفته و از همان آغاز اشعارش حماسی بوده­اند. با کلام، منطق، فلسفه­ی یونان، ادب عرب و تاریخ گذشته­ی ایران آشنایی داشت. گفتیم دهقان­زاده بود، «دهقانان، طبقه­ی نجیب زادگان و فرهیختگان و حافظان آداب و سنن و خاطرات باستانی ایرانی بودند. فرزندان خانواده­های دهقانی در پرتو رفاه نسبی که داشتند و با برخورداری از آموزگاران شایسته، با دانش و اخلاق و آشنا به تاریخ و فرهنگ و سنت های ایرانی به بار می­آمدند.»

دهقانان از مالکان و ثروتمندان به شمار می آمدند، فردوسی هم صاحب ثروت و مکنت فراوان بود، ولی بعدها و در روزگار پیری با فقری طاقت فرسا مواجه شد، چرا که همه­ی مال و اموال خود را صرف انجام کار جاودانه­اش کرد. آغاز سرودن شاهنامه هم زمان با پریشانی اوضاع خراسان بود و ظاهراً فردوسی تحت حمایت یکی از امیران توس بود. نسخه یی از گشتاسب نامه­ی دقیقی به دست فردوسی می­رسد و او تصمیم می­گیرد که کار شاعر را به اتمام برساند. هدف حکیم زنده کردن نام و یاد گذشتگان و بقای تاریخ اسلاف بوده است. شاهنامه­ی فردوسی متضمن تاریخ داستانی ایران است. ریشه­های روایات آن از اوستا خصوصاً از یشتها ویسناها آغاز شد و با روایات دینی و تاریخی دوره­های اشکانی و ساسانی تکامل یافته به دوره ی اسلامی کشید و سپس از نیمه­ی دوم قرن سوم در شاهنامه­های منثور و رمان­های قهرمانی تدوین شده به دوران حیات فردوسی رسید. شاهنامه چه از حیث حفظ و روایات کهن ملی و چه از لحاظ تأثیر شدید آن در نگاه­بانی زبان پارسی دری بزرگترین سرمایه­ی فرهنگ ملی ماست و بیهوده نیست که آن را قرآن عجم نام نهاده­اند.

زبان فردوسی در بیان افکار مختلف ساده و روان و در همان حال به نهایت جزل و متین است، و بیان مقصود در شاهنامه ساده و بدون توجه به صنایع لفظی صورت می­گیرد زیرا علو طبع و کمال مهارت گوینده به درجه یی است که تصنع را مغلوب روانی و انسجام می کند و اگر هم شاعر گاه به صنایع لفظی توجه کرده باشد، قدرت بیان و شیوایی و روانی کلام به انتخاب الفاظ فصیح و زیبا هم علاقه مند است و به همین سبب سخنش در یک حال هم ساده است و هم منتخب، هم روان است و هم حساب شده و دقیق، چنانکه روان تر از آن هم نمی توان آورد، و چنین سخنی است که صفت «سهل ممتنع» به آن می­دهند. یکی از خصایص فردوسی این است که در داستان گویی نمی خواهد خواننده و شنونده ی داستان متنفر و دلسرد و بدبین و نومید و بددل از کار بیرون بیایند به طوری که دیگر رغبت خواندن و شنیدن آن منظومه را نداشته باشند، و نیز او می خواهد که پهلوانان داستانهای او همه مظهر خصال و آزادی و جوانمردی و بزرگ منشی باشند. فردوسی با قدرت خلاقه ی ادبی و نیروی بلاغت و سخن آرایی دنده های زبر خشن و نیشهای گزنده ی داستان را سوهان کاری می کند و می تراشد، خار و خس اطراف و جوانب قصه را می پیراید و به تعبیر خودش «خو می کند». روی مناظر وحشت­زای چندش آور حادثه، پرده­ی خطابه و بلاغت می­کشد. حوادث وحشت­زای را با فلسفه ی عقلی و حکمت عملی اخلاقی چنان توجیه می­کند که خواننده را قانع و خرسند می­سازد؛ و بالجمله مقدمات و اطراف و جوانب داستان را طوری ترتیب می دهد و چنان در بیان اجزای داستان سخن آرایی و ریزه کاری می کند که نه فقط از خشونت و زشتی عمل و وحشت و ناگواری حادثه می کاهد و موجب دلتنگی و ملال خاطر خوانندگان نمی شود، بلکه بر درجات میل و رغبت و شوق آنها چندان می افزاید که از خواندن و شنیدن ده بار و صد بار نیز خسته و ملول و دلتنگ نمی شوند. همین طور که شاهنامه خوانی در دربارهای سلاطین و امرا و سپهسالاران و رجال علم و ادب، و حتی نقالی قهوه خانه ها و مجامع عمومی در مدت ده قرن یعنی حدود 30 نسل ایرانی امتحان داده است، و هنوز هم امتحان می­دهد که هر کجا آهنگ شاهنامه خوانی صحیح بلند می شود. خود به خود گوشها و دلها را به طرف خود جذب می­کند، و هر کس اندک ذوق و هوش داشته باشد بی­اختیار بدان سو می­گراید. با این اوصاف می توان گفت شاهنامه به منزله ی سرچشمه ی جویبار فرهنگ ایران است. این کتاب است که بیش از هر کتاب دیگر روح قوم ایرانی را در دوران شادابی و سربلندیش در خود منعکس دارد. نلدکه با همه سخت گیری و مشکل پسندیی که دارد گفته است «شاهنامه حماسه ی ملی یی است که هیچ ملتی نظیر آنرا ندارد».

ارزش لفظی شاهنامه فقط به روی فارسی زبان گشوده است، ولی از لحاظ معنی، گوناگونی مطلب آن طوری است که تنها شکسپیر می­تواند با آن برابری کند. ایلیاد که معروف­ترین حماسه­ی دنیاست، در مقابل پهناوری شاهنامه، کتابچه یی می­نماید. حماسه­ی رزمی از پیوستگی و تکامل سرودهای کهن به وجود آمده که قدمت آنها به سپیده دم تاریخ می­رسد؛ آمیخته­یی بوده است از سروده های مذهبی و ملی که اقوام مختلف برای تشجیع قوم خود به جنگ و ستایش از پهلوانان ملی سروده­اند و این سرودها سینه به سینه می گشته، تا سرانجام گوینده­ی بزرگی پدید آید و آنها را به صورت یکپارچه در منظومه یی جای دهد. خصوصیت حماسه ی کهن آن است که زاییده تخیل افراد متعدد در طی زمانی دراز است. ریشه­اش در اعماق وجدان آگاه و ناآگاه قوم است، و به همین علت جنبه­ی ملی، خودرو و فراگیرِ آن قوی است. در میان سرودهای ملی و دینی، در عین ارتباط، رقابت هم بوده است. پهلوانان ملی، از جانب زعمای مذهبی چندان به چشم موافق نگریسته نمی­شدند؛ زیرا آنان نیز بخشی از علاقه و توجه مردم را به خود معطوف می­داشتند. قهرمان حماسه آمیخته­یی از واقعیت و تخیل هستند. در حماسه انسان عادی شاخ و برگ می­گیرد، بزرگ می­شود، گاه در بعدهای خارق العاده جلوه می­کند. این افراد باید در عین انسان بودن، واجد صفاتی باشند که نه در دسترس آدمی، بلکه مورد آرزوی اوست. از این رو در حماسه جنبه­ی آرمانی زندگی که بیشتر بودن و فراتر رفتن است، جای نمایانی دارد.

حماسه معمولاً بر گرد چند قهرمان بزرگ می­گردد که آنان نماینده و تبلور قومیت خود می­گردند، و بهترین خصائل مردم خویش را در خود منعکس دارند. البته حماسه­ی ملی باید بازگوکننده­ی نبردی باشد که در راه اعمال حق جریان یابد. از این رو، نبرد در آن معمولاً دفاعی یا تنبیهی است، نه تعرضی. کتاب فردوسی از محدوده­ی حماسه­ی خالص فراتر می رود. با وسعتی که دارد کل مسائل انسانی - که در آن زمان شناخته بوده- در آن مطرح می­شود. فردوسی کتاب خود را ناظر به «انسان ایرانی» می گرفت، که در عین حال همه ی انسانها را شامل می شود. در نظر او «سخن» بالاترین موهبت ایزدی بود:  ز نیکو سخن به چه اندر جهان؟ ... رابط میان زمین و آسمان که زندگی گذرا و زندگی جاودانی باشد، و موضوع کتابش: «بزم و رزم ورای و دانش و دین و پرهیز.»

خلاصه، هر چه را که در این جهان و آن جهان به کار آید. در یک کلمه بگوئیم: کتاب تمام. شاهنامه را به دو دوره ی داستانی و تاریخی تقسیم کرده اند (گاهی به سه دوره: اساطیری - پهلوانی- تاریخی) دوران داستانی نزدیک به دو ثلث منظومه را در بر می­گیرد و به پادشاهی همای چهرزاد ختم می شود.

دوران تاریخی عمدتاً، سرگذشت ساسانیان است تا حمله­ی اعراب در بخش نخست، داستانهای مربوط به ایران باستانی که سینه به سینه گشته­اند، حکایت می­شود. این داستانها می­توانند کم و بیش یک هسته­ی واقعی تاریخی داشته باشند. ولی شاخ و برگ افسانه آنها را پوشانده است.

دوره­ی تاریخی شاهنامه، اسکندر و ساسانیان را در بر می­گیرد. تاریخی است همراه با شاخ و برگ و چاشنی افسانه و آب و رنگ تخیل، که دیدگاه شاهان و موبدان و طبقه ممتاز کشور، در مشی دادن به آن مشهود است. با این حال، حاوی بعضی واقعیات درباره ی زندگی اجتماعی و فکری دوره ی ساسانی است که نظیر آن را در کتابهای دیگر نمی­توان یافت. در دوره ی ساسانیان سلطنتهای اردشیر بابکان و شاپور نخست و شاپور دوم و بهرام و نوشیروان و خسرو، دوره های عظمت  جلال است و در سراسر عهد ساسانی، سه موضوع جنگ با رومیان و هجوم ترکان و مهاجمه ی بزرگ تازیان صاحب اهمیت است.

