بهار
۱۳٩۱/۱۱/٢٢
فخرالدین ابراهیم عراقی و حافظ ... نظرات() 

 

مطربا پرده بگردان و بزن راه عراق

که بدین راه بشد یار و ز ما یاد نکرد

غزلیات عراقی است سرود حافظ

که شنید این ره دلسوز ، که فریاد نکرد

 

 

عراقی و حافظ از چند جهت با یکدیگر وجه اشتراک واز چند جهت با یکدگر وجه افتراق زیاد داشتند . وجه اشتراکشان ؛ (1)هردو شاعر و متولد در ناحیه مرکزی فلات ایران بوده اند ( اراک فعلی و شیراز ) ، (2) هر دوشاعر قرآن را از حفظ داشته اند ، (3) هر دو شاعر غزلسرا هستند ، (4) هر دو شاعرصوت و آواز خوش داشته اند . (5) شعر و غزلیات هر دو شاعر در زمان خودشان در سراسرایران و حتی در سرزمین های همجوار نشریافته بود و به غزلسرایی و اشعار خوش و نغز معروف بوده اند .

 

و اما وجه افتراق ؛ (1) عراقی همه عمر خود را در سفر و جابجایی از کشوری به کشور دیگر گذراند و سرزمین های شرق و غرب موطن خود را سیر کرد و درنهایت در غربت و دور از موطن خود ( در دمشق ) درگذشت . اما حافظ در تمام عمر ( غیرمدتی کوتاهی که به یزد سفر کرد ) در شهر شیراز ماندگار شد و در همان شهر دارفانی راوداع کرد .

 

(2) طرز تفکر و شیوه زندگی عراقی کاملا روشن وبدون ابهام است و مسلک و مشرب مشخصی دارد ولی نحله فکری و مشرب اعتقادی حافظ خیلی روشن نیست و از اشعارش هم چندان قابل درک نیست .

 

(3 ) مرشد و مراد و آموزگاران اعتقادی عراقی معلوم هستند و مشخ است که نزد چه بزرگانی درس و فحص را آموخته است . ولی در موردحافظ نمی دانیم که پیر و مرادش چه کس یا چه کسانی بوده اند و مدت تلمذ یا گذرداندن دوره سالکی وی نامعلوم است .

 

(4) عراقی غیر از غزلیات ، آثاری دیگری هم داردکه در دیوانش موجود است و بعضی آثارش هم ذکر شده ولی ممکن است فعلا در دسترس نباشد( شرح فصوص الحکم ) . ولی از حافظ غیراز غزلیات و چند رباعی و تعداد کمی قصیده اثردیگری موجود نیست .

 

(5) غزلیات عراقی تقریبا همه عارفانه و سوزدرونی شاعر در وصال به محبوب ازلی را نشان می دهد ، ولی غزلیات حافظ چند وجهی است و جهت مشخص از آن مستفاد نمی شود و هر کسی مطابق فهم و درک خود در مورد آنهابرداشتی دارد .

 

خلاصه سرگذشت فخرالدین عراقی

 

 عراقی ،شاعر عاشق و عارف شوریده قرن هفتم که اشعار لطیف و غزلهای پر شور او هم  در زمان حیات وی نقل محافل اهل دل شده بود ، به دنبال جذبه عشق از دیار خویش آواره گردید و برای بار یافتن به بارخانۀ محبوب ازلی در نارخانۀ عشق گداخت و در دست اولیای مشهور زمان خود تربیت یافت و در نتیجه ، بازتاب آن تعلیمات در آثار او موجب پراکندنفکر وحدت وجود به طریقه ابن عربی در کشتزار مستعد ادب فارسی شد و دیدگاهی تازه برای سخنگویان باز کرد .

 

فخرالدین ابراهیم در سال 610 در ده کونجان ( یاکمیجان )  از ولایت همدان ( در قرن هفتم واراک فعلی ) ، دیده به جهان گشود و 78 سال بعد در سال 688 در شام درگذشت .
بنابراین ، دورۀ زندگانی او مقارن است با حملۀ مغول به ایران . بدینسان که فخرالدین هفت سال پیش از هجوم مغولان پا به عرصه وجود می نهد و دو سال پیش از مرگ ارغون خان( متوفی در 690 ) از جهان رخت بر می بندد  .

تولد خواجه شمس الدین محمد حافظ از اشعار وآثاری که از کاتبان و شاعران باقی مانده است؛ آغاز قرن هشتم هجری در شیراز می دانند و وفات وی را در سال792 هجری حدس می زنند.  بنابراین حافظ حدود بیست سال بعد از وفات عراقی به دنیا آمده است .  

