بهار
۱۳٩۱/۱٠/٢٥
رودکی سمرقندی ... نظرات() 

 

رودکی سمرقندی

 

ابوعبدالله جعفر بن محمد بن حکیم‌ بن عبدالرحمن‌ بن آدم متخلص به رودکی  نخستین شاعر مشهور ایرانی-فارسی در دورهٔ سامانی (سدهٔ چهارم هجری قمری ) و استاد شاعران این قرن در ایران است و ی در نیمه دوم سده سوم هجری در روستایی به‌نام بنج رودک (پنجکنت در تاجیکستان امروزی)  درناحیه رودک در نزدیکی نخشب و سمرقند به دنیا آمد .رودکی فرزندی به نام عبدالله داشته‌است که در بیشتر تذکره‌ها پیش از نام خودش می‌آمده واز این رو به ابوعبدالله معروف شده بود.. از دوران کودکی و چگونگی تحصیلاتش اطلاع موثقی در دست نیست . عوفی در کتاب لباب الالباب می گوید : ((چنان ذکی و تیز فهم بود که در هشت سالگی قران تمامت حفظ کرد و قرائت بیاموخت و شعر گفتن گرفت و معانی دقیق می گفت چنانک خلق بر وی اقبال نمودند و رغبت او زیادت شد و او را آفریدگارتعالی آوازی خوش و صوتی دلکش داده بود و سبب آواز در مطربی افتاده بود و ازابوالعبک بختیار که در آن صنعت صاحب اختیار بود بربط بیاموخت و در آن ماهر شد وآوازه او به اطراف و اکناف عالم برسید و امیر نصر بن احمد سامانی که امیر خراسان بود او را به قربت حضرت خود مخصوص گردانید و کارش بالا گرفت .)) (1)

کسایی مروزی در باره رودکی گفته است :

 

رودکی استاد شاعران جهان بود             

                                  صد یکی از او تویی ، کسایی ؟ یرگفت

 

برخی از صاحبنظران همانند محمد عوفی در لباب‌الالباب رودکی را کور مادرزادانسته‌اند، همچنین قدیمی‌ترین منبع، رودکی را اکمه (کور مادرزاد)خوانده‌است. ولی برخی تنها از نابینایی او سخن گفته‌اند، ابو زراعه گرگانی  در باره او گفته است :

 

اگر به کوری چشم او بیافت گیتی را                       

                                               زبهر گیتی من کور بودنتوانم

 

 و دقیقی شاعر معروف می گوید :

 

استاد شهید زنده بایستی    

                                وان شاعر تیره چشم روشن بین

 

فردوسی  نیز زمانیکه از به نظم کشیدن کلیله و دمنه سخن می گوید از رودکی چنین یاد می کند :

 

گزارنده را پیش بنشاندند                 

                              همه نامه بر رودکی خواندند

 

و ناصر خسرو هم وی را چنین معرفی می کند :

 

اشعار زهد و پند بسی گفته است             

                                    آن تیره چشم شاعر روشن بین

 

اما نظامی عروضی در چهار مقاله سخنی از نابینایی او به میان  نمی آورد و تعدادی از شعرهای به جای مانده از شاعر حکایت از بینایی وی دارد :

 

همیشه چشمم زی زلفکان چابک بود               

                                        همیشه گوشم زی مردم سخندان بود

 

و در شعری با عنوان صحن چمن می گوید :

 

آن صحن چمن که از دم دی                

                                 گفتی دم گرگ یا پلنگ است

اکنون ز بهار مانوی طبع                     

                                 پر نقش و نگار همچو ژنگست

بر کشتی عمر تکیه کم کن                   

                                کاین نیل نشیمن نهنگ است

 

و در جایی دیگر در وصف طبیعت و بهار گفته است :

 

لاله میان کشت بخندد همی ز دور            

                                     چون پنجه ی عروس به حنا شده خضیب

نفاط برق روشن و تندرش طبل زن            

                                          دیدم هزار خیل و ندیدم چنین مهیب

 

با توجه به نمونه اشعاری که ذکر شد و در اشعار دیگری که از دیدن خود سخن می گوید به نظر می رسد که نوشته ی محمود بن عمر نجاتی صاحب کتاب بساتین الفضلا در باره رودکی که گفته است « رودکی در پایان عمر کور شده است » صحیح باشد . استادفروزان فر اعتقاد داشته اند که در مقایسه اشعار رودکی و یکی از شاعران نابینای شعوبی به نام بشاربن برد ، اشعار رودکی مغایرتی با نابینا بودنش ندارد امااستاد سعید نفیسی بر اساس کشفیات در دوره های اخیر معتقد بوده است که رودکی نابینانبوده است . همچنین در اشعاری هم که از وی باقی مانده اشاره ای به  کوری خود نکرده است.

 

در سال 1940 صدرالدین عینی که بنیانگزار ادبیات فارسی درکشور تاجیکستان است تصمیم گرفت بر اساس شواهد موجود در « تاریخ سمرقند » گور رودکی را پیدا کند پس از تلاش فراوان موفق شد آن را در گورستان قدیمی در روستای بنجرودبیابد و در سال 1965 با کمک باستان شناسان روسی نبش قبر کند در پژوهش ها معلوم شدکه وی در اثر آتش و ذغال گداخته کور شده است . همچنین شکستگی استخوان بدن وی نشان داده که وی پیش ازمرگ شکنجه شده است .

  

 

سمعانی در الانساب وفات رودکی را به سال 329 هجری درزادگاهش یعنی قریه بنج می داند که در همانجا نیز به خاک سپرده شد .

وی مداح امیر نصربن احمد اسماعیلی  امیر سامانی  ابو جعفر احمد بن محمد بن خلف بن لیث  و ماکان یسر کاکی سردار دیلمی بوده است .او صله‌های گرانی از ممدوحان خود دریافت می کرد وی بویژه در دربار امیر نصر سامانی محبوب بود و ثروت زیادی بدست آورد اما در اواخر عمر مورد بی مهری ممدوحان قرار گرفت و گرفتارتنگدستی شد .

 

در باره شعر معروف بوی جوی مولیان در کتاب چهار مقاله نظامی عروضی آمده است : (( در ایام فرمانروایی امیر نصر  بن احمد سامانی بود .وی زمستان به دارالملک خراسان مقام کردی و تابستان به سمرقند رفتی یا به شهری از شهرهای خراسان . مگر یک سال که نوبت هری بود ... نصربن احمد روی به هری نهاد و بدر شهر بمرغ سپید فرود آمدو لشگرگاه بزد و بهارگاه بود شمال روان شد و میوه های مالنو کروخ در رسید که امثال آن در بسیار جایها بدست نشود و اگر شود بدان ارزانی نباشد آنجا لشگر بر آسود و هواخوش بود و و باد سرد و نان فراخ و میوه های بسیار ... )) (2) چهار مقاله نظامی عروضی ص 51

 

به هر حال دلبستگی امیر به هوای هرات ، سبب میشود چهار سال در آنجا بمانند . لشگریان که دلتنگ شهر بخارا شده بودند نزد رودکی سمرقندی رفتند واز او خواستند به دلیل حشمتی که نزد امیر دارد با هنر خود کاری کند که او را تشویق به بازگشت به بخارا کند و در صورت موفق شدن آنان حاضرند پنج هزار دینار به پاداش دهند . رودکی پذیرفت و قصیده معروف« بوی جوی مولیان » را سرود و آن را با نواختن چنگ و خواندن با صوت خوش ، به پادشاه تقدیم می کند و این قصیده تاثیری بر امیر می گذارد که ((چون رودکی بدین بیت رسید ، امیر چنان منفعل گشت که از تخت فرود آمد، و بی موزه پای در رکاب خنگ نوبتی آورد و روی به بخارا نهاد چنانکه رانین و موزه تا دو فرسنگ در پی امیر بردند به برونه ، و آنجا در پای کرد و رودکی آن پنج دینارمضاعف از لشکر بستد . )) « چهار مقاله ص 53

 

 

و آن قصیده این است :

 

بوی جوی مولیان آید همی                   

                                   یاد یار مهربان آید همی

ریگ آموی درشتی های او                 

                                    زیر پایم پرنیان اید همی

آب جیحون از نشاط روی دوست            

                                     خنگ ما را تا میان آید همی

ای بخارا شاد باش و دیر زی               

                                میر زی تو شادمان آید همی

میر ماه است وبخارا آسمان                  

                                ماه سوی آسمان آید همی

میر سرواست و بخارا بوستان              

                                  سرو سوی بوستان آید همی

 

 یی نوشت :

(1 )    نمونه اشعار رودکی به اهتمام لیما صالح رامسری

 

 

(2 ) چهار مقاله نظامی عروضی  -تصحیح علامه محمد قزوینی  - نشر جامی -  چاپ اول 1372

 

 

۱۳٩۱/۱٠/۱٦
سفرنامه عتبات عالیات ... نظرات() 

                                                                                     

 

در مرداد ماه سال 1390 من و همسرم تصمیم گرفتیم سفری به کشور عراق و زیارت عتبات عالیات داشته باشیم . جهت ثبت نام به هردفتر زیارتی مراجعه کردیم گفتند برای سفر هوایی حدود6 تا 8 ماه باید منتظر باشیم بنابراین بعد از بازشدن سایت اداره حج و زیارت ثبت نام کردیم که به صورت زمینی به کشور عراق سفر کنیم واز زمان ثبت نام تا رفتن به سفر 20 روزی طول کشید و ما جزء اولین کاروان هایی بودیم که راهی زیارت عتبات عالیات می شدیم .

 روزحرکت                                                                                                                            

یکشنبه 13/6/1390

ما ساعت 11 صبح از پایانه غرب(‌آزادی )‌با کاروان زیارتی ثمین همراه شدیم، کاروان ما دو اتوبوس وشامل هفتاد نفر بود و در بین زائران همه افشار جامعه بودند  . من اضطراب زیادی داشتم چون ً‌شنیده بودم کشورعراق امنیت ندارد اما با توکل  به خدا امیدوار بودم حادثه ای پیش نیاید. حدود ساعت 30/13 بود که به شهر قم رسیدیم  و نماز ظهر و عصر را در آنجا خواندیم ، در مسیر از شهرهای اراک ،‌ملایر ، نهاوند،کرمانشاه و ایلام عبور کردیم بعد از خواندن نماز و صرف ناهار از ایلام به سوی شهرستان مهران حرکت کردیم ،‌تقریبا ساعت 30/2بامداد بود که وارد شهرستان مهران شدیم در این شهـــــر منازل شخصی ، کارویژه ی ((زائر سرا)‌)  را نیز پیدا کرده اند ،‌طرح خوبی است هم برای مردم منطقه ایجاد اشتغال و در آمد کرده است هم زائران استراحت مختصری می کنند . مدیر کاروان ما آقای دشوارگر دو خانه از قبل اجاره کرده بود خانه ای برای آقایان و خانه دیگر برای خانمها ، یس از مشخص شدن مکان استراحت آقایان خیلی زود خوابیدند ولی خانمها ،در آنجااحساس راحتی نمی کردند. یکی می گفت :« من باید حتماً در رختخواب خودم بخوابم به آقای دشوارگر بگویید اجازه دهند از ماشین ساک ها را بیاوریم » دیگـــــری می گفت :« اینجاه حشره دارد و ....» در صورتی که قبلاً به همه زائران گفته بودنداگر ساک  ها را از ماشین ها ییاده کنیم و دوباره بار بزنیم زمان را از دست داده و برای عبور ازمرز دیر خواهد شد . بعد از گذشت 2 ساعت و نزدیک شدن به اذان صبح  بالاخره خانم هاتصمیم گرفتندنمازبخوانند و بخوابند بعد از 2 ساعت خواب حدود ساعت 7 صبح آقایان بیدار شده و به خانمها اطلاع دادند که باید زودتر بیدار شوند.  بعد از صرف صبحانه به سمت پل گاوی رفتیم و پس ازکنترل پاسپورت ها در مرز ایران به سمت نقطه صفر مرزی حرکت کردیم هوا گرم بود و من تحمل گرما را نداشتم اما به شوق زیارت امام حسین (ع)، همه چیز قابل تحمل  می شد  . بعضی از افرادکاروان ما به صورت گروهی  شامل چند خانواده  ثبت نام کرده بودند و همه جا با هم حرکت می کردند. بعضی هاهم به تنهایی سفر می کردند .بعضی از زائران برای چندمین بار بود که سفر می کردند وبعضی ها مثل من و همسرم اولین بار بود که به زیارت می رفتند  بالاخره بعد ازگذشت چند ساعت وارد سالن ترانزیت شدیم خیی شلوغ بود و هر مدیرکاروان افراد کاروان خود را  جمع کرده وتوضیح می داد بعد از مهر خوردن پاسپورت که باید  در کدام محل  منتظر باشیم تا دیگران هم بیایندو مداح کاروان آقای محمودی نیز هر از گاهی روضه خوانی می کرد .

 در  آن نقطه  وقت زیادی صرف شد . سرانجام حدود ساعت30/12 بعد از ظهر عازم نجف اشرف شدیم ، نماز ظهر و عصر را در نقطه صفر مرزی خواندیم البته لازم به ذکر است در نقطه صفر مرزی در خاک عراق ، یک مامور عراقی ، به عنوان راهنما و 3 مامورعراقی هم با ماشین جیپ در کنار اتوبوس به عنوان اسکورت حرکت می کردند و هر 6دستگاه اتوبوس همزمان با هم به سوی نجف به راه افتادند از شهرهای مختلفی عبور کردیم . جاده  ی خراب و پر دست انداز ی بود ، شهرها  ی  کشور عراق اکثراً ویران و کثیف بود ،‌ناهار  را حدود ساعت سه بعد از ظهر در مسیر  حرکت صرف کردیم  و حدود ساعت 7 روز دوشنبه 14شهریور وارد هتل شدیم ، هتل ما به حرم حضرت امیرالمومنین علی علیه السلام نزدیک بود و قرار بود برای نماز مغرب و عشا به حرم برویم ،‌همه ما بی صبرانه منتظر دیدار و زیارت حرم حضرت امیر بودیم   زائران یکدیگر را سرزنش می کردندکه چرا زودتر آماده نمی شوند ، چون امکان داشت نماز شروع  شود وما به آن نرسیم. درکاروان خانم مسنی بود که با ویلچر حرکت می کرد و همراه با دختر ها و پسرها و نوه های خود که تقریبا 18 نفری بودند همیشه با هم حرکت می کردند و ما معمولاً منتظرآنها می ماندیم به هر ترتیبی بود به  حرم  رفتیم . شکوه و جلال حرم حضرت امیر واقعاً  غیر قابل وصف بود ناخود آگاه اشک از چشمانم سرازیر  شد بعد ازخواندن نماز و زیارت نامه به دلیل خستگی زائران،  مدیر و مداح کاروان توصیه کردند زودتربه هتل مراجعه  واستراحت کنیم تا برای فردا آماده شویم.   