 شعر حماسی و شعر غنایی:

 به عقیده­ی گروهی از محققان شعر حماسی از شعر غنایی متأخر و حتی نتیجه و دنباله­ی آنست، زیرا بنا بر آنچه از ظواهر امر برمی­آید آدمی زودتر از آنکه به وصف حوادث خارجی و اجتماعی و یا سایر امور بپردازد، خود را با سرودهایی مذهبی یا عشقی و یا اساطیری که بیشتر جنبه ی غنایی داشت، سرگرم می­کرد. از جانبی دیگر، هیچ ملیتی بی جنگ و مبارزه پدید نیامد و پیداست که، در این نبردها پهلوانانی وجود داشتند که بر اثر شهرت خویش مایه­ی اعجاب شعرا شدند، چنانکه قهرمانی­های ایشان را در سرودها و اشعار غنایی وصف کردند.

از این طریق باید گفت که حماسه، اصلاً و اساساً از شعر غنایی پدید آمده و از آن منبعث شده است. دو اثر حماسی معروف و کم نظیر یونانی (ایلیاد- ادیسه) اصلاً منظومه­های منفردی بوده­اند که سازندگان آنها از منظومه­های غنایی پیش از خود متأثر بودند. از این گذشته، از پیدا شدن روایات تا ظهور منظومه­های حماسی فاصله­ی ممتدی وجود دارد چنانکه شعر حماسی هیچ­گاه در آغاز تمدن و در حین تکوین تمدن و ظهور ملیت ملتی بوجود نیامده است، در صورتی که از اغلب ملل در آغاز حیاتشان منظومه­های غنایی و سرودهای فراوان می­توان یافت و این دلیل بزرگی بر تأخر اشعار حماسی از اشعار غنایی است. باید یادآور شد که هیچ اثر حماسی، اگر چه به نهایت کمال فنی رسیده باشد، نمی­تواند از افکار غنایی و غزلی خالی باشد و ما همیشه در بهترین منظومه­های حماسی جهان آثار بین و آشکاری از افکار و اشعار غنایی می­یابیم: در شاهنامه­ی استاد طوس داستان­های عشق­بازی زال و رودابه، تهمینه و رستم، سودابه و سیاوش، منیژه و بیژن، خسرو و شیرین و ... و اوصافی که از زنان و معشوقگان زیبا شده از بهترین اشعار غنایی و در عین حال حماسی زبان فارسی است. اما چرایی اینکه شاهنامه را در شمار ادبیات حماسی می­گذاریم به طور اختصار این است که اکثریت داستان­ها و مندرجات آن جنبه­ی حماسی دارد یعنی گویای مفاخر قرن، یادآور گذشته­های ملی و مبین چند و چون عناصر فرهنگ دیرین سرزمین ماست و بخش­های غنایی، عرفانی، عشقی و تعلیمی و وصفی شاهنامه همه در خدمت همین مقصد و کارگزار همین منظوراند؛ گر چه در ظاهر مطالبی جنبی و جدا از اصل حماسه می­نمایند در حقیقت چنین نیستند و فردوسی به مدد آنها حماسه­ی ملی را آراسته است.

 فصل دوم

 داستان خسرو و شیرین فردوسی:

 داستان خسرو و شیرین از فردوسی در قسمت تاریخی شاهنامه در هنگام پادشاهی خسرو پرویز شروع می شود. خسرو در زمان پادشاهی پدر بی باک و خوشگذران است و زمانی با شیرین دوستی داشته است:

 ورا در زمین دوست شیرین بدی          

                                  بدو بر چو روشن جهان بین بدی

پسندش نبودی جزو در جهان                   

                                            ز خوبان وز دختران مهان

  ز شیرین جدا بود یک روزگار                  

                                       بدانگه که بد در جهان شهریار

 به خاطر جنگهای طولانی با بهرام چوبین، خسرو از شیرین جدا مانده بود. بعد از کشته شدن بهرام، خسرو آهنگ بازگشت به نزد شیرین می کند. شیرین بعد از دیدار پیمان دیرین را به یاد او می اندازد. خسرو قصد ازدواج با او دارد که بزرگان مخالفت می کنند. خسرو همگان را در مجلسی جمع می کند و دستور می دهد که تشتی پر از خون گرم در مجلس به گردش درآورند:

 -از آن تشت هر کس بپیچید روی             

                                   همه انجمن گشت پر گفت و گوی

 سپس دستور می دهد که تشت را بشویند و آن را پر از مشک و گلاب کنند و آن را مجلس آورند و:

 چنین گفت خسرو که شیرین به شهر       

                                   چنان بد که آن بی منش تشت زهر

کنون تشت می شد به مشکوی ما             

                                           بدین گونه پربو شد از بوی ما

ز من گشت بدنام شیرین نخست             

                                            ز پرمایگان نامداری نجست

 از آن پس همگان خوشحال می گردند و خسرو با شیرین ازدواج می کند. مریم همسر خسرو و دختر قیصر امپراطور روم، موجب حسادت شیرین است و خسرو:

 همه روز با دخت قیصر بدی               

                             همو بر شبستانش مهتر بدی

ز مریم همی بود شیرین به درد         

                        همیشه ز رشکش دو رخساره زرد

 شیرین مریم را زهر می­خوراند و او بعد از یک سال می میرد. شیرین بانوی ایرانی می شود. شیرویه فرزند مریم، شانزده ساله می شود. بسیار چالاک و قوی است. خسرو او را به فرهنگیان می سپارد تا فرهیخته گردد، ولی بعداً به سوءظن او را به زندان می افکند. فردوسی پایان کار خسرو را به گونه ی براعت استهلال اشاره می­کند:

 چو برخیزد آواز طبل رحیل               

                           به خاک اندر آید سر مور و پیل

  زاد فرخ که از فرماندهان سپاه خسرو است، به او خیانت می کند و قیصر امپراطور روم را در حمله به ایران تشویق می کند، ولی از ترس جان، سعی می کند تا با توطئه شاه را از سلطنت خلع نماید. او با سپاه به زندان می رود و شیرویه را آزاد می کند و به سلطنت می خواند. خسرو و شیرین در بستر آرمیده اند که:

 -همه پاسبانان به نام قباد (شیرویه)                 

                                       چو آواز دادند کردند یاد

شیرین خسرو را بیدار می کند و ماجرا بر آنان فاش می گردد. آن دو قصد پناهنده شدن به کشوری بیگانه دارند که در هنگام فرار دستگیر می شوند. شیرویه آنان را در تیسفون تحت نظر دارد و :

 -به دستور فرمود زان پس قباد            

                         کز و هیچ بر بد مکن نیز یاد ...

بپاشد به آرام ما روز چند                   

                           نباید نماید کس او را گزند

 شیرویه پدر را به کارهای ناپسند بسیار متهم می کند، ولی وقتی سخنان پدر را می شنوند، پشیمان می شود و :

 -به خوالیگران شاه شیروی گفت            

                             که چیزی ز خسرو نباید نهفت

به پیشش همه خوان زرین نهید            

                            خورشها برو چرب و شیرین نهید

 در مدت اسارت، شیرین تنها یار و غمگسار خسرو است و او:

 -همه خوردنش از دست شیرین بدی

                            که شیرین به خوردنش غمگین بدی

 بدخواهان پیوسته شیرویه را می ترسانند:

 نشسته به یک شهر بی برد و شاه         

                                    یکی گاه دارد یکی زیر گاه

 شیرویه قصد کشتن پدر می نماید، ولی هیچکس یارای انجام این کار نیست. تا اینکه شخصی می آید که:

 -دو چشمش کبود و دو رخسار زرد      

                          تنی خشک و پرموی و لب لاژورد

پر از خاک پای و شکم گرسنه             

                                         تن مرد بیدادگر برهنه

ندانست کس نام او در جهان              

                                      میان کهان و میان مهان

  و زاد فرخ که پیوسته در هراس است، او را مأمور کشتن خسرو می کند:

 -یکی کیسه دینار دادم ترا                 

                                   چو فرزند او یاد دادم ترا

یکی خنجری تیز دادش چو آب                

                            بیامد کشنده سبک پرشتاب

آن شخص به سوی خسرو می رود و

-سبک رفت و جامه از او درکشید           

                              جگرگاه شاه جهان بر درید

به پیچید و بر زد یکی سرد باد                

                        به زاری بر آن جامه بر، جان بداد

 فردوسی این شخص را«مهر هرمز»معرفی می­کند، ولی نمی­گوید که کیست، و بدین سان خسرو کشته می­شود:

 -شد آن پادشاهی و چندان سپاه            

                                بزرگی و مردی و آن دستگاه

جهان را مخوان جز دلاور نهنگ                

                           بخاید به دندان چو گیرد به چنگ

 ( همان وقت که قلون جگرگاه بهرام چوبین را به خون کشید، جگر پرویز نیز باید به خون کشیده می­شد. این است عبرت تاریخ). شیرویه از خبر کشته شدن پدر متأثر می­شود، دستور می­دهد که از بازماندگان او نگهداری کنند. بعد از پنجاه و سه روز شیرین را به درگاه می­خواند. شیرین او را دشنام سخت داد؛ ولی باجبار همراه گروهی از سالخوردگان به نزد او می­رود. شیرین خوشبختانه در مقابل شیرویه می­ایستد و در برابر هر اتهامی از خود دفاع می­کند. در پاسخ اتهام جادوگری، روی خود را می­گشاید و میگوید که جادوی من، زیبایی من است. اما

 چو شیروی رخسار شیرین بدید                 

                                روان نهانش ز تن بر پرید

ورا گفت جز تو نباید کسم                          

                          چو تو جفت یابم به ایران بسم

 و بدین صورت بیقرار شیرین می­شود و از او تقاضای ازدواج می کند و حاضر می شود که تمامی آرزوهای او را برآورده سازد. نخست اینکه تمام اموال و دارایی شیرین را به او باز دهد. دوم اینکه درخواست کرد که با همه ی خدمتکاران و بندگان دربار ملاقات کند، و سوم اینکه شیرین اجازه ی رفتن به دخمه ی خسرو می خواهد و در آنجا زهر می نوشد و جان می بازد. (همان طور که شیرین به مریم زهر خوراند و او را کشت خودش هم توسط زهر کشته شد) شیرویه نیز در اثر مرگ شیرین بیمار می شود و او را زهر می خورانند.