عراقی حافظه ای قوی داشت و در خردسالی قرآن راحفظ کرد و از قرار صوتی خوش و بیانی نافذ داشته است . عراقی در سن جوانی زمانی که17 یا 18ساله بود بدنبال یک جذبه عشقی ، همدان را ترک می کند به بغداد و شام رفت واز شام به سوی هندوستان روانه شد  و درمولتان در خانقاه بهاء الدین زکریا مولتانی موسس سلسله سهروردیان مولتان نزول می کند . عراقی 17 سال ملازم زکریا بود ومدتی در مولتان ماندگار می شود و شیخ زکریا دخترخود را به عقد عراقی  درمی آورد . فخرالدین
از دختر مولانا زکریا ، پسری پیدا می کند که لقب او را کبیرالدین می نهد .

شیخ فخرالدین عراقی در مولتان سکون و قرار نیافت وبدنبال عشق درونی ، به سفر ادامه داد و به آسیای صغیر یا ترکیه فعلی هجرت کرد ، هنگام ورود به آسیای صغیر در اواخر سال 666 یا در 667 ، در سن 56 یا 57 سالگی است . وی که به سن وقوف و کمال رسیده است به احتمال زیاد پس از سرخوردگی و رنجش از محیط خانقاه زکریا مولتانی ، بعد از مرگ وی به دنبال محیط مناسبی برای اشاعه عقاید وافکار خود می گردد . ازین رو پس از زیارت کعبه و عتبات مقدس ، عازم آسیای صغیر میشود که در آن هنگام قلندران در آن دیار برای خود مراکزی داشتند . او که با شیوه تفکر وحدت وجود ، الفتی دیرینه دارد پس از گردش در اقصای روم به خدمت صدرالدین قونوی که در آن زمان شیخ الاسلام و صاحب نفوذ و قدرت بود ، می رسد  و بدین ترتیب هم از افاضات وی بعنوان بهترین شاگرد و شارح آثار ابن عربی بهره مند می گردد و هم از محضر او که مجمع بزرگان و صاحبان قدرت و نفوذ چون معین الدین پروانه  بوداستفاده می کند  .

 

ابن عربی که بود ؟

 

 

«  ابوبکر محیی الدین محمد بن علی حاتمی طائی اندلسی معرف به ابن عربی . یکی از اعاظم حکمای صوفیه . مولد او در سال 560 بمرسیه است . در هشت سالگی با کسان خویش به اشبیلیه رفته و مقدمات علم در آنجا فراگرفته وسپس نزد دانشمندان بزرگ محل مانند ابن بشکوال و جز او به تکمیل معلومات خودپرداخته و بسال 590 به تونس و در 598 به مشرق سفر کرده و بدانجا متوطن شده در همین سال توفیق زیارت خانه خدا یافته و دو بار یکبار در سال 601 و دیگری در سال 608 به بغداد مسافرت و مدتی کوتاه در آنجا بوده و در سال 611 نوبت دوم حج گذارده و سال بعدبه حلب و پس از آن به موصل و آسیای صغیر رفت . ابن عربی در سال 638 در دمشق درگذشت. ابن عربی نزدیک به دویست جلد کتاب نوشته است که بعضی از آنها هنوز هم یکی ازمراجع و ماخذ اصحاب طریقت و دانشمندان دیگر است و از آن جمله ؛ فتوحات مکیه ، فصوص الحکم ، تاج الرسائل ، منهاج الوسائل ..... است . »  ( لغت نامه دهخدا )  

 

تفکر و فلسفه وحدت وجود

 

 

«  وحدت وجود اصطلاحی فلسفی و همچنین صوفیه است که موجودات را همه دارای یک وجود ،یعنی  حق سبحانه و تعالی دانستن و وجود ماسوی را محض اعتبارات شمردن ، چنانچه موج ، حباب ، گرداب و قطره و شبنم را همه آب پنداشتن واین حالات و روشهای ظهور آب است .

یکی از مسائل مهم فلسفی مساله وحدت وجود است .این اصل اساس فلسفی و هم عرفانی دارد. فرض آنکه جهان وجود از جمادات و نباتات وحیوانات و معادن و مفارقات و فلکیات ، همه یک وجودند که در مرتبت فوق و اقوی و اشدوجود خدا قرار دارد و بقیه موجودات بر حسب مراتب قرب و بعد به مبدا اول که طرف اقوی است متفاوت اند بعضی شدید و بعضی ضعیفند . وجود را دو طرف است یک طرف آن واجب الوجود و طرف دیگر آن هیولی و یا هر موجود ضعیفی که ضعیف تر از آن نباشد . » ( لغت نامه دهخدا ).

تعلیمات ابن عربی سرّی و رمزی است . او نظرات خود را زیر پردۀ انشایی مقلق مستور کرده است . به دلیل همین رمزی بودن بارها آثاراو بوسیله شاگردانش شرح داده شده است . ولی شاگرد بی واسطه و بهترین شارح آثار اوصدرالدین قونیوی پسر خوانده اوست . افراد دیگری نیز بر کتاب معروف ابن عربی بنام «فصوص الحکم » تفسیر نوشته اند که یکی از آنها عراقی است .