روز سه شنبه15/6/1390

ساعت هشت صبح برای بازدید مسجد سهله حرکت کردیم ،‌مسجد سهله از مساجد خیلی قدیمی  است پس از تحویل موبایل و دوربین و بازدید بدنی وارد مسجد شدیم تا حدود ساعت 30/13 اعمال مسجد طول کشید در مقام انبیاء صالحان ، مقام ابراهیم ،‌مقام ادریس ،‌مقام صاحب الزمان ،‌مقام زین العابدین ، مقام امام صادق ،و حضرت خضر و نماز و دعاخواندیم. هوا خیلی گرم وآفتاب سوزان بود . بعد از اتمام اعمال از مسجد صعصه ابن صوحان و زید ابن صوحان هم بازدید کردیم و این مسجد به نام 2 تن  ازیاران حضرت علی که دو برادر هم بودند نامیده می شود که دارای درجات علمی  بی نظیری بود ه اند . حدود ساعت 15 به هتل باز گشتیم و بعد ازصرف ناهار  و اندکی استراحت   به سمت وادی السلام حرکت کردیم ومدیر کاروان می گفت : ((وادی السلام جزء برنامه زیارتی نیست هرکس مایل نیست  می تواند نیا ید زیرا در این قبرستان ،‌قبور کشته شدگان 8 سال جنگ تحمیلی ایران و عراق نیز وجوددارد و ممکن بود خانواده های آنها به سمت ما ایرانی ها حمله کنند در نتیجه بایدخیلی سریع به زیارت مرقد حضرت هود و حضرت صالح و کمیل ابن زیاد نخعی از یاران حضرت علی (‌ع ) برویم بعد از زیارت و خواندن نماز از قبرستان خارج شویم  )) 2 ساعتی طول کشید که به هتل بازگشتیم و تابرای نماز مغرب و عشاو حرکت به سمت حرم حضرت امیر آماده  شویم  و بعد از خواندن  نماز مغرب و عشاء ،‌دعای توسل خوانده شد .در بالای سرمقبره حضرت امیر ،‌قبور مطهر  حضرت آدم  و حضرت نوح را نیز زیارت کرده و جهت صرف شام و استراحت به هتل باز گشتیم. 


                                                                       
                                                        

                                                                                   آرامگاه علی بن ابی‌طالب در نجف

روز چهارشنبه16/6/1390

                                                                                                         

بعد از صرف صبحانه به سوی مسجد کوفه رفتیم نماز و عبادت در مسجد کوفه انجام شد و این مسجد ده مقام دارد وهر مقام  منسوب به یکی ازانبیاء‌عظام و یا ائمه اطهار است که اعمال مستحبی برای آن مکان ها نقل شده است1- مقام حضرت ابراهیم 2- مقام حضرت خضر 3- دکه القضاء ( جایی که حضرت علی در مسجدکوفـــه می نشستند و قضاوت می کردند   ) 4- بیت الطشت (‌نحلی که یکی ازمعجزات امام علی در این مکان برهمگان آشکار شد ) 6- دکه المعراج ( مکانی که حضرت محمد از خداوند رخصت طلبید و در این مکان فرود آمد .)7- مقام حضرت آدم ( مکانی که توفیق توبه به حضرت آدم داده شد 8- مقام حضرت جبرئیل ( در این مکان حضرت ابراهیم وامام حسن نماز خوانده اند 9- مقام امام سجاد ( امام سجاد در این مکان عبادت می نموده است )‌10- مقام حضرت نوح یا دکه ( باب )‌امیر المومنین نیز خوانده می شود وصفه ای بود که از آن دری به خانه حضرت امیر المومنین باز می شد و در همه این مقامها نماز خواندیم و به زیارت محراب حضرت امیر المومنین رفتیم و محراب دیگری به نام نافله در کنارمحراب حضرت امیر وجود داشت .در اینکه کدام این دو محراب محل شهادت حضرت امیرالمومنین است  اختلاف وجود دارد بنابراین برای احتیاط اعمال محراب را در هر دو مکان به جا آوردیم 12- مقام حضرت صادق که  نزدیک به مرقد مسلم ابن عقیل است و بعدازخواندن نماز زیارت مقام ، مرقد مسلم ابن عقیل را نیز زیارت کرده و در کنار مرقدشریف مسلم ابن عقیل ، مرقد مختار ابن ابی عبیده ثقفی قراردارد بعد از عرض ادب به مرقد ایشان برای زیارت  مرقد هانی ابن عروه که از یاران امیر المومنین بود رفتیم . بعداز آن از خانه امام علی ( ع ) که البته باز سازی شده بود دیدن کریم و 2 رکعت هم نمازخواندیم . خانه کوچک و زائر زیاد بود و هر کس سعی می کرد زودتر وارد خانه شود وزیارت کند ولی انگار کسی قصد خروج از خانه را نداشت و خدمه آنجا با خواهش از زوارمی خواستند که منزل را ترک تا دیگران نیز زیارت کنند بعد از خروج از خانه حضرت علی(‌ع ) و خواندن نماز ظهر و عصر در مسجد کوفه به سمت بیرون مسجد و به سمت مرقد میثم ابن یحیی التمار رفتیم که از اصحاب خاص امیر مومنان بود و بعد از عرض ادب به ایشان مدیر کاروان زائرین را دعوت نمودندتا در مکانی نشسته و سر شماری کنند که کسی جا نماند و طبق معمول ما منتظر مادر برزگ کاروان و نوه هایش بودیم بعد از سر شماری ، تعداددرست بود سوار ماشین شدیم و به سمت هتل حرکت کردیم هواخیلی گرم و احساس عطش شدیدی داشتم حدود ساعت 3 بعد از ظهر وارد هتل شدیم و بعد از صرف غذا و استراحت ، برای خرید همراه همسرم به بازار  رفتیم.در آنجا اقشار مختلفی را دیدیم که برای خرید آمده بودند .البته اکثر آنها ایرانی بودند. بعد از کمی خرید از بازار نجف که شامل پارچه و سجاده بود به  هتل باز گشتیم تا جهت مشرف شدن به حرم حضرت علی و اقامه نماز مغرب و عشاء آماده ‌شویم خیلی دلگیر بود شب وداع با حضرت علی بود که شوق دیدار کربلای معلاء این غم را کاهش می داد . نماز مغرب و عشاء خوانده شد. هر کس باامام خود آن طور که می خواست نجوا می کرد تا زمان خواندن دعای وداع رسید همه چشم هاگریان بود برای من خیلی زود گدشته بود. با قلبی آرام و سبک از حرم خارج شدم کسی دربین راه حرم تا هتل  حرفی نمی زد انگار کسی دوست نداشت دیگری را درخلوت خود راه دهد به هتل رسیدیم اعلام کردند ساک ها راآماده و بعد از نماز صبح تحویل مدیر کاروان دهند تا بعد از صرف صبحانه عازم کربلا شدیم بعد از رفتن  به اتاق شروع کردم به بستن ساک ها و دائم با خودفکر می کردم چند روزی که در نجف بودیم چه زود گذشت و اصلاً احساس غربت نمی کردم .

روز پنج شنبه17/6/1390
 

بعد از سرشماری و صرف صبحانه و عوض شدن مامور قبلی عراقی ، مامور جدیدی از لحظه حرکت به سوی کربلاهمراه ما شد همگی سوار شدیم در کاروان دختری 6 ساله به نام سارا بود که همراه باپدرو مادرش و مادربزرگش همسفر مان بودند و هرجا که می رفتیم اکثر افراد چه ایرانی و چه عراقی از او خوششان می آمد و اورا عروسک صدا می کردند زیرا موهای بلندداشت وزال بود و دائم حواسش به مادربرزگش بود و می گفت مادر بزرگ جانمانی که گم می شوی به هر ترتیبی بود سوار شدیم و به طرف کربلا حرکت کردیم قلبم به تپش افتاده بودداشتم به آرزویم که زیارت امام حسین ( ع ) بود می رسیدم هرچه به کربلا نزدیک  تر می شدیم تعداد مامورین عراقی و ایست بازرسی ها بیشتر می شد بعد از عبور از عوارضی سیطره که در ورودی شهر کربلا است ،  به سمت هتلی که از قبل در نظر گرفته بودند،  حرکت کردیم . در زمان حرکت به سوی هتل از مقابل حرم امام حسین ( ع ) عبور کردیم همگی صلوات فرستادیم  و اشک شوق از چشم اکثر زائران جاری شد بعد ازرسیدن به هتل ساک ها را تحویل گرفتیم و وارد لابی هتل شدیم ومنتظر ماندیم تا اتاق هایمان مشخص شود . هتل کربلا به مراتب تمیز تر و بهتر از هتل نجف بود . بعد از جابجایی ساک هایمان و خواندن نماز ظهر و عصر برای صرف ناهار به رستوران هتل رفتیم بعد از استراحت کوتاه عازم زیارت حرم امام حسین ( ع )شدیم قلبم از شوق  به شدت  می زدو می خواستم هر چه زودتر به حرم برسم . شب جمعه بود و دعای کمیل قرار بود خوانده شود حرم خیلی شلوغ بود بعد از کلی راه رفتن در داخل حرم جای کوچکی برای افراد کاروان باز شد تا نماز را به جماعت بخوانند وخود را برای خواندن دعای کمیل آماده نمایند . حرم هرلحظه شلوغ تر می شد زیرا روزهای پنجشنبه از تمامی شهرهای مجاور کربلا عراقی ها خود را به حرم امام حسین  (ع) می رسانند به همین دلیل حرم خیلی شلوغ بود .
شوق امام حسین همه زوارش را به گریه می انداخت و همه اشک می ریختند  .    به هر ترتیبی بود خود را به ضریح شش گوشه امام حسین (ع) که حضرت علی اکبر و حضرت علی اصغر که در طرفین مرقد مطهر ایشان قراردارند که البته همه با یک ضریح پوشیده شده است ، رساندم از فشار جمعیت حال بد ی داشتم وزود از ضریح جدا شدم و با فاصله کمی ازضریح شروع کردم به خواندن زیارت نامه و بعداز آن با سایر خانم های کاروان به  زیارت مرقد سید ابراهیم مجاب فرزند سید محمد عابد پسر امام موسی ابن جعفر (ع) که در واقع نوه امام موسی کاظم (ع ) است رفتیم . ضریح ایشان از از جنس برنز است و  بعد از خواندن زیارت نامه به سمت  مرقد حبیب ابن مظاهر اسدی کندی که از اصحاب ییامبر و حضرت علی بود و از شهدای . مرقد ایشان با ضریح نقره ای پوشیده شده است پس از زیارت به سمت قتل گاه رفتیم این مکان واقعاً‌حزن انگیز است و در محل گودی قتل گاه سنگی به همراه شبکه های فلزی که با لامپ قرمز رنگ مشخص شده قرارداده اند بعد از آن به سمت ضریح شهدا ‌کربلا حرکت کردم که همگی را قبیله بنی اسد به صورت دسته جمعی داخل گودال دفن نمودند و اکنون ضریحی بر روی قبر پاک آنها قرار دارد که اسامی شهدا برروی آن نوشته شده و بیش از صد نفر ند . بعد از ادای احترام و خواندن دو رکعت نمازاز حرم امام حسین (ع )خارج شدیم و به سمت حرم حضرت عباس(ع )‌حرکت کردیم برای رسیدن به حرم ایشان باید از بین الحرمین عبور می کردیم . مردم زیادی برای زیارت آمده بودند و برروی حصیرهایی که در بین الحرمین پهن شده بود خوابیده بودند زیرا تقریباً ساعات پایانی شب بود و لازم به ذکر است که اکثر آنها عرب بودند که از شهرهای مجاورآمده بودند .بعد  از بین الحرمین و انجام بازرسی در درب ورودی وارد حرم حضرت عباس ( ع ) شدیم ، چه شوکت و جلالی داشت حضرت عباس و ناخودآگاه همه اشک می ریختند البته اشک شوق از اینکه سعادت زیارت ایشان نصیبمان شده بود ، بعد از خواندن زیارت نامه و دو رکعت نماز به زیارت ضریح  رفتیم. ساعات پایانی شب بود وقریباً حرم خلوت شده بود و به راحتی می توانستیم زیارت کنیم بعد از زیارت ، مدیرکاراوان گفت همه خسته اند و بهتر است که به هتل بازگردیم و فردا صبح برای زیارت سایر اماکن مقدس بیاییم به هتل برگشتیم و بعد از صرف شام همه به اتاق هایمان رفتیم تا استراحت کنیم .

 

 

                                      

     
                                           

                                                        آرامگاه حسین بن علی, پسر دوم فاطمه

 

 روزجمعه 18/6/1390  

 

صبح زود قبل ازاذان صبح همگی بیدار شدیم و به زیارت  حرم امام حسین ( ع) رفتیم بعد از خواندن نمازصبح به جماعت و زیارت مجدد قبور شریف امام و شهدا و خواندن دعای ندبه به هتل برگشتیم و بعد از صرف صبحانه و ساعتی استراحت برای بازدید از خیمه گاه و تل زینبیه حرکت کردیم . ابتدا به سمت خیمه گاه رفتیم مکانی بود که در آنجا مقام های به نام خیمه حضرت ابوالفضل و خیمه امام حسین ( ع) و ... قرار داشت که پس از زیارت وخواندن دو رکعت نماز به سمت تل زینبیه رفتیم . تل زینبیه مکانی بود که بر بلندی قرارداشت و حضرت زینب (س) از آنجا میدان جنگ را نظاره می کردند و امروزه تل زینبیه به طور اساسی تعمیر و بازسازی شده است . بعد ازخواندن نماز و زیارت نامه به سمت حرم حضرت ابوالفضل ( ع) رفتیم ابتدا به سمت کف الیمنی ( مقام دست راست)‌جایی که دست راست حضرت را قطع نمودند و میان باب دخان و باب بغداد که در انتهای بازار کربلا است قراردارد و ضریح کوچکی به دیوار آن نصب گردیده و کاشی کاری شده است در هنگام حرکت به سمت کف الیمنی و عبور از بازار توجهم به کابل های برق که به فاصله کمی از بالای سرمان رد شده بود جلب شد مانند تارعنکبوت بپیچیده و هیچ نظم خاصی نداشت و هرلحظه  فکر می کردم ممکن است پاره شوند و برروی مردم بیفتند . شهر های عراق چندان پیشرفت نکرده اند، بعد اززیارت کف الیمنی به سمت کف الایسر ( مقام دست چپ )‌حرکت کردیم و موقعی که قمر بنی هاشم مشک آب را به دست چپ گرفته بودند شخص ظالمی دست چپ ایشان را از بدن جدانمودند با این حال تمام ایشان امیدوار بودند که مشک آب را به خیمه ها برساند . بعداز زیارت به سمت حرم آقا ابوالفضل ( ع) حرکت کردیم بعد از خواندن زیارت نامه وزیارت مرقد شریف آماده اقامه نماز ظهر و عصر  به  حرم امام حسین (ع) رفتیم .بعد از خواندن نماز به هتل باز گشتیم و بعد از صرف ناهار و استراحت برای بازدید از شط فرات و باغی که مشهور بود امام صادق ( ع) و امام زمان ( ع ) در آن باغ نماز خوانده اند حرکت کردیم بعد از بازدید از مکانهای یاد شدهبرای خرید به بازار رفتیم دو ساعت زمان برای خرید به ما دادند بعد از کمی خرید و جمع شدن همه زائرین کاروان به  هتل بازگشتیم  بعد از استراحت و نظم و ترتیب دادن به اشیا ‌خریداری شده به همراه همسرم مجدداً برای زیارت به حرم امام حسین ( ع) رفتیم بعد ازخواندن نمازمغرب و عشاء به سمت بین الحرمین رفتیم . در این مکان عکاس هایی بودند که عکس یادگاری می گرفتند من وهمسرم در کنار حرم امام حسین ( ع) و حرم حضرت ابوالفضل ( ع) عکس  گرفتیم و به سمت حرم حضرت ابوالفضل( ع) رفتیم و بعد از زیارت و خواندن نماز زیارت ، به هتل برگشتیم و بعد از صرف شام برای استراحت به اتاق هایمان رفتیم . قبل از خواب تمام لحظاتی از مقابل چشمانم میگذشت و افسوس می خوردم که چه زود گذشت . مسئول کاروان قبل از شام گفته بود فردا( شنبه ) آخرین روز اقامتمان در کربلا است و وقت همه آزاد است ولی آخر شب جهت خواندن دعای وداع به حرمین شریف می رویم .  