 -که شیرویه را زهر دادند نیز            

                           جهان را از شاهان پر آمد قفیز

 داستان خسرو و شیرین فردوسی کوتاه است و داستانسرای بزرگ توس، به مانند داستانهای بزرگ شاهنامه چندان با شوق به داستانسرایی نپرداخته است و به صورتی تقریباً جسته و گریخته به همراه داستانهای دیگر، گوشه ی چشمی بدان می اندازد و حتی به مانند داستان بیژن و منیژه به جنبه ی غنایی آن نیز چندان توجهی ندارد.

 داستان خسرو و شیرین نظامی:

 نظامی داستان­سرای نازک­خیال، زمینه­ی داستان را از فردوسی گرفته است. پیش از شروع داستان به شیوه­ی براعت استهلال«کلمه­یی چند در عشق»بیان می­کند و شرح عشق و قدرت و صلابت و اقتدار آن را بازگو می­کند:

 -مرا چون هاتف دل دید دمساز                  

                               برآورد از رواق همت آواز

که بشتاب ای نظامی زود، دیرست            

                            فلک بد عهد و عالم زود سیر است

بهاری نو برآر از چشمه ی نوش                   

                                  سخن را دست بافی تازه درپوش

و

-مرا کز عشق به ناید شعاری             

                              مبادا تا زیم جز عشق کاری

فلک جز عشق محرابی ندارد                 

                         جهان بی خاک عشق آبی ندارد

غلام عشق شو کاندیشه این است        

                           همه صاحبدلان را پیشه این است

جهان عشقست و دیگر زرق سازی        

                                  همه با زیست الا عشق بازی

«شنیدم عاشقی را بود هستی             

                                 و ز آنجا خاست اول بت پرستی»

همان گبران که بر آتش نشستند             

                                      ز عشق آفتاب آتش پرستند

نظامی داستان را فردوسی وار آغاز می کند:

-چنین گفت آن سخنگوی کهن زاد           

                                 که بود ش داستان های کهن یاد

که چون شد ماه کسری در سیاهی        

                                         به هرمز داد تخت پادشاهی

 سپس به تولد و دوران کودکی و جوانی خسرو و خوشگذرانیهای او اشاره می کند. شاپور ندیم هنرمند او از شیرین دختر زیباروی ارمنی صحبت می کند و خسرو را به او علاقه مندی می سازد. شاپور به نزد شیرین می رود و با تریسم نمودن چهره ی خسرو، او را دلباخته می سازد. شیرین به عشق خسرو بر پشت شبدیز دیدند به سوی تیسفون فرار می کند، ولی در این زمان خسرو از ترس پدر، که قصد گوشمالی وی را دارد، به ارمنستان می رود. هنگام فرار، خسرو و شیرین را در چشمه­یی در حال شستشو می بیند، ولی به حکم جوانمردی، از تماشای او دست می کشد:

 -جوانمردی خوش آمد را درب کرد               

                                      نظرگاهش دگر جایی طلب کرد

 ولی بیان سحرانگیز نظامی از پشیمانی خسرو بسیار زیبا است:

 -بهاری یافتم زو بر نخوردم                        

                                  فراتی دیدم و لب تر نکردم

و یا

-زنم چندان طپانچه بر سر و روی               

                                   که یا رب یا ربی خیزد ز هر موی

مگر کاسوده تر گردم در این درد                 

                                     تنور آتشم لختی شود سرد

ولی

-فلک چون کارسازیها نماید                       

                               نخست از پرده بازیها نماید

 بازی تقدیر چنین است که شیرین در ایران و خسرو در ارمنستان در انتظار یکدیگر باشند. هرمز، پدر خسرو، در توطئه یی کور می شود و خسرو به ایران می آید و به جای پدر می نشیند، ولی در این زمان شیرین به ارمنستان بازگشته است.

خسرو پیوسته در اندیشه ی یار است:

ز یک سو ملک را بر کار می داشت             

                              ز دیگر سو نظر بر یار می داشت

 در اثر قیام بهرام چوبین، خسرو به روم فرار می کند:

 در آن غوغا که تاج او را گره بود                  

                         سری بود از میان کز تاج به بود

 در هنگام فرار، خسرو در شکارگاهی با شیرین ملاقات می کند و هر دو سرخوش و فارغ از هر دغدغه یی از مصاحبت یکدیگر لذت می برند.

 خرامان خسرو و شیرین شب و روز       

                         به هر نزهت گهی شاد و دل افروز

گهی خوردند می در مرغزاری              

                             گهی چیدند گل در کوهساری

 توصیفهای نظامی کم نظیر است. مواردی که فردوسی تقریباً به آنها نپرداخته، ولی نظامی با استادی و مهارت سخن آرایی نموده است. شیرین خسرو را به بازگرداندن تخت و تاج تشویق می کند:

-جوانی داری و شیری و شاهی             

                         سری وبا سری صاحب کلاهی

ولایت را ز فتنه پای بگشای                    

                         یکی ره دستبرد خویش بنمای

 خسرو برای چاره به روم می رود و به همراهی سپاه روم، بهرام چوبین را شکست می دهد. نظامی در این قسمت به صورت مختصر توضیح می دهد و خود می گوید که این موضوع را گوینده دیگر یعنی فردوسی بیان نموده است و:

 همان لشکر کشیدن با نیاطوس                   

                             جناح آراستن چو پر طاووس

نگویم چون دگر گوینده یی گفت                     

                      که من بیدارم ار پوینده یی خفت

چون من نرخ کسان را بشکنم ساز                 

                           کسی نرخ مرا هم بشکند باز

 خسرو با مریم دختر قیصر ازدواج می کند و در ایران تاجگذاری می نماید. شیرین به تیسفون می رود و حسادتهای زنانه آشکار می گردد و قلم توانای نظامی آنها را به زیبایی ترسیم می کند، ولی فردوسی چندان به آنها اشاره ننموده است. داستانسرایی نظامی باشکوه تمام با شرح و دلدادگی شیرین ادامه می یابد و سپس پادشاهی شیرین و رها کردن تخت شاهی و رفتن او به نزد خسرو مطرح می گردد. قهر و عتاب شیرین شکوه عظیمی به داستان می بخشد.

اوج زیبایی داستان و شکوه عشق در داستان فرهاد کوهکن است. فردوسی از فرهاد نامی نمی برد، ولی نظامی آخرین کلام را در داستانسرایی و عشق بیان می کند. جلوه و شکوه واقعی عشق در این قسمت نمایان شده است. فرهاد نمونه یی از عشق و ایثار است. تصویری که نظامی از فرهاد به دست داد، باعث شد که او در ادب فارسی، مخصوصاً در غزل، جاودان شود. شخصیت فرهاد، در این داستان، بسیار پراهمیت تر از شخصیت خسرو است. گفتگوی خسرو و فرهاد درخشندگی و زیبایی عمیق دارد و از آثار جاودان ادب فارسی است. فرهاد در اثر عشق شیرین کوه سخت را می شکند و در اثر حسادت و غیرت خسرو، از شنیدن خبر دروغین مرگ شیرین جان می بازد.

مریم، همسر خسرو، در اثر بیماری می میرد. فردوسی علت مرگ او، زهری را که شیرین بدو خورانده بود، می داند، ولی نظامی به خاطر علاقه و مهری که به قهرمانان داستان خود دارد، هیچگونه خلاف و نادرستی به آنها نسبت نمی دهد.

خسرو برای گوشمالی دادن به شیرین، با شکر، زیبارویی از صفاهان ازدواج می کند. در این قسمت داستان، نیایش شیرین به درگاه یزدان پاک درخشش خاصی دارد:

 خداوندا شبم را روز گردان                 

                   چو روزم در جهان پیروز گردان

شبی دارم سیاه از صبح نومید           

         در این شب رو سپیدم کن چو خورشید

 داستان فرهاد و نازهای شیرین و خسرو تمامی فضای داستان را می پوشاند و نظامی همچنان هنرمندانه آنها را ترسیم می کند. شیرین ترین و مسلماً یکی از غنی ترین جنبه های شعر غنایی فارسی، غزلسرایی باربد از جانب خسرو نکیسا از جانب شیرین است که عمق و زیبایی و جذابیتی حیرت آور به این نثر اثر می بخشد.

 -نکیسا بر طریقی کان صنم خواست             

                   فرو گفت این غزل در پرده ی راست

مخسب ای دیده ی دولت زمانی                   

                       مگر کز خوشه می یابی نشانی

برآی از کوه صبر ای صبح امید                       

                  دلم را چشم روشن به خورشید...

و پاسخ باربد از جانب خسرو چنین بود:

«... نسیم دوست می یابد دماغم             

                            خیال گنج می بیند چراغم

کدامین آب خوش دارد چنین جوی               

                         کدامین باد را باشد چنین بوی

مگر وقت شدن طاووس خورشید                  

                         پرافشان کرد بر گلزار جمشید

مگر سروی ز طارم سر برآورد                      

                     که ما را سربلندی بر سر آورد...