روزشنبه 19/6/1390

در این روز من وهمسرم بیشتر وقت خود را صرف خواندن دعا‌و نماز و زیارت قبر های شریف گذراندیم ونماز ظهر را به جماعت خواندیم . بعد از صرف شام همراه با سایر افراد کاروان برای خواندن دعای وداع به سمت حرمین شریف حرکت کردیم . همه افــراد کاروان به نوعی ناراحت و غمگین بودند و این را می توانستم از دیدن چهره هایشان متوجه شوم . بعد از رسیدن به حرم و داخل شدن به صحن امام حسین ( ع) از  امام حسین (ع )وپس ازآن ، از حضرت ابوالفضل ( ع )  خواستم که مجدداً سعادت زیارتشان نصیبم شود بعد از خواندن دعای وداع با قلبی غمگین به  هتل باز گشتیم مدیر کاروان تاکید داشت که ساکها را از شب آماده کرده تا صبح بعد ازصرف صبحانه به سمت سامراء‌و کاظمین حرکت کنیم .

روز یکشنبه 19/6/1390

بعد از صرف صبحانه و تحویل ساک ها به مدیر کاروان و سرشماری همگی سوار ماشین شدیم واقعاً دل کندن از کربلا‌، سخت بود . حدود چهارساعت حرکت کردیم تا به سامرا‌رسیدیم مدیرکاروانمان تاکید کرد ، به دلیل ناامنی محله سامرا که ‌سنی نشین است به سرعت زیارت کنیم و محل را ترک کنیم.

در سامرا ‌مرقدمطهر امام حسن عسگری و امام هادی و همچنین حکیمه خاتون دختر امام جواد (  ع) و نرجس خاتون مادر امام زمان ( ع) قرارداردبه توصیه مدیر کاروان خیلی سریع زیارت نامه و نماز زیارت را خواندیم و به سوی سرداب غیبت امام زمان ( ع) رفتیم در آنجا نیز خیلی سریع دو رکعت نماز خواندیم و سوار ماشین شدیم . واقعاً فضای حرمین شریف حزن انگیر بود و مظلومیت این دو امام مظلوم کاملاًمشهود بود .

بعد از آن اتوبوس ها عازم کاظمین شدند تا آن شهر دو ساعت راه بود .در بین راه به فاصله ی کمی از هم تعدادی مامور به همراه تانک یاماشین جنگی در حال نگهبانی بودند و حال و هوای منطقه طوری بود که فکر می کردم واردمنطقه نظامی شده ایم و کمی وحشت کردم به هر حال وارد شهر کاظمین شدیم . شهری تمیزو مرتب بود به سمت حرم حرکت کردیم مرقد مطهر امام موسی کاظم ( ع ) و امام جواد (ع) در کاظمین قرار داشت بعد از خواندن زیارت نامه امامان شریف مشغول خواندن دعاجامعه کبیره شدم در کاظمین امنیت بیشتر بود و با آرامش همه اعمال زیارت را انجام دادیم و به سمت زیارت قبور علمای بزرگ شیعه 1- مزار شیخ مفید 2- مزار خواجه نصیرالدین طوسی 3- مقبره شیخ رضی رفتیم بعد از زیارت ، همگی در یکی از ایوانهای حرم جمع شدیم و همانند سایر کاروان ها مشغول خواندن نماز جماعت و بعد از آن صرف ناهار شدیم بعد از صرف ناهار دعای وداع را خواندیم و شهر بعدی بغداد بود دو ساعت ونیم زمان برد تا به بغداد رسیدیم و به هتلی که از قبل رزو شده بود رسیدیم. شهربغداد واقعاً تمیز و دیدنی بود و با همه شهرهای دیگر عراق متفاوت بود و همچنین هتلی را که برای اقامت در نظر گرفته بودند  بسیارمرتب و شیک بود . بعد از تحویل گرفتن اتاق ها و صرف شام ،در حالیکه همه خسته بودند به اتاقهای خود  رفتند.چون فردا صبح زود باید به وطن عزیزمان باز می گشتیم .

دوشنبه 20/6/1390
 

صبح بعد ازخواندن نماز و صرف صبحانه ، ماشین ها به سمت مرز حرکت کردند. تا مرز پنج ساعت راه پر از فراز و نشیب در جاده های آسفالت و خاکی را طی کردیم واقعاً خسته شده بودیم .بعد بازرسی ساک ها و چمدان ها و بعد از مهرزدن پاسپورت هایمان در خروجی کشور عراق وارد خاک ایران شدیم مجدداً‌مهر ورود به کشور ایران به پاسپورت هایمان خورد و واردکشور دوست داشتنی خودمان ایران شدیم با خودم فکر می کردم واقعاً هیچ کشوری مثل کشور ایران از لحاظ امنیت و زیبایی نیست .احساس خوبی داشتم  . از همان مسیری که برای رفتن به کشور عراق طی کرده بودیم ، باز گشتیم  تقریبا ساعت چهارصبح بود که به تهران رسیدیم . وارد ترمینال که شدیم اکثر خانواده های زائرین منتظرآنان بودند و بعد از پیاده شدن و مورد استقبال قرارگرفتن توسط اقوام  و خداحافظی با سایر اعضا کاروان ، به خانه بازگشتیم اکنون هر گاه به این سفر به یاد ماندنی فکر می کنم برایم ، مثل خواب و رویا است و امیدوارم که بار دیگر سعادت زیارت عتبات عالیات نصیب من و همسرم و تمامی دوستداران و آرزومندان شود .

     

 سفرنامه : شهزاد ارجمندی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

۱۳٩۱/۱٠/۱٦
زندگی نامه و آثار سهراب سپهری ... نظرات() 

                                          

سهراب سپهری sohrab sepehri سهراب سپهری sohrab sepehri

                                                 

سهراب سپهری فرزند اسد الله سپهری در سال ۱۳۰۷ در روز ۱۵ مهر ماه به دنیا آمد. کودکی خود را در کاشان در باغی بزرگ به سر آورد. این باغ که یکی از باغ‌های زیبای کاشان بود به اجداد وی تعلق داشت‌. در خاندان سپهری بزرگ مردانی ظهور کرده بودند که نامشان در تاریخ ادب و هنرایران ثبت شده است‌. در میان اجداد پدری سپهری نام مورخ الدوله نویسنده ناسخ التواریخ بیش از همه معروف است.‌ او نیز بخش مهمی اززندگی و عمر خویش را دراین باغ به سر آورده بود و پس از اینکه در فن تاریخ نویسی مشهورشد برای خدمت به دربار قاجار احضار شد و این باغ همچنان به خاندان سپهری تعلق داشت تا اینکه پس از گذشت سالها ؛ کودکی باذوق با طبعی سرشار از  لطافت در این باغ به دنیا آمد و بعدها یکی ازبزرگترین شاعران و نقاشان  طبیعت گرا وطبیعت دوست ایران  شد وآثارش مورد قبول همگان قرار گرفت سهراب  این جنبه مهم ازشعر و شخصیت خویش را مدیون بزرگ شدن در این باغ و طبیعت بکر کاشان است .آری تاثیراین عوامل در شیفتگی سپهری به جلوه‌های زیبا وعمیق طبیعت را هرگز نمی‌توان نادیده گرفت‌. بعدهاسهراب  پس از کسب  شهرت وسرگرمی‌های گوناگون کاری‌، در هر فرصتی که پیش می آمد به کاشان می‌رفت  و در پناه خلوت این  باغ به تفکرمی‌پرداخت .

 سهراب سپهری در شعرش به زیباترین شکل از آن باغ یاد می     کند :  

باغ ما در طرف سایه ی دانایی بود                 

  سپهری که روحی لطیف داشت در نخستین سال‌های زندگی ، طبق سنت خانواده  هنرمندخود ، به آموزش هنر روی آورد و از همان سال‌های آغاز زندگی و پیش از رفتن به مدرسه با مظاهری از هنر آشنا شد . دوران کودکی سهراب زیبا و خاطره انگیز بود. وی هیچ گاه نتوانست زیبایی‌های آن را از یاد ببرد. بنابراین خردسالی سپهری یک کودکی عادی ومعمولی نبودبلکه وی  کودکی بود با اندوخته ها و آموخته های فراوان ، که بعدها در نگرش هنری او تاثیری عمیق داشت . شعر او گواه این مدعاست .

سپهری در سال های نوجوانی پدرش را از دست داد و در یکی از شعرهای دوره جوانی با نام (خیال پدر) از پدرش انچنین یاد کرده است :

در عالم خیال به چشم آمدم پدر

کز رنج چون کمان قد سروش خمیده بود

دستی کشیده بر سر رویم به لطف و مهر

یک سال می گذشت، پسر را ندیده بود

مادر سپهری فروغ ایران سپهری بود. او بعد از فوت شوهرش، سرپرستی خانواده را به عهده گرفت و سپهری او رابسیار دوست می داشت. سپهری با وجود عموهای هنرمندش این شانس را داشت که با تجربیات آنان از نزدیک آشنا شود. خاطرات شیرین سپهری نشان دهنده پرورش ذوق و صفای وی در آن عهد است . این ذوق و صفا بعدها رو به تکامل گذاشت و سهراب در تمام طول زندگی خود از صداقت وسادگی و نگاه سرشار از شوق کودکان اش به زندگی برخوردار بود .

  سپهری دوران آموزش و تحصیل شش ساله ابتدایی خود را در دبستان خیام کاشان به شکل معمولی سپری کرد.وی مثل همه ی بچه های بازیگوش مؤدب ؛ مشتاق تعطیلات بود واز معلم و تنبیه وی می‌ترسید. سهراب از همان زمان عاشق نقاشی بود‌اما گاهی به سبب ذوق و توجه بیش از اندازه به نقاشی  از طرف معلم تنبیه می شد سپهری در سال های کودکی شعر هم می گفت، روزی که به علت بیماری در خانه مانده بودشعری را با ذهن کودکانه اش در وصف حال خود گفت:

ز جمعه تا سه شنبه خفته نالان

نکردم هیچ یادی از دبستان

ز درد دل شب و روزم گرفتار

ندارم من دمی از درد آرام

 نخستین جلوه‌های طبع شاعرانه وی از دوره دبیرستان آشکار شدبطوریکه در 17 سالگی دیوانی را چاپ کرد .           
آشنایی با چهره‌های فرهنگی شهر کاشان به سپهری نوجوان فرصت داد تا هنرهای خود را هر چه بیشتر پرورش دهد و به جستجوی حقیقت و شناخت خویش بپردازد .حتی ادامه تحصیل دردانشگاه و مشغول شدن در کارهای اداری هرگزنتوانست  اشتیاق جدی سپهری به هنر و سیر  به کمالمعنوی را از بین ببرد.  

 سپهری  سفرهای فراوانی به نقاط مختلف دنیا  و شرق و غرب جهان  کرد و تجربه های گرانبهایی اندوخت این سفرها افق دید زندگیش را روشن تر و وسیع‌تر نمود او عشق به سفر را چنین بیان می کرد : « آدم مسافر است پس تا می تواند سفر کند»

سپهری دهه اول و دوم زندگی خویش را بهفراگیری  علم و هنر گذراند. دهه سوم زندگی‌اش را به کسب تجربه و سفر پرداخت و دهه چهار زندگی خویش را بیشتر به سفرهای دراز اختصاص داد. در این دوره بود که بارها به‌ کشورهای ژاپن‌، فرانسه‌، ایتالیا، هندوستان‌،آمریکا، و بسیاری دیگر از کشورهای شرق و غرب سفر کرد. سفرهای وی در اصل سیر و سلوک معنوی بود.این دیدگاه خاص او از سفر بویژه سفر به کشورهای شرق آسیا و آشناییش با ادیان هند و بودا شعر او را تحت تاثیر قرار داد .سپهری در این دوره  به عنوان شاعری صاحب سبک ،دوستداران  زیادی داشت . سهراب هیچگاه ازدواج نکرد.

اما این ایام دیری نپایید او زمانی که هنوز در دوره میان سالی بود به بیماری سرطان مبتلا شد.و تلاش پزشکان برای بهبود نتیجه ای نداشت .این  هنر مند پس از تحمل یک دوره بیماری که حدود دوسال طول کشید، در اول مرداد ۱۳۵۹در سن ۵۲ سالگی وفات یافت طبق وصیتش او را به زادگاه خودش در مشهد اردهال منتقل نمودند و با قطعه‌ای که بر حسب تصادف از حجم سبز انتخاب شد، سنگ قبری برایش نهادند که به وضوح   فریادمی‌زد:               

                    

سنگ قبر مزار سهراب سپهری sohrab sepehri sange ghabr

این سنگ توسط یکی از دوستانش خطاطی شد و شعری از خودش روی آن نوشته شد.
 

 

ویژگی های اخلاقی

یکی از خصوصیات اخلاقی سهراب سکوت کردن بود او می توانست ساعت ها در یک جمع ، خاموش بنشیند و اغلب فکر می کرد . از این رو بود که هیچ کس از دوستان وهنرمندان سخنی را از او به یاد ندارد که در رد واثبات کسی بر زبان آورده باشد سهراب انسانی است پویا و جستجوگر که سیر زندگی اوپیوسته رو به تعالی بود. این تعالی روحی و معنوی یک روزی در شعر وزمانی در نقاشی هایش  متجلی می شد گویی شعر و نقاشی دو بال پرواز او برای رسیدن به افق های دور دست و زیبا بود .وی در این سیرسلوک و پویایی به موفقیتی کم نظیر دست یافت.      ‌

رفتار بزرگوارانه او با خانواده‌،دوستان‌، آشنایان‌، هنرمندان و کسانی که با آنها در تماس بود نشان از غنای روحی وانسان دوستانه او داشت  به عبارتی دیگر:ما در بررسی سبک زندگی سپهری با عناصری پر از نشاط و عشق و زیبایی روبرو می شویم.ومی توانیم بازتاب این عناصر را  در شعر ونقاشی او ، به زیباترین وجه  ببینیم. می‌توان گفت‌: زندگی نامه سپهری‌، همان نقاشی‌ها و شعرهای اوست‌.که در اجزا هنرش آشکار است.

نامه زیر حکایت از روح لطیف وحساس  او دارد :

نامه به محمود فیلسوفی برادرمهربانم

اگر روزی دوستی را از میان بردارند یعنی اگر این نیرو ، این جاذبه ، این حس وبالاخره این آنچه را که می خواهید اسمش بگذارید را از میان افراد بشر ، از قلب وروح ، از جسم و جان موجودات زنده برداشته و خلاصه از صفحه کائنات نابود سازند من نمی دانم چه باقی می ماند. رفتار موجودات زنده به خصوص افراد بشر نسبت به یکدیگرچگونه می شود و آیا در آن صورت زندگی قابل دوام خواهد بود و آیا در چنین عالمی بااین شرایط و این محیط طریق زندگی عوض خواهد شد ، یا اینکه نظام زندگی بر هم خورده و رفته رفته آثارزندگانی از صفحه کائنات محو و نابود خواهد شد.

به عقیده من تنها دوستی افراد نسبت به یکدیگر است که بنیان زندگی را مستحکم ساخته و هر فردی را وادار به کوشش در راه ادامه زندگی میسازد.

البته دوستی مظاهر گوناگون داشته و به اشکال مختلف خود نمایی می کند : دوستی فرزندنسبت به پدر و مادر و بالعکس . دوستی خواهر و برادر نسبت به یکدیگر ، دوستی زن وشوهر ، دوستی یک فرد با خویشان خود .

لیکن این دوستیها همه به یک شدت نیست و همان طور که از لحاظ شکل مختلف و متفاوت است از حیث شدت و تاثیر نیز گوناگون است.من عقیده دارم پس از دوستی ، فرزند و پدر و مادر که از حیث اهمیت درمرتبه اول قرار دارد دوستی یک نفر با دوستان خود ، یعنی با کسانی که اغلب هیچ گونه نسبت با اوندارند و فقط شرایط و اوضاع و احوال و بیش از همه تصادف در ایجاد دوستی بین آنهاموثر بوده قابل توجه است و سایر اشکال و صور دوستی را تحت الشعاع قرار می دهد.

آری تنها دوست است که از فشار با مصائب و مشکلات زندگی بر دوش انسان می کاهد. تنهادوست است که دست یاری به طرف ما دراز کرده و ما را از غرقاب تیره بختی ها وناکامی های حیات نجات می دهد.
شاعر بزرگ ما سعدی شیرازی چه خوب این نکته را دریافته و گفته است :
گر مخیر بکنندم به قیامت که چه خواهی

                                        دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را
منظورم از نوشتن سطور فوق این است ، که شما در یابید در قلب و روح من چه تاثیری می نماید، و من به داشتن دوستی چون شما چقدر خرسند و مفتخرم ، باری از اوضاع اینجاخواسته بودید لیکن باید گفت تازه ای در اینجا پیدا نمیشود ، هوا بسیار گرم است وبه جز مختصر بارانی که چند هفته پیش آمد دیگر اثری از برف و باران دیده نشده.از اظهار لطف و مرحمت شما و از اینکه درعین گرفتاریهای تحصیلی بانگاشتن نامه مرایاد می کنید یک دنیا تشکر می کنم . من هم مانند شماتشنه یک انقلاب بزرگ ، انقلابی که به همه این بدبختی ها خاتمه داده و یک باره اساس ظلم و بیداد را واژگون سازدهستم ولی خدا می داند این آرزوی من چه روزی لباس عمل خواهد پوشید .

                                                                    به امید آنروز

 سبک  شعرسهراب

 

 

سپهری از جمله شاعران معاصری است که شناخت درست و کافی با شعر و سبک نیما داشت . در عین پیروی از  سبک نیما ، خود صاحب سبک و خلاق بود.و خلاقیت او در بیشتر در استفاده بدیع از رنگ و کلمه بوده است .

 

اهل کاشانم

روزگارم بد نیست تکه نانی دارم ،خرده هوشی ، سر سوزن ذوقی.

سپهری شاعری تصویرگراست و این جنبه از شعر سهراب با طبیعت گرایی او مرتبط است ؛ ضمن اینکه دیدگاه عارفانه دارد و خدا را در طبیعت جستجو می کند .

 

من نمازم را وقتی می خوانم

که اذانش را باد ، گفته باشد سر گلدسته ی سرو.

من نمازم را ، پی « تکبیرة الاحرام » علف می خوانم،

پی « قد قامت » موج .

 اما آشنایی نداشتن با نمادها و رمز های شعری او ابهاماتی را برای خوانندگان ایجاد می کند .

شعر سهراب چون نقاشی او رنگارنگ است.وی در شعرش نگران انسان و سرنوشت اوست .او همه را به نگریستن دقیق تر  در پیرامون خود و به جهانی برتر  دعوت می کند . همه ی اشیا برای او حیات دارند واین اشیا دارای روح و احساس هستند.

 

من صدای نفس باغچه را می شنوم

و صدای ظلمت را ، وقتی از برگی می ریزد

وصدای ،سرفه ی روشنی از پشت درخت ،

عطسه ی آب از هر رخنه ی سنگ ...

 

  مجموعه آثار

                                        

سهراب در سال 1337 دو کتاب "آوار آفتاب" و "شرق اندوه"را آماده چاپ کرد ولی موفق به چاپ آنها نشد و سرانجام در سال 1340 این دو کتاب را به همراه"زندگی خواب ها" زیر عنوان "آوار کتاب" منتشر کرد.                                                                                                  

در این کتاب می توان  جلوه های زبان خاص سپهری را دید و همچنین شور و شوق آمیخته با طبیعت گرایی را بیشتر دیددر مجموعه"شرق اندوه" سپهری از هر نظر تحت تاثیر غزل های مولونا بود و شعرهای این مجموعه همه شادمانه و شورانگیزند                                                               

دو شعر بلند "صدای پای آب" و "مسافر" پنجمین و ششمین کتاب های او هستند.                    

شهرت سپهری از سال 1344  با انتشارشعر بلند "صدای پای آب" آغاز شد. در "صدای پای آب" است که سپهری به فرم خاص خود در شعر دست می یابد. فرم و محتوای شعر سپهری، از "صدای پای آب" به بعد به هماهنگی می رسند"صدای پای آب"،کنایه از صدای پای مسافری در سفرزندگی  است  .                            

این شعر که روز به روز بر شهرت و محبوبیت او افزود، اولین بار در فصلنامهی«آرش»درآبان همانسالمنتشرشد.                                                            
                                                    

در سال 1345 شعر بلند "مسافر"که بیان سیرو سفر و دیدگاه فلسفی
زندگیش بود منتشر شد که از درخشان ترین شعرهای فارسی دوره معاصر است .

 «جحم سبز»هفتمین مجموعه شعری سپهری و کامل ترین آنهاست .گویی شاعر به حقیقتی که مدتها در جستجویش بود رسیده است .

هشتمین و آخرین مجموعه شعری سهراب سپهری "ما هیچ، ما نگاه است                                 

محتوای کتاب بر خلاف دو  مجموعه پیشین" یأسی دارد.  اما یأسی که از حوزه ذهن رنگین سپهری بیرون می تراود.                   

سپهری در سال 1355 تمام هشت دفتر و منظومه خود را در "هشت کتاب"گرد آورد هشت کتاب" نموداری تمام از سیر معنوی شاعر جویای حقیقت است .و یکی از اثر گذارترین مچموعه ها، در تاریخ شعر نو ایران است .

 

سال شمار زندگی سهراب سپهری  :                 

 15مهر ۱۳۰۷:تولددرکاشان                                                                                                    

خرداد ۱۳۱۹: به پایان رساندن دوره شش ساله ابتدایی در دبستان خیام‌، کاشان                         

خرداد ۱۳۲۲: به پایان رساندن دوره اول دبیرستان در دبیرستان پهلوی سابق‌، کاشان

خرداد ۱۳۲۴: به پایان رساندن دوره دو ساله دانشسرای مقدماتی پسران‌، تهران آذر ۱۳۲۵: استخدام در اداره فرهنگ‌ (آموزش و پرورش‌)، کاشان

شهریور ۱۳۲۷:استعفا از اداره فرهنگ کاشان

شهریور ۱۳۲۷:شرکت در امتحانات ششم ادبی و گرفتن دیپلم کامل دوره دبیرستان

مهر ۱۳۲۷: آغازتحصیل در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران

۱۳۲۷: استخدام در شرکت نفت‌، تهران

۱۳۲۸: استعفا از شرکت نفت پس از هشت ماه کار

۱۳۲۰: انتشار اولین مجموعه اشعار با عنوان‌«مرگ رنگ‌»

خرداد ۱۳۳۲: به پایان رساندن دوره نقاشی دانشکده هنرهای زیبا و دریافت لیسانس‌. احراز رتبه اول و دریافت نشان درجه اول علمی

۱۳۳۲ : آغاز کار به عنوان طراح در سازمان همکاری بهداشت‌، تهران

۱۳۳۲: شرکت در چند نمایشگاه نقاشی در تهران

۱۳۳۲: انتشار دومین مجموعه اشعار با عنوان«زندگی خوابه»

آذر ۱۳۳۳: آغازکار در ادراه کل هنرهای زیبا(فرهنگ و هنر) در قسمت موزه‌ها و تدریس در هنرستانهای هنرهای زیبا

مهر ۱۳۳۴: ترجمه اشعار ژاپنی در مجله «سخن‌»

مرداد ۱۳۳۶: سفر به اروپا از راه زمینی تا پاریس و لندن‌. نام نویسی در مدرسه هنرهای زیبای پاریس در رشته لیتوگرافی‌(چاپ سنگی‌)

فروردین ۱۳۳۷ :شرکت در اولین بینال تهران

۱۳۳۷: سفر دو ماه از پاریس به رم

خرداد ۱۳۳۷: شرکت در بینال ونیز

۱۳۳۷: بازگشت به ایران

۱۳۳۷: آغاز کار در اداره کل اطلاعات وزارت کشاورزی با سمت سرپرستی سازمان سمعی و بصری

فروردین ۱۳۳۹:شرکت در بینال دوم تهران‌. دریافت جایزه اول هنرهای زیبا

مرداد ۱۳۳۹:مسافرت به توکیو برای آموختن فنون حکاکی روی چوب‌. بازدید از شهرها و مراکز هنری ژاپن

1340: توقف در هند در راه بازگشت به ایران‌.تماشای آگره و تاج محل

اردیبهشت ۱۳۴۰:برگزاری نمایشگاه انفرادی در تالار عباسی‌، تهران

۱۳۴۰: انتشار مجموعه جدیدی از اشعار خود باعنوان «آوار آفتاب‌»

مهر ۱۳۴۰: آغازتدریس در هنرکده هنرهای تزئیینی‌، تهران

۱۳۴۰: انتشار مجموعه دیگری از اشعار خود باعنوان «شرق اندوه»

اسفند۱۳۴۰: کناره‌گیری از مشاغل دولتی به طور کلی

خرداد ۱۳۴۱:برگزاری نمایشگاه انفرادی در تالار فرهنگ‌، تهران

دی ۱۳۴۱: برگزاری یک نمایشگاه انفرادی دیگر در تالار فرهنگ

۱۳۴۲: شرکت در یک نمایشگاه گروهی در گالری گیل گمش‌، تهران

تیر ۱۳۴۲:برگزاری نمایشگاه انفرادی در استودیو فیلم گلستان‌، دروس‌، تهران

۱۳۴۲: شرکت در بینال سان پاولو، برزیل

۱۳۴۲: شرکت در نمایشگاه گروهی هنر معاصرایران‌، موزه بندر لوهاورفرانسه

۱۳۴۲: شرکت در نمایشگاه گروهی گالری نیالا،تهران

۱۳۴۲: برگزاری یک نمایشگاه انفرادی در گالری صبا، تهران

۱۳۴۳: سفر به هند( تماشای بمبئی‌، بنارس‌،دهلی‌، اگره‌، غارهای آجانتا، کشمیر); سفر به پاکستان‌( تماشای لاهور و پیشاور);سفر به افغانسان (اقامت در کابل‌). بازگشت به تهران

۱۳۴۴: شرکت در یک نمایشگاه گروهی در گالری بورگز، تهران

۱۳۴۴: برگزاری یک نمایشگاه انفرادی در گالری بورگز، تهران

آبان ۱۳۴۴:انتشار شعر بلند«صدای پای آب‌» در فصلنامه «آرش‌ »

۱۳۴۴: سفر به اروپا(مونیخ و لندن‌).بازگشت به ایران

۱۳۴۵: سفر به اروپا(فرانسه‌،اسپانیا، هلند،ایتالیا، اتریش‌). بازگشت به ایران

۱۳۴۵: انتشار شعر بلند «مسافر» در فصلنامه«آرش‌»

بهمن ۱۳۴۶:برگزاری یک نمایشگاه انفرادی در گالری سیحون‌، تهران

بهمن ۱۳۴۶:انتشار یک مجموعه اشعار جدید با عنوان «حجم سبز» توسط انتشارات روزن

بهمن ۱۳۴۶:برگزاری شب شعر سپهری در گالری روزن

۱۳۴۷: شرکت در یک نمایشگاه گروهی در گالری مس‌، تهران

۱۳۴۷: شرکت در نمایشگاه فستیوال روایان‌،فرانسه

خرداد ۱۳۴۷: شرکت در نمایشگاه هنر معاصر ایران در باغ انستیتو گوته‌، تهران

شهریور ۱۳۴۷:شرکت در یک نمایشگاه گروهی دردانشگاه شیراز



۱۳۴۸: شرکت در فستیوال بین المللی نقاشی درفرانسه و اخذ امتیازمخصوص

۱۳۴۹: سفر به آمریکا و اقامت در لانگ آیلند.شرکت در یک نمایشگاه گروهی در شهر«بریج همپتن‌». بازگشت به ایران پس از هفت ماه اقامت در نیویورک‌. سفر دوباره به آمریکا

۱۳۵۰: برگزاری یک نمایشگاه انفرادی در گالری بنسن نیویورک‌. بازگشت به ایران

۱۳۵۰: برگزاری یک نمایشگاه انفرادی در گالری لیتو، تهران

۱۳۵۱: برگزاری یک نمایشگاه انفرادی در گالری سیروس‌، پاریس

۱۳۵۱: انتقال نمایشگاه گالری سیروس به گالری سیحون‌، تهران

۱۳۵۲: برگزاری یک نمایشگاه انفرادی دیگر درگالری سیحون

۱۳۵۲: سفر به پاریس و اقامت در «کوی بین المللی هنره»

۱۳۵۳: سفر به یونان و مصر. بازگشت به ایران

دی ۱۳۵۳: شرکت درغرفه ایران در اولین نمایشگاه هنری بین المللی تهران

۱۳۵۴: برگزاری یک نمایشگاه انفرادی در گالری سیحون

خرداد ۱۳۵۵: شرکت در نمایشگاه هنر معاصر ایران در «بازارهنر» بال‌، سویس

خرداد ۱۳۵۶: انتشار «هشت کتاب‌» شامل مجموعه اشعار نشر شده
سپهری به اضافه مجموعه «ماهیچ‌، ما نگاه‌» توسط کتابخانه طهوری‌، تهران

۱۳۵۷: برگزاری یک نمایشگاه انفرادی در گالری سیحون

خرداد ۱۳۵۸: تجدید چاپ «هشت کتاب‌»

دی ۱۳۵۸: مسافرت به انگلستان برای درمان بیماری سرطان خون

اسفند ۱۳۵۸: بازگشت به ایران

اول اردیبهشت ۱۳۵۹: مرگ‌. در بیمارستان پارس‌، تهران‌. دفن روز بعد در صحن امامزاده سلطان علی در قریه مشهد اردهال

 

تدوین و نگارش : مجتبی ظفریه کرمانی‌

۱۳٩۱/۱٠/۱٤
سفرنامه ابن بطوطه _- قسمت اول ... نظرات() 

 

سفرنامه­ی ابن­بطوطه                                 

 

 برای درک و دریافت دقیق­تر اوضاع اجتماعی، سیاسی و اقتصادی روزگار گذشته، سفرنامه­ها می­توانند منبع ارزشمندی به حساب بیایند . این
سفرنامه­ها که معمولا  با  صراحت نوشته می شد بر کتابهای جغرافیا و
کتابهای علمی ارجحیت دارد زیرا  کمتر به دست پرده­پوشی و دروغگویی سیاسی و تاریخی گرفتار شده است.پس می تواند در بررسی اوضاع
اقتصادی،اجتماعی، فرهنگی و آشنایی با آداب و رسوم مردمان،اثری ارزشمند تلقی شود.

   انگیزه های مختلف  چون شناخت موقعیت و وضعیت سرزمین های دیگر،وآشنایی با آداب و رسوم  جوامع دیگر جهانگردان مسلمان را به  سیر و سفر به سرزمین­های دیگر می­کشاند. همچنین این سیاحان برای  کسب دانش در مراکز علمی ودیدار با دانشمندان مشهور سرزمین های دیگر راهی سفرهای دور و دراز  می شدند .گروهی دیگر از جهانگردان سفیران دولت هاو حکومت­های دینی بودند که در ضمن مأموریت خود به تشریح وضعیت اجتماعی کشورهای دیگر و انتقال اطلاعات مفید می­پرداختند.ازاین دست می توان به سفرنامه­ی ابودلف،
که در هنگام انجام یک ماموریت رسمی نوشته شده اشاره کرد. هدف  دیگر سفر جهانگردان  مسلمان تبلیغ و ترویج و نشر فرهنگ و اندیشه­هایاسلامی،  بوده است. احمدبن فضلان بن عباس بن راشد، با صراحت انگیزه   سفر  خود را تبلیغ وترویج و همچنین  آشنا کردن مردم بلغار با دین اسلام بیان کرده است .