 خسرو با شیرین ازدواج می کند و زندگی شادمانه یی شروع می شود.

سرانجام به پایان غمبار داستان می رسیم. شیرویه که در سر هوس شیرین دارد، شب هنگام، دزدانه به خوابگاه پدر می رود و :

 -به بالین شه آمد تیغ در مشت                  

                  جگرگاهش درید و شمع را کشت

چنان زد بر جگرگاهش سر تیغ                     

              که خون برجست از و چون آتش از میغ

 و اوج دلدادگی و وفاداری در این قسمت است که خسرو به تلخی جان می بازد، ولی شیرین را از خواب خوش بیدار نمی کند. با مرگ خسرو، نظامی- برخلاف فردوسی- دیگر چندان علاقه یی به طولانی تر شدن داستان ندارد. شیرین در دخمه ی خسرو، خود را با خنجر می کشد. نظامی ترجیح می دهد که شیرین با خنجر خودکشی کند تا زهر بخورد؛ چه در این صورت صلابت عشق را بیشتر نمایان می گردد.

 

 تحلیل داستان:

 فردوسی هیچ منبع مکتوبی را برای داستان خود معرفی نمی­کند و مانند اکثر داستان­های خود، داستان خسرو و شیرین را نیز جزو شنیده های خود به حساب می­آورد. مردی کهن که داستان های قدیم ایرانی را به خاطر دارد، این داستان را برای سراینده­ی طوس نقل می­کند تا او نیز با جادوی نظم خویش آن را جاودانه سازد:

 -کهن گشت این نامه باستان                      

                             ز گفتار و کردار آن راستان

همی نو کنم گفته ها زین سخن                  

                                  ز گفتار بیدار مرد کهن

و یا در توصیف ایوان خسرو نقل آن را به داستان نسبت می دهد و از یک ایرانی روشندل کهن سال که 120 سال زندگی کرده، شنیده است:

-ازدیوان خسرو کنون داستان                       

                    بگویم که پیش آمد از راستان

چنین گفت روشندل پارسی                       

               که بگذاشت با کام دل چارسی

نظامی نیز گر چه ادعا می کند که به منبعی مکتوب در شهر بردع دسترسی داشته، ولی هیچ نام و نشانی از این کتاب به دست نمی دهد و متأسفانه پژوهشگران نیز به چنین کتابی دست نیافته اند.

قدیمی ترین منبع تاریخی که در آن شرح حال خسرو پرویز، پادشاه ساسانی آمده تاریخی طبری است. گزارش تاریخ طبری در سلطنت هرمز، پدر خسرو و جنگ پدر و پسر با بهرام چوبین، سردار دلاور ایرانی و جنگ و صلح با رومیان، کودکی و آغاز کار خسرو به حکومت رسیدن شیرویه، تقریباً منطبق با نقل شاهنامه است و جز در موارد کم اهمیتی نظیر طرز تلفظ اسامی با هم تفاوتی ندارند. ولی راجع به ارتباط خسرو با شیرین و چگونگی آشنایی خسرو با وی و داستان شورانگیز عشق فرهاد و شیرین چیزی مشاهده نمی شود. فردوسی ماجرای خسرو و شیرین را در داستانی مستقل نمی­آورد و به گونه­یی کم اهمیت به این داستان می­پردازد، ولی نظامی با ظرافت و دقت آغاز تا انجام داستان را دنبال می کند. فردوسی حتی در مورد اصل و نسب شیرین و چگونگی آشنایی خسرو با وی توضیحی نمی دهد ولی نظامی تمامی زوایای داستان به صورت زنجیرهای به هم پیوسته را نشان می دهد. استادی و مهارت داستانسرای بزرگ طوس در دیگر داستانهای شاهنامه به خوبی نمایان است، ولی به این داستان چندان راغب نبوده است و در چنین میدان خالی است که نظامی خوش می تازد و گوی سبقت از داستانسرایان می­رباید. فردوسی چنانکه ویژگی شعر حماسی است، وقایع داستان را آن طور که شنیده یا خوانده است، هنرمندانه ترسیم می­کند و شاخ و برگی بر آن نمی­افزاید، نظامی با تخیل بسیار قوی و نازک خیالی بی­مانند خود، برای انسجام بخشیدن به داستان، چنانکه ویژگی شعر تمثیلی(دراماتیک) است، شاخ و برگ فراوان بر آن می­افزاید و داستان را به صورتی که خود می­خواهد و دوست دارد، بیان می­کند و در سراسر آن عواطف و امیال و آلام شاعرانه موج می زند.

نظامی از فردوسی تأثیرپذیری بسیار دارد، ولی هیچگاه گفته های او را تکرار نمی­کند، بلکه با زیرکی و هنرمندی به جنبه­هایی که فردوسی به آنها نپرداخته و یا به اجمال بیان داشته، به تفضیل سخن می گوید.

نظامی به قهرمانان خود عشق می ورزد و در احساسات آنها شریک است شخصیت اصلی داستان شیرین است که به گونه یی ممتاز و درخور تعمق مطرح می گردد. مسلماً اوزان ایده آل نظامی است و حالتها و احساسات او را به زیبایی و مهارت به تصویر می کشد. در مرگ او چنین می­سراید:

 -زهی شیرین و شیرین مردن او               

                      زهی جان دادن و جان بردن او

چنین واجب کند در عشق مردان              

                  به جانان جان چنین باید سپردن

 همسر نظامی که آفاق نام داشته، بسیار مورد علاقه ی شاعر بوده است و او در مرگش اندوه بسیار می خورد و در این داستان پیوسته تصویر همسر را در ذهن داشته است.

فردوسی شیرین را مسئول مرگ مریم می داند، ولی نظامی چنین گناهی به او نسبت نمی دهد. شیرین در تمام دوران دوری از خسرو به او وفادار می ماند و زمانی که با خسرو است، به خاطر اینکه پیمان زناشویی با او نبسته، هیچگاه عنان پارسایی از دست نمی دهد؛ هر چند که پیامدهای بسیار اندوهباری برای او دارد. شیرین است که سرانجام «مردانه» در راه عشق جان می بازد. فرهاد شخصیت ممتاز دیگر داستان نظامی است. ارزش و مقام او همسان شیرین است. عشق او به شیرین پاک است و هیچ رنگ نیاز جسمانی ندارد. ولی فردوسی در شاهنامه هیچ نامی از فرهاد نمی برد.

فردوسی و نظامی، هر دو اوضاع اجتماعی زمان داستان، درگیریها، جنگها، نامردیها، محرومیت ها و تمایز طبقاتی را نشان می دهند، ولی نظامی به گونه یی عمیق تر و ظریف تر به این موضوعها اشاره می کند. البته ارزش هر داستان در جای خود محفوظ است و هر یک حلاوتی خاص خود دارد. نظامی نیک می دانست که در سرودن شعر و داستانسرایی نمی تواند با فردوسی رو در رو بایستد چه در آن صورت با ناکامی روبرو می شد. با ذهن نوجو و خلاق خود، بدون درگیر شدن با شیوه ی پیشینیان، ضمن قبول تأثر از بزرگان پیش از خود، به خلق شاهکاریهایی پرداخت که پیوسته در ادب فارسی خوش درخشیده اند.

 

معرفی شخصیتهای داستان:

 شیرین همسر خسرو پرویز رومی بود. او که از با صلابت ترین زنان در دوره تاریخی بوده، نمونه ی اعلای زنانی است که شوهر را چون موم در دست خود دارند و او را به هر شکلی که اراده کنند در می آوردند. چهره ی او در شاهنامه حتی از خسرو و شیرین نظامی نیز استوارتر ترسیم شده است.  

شاهکارش در مرگ پرافتخار اوست، و در فریب و حسرت دادن شیرویه و انجام خواست های سه گانه ی او (این که شیرویه به اموال او و داراییهای خسرو چشم نداشته باشد و به شیرین اجازه آخرین دیدار و وداع با جسد شوی را بدهد)، و آنگاه که شیرویه ی شرور و طماع و خوش خیال منتظر است تا شیرین پس از انجام خواست سوم به همسری او درآید با حرکتی قهرمانانه مرگ بر روی جسد خسرو را بر خفت زناشویی با شیرویه ترجیح می نهد. چهره ی او در شاهنامه در ایام اسارت نسبت به وضعیت مشابه خسرو و شیرین بسی پرتحرک تر و مقاوم تر تجسم یافته است. البته با همه ی آب و رنگی که شخصیت شیرین دارد، در شاهنامه از او به اختصار حرف زده شده ست. این نظامی است که بعد، او را بر اریکه ی ماجرایی پرپیچ و خم می نشاند. شیرین ستاره ی بزم است نه زن رزم. در چالاکی و رعنایی نظیر ندارد و در نهایت دلارایی است. ثعالبی درباره­اش می­گوید: «بوستان حسن و رشک ماه تمام بود» و پرستارانش گواهی می دهند که از زمان هوشنگ به این سو، یعنی ازآغاز خلقت، احدی چون او «بر تخت ناز» ننشسته است. از وصفی که فردوسی از شیرین کرده است در ابتدای داستان، چنین بر می آید که وی زنی فصیح و زبان آور نیز بوده است و علاوه بر دلبری و افسونگری و شیرینی، عقل و تدبیری به کمال داشته و با یک دیدار، پرویز را که در هوسناکی شهرتی داشت رام خود ساخته و البته خود نیز به پای او نشسته و از دلداری و پرستاری و وفاداری و مهربانی هیچ باز نگرفته و سرانجام در وفای او جان باخته.

در ادب پارسی و نیز در شاهنامه نخستین بار است که بر می خوریم به زنی که در وفاداری به عشق و عزت زندگی خود را به سر می آورد. از این جهت، شیرین شبیه به کلئوپاترای مصری در تراژدی شکسپیر می شود: معشوق رفت و عزت رفت و بزرگی رفت؛ دیگر چه جای ماندن؟ هر دو همین را با خود می گویند.