ورود اسلام به کشور اندونزی توسط دو جهانگرد تاجر عرب ایرانی­نژادبه نام­های عبدلله عریف و برهان­الدین، که از بازرگانان گجرات هند به شمار می­رفتندصورت پذیرفت . شیخ احمد قمی نیز در زمان حکومت صفوی به همراه گروهی از طلاب وروحانیون ایرانی و تاجّران و و سیّاحان علاقمند به تبلیغ و تجارت به سرزمین­ سیام(تایلند) رفت وپس از ده سال اقامت ، در آنجا به تبلیغ  دین اسلام پرداخت . گفته شده  مسلمانان این کشور از تبار وی هستند .

 

 اهمیت سفرنامه ابن بطوطه و ویژگی های آن

 

 اگر بخواهیم این مسیر سفر را در روی نقشه جغرافیایی آن زمان تعقیب کنیم،  شامل چهل وچهار کشور است. که از طنجه مراکش شروع شده و به مصر و شامات، مکه، عراق، و قسمت اعظم ایران، یمن، عمان، بلاد روم و قسطنطنیه، دشت قبچاق و ماوراء­النهر،افغانستان، سند و هند و جزایر جنونبی هندوستان و چین و اندلس و سرزمین­های دیگر ختم شده است. و اهمیت این سفرنامه به این دلیل است  که در حدود 29 سال و نیم به طول انجامیده ومی­توانددوره­ی نسبتاً وسیعی از لحاظ زمانی را نشان دهد که در تحلیل تاریخی منبعی بسیارارزشمند است .

 در باب ابن بطوطه و اهمیت سفرنامه وی ، موحد چنین می­نویسد": «جلال­الدین تبریزی در بنگال ابن­بطوطه را جهانگردی خواند که در عرب و عجم یکتاست. ابن جزی او را جهانگرد اسلام خواند واین لقبی است که هنوز در تاریخ اسلام کسی ادعای برابری با ابن بطوطه را ندارد .جهانگردی خستگی­ناپذیر و نستوه که پس از سالیان دراز دربدری که به وطن خویش برمی­گردد،هنوز چهره از گرد راه نشسته، سودای سفری دیگر در دلش خانه می­کند».[1]

 

[1]موحد،محمدعلی، ابن بطوطه، طرح نو، چاپ دوم، 1378، ص51

 

این سفرنامه که «تحفه النظار فی غرائب الاسفار» نام دارد ابن جزی آن را در قرن هفتم هجری به دستور ابوعنان پادشاه مراکش نوشت و از مشاهدات  عینی خود ابن­بطوطه است. این سفرنامه به نام مطلق «رحله» شناخته می­شود و از گویاترین سندهای فرهنگی جهان اسلام است.رحله، آیینه­ی تمام نمای فراز و نشیب جامعه اسلامی در آن دوره است که عملکرد طبقات حاکم، سیرت پادشاهان و دیوانیان، راه و رسم عالمان و فقیهان، مراسم و آداب وتشریفات جاری است. در آن ضمن بیان حکایت ها و قصه­های بسیار ،وضعیت  مدرسه­ها، خانقاه­ها، غم و شادی ها، جغرافیایی،تاریخی، سیاسی و اوضاع اجتماعی مردم  رابیان کرده است .می­توان گفت که این سفرنامه ترسیم نسبتاً صادقانه­ای از زندگی
مردمان آن روزگار است. ابن بطوطه گاه سوار بر اسب و شتر به همراه کاروانیان راه سفر در پیش گرفت و گاهی نیز با پادشاهان بزرگ هم سفر شد و زمانی از خاطرات و حوادث و خطرات سفر با کشتی و قایق یاد می­کند. وی در بیان دیده ها  و شنیده های خود چندان در بند توالی بیان تاریخ وزمان دقیق حوادث نیست.اما شگفت انگیز اینکه  تمام حوادت تقریباً پس از گذشت 20 سال با ذکردقیق اسامی و القاب و رویدادها نگاشته شده است . دیدگاههای رحله را می توان  در چهار بُعد مورد بررسی قرار داد بدین شرح :بُعد شخصی رحله، جغرافیایی، اجتماعی و فرهنگی ، بُعد چهارم اطلاعات مربوط به جریانات سیاسی عصر .رحله، آیینه­ای از آیین­ها، آداب و رسوم، وضعیت اجتماعی،اقتصادی، سیاسی ملل و اقوام دیگر، به­ویژه بلاد اسلامی است. نخست آنکه دامنه سفر
در برگیرنده وسعت بسیاری از سرزمین­های آن روزگار بوده که ابن­بطوطه طی نموده و به سیاحت پرداخته است که از طنجه مراکش شروع شده و به مصر و شامات، مکه، عراق، و قسمت اعظم ایران، یمن، عمان، بلاد روم و قسطنطنیه، دشت قبچاق و ماوراء­النهر،افغانستان، سند و هند و جزایر جنونبی هندوستان و چین و اندلس و سرزمین­های دیگر ادامه داشته است .

 کتاب‌ سفرنامه یا «رحله » را ابن‌ بطوطه‌ خود ننوشته‌ است‌.اما متن‌
کتاب‌ که‌ از زبان‌ او نقل‌  شده و محمد بن‌محمد بن‌ جزی‌ الکلبى‌ آن را نوشته است . نگارش‌ ماجراهای‌ سفر ابن‌ بطوطه‌ درمدتى‌ کمتر از 3 ماه‌ زمان برد. تقریر ابن‌ بطوطه‌ و املای‌ کتاب‌ در 3 ذیحجة 756به‌ پایان‌ رسید و ابن‌ جزی‌ کار تصحیح‌ و تدارک‌ آن‌ را در صفر 757 به پایان رساند به علت عدم آشنایی ابن جزی با سرزمین­های غیر اسلامی، وی عین نقل­ قول­های ابن­بطوطه را آورده است که گاهی به موجب نامأنوس  بودن این اسامی، از هم ­گسیختگی­هایی در توصیف وقایع سفر وجود دارد و یا در نقل عبارت های فارسی و ترکی اشتباهاتی دیده می­شود که باید گفت پیامد تحریفات ابن جزی است.

 

آخر اینکه دکتر موحد در بخشی از یادداشت‌هایش تصویر دقیقی از ابن‌بطوطه می‌دهد که خواندنی است: «ابن‌بطوطه مورخ نیست، گرچه سرتاسر سفرنامه او نقل وقایع و رویدادهای تاریخی است. او داستان خود را می‌گوید و داستان مردمی را که با آنها دیدار کرده؛ مردمی که جوانمردی‌ها، شوخ‌طبعی‌ها، زیرکی‌ها، وارستگی‌ها و مهربانی‌های آنان شیفته‌اش می‌ کرده، اگر از کسی علم آموخته یا در خور حرمتش یافته، اگر از کسی محبت و مکرمت دیده، اگر آزمندی و مال‌اندوزی یا ستمکاری و سنگدلی کسی مایه شگفت او می‌شده، داستان همه را آورده است. او از سفری درازنای سخن می‌راند که کمابیش ۳۰سال طول کشیده، گاهی بر پشت اسب و اشتر، همراه کاروانیان یا در التزام موکب پادشاهان بزرگ، گاهی سوار بر قایق‌ها و کشتی‌های آن زمان که بازیچه موج‌ها و توفان‌ها بوده و سرنشینان آنها دمی از بیم دستبرد دزدان و حرامیان فارغ نبودند . (2)


 

                                                                                                       

 ویژگی های شخصیت ابن بطوطه

  ابو عبدلله محمد بن عبدلله بن ابراهیم بن محمد بن ابراهیم بن یوسف،  طنجی ،جهانگرد معروف مراکشی، در روز دوشنبه 17رجب سال 703 هجری (24 فوریه 1304 میلادی) در شهر طنجه در مراکش به دنیا آمد. لقب وی «شمس­الدین» و «شرف­الدین» ذکر شده است. از سالهای نخستین زندگی و شرح احوال ابن بطوطه اطلاع چندانی  در دست نیست جز اندکی که در سفرنامه آمده است . آنچه مسلم است ، وی در زادگاهش به کسب  تحصیل پرداخت و تحصیلات وی در علوم دینی براساس تعالیم فرقه­ی مالکی بود که در آن روزگار در شهرهای شمال آفریقا پیروان فراوانی داشت.وی در طول سفر های خود نیز در هر فرصتی برای تکمیل دانش و معلومات و درس و بحث استفاده کرده و در مراکز علمی آن روزگار نظیر بغداد و شیراز و دمشق به تحصیل دانش پرداخت. ابن­بطوطه، ، در چند جای سفرنامه­اش به وضع خانوادگی خود اشاره کرده است ،مثلا در بخشی که با سلطان هند مذاکره ای دارد ، می گوید : پدران وی از مشایخ وقضات بوده­اند.

 شخصیت ابن­بطوطه را می­توان تا حدی از  لابلای مطالب سفرنامه اش شناخت . هنگام خواندن سفرنامه تصویر مسلمانی مومن و سنّت­گرا و آگاه وخوش­­حافظه و ظریف و صمیمی در ذهن خواننده نقش می بندد . این سیّاح با زیرکی به روایت حکایتها پرداخته است و برآن است تا گزارش های تاریخی را منصفانه و دور ازریاکاری و پرده پوشی بیان  کند . ابن­ بطوطه در آغاز سفر، جوانی گمنام و تهیدست بود که به لطف صاحبان کرم دلخوش بود وی اغلب افسانه­هایی را که می­شنید باور می­کرد و به دیده­ی حیرت و شگفتی بدان می­نگریست.و در سفر به سرزمین­های مختلف، غیر از زبان های  عربی، بربر یا آمازیغ، اندکی فارسی و شاید ترکی، زبان دیگری نمی­دانست .

   شرحی کوتاه از سفر های ابن بطوطه

  ابن‌ بطوطه‌ هنگامى‌ که‌ 22 ساله‌ بود، راه‌ سفر پیش‌ گرفت‌ وپنجشنبه‌ 2 رجب‌ 725ق‌/14 ژوئن‌ 1325م‌ زادگاه‌ خود طنجه‌ را ترک‌ گفت‌. قصد او ازاین‌ سفر به‌ جا آوردن‌ مراسم‌ حج‌ و زیارت‌ تربت‌ پیامبر (ص‌) بود. وی در آغاز
سفرنامه چنین می­نگارد:« که روز پنج­شنبه، دوم ماه رجب سال 725، به قصد حج و زیارت قبر پیامبر- که والاترین درود و سلام بر او باد- یکه و تنها از زادگاه خود طنجه بیرون آمد. »چه‌ بسا گمان‌نمى‌کرد که‌ سفرش‌ سالیان‌ دراز به‌ طول‌ انجامد و پس‌ از 29 سال و نیم به‌ وطن‌خود بازگردد. سفر ابن‌ بطوطه‌ مصادف‌ با روزگار فرمانروایى‌ ناصرالدین‌ ابوسعید،عثمان‌ دوم‌ فرزند یعقوب‌ ابویوسف‌ بن‌ عبدالحق‌ از سلاطین‌ مرینى‌ فاس‌ بود. او
از طنجه‌ به‌ راه‌ افتاد و نخست‌ به‌ شهر تلمسان‌ در الجزیره‌رسید. در این‌ شهر با دو سفیر اعزامى‌ از جانب‌ سلطان‌ ابویحیى‌ پادشاه‌ افریقیه‌
به‌ نامهای‌ ابوعبدالله‌ محمد بن‌ ابى‌ بکر بن‌ على‌ بن‌ ابراهیم‌ نفزاوی‌ و شیخ‌ابوعبدالله‌ محمد بن‌ حسین‌ بن‌ عبدالله‌ قرشى‌ زبیدی‌ که‌ هر دو از قضات‌ تونس‌بودند، آشنا شد و پس‌ از چند روز در شهر ملیاته‌ به‌ آنان‌ ملحق‌ گردید وبا آنان‌ از شهر خارج‌ شد. پس از گذشت چند روز قاضى‌ محمد بن‌ ابى‌ بکر نفزاوی‌ درراه‌ سفر وفات‌ یافت‌ و همراهان‌ او ناگزیر به‌ ملیاته‌ بازگشتند. ابن‌بطوطه‌ که‌ تنها مانده‌ بود، همراه‌ گروهى‌ از بازرگانان‌ تونسى‌ به‌ شهر الجزیرهرفت‌. در آنجا زبیدی‌ و فرزند قاضى‌ متوفى‌ به‌ او ملحق‌ شدند. وی‌ پس‌ از عبور ازقسنطینه‌ به‌ تونس‌ رفت‌ و مدتى‌ بعد با قافله‌ای‌ همراه شد و به ‌ سمت‌  سوسه‌ رفت . و سپس‌ به‌ شهر صفاقس‌رسید و در آنجا با دختر یکى‌ از امنای‌ آن‌ سرزمین‌ ازدواج‌ کرد و سرانجام‌ پس‌ ازگذر از طرابلس‌ و دیگر نواحى‌ شمال‌ افریقا به اسکندریه و دمیاط و از آنجا از طریق نیل به قاهرهرسید. شهر قاهره‌ که‌ در آن‌ زمان‌ تحت‌ فرمانروایى‌ ممالیک‌ بود، بسیار آبادان بود مصر عهد ممالیک‌ چنان‌ اثری‌ در او بر جای‌ نهاد که‌ مصر عهد فاطمیان‌ در ناصر
خسرو قبادیانى‌. وی‌ از قاهره‌ در مسیر نیل‌ به‌ راه‌ افتاد و به‌ آسوان
رسید و از آنجا از طریق‌ صحرا راه‌ مشرق‌ و بندر عیذاب‌ - در کنار دریای‌
سرخ‌
- را در پیش‌ گرفت‌ و خواست‌ از آنجا با کشتى‌ عازم‌ جده‌ شود،

ولى‌ آگاه شد که‌ به‌ سبب‌ جنگ‌ میان‌ قبایل‌ بجساه‌ و ممالیک‌، ناوهای‌ مصری‌ دردریا رفت‌ و آمد مى‌کنند. پس ناگزیر به‌ قاهره‌ بازگشت.از این‌ رو در صددبرآمد راه‌ شام‌ را در پیش‌ گیرد و به‌ کاروانیانى‌ که‌ همه‌ ساله‌ از دمشقبه‌ مکه‌ مى‌رفتند، بپیوندد. او با استفاده‌ از فرصت‌ به‌ فلسطین‌ رفت‌ واز راه‌ بیت‌المقدس‌ به‌ بیروت‌، طرابلس‌، حلب‌، انطاکیه‌،لاذقیه‌، بعلبک‌ به دمشق‌ گام‌ نهاد و مدتى‌ در این‌ شهراقامت‌ گزید و از آنجا با کاروان‌ حجاج‌ عازم‌ مدینه‌ و مکه‌ شد واز این‌ دو شهر مطالب‌ زیادی نیز در سفرنامة خویش‌ آورده‌ است‌. پس‌ از ترک‌ مکهعازم عراق‌ شد و از راه‌ قادسیه‌ به‌ نجف‌ اشرف‌ رفت‌ و به‌حرم‌ حضرت‌على‌ بن‌ ابى‌ طالب‌(ع‌) مشرف‌ گردید و پس‌ از آن‌ ازراه‌ بغداد و بصره‌ با قافله‌ عازم‌ ایران‌ شد و از آبادان‌،ماهشهر (معشور) وشوشتر دیدن‌ کرد و در این شهر بیمار شد.ابن‌ بطوطه‌به‌ اصفهان‌ و شیراز نیز سفر کرد و در این‌ شهر با قاضى‌ مجدالدین‌شیرازی‌ ملاقات‌ نمود و به‌ زیارت‌ آرامگاه‌ شیخ‌ سعدی‌ رفت‌.وی‌ پس‌ آنگاه‌ از راه‌ کازرون‌ به‌ عراق‌ بازگشت‌ و پس‌ از گذر ازکربلا بار دیگر به‌ بغداد رفت‌ و مدتى‌ بعد در ملازمت‌ امیر علاءالدین‌محمد از امیران‌ سلطان‌ ابوسعید بهادرخان‌ عازم‌ تبریز شد و از آنجا دوباره‌به‌ بغداد بازگشت‌ و بار دیگر عزم‌ سفر حج‌ و زیارت‌ حرمینکرد. این‌ بار ابن‌ بطوطه‌، میان‌ سالهای‌ 729-730ق‌/ 1328- 1329م‌، در مکه‌اقامت‌ گزید. در آنجا سخت‌ بیمار شد و پس‌ از بازیافتن‌ سلامت‌ خویش‌، بادانشمندان‌ محل‌ آشنا شد و سپس‌ از طریق‌ جده‌ به‌ سواحل‌ شرقى‌ افریقا واز آنجا به‌ یمن‌، عدن‌ و مگادیشو (مقدیشو) رفت‌ و ازآنجا راه‌ ظفار، سواحل‌ شرقى‌ عربستان‌، عمان‌ و خلیج‌فارس‌ را در پیش‌ گرفت‌ تا به‌ جزیرة هرمز رسید و با سلطان‌ قطب‌الدین‌تهتن‌ (تهمتن‌) پادشاه‌ هرمز ملاقات‌ کرد. آنگاه‌ به‌ لارستان‌ فارس‌، جزیرةکیش‌ و بحرین‌ عزیمت‌ نمود و در سال  732ق‌ به‌ مکه‌ بازگشت‌ و پس‌ از گزاردن‌حج‌ از راه‌ دریای‌ سرخ‌ و عیذاب‌ به‌ غزه‌ و از آنجا به‌ آسیای‌صغیر رفت‌ و در قونیه‌ به‌ زیارت‌ تربت‌ مولانا جلال‌الدین‌ محمدبلخى‌ شتافت‌.

سفر به‌ سوی‌ شمال‌ رادومین‌ مرحلة سفر ابن‌ بطوطه‌نوشته‌اند. در این‌ سفر ابن‌ بطوطه‌ از آسیای‌صغیر گذشت‌ و از طریسینوپ‌ به‌ دریای‌ سیاه‌ رسید و با گذر از شبه‌جزیرة کریمه‌ به شهرکفا رفت‌ که‌ همان‌ فئودوسیای‌ کنونى‌است‌. در این‌ شهر که‌ یکى‌ از مراکز عمدة بازرگانى‌ میان‌ شرق‌ و غرب‌ و دراختیار جنوایی ها بود، ابن‌ بطوطه‌ نخستین‌ بار صدای‌ ناقوس‌ کلیساها را شنید،چندانکه‌ به‌ هراس‌ افتاد. در آن‌ زمان‌ سوداق (سرداق‌) بندر عمدة کریمه‌به‌ شمار مى‌رفت‌. ابن بطوطه‌ این‌ شهر را پنجمین‌ بندر مهم‌ جهان‌ و در ردیف‌اسکندریة مصر، کولم‌ (کیلون‌) و کالکوت‌ (کالیکوت‌5) در هند و زیتون‌ (تسوئن‌ -جئو - فو) در چین‌ دانسته‌ است‌. او سپس‌ سراسر شبه‌ جزیرة کریمه‌ را درنوردیدو از آنجا به‌ جنوب‌ روسیه‌ رفت‌. چنین‌ به‌ نظر می­رسد از سرزمین بلغاربه رود بلغاررفته است.

بروکلمان‌ ضمن‌ تأیید این‌ نکته‌ که‌ ابن‌ بطوطه‌ به‌سرزمینهایى‌ که‌ وصف‌ کرده‌، رفته‌ است‌. استثنا قایل‌ شده‌ و چنین‌ اظهار نظرکرده‌ که‌ وی‌ ظاهراً در سرزمین‌ بلغارها نبوده‌ است‌، زیرا سفر به‌ آن‌دیار دشوار بوده‌ و دست‌ کم‌ 60 روز وقت‌ مى‌گرفته‌ است‌. ابن‌ بطوطه‌ سپس‌ از حاجى‌ترخان‌ (آستاراخان‌) با کاروانى‌ که‌ متعلق‌ به‌ خاتون‌ پیلون‌ دختر فرمانروای‌یونان‌ (روم‌) و همسر خان‌ ازبک‌ بود به‌ قسطنطنیه‌ رفت‌ و مدتى‌ بعد به‌منطقه‌ اردوی‌ زرین‌ (قزل‌ اوردا) بازگشت‌ و در منطقة خان‌ اردوی‌زرین‌ در شهر سرا که‌ احتمالاً سراینو باشد، اقامت‌ گزید وبعد از طریق‌ ولگا به‌ خوارزم‌، بخارا، نخشب‌، سمرقند،بلخ‌، هرات‌، طوس‌، مشهد، سرخس، نیشابور، بسطام،غزنه وکابل می­رود.

اول‌محرم‌ 734ق‌/12 سپتامبر 1333م‌ ابن‌ بطوطه‌ به‌ درة سند رسید که‌ معروف‌ به‌پنجاب‌ است‌. بخش‌ دیگر سفرنامة وی‌ از همین‌ جا آغاز مى‌گردد. وی‌ ضمن‌سفر تا رسیدن‌ به‌ دهلى‌ از شگفتیهای‌ آن‌ سرزمین‌ و زنده‌ سوزانیدن‌ زنان‌یاد کرده‌ است‌. ابن‌ بطوطه‌ در راه‌ سفر از مولتان‌ به‌ دهلى‌،گرفتار حمله‌ گروهى‌ از هندیان‌ شد و در این‌ ماجرا تیری‌ به‌ او اصابت‌ کرد. اماجان‌ به‌ سلامت‌ برد. در دهلى‌ با ابوالمجاهد محمدشاه‌ فرمانروای‌ آن‌سرزمین‌ دیدار کرد. یک‌ ماه‌ و نیم‌ پس‌ از ورود او به‌ دهلى‌ دختر ابن‌ بطوطه‌ که‌کمتر از یک‌ سال‌ داشت‌، درگذشت‌ (همو، 505). شخصیت‌ وی‌ تاثیر زیادی بر در سلطان‌داشت  تا جاییکه که‌ مدت‌ چند سال‌ سمت‌قضای‌ آن‌ ناحیه‌ را به‌ او واگذاشت‌. بخش‌ بزرگى‌ از سفرنامة ابن‌ بطوطه‌ دربارة هندو مشاهدات‌ او در این‌ کشور است‌. هنگامى‌ که‌ محمدشاه‌ سفیرانى‌ با هدایا به‌ چینفرستاد، ابن‌ بطوطه‌ نیز از زمرة نمایندگان‌ وی‌ بود. کوشش‌ این‌ هیأت‌ برای‌ گذراز خشکى‌ و سفر از طریق‌ قندهار با توفیق‌ همراه‌ نشد. وی‌ در این‌ سفر بادشواریهایى‌ چون‌ جنگ‌ با هندوان‌، اسارت‌ در دست‌ کفار و خطر دربه‌دری‌ و گرسنگى‌مواجه‌ گردید، ناچار راه‌ دریا در پیش‌ گرفت‌ و از راه‌ کالیکوت‌ به‌ جزایرمالدیو رفت‌. در آنجا ازدواج‌ کرد و بار دیگر  سمت‌ قضا یافت‌ و بعد به‌ جزیرة ملوک‌رفت‌ و طى‌ 70 روز اقامت‌ در آن‌ جزیره‌ دوبار ازدواج‌ کرد و در نیمة ربیع‌الثانى‌745 آن‌ جزیره‌ را به‌ مقصد سیلان‌ ترک‌ گفت‌. ابن‌ بطوطه‌ دوباره‌ به‌ جزایرمالدیو بازگشت‌ و از آنجا به‌ بنگاله‌، شمال‌ هند و طوالسىرفت‌ و در مسیر چین‌ به‌ راه‌ افتاد و 17 روز پس‌ از ترک‌ طوالسىبه‌ ساحل‌ چین‌ رسید و به‌ چین‌ کلان‌ (کانتون‌) رفت‌. در بازگشت‌از طریق‌ جاوه‌ به‌ هندوستان‌ و بندر کالیکوت‌ رفت‌. در کالیکوت‌سوار کشتى‌ شد و پس‌ از 28 روز در محرم‌ 748 به‌ ظفار رسید. از ظفاربه‌ مسقط و از آنجا به‌ جزیرة هرمز و بعد به‌ فسا، شیراز،اصفهان‌، شوشتر،  بصره‌ونجف‌ رفت‌ و بار دیگر مرقد على‌ بن‌ ابى‌ طالب‌(ع‌) را زیارت‌کرد و از آنجا عازم‌ کوفه‌، بغداد و شام‌ شد و اوایل‌ ربیع‌الاول‌749 به‌ حلب‌ رسید. از آنجا به‌ دمشق‌، بیت‌ المقدس‌، اسکندریه‌،قاهره‌ و عیذاب‌ رفت‌ و در آنجا سوار کشتى‌ شد تا به‌ جده‌
رسید و آنگاه‌ راه‌ مکه‌ در پیش‌ گرفت‌ و در 22 شعبان‌ 749 چهارمین‌ بار به‌
زیارت‌ بیت‌الله‌الحرام‌ شتافت‌.

وی‌ پس‌ از به جای آوردن ‌مراسم‌ حج‌ به‌ فلسطین‌ رفت‌ و شاهد شیوع‌ بیماری‌ دهشتناک‌ وبا (749ق‌) درآن‌ سرزمین‌ شد. اندکى‌ بعد تصمیم گرفت به وطن خود بازگردد . در صفر 750/آوریل‌1349 با کشتى‌ کوچکى‌ابتدا عازم‌ تونس‌ شد. در تونس‌ اشتیاق‌ سفربه‌ جزیره‌ ساردنى‌ در او پدید آمد. وی‌ در این‌ سفر دو بار در معرض‌ هجوم‌دزدان‌ دریایى‌ قرار گرفت‌ ولى‌ ‌ جان‌  سالم به‌ در برد و از شهرهای‌ تنیس‌ و تلمسان‌گذشت . هنگامى‌ که‌ به‌ شهر تازی‌ رسید، به‌ او خبر دادند که‌ مادرش‌ دراثر ابتلا به‌ بیماری‌ وبا درگذشته‌ است‌. ابن‌ بطوطه‌ روز جمعه‌ اواخر شعبان‌ 750وارد فاس‌ شد و به‌ دربار امیر ابوعنان‌ (749- 759ق‌/1348- 1358م‌) رفت‌ ودر آنجا استقرار یافت‌ و مورد احترام‌ وی‌ قرار گرفت‌. دوران‌ آوارگى‌ و سرگردانى‌ابن‌ بطوطه‌ بدین‌ جا پایان‌ نپذیرفت‌. زیرا هنوز دو سرزمین‌ دیگر اسلامى‌ راندیده‌ بود. وی‌ برای‌ زیارت‌ قبر مادر به‌ زادگاه‌ خود شهر طنجه‌ رفت‌ واز آنجا عازم‌ سبته‌ شد. در سبته‌ دچار بیماری سختی شد‌ که‌ 3 ماه‌به‌ درازا کشید و او ناگزیر چند ماه‌ در آن‌ شهر بماند. سپس‌ عازم‌ اندلس‌شد. ابن‌ بطوطه‌ به‌ جبل‌ الفتح‌ یا جبل‌ الطارق‌ رفت‌ و در آنجا باابوزکریا یحیى‌ بن‌ سراج‌ الرندی‌ دیدار کرد. از آنجا به‌ شهر رنده‌ و سپس‌به‌ مالقه‌ (مالاگا) رفت‌ و سرانجام‌ به‌ غرناطه‌ پایتخت‌ اندلس‌رسید. گمان‌ مى‌رود وی‌ در این‌ شهر با کاتب‌ سفرنامة خود محمد ابن‌ جزی‌ آشنا شده‌باشد. در بازگشت‌ بار دیگر به‌ جبل‌ الطارق‌ رفت‌. در اول‌ محرم‌ 753 به‌فرمان‌ ابوعنان‌ عازم‌ سفری‌ دشوار و طولانى‌ به‌ افریقای‌ مرکزی‌ شد. وی‌از طریق‌ سجلماسه‌ به‌ تمبوکتوو مالى‌ رفت‌ که‌ هنوز اسلام در آنجا نوپا بود.
ابن‌ بطوطه‌ در بازگشت‌ به‌ تکدّا (تگدا) رفت‌ و از معادن‌ مس‌ آن‌سرزمین‌ دیدن‌ کرد و در 11 شعبان‌ 754 با کاروانى‌ از برده‌ فروشان‌ راه‌ دشواری‌
را تا هکار طى‌ کرد و سرانجام‌ اواخر همان‌ سال‌ به‌ فاس‌ بازگشت‌.
ابن‌ بطوطه‌ از آن‌ پس‌ دیگر به‌ سیر و سفر نپرداخت‌ و حدود بیست‌ و اندی‌ سال‌ ازاواخر عمر خود را در آنجا به‌ سر برد و در 779ق‌/1377م‌ درگذشت‌. شاید ابن‌ بطوطه‌قصد داشت‌ در اندلس‌ اقامت‌ گزیند و از فرمانروای‌ غرناطه‌ در تدوین‌سفرنامة خویش‌ یاری‌ طلبد، اما سلطان‌ ابوالحجاج‌ یوسف‌، شاه‌ غرناطه‌ به‌سبب‌ بیماری‌ او را نپذیرفت‌. تنها مادر پادشاه‌ مقداری‌ سکة طلا برای‌ او فرستاد.ابن‌ بطوطه‌ در فاس‌ به‌ خلاف‌ غرناطه‌ مورد توجه‌ امیر ابوعنان‌مرینى‌ قرار گرفت‌ و ‌ خود در این باره چنین می گوید : چون‌ به‌ آنجا که‌ مقرمولای‌ ما امیرالمؤمنین‌ است‌، وارد شدم‌ به‌ دست‌ بوس‌ وی‌ نایل‌ آمدم و به‌زیارت‌ و دیدار وی‌ تبرک‌ جستم و بعد از مسافرتهای‌ دراز در کنف‌ احسان‌ وی‌ آرمیدم».