خسرو پرویز: xosrow پرویز پسر هرمزشاه که گاهی او را پرویز و زمانی خسرو میخواندند. هرمز، خسرو را سخت دوست می داشت و پیوسته با وی بود.

و اما شخصیت خسرو شاهنامه مجموعه­یی است از کاوس، گشتاسب و بهرام گور. تلون طبع او به کاوس می برد، جبن او به کاوس و گشتاسب، حیله گری و دسیسه بازی و خویش کشی وی به گشتاسب چنانکه نه تنها برترین پهلوان و سردار عصر بلکه دو خال خود، بندوی و گستهم را می کشد و در قضایای کور و سپس کشته شدن پدرش هرمزدهم تا حدودی مقصر است اما روح ماجراجوییش به گشتاسب و بهرام گور ماننده است منهای رشادت این یک.

قدرت طلبی­اش به اندازه­ی شخصیت ستیزی اوست. در هنگام ضعف حقیرترین و رقت بارترین روحیه را از خود بروز می دهد و از هیچ خواری و تزللی رویگردان نیست. اما هر گاه فرصت پیدا کند هر کاری ولو جنایتکارانه ترین آن از او ساخته است.

خسرو آنقدر ضعیف نهاد است که وقتی پدرش که سپاهیانش او را کور کرده اند از او سه چیز آرزو می کند (هر روز دیدن پدر، فرستادن مردی داستانسرا با دفتری از رزم شاهان برای سرگرمی و کشتن بندوی وگستهم- اگر چه بعدها خسرو آن دو را به سبب اغراض شخصی کشت) به درخواست اول عملاً عمل نمی کند، دومی را به عذر این که دبیر کهن از پس آن کار برمی آید از سر باز می کند، و سومی را هم به این دلیل کار در گرما گرم تهدید بهرام ممکن است مزید بر مشکلات شود مردود می شمارد. فردوسی در همان جا خسرو را به صفت چرب زبان و شیرین سخن در برابر هرمز «پیر نستوه» می خواند.

همچنین فردوسی شرح می­دهد که چگونه خسرو پرویز در آخر عمر به بیدادگری روی نهاد و «از ایران و توران برآورد گرد»؛ مردم همگی وی را نفرین می­کنند، هر کسی از گوشه­یی سر به عصیان برمی­دارد، رومیان به ایران لشکر می­کشند و تاراجها و ویرانگریها و ... و سرانجام وی به دست پسر و شورشیان گرفتار و به دست غلامی کشته می­شود. او هر وقت که قافیه را تنگ می­بیند به جبران مافات می­پردازد و موقتاً به داد متمایل می­شود.

شیروی: دوره­ی شاهان ساسانی، در گوش کودکان اذان نمی­گفتند ولی پدر در گوش فرزند خود نامی می­گفت و نامی دیگر را آشکارا بر فرزند می­نهاد و چون در سال پنجم پادشاهی خسرو پرویز از مریم همسر شاه کودکی متولد شد، خسروپرویز نام «قباد» را در گوش کودک گفت و نام آشکار او را شیروی نهاد.

ماجرای شیروی در شاهنامه از جهت متعددی شایان توجه است. از جمله، فردوسی برخلاف نظامی که شیرویه را شرور بالفطره و مطلق و کسی که از همان بچگی شرور است خوانده. از هر گونه مطلق سازی شخصیتی مثل تطهیر کامل خسرو و تشنیع بی­قید و شرط شیروی خودداری و به نقل هر آنچه به عنوان شواهد و واقعیات در دست داشته مبادرت کرده است. شیرویه­ی شاهنامه با تاریخ مطابقت دارد. او اگر از کودکی نشانه­های شرارت از خود بروز می­دهد به نظر می­رسد منبعث از تربیت در محیط پر از تجمل و فساد و تن­پروری دربار پدر باشد، پس نه شگفت اگر پسر در فساد، روی دست پدر بلند شود، حتی پدر را بکشد و نامادریش شیرین را به خود خواند. آنچه که بیش از هر چیز بیانگر علل و موجبات تلاش و تدنی نظام پرویزی بلکه ساسانی می­تواند باشد نامه­های شیرویه و خسرو زندانی به یکدیگر است که هر یک می­کوشد تا ویژگی­ها و کارهای بد دیگری را به دیده­ی انتقاد بنگرد، و اما شیروی مطابق پیشگیری خسرو به زهر خادمان کشته می­شود و مجموعه­ی فساد کامل.

فصل سوم:

توصیف حماسی و غنایی:

مقایسه یی میان توصیفات فردوسی و نظامی تا حدودی می تواند نمونه یی از تفاوت دو نوع از این لحاظ باشد. برای مثال ماجرای تخت طاقدیس و باربد به تنهایی راز توفیق هر یک از این دو استاد را در نوع ادبی مربوطه آشکار می کند. گزینش فردوسی از این ماجرا تماماً در جهت گزینش عناصر حماسی و دست کم عناصری است که مغایرتی با نوع حماسی پیدا نمی کند. این داستان با آن که در شاهنامه به تفضیل بیان شده (پنج صفحه مطابق چاپ مسکو) ولی نحوه ی توصیف فردوسی با نظامی کاملاً متفاوت است زیرا اطناب فردوسی در جهت حماسی است چه این تخت هویتی اسطوره­یی دارد و به تنهایی حاوی تاریخ و سرگذشت قوم ایرانی است. از عصر ضحاک تا پرویز هر پادشاهی چیزی به یادگار بر آن افزوده، جز اسکندر اجنبی که آن را در مسیر ستیز با مظاهر قومیت ایرانی تباه کرده است؛ اما بزرگان ایران برای حفظ میراث گذشته آن را «نهان داشتند» تا آن که پرویز امر به بازسازی آن داد. پیداست ذی سهم بودن 48 پادشاه در آن اطناب مذکور را اقتضا می کند. در برابر، تمامی داستان باربد تنها در حدود دو صفحه بیان شده و تمامی پیرایه های غنایی آن حذف گردیده است. فردوسی از آن همه الحان باربد که نظامی به طور کامل ذکر کرده فقط آنهایی را برگزیده که «پهلوانی» باشد. فردوسی حتی الحانی را برمی­گزیند که نامشان مغایرتی با اهداف حماسه پیدا نکند: داد آفرید، پیکار کرد، سبز در سبز، نظامی در توصیف مفصل خویش از تخت دقیقاً به جنبه هایی پرداخته که مورد توجه فردوسی نبوده است. کل ماجرای شیرین در شاهنامه از هنگامی آغاز می شود که شیرین همسر خسرو است و بدین سان تمامی مقدمات و ماجراهای عاشقانه ی این دو که در خسرو و شیرین با آب و تابی تمام وصف شده در شاهنامه حذف شده است؛ زیرا ذکر آنها حماسه را از روال و لحن حماسه خارج می کرده است. در برابر، داستان بهرام چوبین که به جهت جنبه های رزمی و حماسی آن همه در شاهنامه به تفصیل برگزار شده در خسرو و شیرین نظامی در نهایت اختصار است. همچنین ماجرای حسادت شیرین به مریم و زهر کش کردن او در شاهنامه فقط در دو بیت بیان شده است ولی در اثر نظامی به جهت مایه های غنایی آن بسیار مفصل و حتی بعد از مرگ مریم هم به صورت یک رشته نامه های طنزآمیز خسرو و شیرین به یکدیگر ادامه می یابد. مرگ خسرو هم همین تفاوت بارز را نشان می دهد، چنان که فردوسی آن را به گونه یی عادی بیان می کند و در مقابل، نظامی ماجرایی از عشق پرشور را از آن پدید می آورد. فردوسی ماجرای شیرین پس از مرگ شوی را با حالتی حماسی به توصیف می کشد و چهره یی مردانه از شیرین به دست می دهد ولی نظامی سعی در هر چه سوزناکتر پرداختن داستان است و این قسمت اوج پرداخت غنایی نظامی در این داستان. اساساً عمده ی هنر نظامی در توصیفاتی از نوع مینیاتوری است و آسمان و زمین را برای وصفهای شاعرانه به هم دوختن. بیشتر تأثیرپذیریهای مقلدان فراوان نظامی هم از همین توصیفات است، و نه از شیوه ی نقل داستانی او.

نقش تشبیه و استعاره در توصیف:

معمولاً تصاویر فردوسی اعم از تشبیه و استعاره و غیره فی نفسه کمتر تازگی دارد ولی آنچنان که ریچاردز می گوید تازگی صوری تصاویر نباید ما را بفریبد زیرا چه بسا تصویر ممکن است تمامی جزئیات و دقایق خود را تا سر حد تبدیل به یک اسکلت محض از دست بدهد ولی در زنده کردن ادراکات شاعر همان تأثیری را داشته باشد که تصاویر دقیق و پرزرق و برق دارد. نمونه هایی از تشبیه در داستان خسرو و شیرین:

 -بمی بر پراگند مشک و گلاب           

         شد آن تشت بی رنگ چون آفتاب (بیت 3473)

-هم آنگاه رومی بیامد چو گرد          

                بدو گفت شاه ای گنهکار مرد (بیت 3728)

-ز درگاه رفتند سیصد سوار                

                      چو باد دمان تا لب جویبار (بیت 4043)

 «اما استعاره چنان که دیگران هم گفته اند در شاهنامه نسبت به تشبیه در اقلیت قرار دارد. زیرا پیداست حماسه محصول روزگارانی است که هنوز ذهنیت انسان پیچیدگی نیافته و او هنوز از عالم عینیات و محسوسات فاصله نگرفته است». 

با تشکر . . .