 مراحل سفر از دو جزء تشکیل شده است : جزء اول،گزارش سفر از آغاز تا ورود به هندوستان (725تا 734) و جزء دوم بعد از هندوستان تا پایان
سفر (اواخر 754). مراحل سفر بسیار طولانی است و مسیر آن را می­توان به بخش­های زیرتقسیم کرد:

بخش اول:افریقای شمالی، مصر، فلسطین، سوریه تا مکه

بخش دوم:عراق، خوزستان، لرستان، اصفهان، شیراز- بازگشت به مکه

بخش سوم:یمن، سومالی، زنگبار، خلیج­فارس- بازگشت به مکه

بخش­ چهارم:مصر، سوریه، آسیای صغیر تا دریای سیاه

بخش پنجم: کریمه، استامبول، روسیه، بلاد قبچاق تا خوارزم

 بخش ششم:ترکستان، خراسان، افغانستان تا مرز هندوستان

بخش هفتم:هندوستان

بخش هشتم:مالابار، بنگاله، جزایر مالدیو، سیلان، مالزی، شرق دور و چین

بخش نهم:بازگشت از راه جنوب هندوستان، هرمز، شیراز، اصفهان، بغداد، شام، مصر، مکه تا فاس

بخش دهم:سفر به اندلس و بازگشت به فاس

بخش یازدهم:سفر به افریقای غربی: صحرا، امپراتوری مالی، تکدا- بازگشت به فاس

 

ادامه دارد

تدوین ونگارش : لیلا گودرزی

  



 

۱۳٩۱/۱٠/٥
اشنایی با زندگی آمیش ها در آمریکا و زندگی مردم روستای منتظران طالقان ... نظرات() 
                        
 
                                                         
                                                                  
       گزارش ویژه مشرق/                                                          
آمیش ها چه گروهی هستند و در کجا زندگی می کنند؟ این گروه چه عقایدی دارند؟ آداب و رسوم آمیش ها از چه سرچشمه می گیرد؟ ایا تمدن غرب هدف غایی برای همه مردم است؟ برای آشنایی با این سرخوردگان تمدن غرب با گزارش ویژه مشرق همراه شوید.
گروه گزارش ویژه مشرق؛ امروزه جهان شاهد تغییرات و تحولات سریع در تمامی عرصه‌های علمی، فناوری، سیاسی، اجتماعی‌، اقتصادی و فرهنگی است.
چهار ویژگی این تحولات مدرن یا به عبارت دیگر مدرنیسم عبارتند از: 1- گسترش و تاثیر علم و فناوری در زندگی انسان 2-رشد چشمگیر روند شهرنشینی 3- بوروکراتیک‌شدن حکومت‌ها 4- تاکید بر فرد و بسط
مفهوم آزادی. آنچه هم‌اکنون در نظام بین‌الملل توسط دول غربی در سایر کشورهای جهان دنبال می‌شود، اشاعه تفکر مادی غربی با تکیه به مبانی اندیشه‌های روشنفکرانی مانند هابر ماس در رسانه‌های جمعی به منظور از بین بردن فرهنگ‌های ملی و بومی ملل جهان و یکسان سازی فرهنگی در جهت سلطه همه‌جانبه و کسب منافع مادی است.
فاصله زمانی ایجاد شده ما بین مرحله گذار و توسعه‌یافتگی فرصتی مناسب برای اثرگذاری و تهاجم فرهنگی در کشورها و جوامع رو به پیشرفت برای قدرتهای غربی به وجود آورده است، به همین دلیل در مسیر روند تغییرات مرحله گذار می‌بایست با بهره‌گیری از فرصت ایجاد
شده و نخبگان در رسانه‌ها فرایند مدرنیته و جهانی‌سازی را به سوی بومی‌سازی هدایت کرد .البته هم‌اکنون در بعضی از جوامع پیشرفته صنعتی علی‌رغم استفاده از ابزارهای مدرن در حاشیه مردمان محدودی وجود دارند، که در زمان گذشته سنتی مانند(آمیش‌ها در ایالات متحده آمریکا) زندگی می‌کنند. (1)
«آمیش‌ها» مانند بعضی از منونایت‌ها وارثان گروه‌های آناباپتیست سوئیسی هستند که در اوایل سده شانزدهم شکل گرفتند. پایه‌گذار
مکتب یا فرقه آمیش، شخصی به نام «ژاکوب آمان»(1720-1644) بوده است که نام این فرقه هم از نام وی به عاریت گرفته شده است.
 
«ژاکوب آمان»، بنیانگذار فرقه آمیش(1720-1644)در واقع، این فرقه بواسطه نوعی نگرش اصلاحی به فرقه منونایت(یا همان مخالفان غسل تعمید) بوجود آمد. پیروان اولیه آن در سوئیس و کناره جنوبی رود راین ساکن شدند. این افراد از اوایل قرن 18 میلادی شروع به مهاجرت
به ایالات متحده کردند و اغلب آنها در پنسیلوانیا اسکان گرفتند. آنها به دلیل اجتناب از جنگهای مذهبی و فقر و همچنین آزار و اذیتهای مذهبی مجبور به مهاجرت شدند. (2)
در دهه 1940 و 1950، جامعه‌شناسان اعلام کردند که آمیش فرهنگ رو به زوالی است که به زودی تحت فشار فناوری مدرن و شهرنشینی از هم فرو می‌پاشد. اما برخلاف این پیش‌بینی‌ها آمیش در نیمه دوم قرن
بیستم رشد و نمو پیدا کرد. جمعیت آمیش سنتی(old order) در سال 1950 فقط 4100 نفر بود اما تا سال 2000 این رقم با یک رشد تصاعدی به 22300 نفر رسید. (3)


آمیش به‌عنوان یک گروه نژادی

آمیش‌ها به واسطه تبار مشترک سوئیسی-آلمانی خود، زبان و فرهنگ یکسان و همچنین ازدواج با هم‌کیشان، به هم پیوسته‌اند. بنابراین، آمیش معیارهای یک گروه قومی را دارد اما آمیش‌ها خود را بیشتر به‌عنوان یک گروه مذهبی می‌شناسند تا نژادی.
چرا که یک آمیش‌زاده در صورت انتخاب سبک زندگی دیگر یا تخلف از قوانین، دیگر یک آمیش شناخته نمی‌شود. بعضی مواقع منونایت‌ها بویژه در کانادا خود را از تبار آمیش می‌دانند.
علاوه بر انگلیسی، بیشتر آمیش‌ها به یک گویش خاص از زبان آلمانی به
نام آلمانی پنسیلوانیایی یا هلندی پنسیلوانیایی سخن می‌گویند که خود آمیش‌ها به آن «دایچ» (Deitsch) می‌گویند. گویش هلندی پنسیلوانیایی هیچ ارتباطی با زبان هلندی ندارد، اما ظاهراً با یکی از لهجه‌های آلمانی نزدیکی دارد.در فرهنگ آمیش، ارزش زیبایی در سادگی دانسته می‌شود. لباس‌ها هرگز نباید وسیله‌ای برای جلب توجه باشند.
چاپ هیج طرحی بر روی لباس مجاز نیست. زنان لباس‌هایی ساده و بلند به رنگ یکدست (مثلاً آبی) بر تن می‌کنند. اغلب در خانه از پیشبندهای سفید یا سیاه استفاده می‌کنند. همچنین زنان با توجه وضعیت‌شان سرپوش‌های سیاه یا سفید بر سر می‌کنند.
 
مردها معمولاً شلوار تیره‌رنگ می‌پوشند و یک جلیقه یا کت تیره بر تن دارند. همچنین بند شلوار، کلاه‌های لبه‌دار حصیری یا نمدی سیاه از دیگر ویژگی‌های پوشش مردان است. مجردها ریش و سبیل خود رامی‌تراشند و مردان متأهل ریش خود را بلند می‌کنند اما سبیل‌شان را می‌تراشند. گذاشتن سبیل به دلیل ارتباط با نظامی‌گری (به طور سنتی) و فراهم کردن فرصت خودپسندی غیرمجاز است.

سبک زندگی آمیش‌ها متفاوت از جامعه مدرن غرب از نظر آمیش‌ها، کار بر روی زمین یک ضرورت اخلاقی محسوب می‌گردد، از اینرو حرفه آنها از لحاظ سنتی به کشاورزی و فعالیتهای مرتبط با آن محدود بوده است. جامعه آنها در اصل مذهبی و مقدس است و زندگی در اطراف مزرعه و
کار بر روی آن جنبه معنوی دارد تا مادی، از این جهت هر خانواده آمیشی همواره آرزوی مالکیت یک قطعه زمین کشاورزی دارد. (4)
 
آمیش‌ها به خاطر سبک زندگی که انتخاب نمودند تا به حال هزینه گزافی را پرداخت کرده‌اند. با وجودی که به دولت‌های خود(آمریکا یا کانادا) مالیات می‌پردازند (چون به رعایت قانون توصیه شده‌اند) اما کمک‌های مالی دولتی مثل بیمه بازنشستگی و بیکاری را قبول نمی‌کنند و به جای آن در بین خودشان صندوق‌های کمک متقابل بین اعضا در شرایت اضطراری دارند.

اعضای این گروه از دخالت در سیاست منع شده‌اند و برای همین رأی نمی‌دهند. در ارتش حضور ندارند. این افراد با وجودیکه صلح طلب هستند، ولی مایل نیستند از آنها به عنوان گروه‌های صلح‌دوست نام برده شود. زیرا در این صورت مجبور به موضع‌گیری‌های سیاسی در مسایل داخلی یا بین‌المللی خواهند شد.

آمیش‌ها سیستم آموزشی خاص خود را دارند. کودکان آمیش تا کلاس هشتم بیشتر درس نمی‌خوانند. چرا که عقیده بر این است که برای
آماده کردن بچه‌ها برای سبک زندگی آمیش، همین قدر کفایت می‌کند. تقریباً هیچ آمیشی به دبیرستان یا دانشگاه نمی‌رود. بیشتر گروه‌های آمیش، خودشان آموزشگاه‌های یک اتاقه با آموزگاران آمیش را برای کودکان راه‌اندازی کرده‌اند. اما تحصیل بعد از پایه هشتم در بین آمیش‌ها توصیه نشده است. به همین دلیل بخشی از آمیش‌های سرسخت چون
نمی‌خواستند زیر بار قانون تحصیل اجباری بعد از پایه هشتم که در بعضی ایالت‌های آمریکا مثل پنسیلوانیا وجود دارد، بروند، به ایالت‌های دیگر یا کانادا مهاجرت کردند.
 
اما از جنبه های منفی زندگی آمیش‌ها باید به مشکلات ژنتیکی آنها اشاره نمود. این افراد با اسکان در یک فضای محدود و ازدواج درون
گروهی، اجتماع بسته‌ای را از لحاظ ژنتیکی تشکیل می‌دهند. (5)
مراسم ازدواج دختر و پسر آمیش آمیش‌ها در 30 ایالت آمریکا و ایالت انتاریو کانادا سکونت دارند. حدود دو سوم(64%) آنها در سه ایالت اوهایو(63990 نفر)،پنسیلوانیا(63785 نفر) و ایندیانا(43235 نفر) زندگی می‌کنند. (6)
 
آمیش‌های سنتی(old order) کلیسا ندارند و مراسم مذهبی را در خانه‌های خود برگزار می‌کنند. آنها یک هفته در میان یکشنبه‌ها در
خانه‌های همدیگر به اجرای مراسم مذهبی می‌پردازند. پس از موعظه و خواندن سرودهای مذهبی به صرف نهار و معاشرت مشغول می‌شوند. (7)
 
اصول اعتقادی آمیش‌ها بر دو محور کلیدی استوار است: مردود دانستن صفاتی چون غرور، خودبینی و تکبر و تاکید فراوان بر خصائل مثبت انسانی مانند تواضع و فروتنی، خونسردی، تسلط بر نفس و متانت که سایرین اغلب از آن تحت عنوان "انقیاد و فرمانبرداری" یاد می‌کنند. (8)
آمیش‌ها اغلب تمایل دارند که خود را تسلیم "اراده خداوند" نمایند. آنها این عقیده را از طریق آداب و رسوم گروهی ابراز می‌دارند و با فردگرایی که محور اصلی فرهنگ آمریکایی است، مخالفت می‌ورزند. در واقع، مخالفت آمیش‌ها با فردگرایی دلیل اصلی آنها برای عدم استفاده از فناوری‌های مدرن جامعه است زیرا معتقدند که فناوری روز ممکن است وابستگی یک آمیش را به خانواده و جامعه کاهش داده و به مرور زمان آنها را از جامعه آمیش دور سازد. (9) 
 
آمیش‌ها، بویژه سنتی‌ها، احتمالاً به خاطر پرهیزشان از مظاهر فناوری معروف هستند. معمولاً دوری جستن آنها از مواردی مانند اتومبیل و برق اشتباه فهمیده می‌شود. آمیش‌ها به فناوری به‌عنوان یک شیطان نگاه
نمی‌کنند. آنها دلایل خاص خود را برای عدم استفاده از برخی فناوری‌ها دارند، به‌عنوان نمونه معتقدند که بکارگیری برق به استفاده از کالاهایی مانند تلویزیون منتهی می‌شود که می‌تواند سنت زندگی بی‌پیرایه آمیش‌ها را به خطر بیاندازد. اما از انرژی برق در موارد کاربردی دیگر مانند موارد فنی استفاده می‌کنند.

به هر حال برخی از خانواده‌های آمیش از برق برای روشنایی و لوازم ضروری خانگی هم استفاده نمی‌کنند (10) و چراغ‌ها و یخچال‌های
نفتی را بکار می‌برند. همچنین از برخی وسایل مدرن در کشاورزی بهره می‌برند، اما باز هم از استفاده گسترده از فناوری در کشاورزی پرهیز دارند. در این مورد، اینطور استدلال می‌کنند که استفاده از این فناوری‌ها، کشاورزان آمیش را به خرید زمین‌های دیگران و زیاده‌خواهی وسوسه می‌کند.

ما چرا آمیش‌ها هنوز از اسب و کالسکه استفاده می‌کنند؟ این افراد فکر می‌کنند که استفاده از اتومبیل مردم را وسوسه می‌کند تا از خانه های خود به دفعات دور شوند و دسترسی جوانان به شهرها تسهیل یابد.
خلاصه اینکه‌‌؛ آنها می‌ترسند که اتومبیل اعضای جامعه را از سایرهم‌کیشان دور نماید. در واقع، اسب و کالسکه نماد انزواطلبی آنها از جهان بزرگتر است. (11)
 
همچنین اغلب پرهیز آنها از فناوری تلفن اشتباه فهمیده شده است. آمیش از تلفن بیزار است چرا که مخل جدایی آنها از دنیا است و دنیای
بیرون را در خانه می‌آورد. در واقع، این پدیده به مثابه ورود بدون اجازه در خلوت و شکستن تقدس خانواده تلقی می‌شود. اما آمیش‌ها با نصب تلفن در خارج از خانه‌ها و استفاده در موارد ضروری مخالفتی ندارند.
با نگاه اجمالی به تاریخچه آمیش ها و بررسی ابعاد مختلف زندگی آنها، حال این پرسش به ذهن خطور می‌کند که چرا در عصر ارتباطات و
فناوری قون بیست‌ویکم هنوز افرادی همچون آمیش‌ها هستند که با وجود زندگی در درون جوامع پیشرفته غربی از غرق شدن در این فرهنگ و پذیرفتن سبک زندگی آنها امتناع می‌ورزند اما برخی از مردمان کشورهای جهان سوم بویژه جوانان ایرانی به فرهنگ غرب گرایش دارند و زندگی در این ممالک را نهایت آمال و آرزوی خود می‌دانند.
آمیش در یک نگاه

گرایش طبیعی انسان‌ها به رهایی از قید و بندهادر تشریح این مسئله ابتدا باید گفت که انسان به طور طبیعی به دنیاطلبی و راحت طلبی بیشتر علاقه دارد تا حرکت به سوی خدا. این یک امر غریزی است. خوردن و خوابیدن برای انسان راحت‌تر از این است که کارهای سخت انجام دهد. میل طبیعی به مادی‌گری و دنیاطلبی در انسان وجود دارد و هر جامعه‌ای که در این جهت استعداد بیشتری داشته باشد، مردمانش به آن سمت بیشتر کشیده خواهند شد. در جامعه خودمان هم به همین صورت است، اگر چیزهایی که جوانان دوست دارند برایشان فراهم شود،
زودتر به آن نزدیک می‌شوند. بنابراین، دنیاطلبی ریشه در طبیعت انسان دارد و اینطور نیست که غرب کاری عجیب و غریب کرده باشد یا معجزه‌ای رخ داده باشد که موجب شده همه به آن جذب شوند. این طبیعی است که اگر کسانی آن محیط را بپسندند و بخواهند خواسته‌های خودشان را ارضا کنند، وقتی ببینند جای دیگری ارضا می‌شوند، به سراغ آنجا
بروند ...
 
 
 
 
آمیش‌ها در 30 ایالت آمریکا و ایالت انتاریو کانادا سکونت دارند. حدود دو سوم(64%) آنها در سه ایالت اوهایو(63990 نفر)،پنسیلوانیا(63785 نفر) و ایندیانا(43235 نفر) زندگی می‌کنند.
 
 

 

کار گروهی آمیش‌ها در هنگام ساخت یک انباری بزرگ
 
 زنان آمیش در حال خرید از بازار محلی
 

 

آمیش‌ها در حال رفتن به محل برگزاری مراسم مذهبی


 

یک خانواده آمیش در حال برداشت
محصول

 

کودکان آمیش در حال بازی در حیاط
مدرسه

 


مراسم
ازدواج دختر و پسر آمیش
 
 

منابع و مآخذ:

1- http://www.magiran.com/npview.asp?ID=2102663

2- http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A2%D9%85%DB%8C%D8%B4

3- http://www.pabook.libraries.psu.edu/palitmap/AmishValues.html

4- www.creative-wisdom.com/education/hps/Amish_public_health.pdf

5- http://www.nature.com/ng/journal/v24/n3/full/ng0300_203.html

6- http://www2.etown.edu/amishstudies/Population_by_State_2012.asp

7- http://www.newworldencyclopedia.org/entry/Amish

8- http://en.wikipedia.org/wiki/Amish

9- http://www.shawcreekgeneralstore.com/amish_article1.htm

10- http://en.wikipedia.org/wiki/Modern_conveniences

11- http://www2.etown.edu/amishstudies/FAQ.asp

12- http://marifat.nashriyat.ir/node/341

13- http://alaam.tahoor.com/page.php?id=11194

14- http://tarikhema.ir/books/adab/jalal_aleahmad/gharbzadegi%20.pdf

 

15- http://alaam.tahoor.com/page.php?id=11194

 

 
 

روایت وب سایت جام نیوز از روستای ایستای
طالقان

 

روستای ایستای طالقان

روستای درختان
تبریزی

12 تیر 1391 وب سایت «جام نیوز»: روستای ایستا واقع درعرض جغرافیایی 36 10 38 و طول جغرافیایی 50 46 59 و 1840متر ارتفاع از سطح دریا از روستاهای بخش میان طالقان، از شهر طالقان بوده و از سمت شمال با روستای خسبان از سمت شرق با روستای اوانک از سمت جنوب با روستای جزن و از سمت غرب با روستا ی پردسر همجوار می باشد. این روستا در فاصله 1700 متری شمال شرقی از مرکز شهر طالقان قرار دارد و دارای مساحت 180000 متر مربع و یا 18 هکتار میباشد. جمعیت آن حدود 40 نفر می باشد. این روستا دارای 9 باب خانه متحد الشکل به ابعاد 20 متر در 50 متر و 400 متر مربع زیر بنا که هر کدام دارای یک باغ به ابعاد 20 متر در 30 متر که در ضلع جنوبی خود می باشند، تشکیل شده است. یک ساختمان مرکزی به شکل  Fکه بازوی بزرگ آن به طول 54 متر و هریک از بازوهای کوچک آن به طول 20 متر میباشد و شاخه های کوچک آن به سمت جنوب قرار گرفته است در ضلع جنوب غربی روستا قرار دارد. این روستا دارای 30 قطعه زمین کشاورزی به ابعاد 25 متر در 80 متر و مساحت 2000 متر مربع می باشد. همچنین
خیابان اصلی روستا خاکی و به طول 180 متر می باشد. این روستا به نام روستای ایستا یا روستای منتظران و یا روستای اهل توقف مشهور گردیده است.

مردم روستای ایستا عروسی و عزا ندارند، تولدشان را جشن نمی گیرند و مراسمی مثل سالگرد ازدواج برایشان بی معنا است. آنها مهمان نواز هستند اما تا وقتی که یک زن قصد ورود به روستای شان را نداشته باشد. بنابراین برای سفر به روستای ایستا نمی توانید خانوادگی راهی شوید. این یک سفر کاملا" مردانه است. ایستایی ها شناسنامه هم ندارند و هیچ خدماتی از دولت نمی گیرند. آنها در مقابل امکانات جدید و تکنولوژی جبهه می گیرند و حاضر نیستند هیچ چیز جدیدی را بپذیرند حتی آب لوله کشی، برق، گاز، خدمات درمانی و تلفن. در روستا زنان هم زندگی می کنند اما به ندرت از خانه خارج می شوند. در واقع فقط وقتی مجبور هستند از خانه بیرون می روند. با تمام این دنیای بسته ای که ایستایی ها برای خودشان دست و پا کرده اند، آنها ثروتمندند و منبع درآمدشان هم فروش زمین های پدری است که در تبریز داشته اند. آنها زمین کشاورزی در روستا دارند. دور زمین هایشان را با درختان تبریزی محصور کرده اند و مایحتاجشان را از این زمین ها تامین می کنند. ایستا روستای منظم و تمیزی است که از دور شبیه به یک دهکده کوچک سبز به نظر می رسد. آنها تقویم و ساعت ندارند و زمان و ماه و سال را با محاسبات خورشیدی بدست می آورند. در این روستا نشانی از سیمان و آهن نیست و خانه های گلی این مردم از هر غریبه ای خالی است. اگر گذارتان به این روستا بیفتد می بینید که مردم از اینکه به حریمشان نزدیک شوید خوشحال نمی شوند و ترجیح می دهند شما را به خانه هایشان راه ندهند. از این جماعت نباید سوالی بپرسید. سوال های شما درباره این روستا و سبک زندگی مردم و فرقه و اصولشان بی جواب
خواهد ماند. در سرتاسر ایستا مدرسه نمی بینید. بچه های این روستا به مکتب خانه ها می روند و احکام و خوشنویسی را یاد می گیرند. مردم روستا به فرزندانشان این اختیار را می دهند که بعد از رسیدن به سن تکلیف برای ماندن در روستا و زندگی با پدر و مادر یا رفتن از آنجا تصمیم بگیرند. در این صورت بچه ها باید به شهر تبریز برگردند، هیچگونه فعالیت‌ سیاسی و اجتماعی نداشته باشند و باورهای خود را تبلیغ نکنند.

مردمان ایستا گروهی از پیروان میرزا صادق مجتهد تبریزی، فقیه مشهور دوره مشروطه هستند که از عقاید تجددستیز او الهام گرفته اند و از 22سال قبل این روستا را تشکل داده اند. آنها زمانی که به روستا آمدند 9 خانواده پر جمعیت بودند اما حالا به دلیل آنکه مایل نیستند کسی از آنها سرشماری کند، تعداد دقیق شان مشخص نیست. این جماعت حتی در آمارهای ملی و سرشماری ها هم به حساب نمی آیند. ایستایی ها می گویند که به شدت منتظر آخرالزمان هستند اما اگر از اهالی بومی طالقان درباره آنها بپرسید، به شما می گویند که خودشان هم هنوز دقیقا" نمی دانند ایستایی ها چه کسانی هستند. از کجا آمده اند، دینشان چیست و منتظر چه هستند. بعضی می گویند مذهب این مردم اسماعیلی است و برخی دیگر آنها را دراویش تارک دنیا می دانند.


 

گزارش کریم عابدینی از روستای ایستای
طالقان

 

روستای ایستای طالقان

آنها با روشی بسیار جالب منتظر
ظهورند

کریم عابدینی

اشاره: کریم عابدینی نویسنده وبلاگ «دلگویه ها» به نشانی
ttp://abedinikarim.blogfa.com در روز 29 مرداد 1388 از روستای ایستای طالقان دیدار کرده و مشاهدات خود را به شرح زیر در وبلاگ خود منتشر کرده است:

* * * * *

چند روز پیش یکی از همکاران خبر جالبی از گروهی داد که در وضعیت خاصی و در کمترین حدی از ارتباط با دنیای بیرون زندگی می کنند. او گفت شنیده است که آنها کسی را داخل خانه خود راه نمی دهند و چیزی نمی فروشند و چیزی از کسی نمی خرند و.... بسیار برایم جالب بود و حتما" برای شما هم جالب است که در دنیای امروز چگونه می شود یک زندگی ابتدایی داشته و از دنیا و امکانات و ارتباطات آن بی نیازی جست؟ با هماهنگی هم به دیدن این جمع رفتیم. در آن منطقه از مردم که سوال می کردیم اغلب دید خوبی نسبت به آنها نداشتند. برخی چنان با ناراحتی از آنها یاد کردند که از توهین هم فروگذار نکردند. یکی گفت: «...هایی هستند که این منطقه آمده و ساکن شده و منتظر امام زمانند و....»

بهترین قضاوتی که از مردم منطقه درباره آنها شنیدم این بود که گروهی هستند مهاجر و چندین سال است اینجا ساکن شده و کاری به کار کسی ندارند و برای خودشان زندگی کرده و منتظر امام زمان (عج) هستند. اسم محل سکونت آنها را به ما «روستای منتظران» گفته بودند اما در ابتدای یکی از خروجی های جاده اصلی تابلو کاغذی طلق گرفته ای کوچه منتظران را دیدیم. کمی جلو رفتیم و کسی را پیدا کردیم. از
او سراغ ماجرا را گرفتیم و او گفت همین جاست و کمی جلوتر محل زندگی این گروه است. نزدیک محل سکونت آنها آسیابی آبی بود که در کنار خطوط برق منطقه با آب جاری جوی پرآبی کار می کرد. از آسیابان میان سال که صورت خود را کاملا" بسته بود و کار می کرد سوال کردیم. او گفت کمی جلوتر محل زندگی منتظران است اما آنها کسی را راه نمی دهند. اگر بخواهید شاید شما را راه دهند اما خانم ها را راه نمی دهند. هر چه می گذشت برایم جالب تر می شد. منطقه مسکونی را دیدیم که حدود 9- 10 در ورودی چوبی هم شکل داشت و درب وسطی بزرگت ر از همه درها و بقیه درها و کل ورودی ها کاملا" هم شکل مثل خانه های سازمانی بود.چند بار از ابتدای شروع دیوار خانه ها تا انتها را که حدود 100 متر می شد، طی کردیم. انگار انسانی در آنجا زندگی نمی کرد. سکوت و آرامش خاصی بود. در روبروی خانه ها هیزم های زیادی هم اندازه هم مرتب شکسته و انبار شده بودند و معلوم بود ذخیره سوخت آنها است. ابزارهای موجود برای شکستن هیزم ها هم کنده
درخت و تبر بود. یک نوبت با اسبی که گاری پشتش بسته بودند از همان آسیابی که گفتم گونی به داخل همین خانه وسطی که درب ورودی چوبی بزرگ تری داشت برده و برگشتند و من با همین دوست و همکارم به روبروی همین درب باز و بزرگ آمدیم تا کسی را یافته و صحبت کنیم. بعد از کمی توقف مردی میانسالی را دیدیم که بیرون آمد با گوشی همراه صحبت می کرد. منتظر شدیم صحبتش تمام شود. او در صحبت های خود می گفت من آمده ام ... و موضوع خاصی را صحبت می کرد که برمی گردد و درستش می کند و بالاخره فهمیدیم که یا مهمان این گروه هست و یا کسی که کارهای بیرون آنها را انجام می دهد. بعد از خاتمه مکالمه تلفنی ایشان از هدفمان برای آمدن به منطقه آنها گفتیم و خواستیم اطلاعاتی به ما بدهد که گفت همین طور که می بینید اینها زندگی ساده و بدون ارتباط با دنیای بیرون را انتخاب کرده اند.سوال کردیم که چطور شد به اینجا مهاجرت کردند و.... که متوجه لهجه آذری بنده شده و خواست ترکی صحبت کنیم. با وجود تمایل دوستم برای مکالمه
فارسی تمایل داشتند، ترکی صحبت کنند. این مرد خواست منتظر بمانیم تا اجازه بگیرد و هماهنگ شود تا به درون برویم. بالاخره  خانم ها و بچه ها بیرون منتظر ماندند و ما وارد شدیم. خانه ای ساده و منظم که هفت هشت ده نفر افراد جوان و میانسال در ایوان و بیرونی آن جمع بودند با همه آنها دست دادیم و سلام و تعارف کردیم و ما را به یکی از
اتاقها راهنمایی کردند. دو نفر از افراد میانسال با ما به داخل آمدند و بقیه بیرون ماندند. داخل که نشستیم وارد سلام و تعارف و صحبت و سوال جواب شدیم و به دقت محیط را بررسی می کردیم که بعد از دقایقی یکی از جوانها با سینی که قند و دو استکان چایی داشت وارد شد.به ما دو نفر چایی دادند اما خودشان چایی نخوردند. جوان هم که چایی آورده بود همین داخل نشست.

خیلی از سوالاتمان به علت فضای سنگینی که بود و یا به علت نامعلوم دیگر فراموشمان شد. آنها گفتند که خورد و خوراک و چیزهای مصرفی خود را خودشان تهیه کرده و چیزهایی مثل پارچه را می خرند اما چیزی نمی فروشند. آنها در کشاورزی خود از سم هم استفاده نمی کردند و برای دفع آفات کشاورزی با آب تنباکو سمپاشی می کردند. گویا به خاطر زندگی طبیعی که دارند خیلی کم بیمار می شوند و در صورتی بیماری گفتند که با داروهای گیاهی بیماری خود را درمان می کنند و در صورتی که نشد و نیاز باشد، پزشک خصوصی دارند اما نپرسیدیم که به این پزشک مراجعه می کنند یا پزشک را فرامی خوانند. پشت منطقه مسکونی و خانه هایشان و چسبیده به آن فضای کشاورزی نسبتا" وسیعی داشتند که محصور بود و کرت بندی منظم و مرتبی داشت و در قسمت های مختلف آن اقلام مختلف کاشت شده بود البته این فضا را بعد از بیرون آمدن و از جاره مرتفع بالادست منطقه مشرف نگاه کردیم. داخل خانه ای که ما رفتیم وسط اتاق حصیر تمیز و مرتب و اطراف آن بجای پتو با نمد تیره مرتب فرش شده بود. نظم و تمیزی همه قسمت
های زندگی شان مشاهده می شد.

لباس های شبیه هم با یقه ساده و رنگ تیره و خاکستری پوشیده بودند ته ریش تا ریش متوسط داشتند و رفتارهای محترمانه داشته و کوتاه صحبت می کردند و سعی نمی کردند چیزی را ثابت و یا چیزی را زیر سوال ببرند. به هر حال اراده ای که توانسته بود  20 سال آنها را از جهان بیرون منقطع و به زندگی ساده و بدون امکانات برق و نفت و وسایل ارتباطی و... وادار کند اراده بزرگی بوده است. در ضمن می گفت که قبل از ساکن شدن در اینجا در منطقه تبریز نیز زندگی محدود و بسته مشابهی داشتند اما اینجا کاملا" راحت و جدا بودند. من نیز قضاوتی در مورد درستی یا اشتباه شیوه زندگی که برگزیده بودند نمی کنم اما آرامش حاکم در منطقه یکی از نیازهای بزرگ ما است که هرگز نمی توانیم به این معنی که من دیدم تجربه کنیم. ما زن و بچه آنها و یا صدایی در این زمینه نشنیدیم و آسیابان می گفت طول دو سالی که در
ارتباط با آنها زندگی می کرده زنان آنها را ندیده است.آسیابان می گفت آدم های خوبی هستند و کاری به کار کسی ندارند. گندم یا جویی که آسیابان در حال بلغور کردن آنها برای مصرف دام های آنها چبود تولید کشاورزی خود آنها بوده است با همین آسیاب آرد مصرفی آنها نیز تهیه می شود و نان در داخل خانه هایشان پخت می شود. آنها گفتند کسی را نمی پذیرند چون اگر بپذیرند مزاحمت برایشان تولید می شود و منظورش این بود که مراجعاتشان بیشتر می شود. احساس خود برتربینی که افراد خشک مقدس معمولا" دارند ما در رفتار و گفتارشان
ندیدیم. جمله ای که راجع به انتظار گفت این بود که همه باید تلاشمان را بکنیم.