 

فهرست منابع:

1-آفرین فردوسی- دکتر محجوب، محمدجعفر- انتشارات مروارید- 1378

2-از رنگ گل تا رنج خار- سرامی، قدمعلی- شرکت انتشارات علمی و فرهنگی- 1383

3-از رودکی تا شاملو- بهادری فر، بهناز- نشر آوای دانش- 1383

4-برگردان روایت گونه داستانها و پیام های شاهنامه ی فردوسی به نثر- دکتر ریاضی، حشمت الله- نشر اوحدی- 1383

5-برگردان خسرو و شیرین حکیم نظامی گنجوی به نثر ساده- نفیسی، احمد- انتشارات تهران- 1380

6-تاریخ ادبیات در ایران- دکتر صفا، ذبیح الله- جلد اول- انتشارات فردوسی- 1378

7-حماسه سرایی در ایران- دکتر صفا، ذبیح الله- انتشارات فردوسی- چ سوم

8-درآمدی بر اندیشه و هنر فردوسی- حمیدیان، سعید- انتشارات ناهید- 1383

9-دیوان شاهنامه- فردوسی، ابوالقاسم- براساس نسخه یی از چاپ مسکو- نشر پیمان- 1379

10-سرو سایه افکن، درباره ی فردوسی و شاهنامه- دکتر اسلامی ندوشن، محمدعلی- انتشارات یزدان- 1387

11-غم نامه ی رستم و سهراب- دکتر شعار، جعفر- دکتر انوری، حسن- نشر قطره- 1378

12-فردوسی- ریاحی، محمدامین- انتشارات طرح نو- 1376

13-فرهنگ نامه­های شاهنامه- رستگار فسایی، منصور- تهران، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی 1379

سایت:dbase.irandoc.ir

14-بررسی نظرگاههای فردوسی و نظامی از داستان خسرو و شیرین- دکتر خائفی، عباس- دانشگاه گیلان

15-مقایسه ی داستان خسرو و شیرین فردوسی با نظامی- اقبالی، ابراهیم.

 

منبع : وبلاگ فروغ ادب

 

۱۳٩٤/۳/۱٦
مرده خواری قبیله ای در هند ... نظرات() 

 

 

اعضای قبیله‌ای در هند به مرده‌خواری مشغول هستند و وحشت فراوانی میان ساکنان شهرهای اطراف به وجود آورده‌اند.

به گزارش ایسنا به نقل از «باشگاه خبرنگاران»، دیلی استار نوشت: قبیله «آگوری» - به معنای شجاع - طایفه‌ای جداشده از «کابلاکا» در قرن چهاردهم است که الهه‌ای هندی را می‌پرستیدند و آداب و رسومی وحشتناک دارند.


اعضای این قبیله‌ برای گذراندن زندگی از جسد مردگان تغذیه می‌کنند. آنها معمولا نزدیک به گورستان‌ها ساکن می‌شوند تا به راحتی بتوانند غذای مورد نیاز خود را تهیه کنند. افراد این قبیله گوشت بدن مردگان را می‌خورند و بدن‌های خود را با خاکستر آتش می‌پوشانند و معتقدند این کار، پیری را از آنها دور می‌کند و به آنان نیروی فوق‌العاده‌ای می‌بخشد. اعضای قبیله «آگوری» روی استخوان مردگان می‌خوابند و در جمجمه آنها آب می‌خورند.


«کریستیانو اوستینلی» عکاس شجاع ایتالیایی، به میان این قبیله رفته و چند روزی را با آنها زندگی کرده است. این عکاس ایتالیایی تصاویر جالبی از مرده‌خواران ثبت کرده و با عادات عجیب آنها آشنا شده است.


آدم‌خواران علاوه بر تغذیه از جسد مردگانی که سوزانده نشده‌اند، از ماری‌جوانا و الکل هم استفاده می‌کنند. افراد این قبیله معتقدند قدرت و نیرو، از زندگی میان مردگان و اجساد به دست می‌آید.
منبع : سایت آفتاب
۱۳٩٤/٢/۳٠
جلوه هایی از اخلاق و فرهنگ ایرانی در داستان های شاهنامه ی فردوسی ... نظرات() 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

نویسنده : هما آقا جعفری

 

 

  

شاهنامه یکی از بزرگترین آثار جاودانه ی حماسی ادب پارسی و یکی از شاهکارهای ادبی جهان ، از شاعر نامدار فردوسی است ، این اثر ، سند و گواهی روشن بر شکوه و فرهنگ و تمدّن غنی ایرانیان قدیم و نمایانگر تاریخ و فرهنگ دوره باستانی ایران می باشد .

       می دانیم پیش از پذیرش دین مبین اسلام ایرانیان از آیین زرتشتی و کتاب مقدس اوستا پیروی می کردند . در اوستا پایه همه کارها و پیشامد های جهان براساس نیکی و بدی استوار است و سرانجام  نیکان ، به خیر و سرنوشت بدان ، به تباهی  پایان می پذیرد و  سرپیچی کنندگان  از راه یزدان ، جوانمردان و فرزانگان ، «فرّه ایزدی» را از خویش دور می کنند و خودکامگان  خود را به وادی نیستی می کشاند به این سبب مبانی تربیتی و اخلاقی دین بهی ، در سراسر روایت های شاهنامه فردوسی ، آشکار می باشد . فرهنگی که بر  راستی ، پارسایی ، گذشت ، نیکی و مهر ورزی استوار است .

استاد غلامحسین یوسفی در باره شاهنامه فردوسی چنین گفته اند :

« شاهنامه فردوسی ...همه در حمایت دادگری و خرد و مردمی و آزادگی است و راستی و نیکو کاری و وطن دوستی را تعلیم می دهد . چه ارزشی بالاتر از اینکه شاهنامه برای انسان کمال مطلوبی می آفریند والا و بشری ...» 0(1)

در سراسر شاهنامه ، در حین آشنایی با سرگذشت پهلوانان و پادشاهان ، با بسیاری از  آداب و سنت ها ی گوناگون زندگی ، آرمان ها و اخلاق نیاکان قدیم ایران نیز آشنا می شویم و همانطور که پیش از این آمد ، در می یابیم که در این روایت ها پیوسته ستیز و کشمکشی میان نیکی و بدی وجود دارد ، پیکاری پی گیر با پلیدی و پلشتی  برای رسیدن به رستگاری . آنچه  چشمگیر تر است پافشاری بر راستی ، درستی و پارسایی است .

یکی از اساسی ترین دلیل شیفتگی ایرانیان از گذشته تا کنون به شاهنامه ، ملموس بودن منش قهرمانان در این حماسه ی ملی می باشد ، ، و نیرومند ترین پادشاهان و پهلوانان هنگامی که به اوج توان و کمال  دست می یابند هر گاه فریفته  شوند و به بیراهه قدم گذارند ، سرنگون می شوند . گواه این سخن آنکه در داستان « پادشاهی جمشید »  جمشید شاه پسر تهمورث دیو بند ، هنگامیکه جانشین پدر شد ، توانست در زمانی حدود هفتصد سال پادشاهی   ، کارهای بسیاری انجام دهد . وی در این سالیان دراز برای آبادانی و رونق کشور تلاش فراوان می کند وی پس از دستیابی به هدف ها ، به جای سپاسگذاری از یزدان ، از پیروزی های پیاپی دچار غرور ، و فریفته و گرفتار اهریمن می شود و به سبب  خودکامگی و خودپرستی « فرّه ایزدی» ،  از وی باز پس گرفته می شود و همه نزدیکان وی ، از گرد او، پراکنده می شوند و سرانجامی دردناک را برای خود رقم می زند .

شما را زمن هوش و جان در تن است      

به من نگرود  هر  که  آهرمن  است

گر ایدون که  دانید  من  کردم  این            

 مرا   خواند  باید  جهان  آفرین

چو این گفته شد فرّ یزدان  ز  وی          

 گسست و جهان شد پر از گفتگوی  

  تربیت قوای جسم و روان از دوران باستان در نزد ایرانیان ارزش والایی داشت ،این کار به ویژه نزد شاهان و درباریان گسترش داشت تا جایی که یونانیان قدیم برخی از الگوهای اخلاقی و هنرهای پهلوانی ، چون سوار کاری و تیر اندازی را از ایرانیان فرا گرفته بودند و این امور در میان  یونان گسترش یافته بود .

در نوشته ی زیر به داستان فریدون و پسرانش از دیدگاه اخلاقی پرداخته شده است :

 

 فریدون ، پس از جمشید ، از بزرگترین پادشاهان وپهلوانان اسطوره ای در شاهنامه است . وی فرزند آبتین و فرانک ، و از نژاد تهمورث است :


جلد اول – ص 42 –ازبیت166به بعد

 

زتخم کیان بود و  بیدار  بود                     

خردمند و گرد و بی آزار بود

ز تهمورث گرد  بودش    نژاد                  

پدر بر پدر بر همی داشت یاد 

 

ضحّاک پدر فریدون را در زمان شیرخوارگی وی ، کشت و مادرش فرانک ، از بیم کشته شدن فرزند به دست ضحّاک ، و ی را به مردی که در « البرز کوه »سکونت داشت ، برد و به وی سپرد تا از او نگهداری کند وبا شیر گاو بپرورد .

 

جلد اول ص ازبیت 129به بعد

 

خردمند مام   فریدون   چو   دید           

 که بر جفت او بر چنان بد رسید

به    پیش  نگهبان    آن  مرغزار             

خروشید  و   بارید  خون  بر کنار

بدو گفت کاین کودک شیر خوار    

 ز من   روزگاری   به   زنهار دار

 پدروارش   از مادر   اندر   پذیر               

 وزین گاو نغزش بپرور به شیر  

 

 فریدون  دوران کودکی را در البرز کوه سپری کرد سپس به نزد مادر آمد و نژاد ش را از مام خود جویا شد ، مادرش در پاسخ فرزند چنین می گوید :

 

جلد اول – ص 42- ب164به بعد

 

تو بشناس کز مرز ایران زمین            

  یکی مرد بود   نام   او آبتین

ز تخم کیان بود و   بیدار  بود               

خردمند و گرد و  بی آزار بود

زتهمورث  گرد   بود ش  نژاد              

پدر بر پدربر همی داشت یاد

 

 فریدون پس از اگهی از نژاد و پیشینه خود ، به رهنمود سروش ایزدی که راز نابودی ضحّاک را به وی  آموخت همچنین به  پایمردی کاوه ی آهنگربه جنگ ضحّاک اهریمن  سرشت می رود  وپس از دست یافتن بر ضحّاک ، به رهنمود سروش بجای کشتن وی را درالبرز کوه با خواری به بند کشید تا سزای  پستی ها و پلشتی های خود را ببیند  بدینگونه فرمانروایی وی سرنگون شد :

 

جلد اول –ص 57- ازبیتبه بعد

 

بیاورد ضحّاک را  چون  نوند                   

به کوه دماوند کردش به بند

چو بندی بر آن بند بفزود نیز                 

 نبود از بد بخت مانیده    چیز

ازو نام ضحّاک چون خاک شد               

جهان از بد او همه  پاک  شد

 

  پس از فروپاشی پادشاهی ضحّاک بد گوهر ، فریدون کامروا بر تخت نشست و با داد و دهش در آبادانی کشور کوشید وی پانصد سال شاه ایران زمین بود .

 

جلد اول –ص58- ازبیت 1-3

 

فریدون چو شد بر جهان کامگار         

 ندانست جز خویشتن شهریار

به رسم کیان تاج و تخت مهی           

بیاراست با کاخ شاهنشهی...

زمانه بی اندوه گشت از بدی           

 گرفتند   هر   یک  ره    ایزدی

 

 فّرّخ فریدون سه پسر داشت به نام های تور و سلم و ایرج ، وی پادشاهی سرزمین های  خود را بین آنها تقسیم کرد ؛ روم و خاور را به سلم ، و توران زمین را به تور ، و پادشاهی ایران زمین را شایسته ی ایرج فرزند کهتر دانست :

 

جلد اول – ص70 – ب 290-به بعد

 

نهفته چو بیرون کشید از   نهان             

 به سه بخش کرد آفریدون جهان

یکی روم وخاوریکی ترک و  چین      

 سوم  دشت گردان  ایران  زمین

نخستین به سلم  اندرون  بنگرید            

 همه روم و خاور مر  او  را  گزید

دگر تور را    داد     توران    زمین                   

 ورا کرد سالار ترکان  و چین...

پس آنگه نیابت به ایرج  رسید                  

 مرو  را  پدر  شهر  ایران   گزید

هم ایران و هم دشت نیزه وران             

همان تخت شاهیّ و تاج سران

بدو داد   کورا   سزا   دید ،   گاه                   

همان تیغ و مهر و  نگین  و   کلاه

سران را که بد هوش وفرهنگ ورای       

مر او را چه خواندند ؟ ایران  خدای

 

روزگار دراز بدینسان گذشت و فریدون فرزانه سالخورده  شد در این زمان ابتدا سلم  از اینکه  پدر فرمانروایی ایران زمین را به ایرج ، پسر کهتر بخشیده ، ناسازگاری در پیش گرفت و  گرفتار حسادت و آز شد و در حالیکه خشمگین و دژم بود ، سواری به جانب چین گسیل کرد و به تور  چنین پیغام داد  :

 

جلد اول – ص 71 –از بیت 311به بعد

 

 بدل پرزکین شد به رخ پر زچین           

فرسته فرستاد زی   شاه   چین

بگفت آنچه  اندر دل اندیشه بود                 

 فرستاده ای   را   برافگند   زود

فرستاد     نزد     برادر       پیام                        

که جاوید زی خرّم  و   شادکام

سه فرزند بودیم ،   زیبای تخت                

یکی کهتر از ما به آمد به بخت

اگر مهترم من به سال و   خرد              

زمانه به مهر من    اندر   خورد

گذشته ز من تاج و تخت و کلاه         

 نزیبد مگر   بر  تو  ای   پادشاه

سزد  گر  بمانیم  هر   دو   دژم                

کزین سان پدر کرد بر ما ستم

چو  این  راز   بشنید  تور   دلیر                 

بر آشفت ناگاه چون  تند  شیر

 

تور هم از این تقسیم ناخشنودی خود را آشکار کرد و با سلم هم داستان شد و بی درنگ و  شکیب  ، مؤبدی را روانه کردند تا به گونه ای بایسته هر چه زودتر فریدون را آگاه کند و بگوید :


جلد اول – ص72-ازبیت 248به بعد

 

نکردی جز از  کژّی   و کاستی                 

نکردی به بخش اندرون راستی

سه فرزند بودت ، خردمند و گرد           

 بزرگ   آمده   نیز   پیدا   ز  خرد

ندیدی   هنر    با   یکی   بیشتر                         

 کجا   دیگری  زو  فرو  برد  سر

یکی   را   دم    اژدها   ساختی                      

 کی  را  به  ابر  اندر  افراختی

یکی تاج  بر  سر  به  بالین  تو                   

بدو  شاد  گشته  جهانبین    تو

نه ما زو به  مام  و  پدر کمتریم                  

که برتخت شاهی نه اندرخوریم

ایا       دادگر     شهریار    زمین                       

بدین داد   هرگز   مباد    آفرین

اگر  تاج  از  آن  ترک   بی  بها                     

شود  دور  یابد  جهان  زو  رها

سپاری بدوگوشه ای ازجهان             

 نشیند چوما ازتوخسته نهان

وگرنه سواران ترکان و  چین                   

هم ازروم گردان جوینده کین

فراز آورم  لشگری   گرز دار                   

از    ایران  ایرج   برآرم  دمار

 

مؤبد ، بنا بر فرمان ، بی درنگ و بسوی درگاه فریدون شتافت ، و هنگامیکه به  پیشگاه پادشاه رسید  پیام  جوانان خام  و نا هوشیار را با شرمساری و پوزش  با شاه در میان گذاشت ، آفریدون پس از آگاهی ، در پاسخ مؤبد گفت که من چنین روزی را از آن پسران بی خرد چشم داشتم از  جانب من به آن دو بگوی :


جلد اول – ص74 – ازبیت389به بعد

 

انوشه ! که   کردید   گوهر  پدید                   

 درودازشما خودبدینسان سزید

ز پند من ار  مغزتان  شد  تهی                    

همان  از خردتان  نبود  آگهی ؟

بدان    برترین  نام   یزدان   پاک                  

به رخشنده خورشیدوآژنده خاک

به تخت و کلاه و به ناهید و ماه             

که من بد نکردم  شما  را  نگاه

همه ترس  یزدان  بد  اندر  نهان                

همه راستی خواستم در  جهان

شما را کنون از دل  و  رای  من               

به کژّی و  تاری  کشید  انجمن

ببینید        تا       کردگار     بلند                    

چنین از شما کرد خواهد پسند؟

 

در پیامی که فریدون یزدان پرست وبا تجربه برای پسرانش می فرستد به آنها یاد آوری می کند که  زمان مرگ من بزودی فرا می رسد ومن نیازمند آرامشم و  پیمان برادری شما همواره باید  مستحکم  باشد و از آز و فریب  اهریمن دوری کنید و آنچه پیش آمده را با ایرج در میان می گذارد و از وی می خواهد که برای نبرد و رویارویی  با برادرانش آماده شود وگرنه آنها بر تو دست می یازند و تورا خواهند کشت . ایرج در پاسخ  سخنان پدر چنین گوید :

 

جلد اول- ص 76 – ازبیت440به بعد

 

نباید مرا  تاج   و   تخت   و   کلاه                 

شوم پیش ایشان دوان بی سپاه

بگویم   که    ای   نامداران    من                     

چنان چون گرامی تن وجان من

مگیرید  خشم  و    مدارید    کین                   

نه زیباست کین از خداوند دین

دل  کینه  ورشان  بدین    آورم                 

 سزاوارتر     ز انچه  کین  آورم

 

شاه فریدون به پور خردمند خود می گوید تو دلی پر از مهر و پیوند با بردران داری ولیکن آنها  که گرفتار فریب اهریمنند ، راه سازگاری در پیش نخواهند گرفت با این همه نباید نا امید بود تو برای دلجویی به نزد آنان برو ، من هم نامه ای پر از درد دل برایشان می نویسم و امید دارم بتوانی آنان را از فتنه گری و جنگ بازداری و من بارد یگر تو را تندرست ببینم .


جلد اول – ص77- 456

 

یکی نامه بنوشت  شاه   زمین               

به خاور خدای و به سالار چین

سر نامه   کرد   آفرین   خدای                

کجا هست و باشد همیشه بجای

سه فرزند را خواهم آرام   و   ناز         

 ازان پس که  بردیم   رنج   دراز

برادر    کزو    بود   دلتان    بدرد              

اگر چه نزد بر کسی باد  سرد

دوان   آمد  از    بهر     آزارتان               

همان      آرزومند    دیدارتان

بیفکند شاهی ، شما را گزید            

چنان کز ره نامداران ئسزید

گرامیش داریدونوشه خورید           

چو پرورده ام تن روان پرورید

چو از بودنش بگذرد روز چند          

 فرستید  نزد   منش   ارجمند

 

ایرج شاه با گروهی  از سپاهیان همراه شد و به نزد برادران رفت . برادران در حالیکه دلی پر از کینه داشتند  به پذیره برادر شتافتند و وی را به سراپرده رهنمون شدند . سپاهیان با دیدن ایرج   وی را سزاوار تخت و کلاه یافتند و همه سپاهیان در باره شایستگی ایرج  پادشاهی  سخن می راندند :


جلد اول – ص 78 – از بیت483بعد

 

سپاه پراکنده شد جفت جفت                

همه نام ایرج بد   اندر   نهفت

که این را سزاوارشاهنشهی              

جز این  را  مبادا   کلاه  مهی

 

سلم هنگامیکه از این کار آگاهی یافت با تور ، به رایزنی پرداخت و از همداستانی و همراهی سپاهیان برای به قدرت رساندن ایرج خبر داد و گفت :


جلد اول – ص 78 –از بیت 484به بعد

 

به  لشکر  نگه  کرد  سلم  از  کران          

سرش گشت از این کار لشکر، گران

به خرگه در  آمد،   دلی  پر   ز   کین          

 جگر پر ز خون ، ابروان  پر   ز  چین

سراپرده    پرداخت       از    انجمن               

خود و  تور  بنشست  با     رایزن ...

به تور  از  میان  سخن  سلم  گفت            

که یک یک سپاه ازچه گشتند جفت

از  ایرج  دل  من   همی   تیره   بود             

 بر  اندیشه   اندیشه ها   بر   فزود

سپاه  دو   کشور  چو   کردم   نگاه             

 ازین پس جز  او  را  نخواهند  شاه

اگر    بیخ   او   نگسلانی   ز   جای                

 ز   تخت   بلندی   فتی    زیر   پای

 

برادران همه شب رابه چاره جویی نشستند وسرانجام بی شرمانه دل بدین کار گماشتند که ایرج را از میان بردارند و اینچنین نابخردانه کمر بر مرگ برادر بستند :


جلد اول – ص 79 –ازبیت498به بعد

 

برفتند هر دو ، گرازان  ز   جای       

نهادند سر  سوی  پرده  سرای

چو از خیمه ایرج  به  ره  بنگرید      

پر از مهر دل ، پیش ایشان دوید

بدو گفت تور : ار تو  از ما  کهی      

 چرا  بر   نهادی  کلاه    مهی ؟

تو را باید ایران  و   تخت  مهان          

مرا بر در  ترک ،  بسته  میان ؟

برادر که مهتر به خاور به   رنج     

 به سر بر، تو را افسرو زیر گنج؟

چنان بخششی کان جهانجوی کرد      

همه سوی کهتر پسر ،  روی  کرد

 

ایرج بار دیگر با نرمی با برادران سخن گفت و اینکه نه تنها در بند داشتن تاج پادشاهی و بزرگی و سپاه نیستم بلکه اکنون از همه آنها سیر شده ام و هر آنچه دارم به شما می بخشم و کینه جویی را رها کنید :


جلد اول – ص 79 –از بیت 513به بعد

 

مرا با شما نیست جنگ و نبرد             

نباید به من هیچ دل رنجه کرد

جز از کهتری نیست آیین  من                

نباشد بجز  مردمی  دین   من

چو بشنید توراین همه سربسر           

 به   گفتارش  اندر  نیاورد   سر

نیامدش    گفتار   ایرج    پسند                 

نه  آن  آشتی  نزد  او  ارجمند

ز کرسی به خشم اندر آورد پای             

همی گفت وبرجست هزمان زجای

یکایک   بر   آمد   ز   جای   نشست               

 گرفت آن گران کرسی زربه دست

 بزد   بر    سر     خسرو       تاجدار                   

ازو خواست خسرو به جان زینهار

 

در برابر کار ناپسند تور ، ایرج برادر را از سرانجام کار  آگاه می کند و به وی می گوید : آیا از خدا نمی ترسی ؟ از پدر پیرمان شرم نداری .تو با کشتن من نام ننگی از خود باقی خواهی گذاشت و از مردمکشان خواهی شد :

 

جلد اول – ص 80 – ازبیت به بعد524

 

پسندی    و   همداستانی   کنی                      

 که  جان داری وجان ستانی کنی

میازارموری  که  دانه کش  است               

که جان داردوجان شیرین خوشست

بسنده کنم زین جهان  گوشه ای               

 به کوشش فراز آورم  توشه ای

به  خون  برادر  چه    بندی   کمر                    

چه  سوزی  دل  پیر  گشته  پدر ؟

جهان خواستی  یافتی خون  مریز           

 مکن  با  جهاندار    یزدان    ستیز

 

گفتار ایرج بر برادر کینه جو و خیره سر سودی ندارد چه او سری پر باد و دلی پر خشم دارد و با خنجری تیز و زهر آگین سر از تنش جدا کرد و به نزد پدر پیر و ناتوان فرستاد .

 

جلد اول – ص 80- ب 534

 

سر    تاجور    از   تن      پیلوار                    

به خنجر جدا کرد و برگشت کار

بیاکند مغزش به مشک و عبیر          

فرساد  نزد   جهانبخش  پیر ...

برفتند    تازان  دو   بیداد  شوم              

 یکی سوی چین شد  یکی سوی روم

 

فریدون شاه بی خبر از مرگ فرزند گرامی ، دیده به راه داشت تا ایرج پاک سرشت و نیکخواه ، پس از گفتگو با برادران و خشنود ساختن آنان ، پیروزمندانه به ایران زمین  بازگردد و بار دیگر بر تخت پادشاهی نشیند ولیکن بجای ایرج برومند ، سر وی را آوردند .

 

جلد اول – ص 81-از بیت 555به بعد

 

ز تابوت ، چون پرنیان برکشید               

بریده   سر   ایرج    آمد    پدید

بیفتاد از اسپ آفریدون به خاک            

سپه سر بسر جامه کردند چاک

فریدون   سر   شاهپور    جوان                   

بیامد به  بر    بر    گرفته     نوان

همی کرد هوی و همی کند  موی            

همی ریخت اشک وهمی خست روی

 

بردباری در برابر این داغ برای فریدون پیر بسیار سخت و ناگوار بود وی به درگاه کردگار داور نالید و از او خواست  تا زمانی که انتقام ایرج  را از برادران خیره سر نگرفته زنده بماند و افسوس از چنین زندگی و پایان دردناک آن ، که پدری آرزوی زندگی کند تا مرگ دو پسر دیگرش را نیز ببیند وهمانا اینچنین شد .

 

جلد اول – ص 82 – ازبیت 580به بعد

 

همی گفت  کای  داور  کردگار                      

که چندان امان یابم از  روزگار

که از  تخم  ایرج   یکی   نامور                     

ببینم  ابر   کینه    بسته   کمر

چو این بی گنه را  بریدند  سر                  

 ببرّد   سر آن    دو      بیدادگر

 

 روزگار تلخ و ناگواری بود تا اینکه فریدون شاه از بارداری کنیزکی ماهرو از ایرج آگاهی یافت ومایه امید وشادمانی وی شد وسرانجام از نژاد ایرج پسری منوچهر نام زاده شد  .

 

جلد اول – ص 84- از بیتببه بعد615

 

فریدون چو روشن جهان را بدید                

 به چهر  نو  آمد ،  سبک  بنگرید

همی گفت کین روز فرخنده  باد                 

دل بد سگالان   ما     کنده    باد 

می روشن  آورد  و  پر  مایه   جام                 

مناچهر      دادش    منوچهر    نام

 

طی سالیان دراز ، فریدون شاه کمر بر پرورش منوچهر بست و همه ی هنرها را بدو آموخت و در پایان تخت و تاج پادشاهی را به وی بخشید .

 

نیا تخت زرّین و گرز   گران                

بدو داد و پیروزه تاج  سران

کلید در گنج    و  زرّین   گهر                 

همان تخت وطوق وکلاه وکمر

سراسر   سزای  منوچهر  دید               

دل خویشتن زو پر از مهر دید

 

هنگامیکه سلم و تور از این آگاه شدند از جفای خود در اندیشه و پشیمان شدند و تنها راه چاره را در آن دیدند که از پدر پوزش خواهند ولیکن این چاره جویی از جانب شاه پذیرفته نشد و به دستور فریدون ، منوچهر به جنگ و رویارویی با آنان پرداخت و در پیکاری سخت هر دو تن ستمکاران پرخاشجو ، به دست وی کشته شدند در پیامی که به فریدون فرستاد چنین گفت :

 

جلد اول- ص 104- ازبیت 1085به بعد

 

کشیدیم کین از سواران چین                    

گشادیم بر جان ایشان  کمین

به نیروی شاه آن دو  بیدادگر                   

که بودند خونی ز  خون   پدر

سرانشان بریدم به شمشیرکین                 

به  پولاد  شستیم  روی زمین

 

منوچهر شاه پس از کشتن آن دو  سر شان را به نزد فریدون فرستاد بدین سان  کین پدر را از آنان باز ستاند و فریدون با خیالی آسوده جهان را وداع کرد .

 

منابع :

 

 

1-شاهنامه فردوسی ، بر اساس شاهنامه ژول مول ، به کوشش پرویز  اتابکی، انتشارات علمی فرهنگی ، چاپ اول

 

 

 

 

 

 

 

 

1375

 

 

 

 

 

 

 

 

 

2- شکوه شاهنامه در آیینه ی تربیتی و اخلاق ، نگارنده پرویز البرز ،انتشارات دانشگاه الزهرا ، چاپ اول 1369

 

 

3- رزم نامه ی رستم و اسفندیار ، انتخاب و شرح دکتر جعفر شعار ، دکتر حسن انوری ، شرکت چاپ و انتشارات علمی ، چاپ دوازدهم  سال 1372

 

4- فرهنگ معین ، محمد معین ، انتشارات امیر کبیر ، چاپ هشتم ، سال 1371

 

 

 

( ا)-رزم نامه ی رستم و اسفندیار – انتخاب و شرح دکتر جعفر شعا ر – دکتر حسن انوری –شرکت چاپ و انتشارات علمی –چاپ دوازدهم-سال 1372

نشر مقاله در سایت آفتاب

 

برداشت از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع آن مجاز است