 

عاقبت عراقی

 

 

عراقی در سال 683 هجری از روم به مصر و شام عزیمت یا بدلیل خصومت حاکمان وقت ، بعبارتی فرار می کند . فخرالدین عراقی به چندجهت مصر را برای اقامت خود انتخاب می کند : اول ، وی می خواهد حتی الامکان مابین خود و مغولان فاصله ایجاد کند . دوم ، عراقی می خواست پسر معین الدین پروانه را ،که در مصر حبس است ، نجات دهد .

عراقی پس از مدتی اقامت در مصر ،  قصد سفر به دمشق را میکند و در دمشق اقامت می گزیند .به هر تقدیر عراقی در سال 688 هجری در دمشق بیمار شده و در همانجا رخت ازدنیا بر می بندد و این آخرین سفر یک قلندر بسیار سفر و یک آوارۀ عشق است .  

 

اندیشه و عقل نزد شاعران قرن هفتم

 

 

شاعران بزرگ قرن هفتم بیشتر توجه به بیان اندیشه دارند تا به رعایت جانب الفاظ و صنایع ، اما اندیشه ، که کوششی است برای شناسایی حقایق و وصول به حقیقت مطلق ، در اشعار آنان بیشتر بوسیله صفای روح و جذبه ومکاشفه انجام می گیرد ، تا از طریق عقل و استدلال .

 

اخلاق و ظاهر عراقی

 

 

بطوریکه از شواهد و قرائن پیداست ، فخرالدین عراقی مردی بوده است با هنجار و رفتار محبت انگیز و بی ریا ، و مشربی حاکی ازمهربانی و سرشتی ناشی از ادب و نزاکت و فروتنی .

لباس فخرالدین ، پس از بیرون رفتن از همدان جوالق ( جولاه یا شولا نوعی پارچه پشمی ضخیم که قلندران و شبانان و بیابان گردهامی پوشیدند ) بود و بعداٌ در تمام مدت اقامت در هند و روم خرقه می پوشید و از زمان اقامت در مصر و تا آخر عمر دستار به سر می بست رداء و طیلسان در بر میکرد .

عراقی از شاعران قبل از خود چون سنایی ، عطار ومولوی نیز تاثیر پذیرفته است .

همانطوری که ملاحظه می شود بر عکس عراقی ، حافظ که از شیراز بیرون نرفت ( یه جز یکبار که به شهر یزد سفر کرد ) و اصولا به سفرعلاقه نداشت و یا امکان برایش ایجاد نشد ، عراقی همه عمر خود را به سفر و در بلادی غیر از موطن اصلی خود گذراند واز شرق به غرب عراق آنروز سفر کرد و در نهایت در شهردمشق وفات یافت .

 

تاثیر غزلیات عراقی

 

 

تاثیر سخن فخرالدین عراقی در حدّی است که اززمان او نیز فراتر می رود و سرود سخن سرایان پس از او می شود ، چنانچه حافظ خودتصریح می فرماید که :

غزلیات عراقی است سرود حافظ

                                که شنید این ره دلسوز که فریاد نکرد

 

در اینجا مقایسه کوتاهی در مورد اشعار این دوغزلسرا مطرح می گردد :

 

عراقی :

 

 

از پرده برون آمد ساقی قدحی در دست

                                     هم پرده ما بدرید هم توبه ما بشکست

حافظ :

در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست

                        مست از می و می خواران از نرگس مستش مست

عراقی :

به یک گره که دو چشمت بر ابروان انداخت

                                  هزار فتنه و آشوب در جهان انداخت

حافظ :

خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت

                                           به قصد جان من زار ناتوان انداخت

عراقی :

مرا این دوستی با تو بلای آسمانی بود

                                     قضای آسمانی را دگر کردن توان ، نتوان

حافظ :

مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد

                             قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد

عراقی :

گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه

                                       سفید کردن آن نوعی از محالات است

حافظ :

به آب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد

                                     گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه

عراقی :

بود آیا که خرامان ز درم بازآیی

                                گره از کار فرو بسته ما بگشایی

حافظ :

بود آیا که در میکده ها بگشایند

                                 گره از کار فرو بسته ما بگشایند 

 

چند غزل زیبا از عراقی :

 

حافظ نیز چون عراقی به به  باد صبا و نسیم ، علاقه خاصی داشت . ( برای مطالعه در مورد علاقه حافظ به باد صبا  به مقاله « باد صبا و دل شوریده حافظ » ، نشر یافته در سایت آفتاب مراجعه شود ) .

 

یاد رخ ِ دلدار

 

صبا وقت سحر گویی ز کوی یار می آید

                                  که بوی او ، شفای جان هر بیمار می آید

نسیم او مگر در باغ ، جلوه می دهد گل را

                                       که آواز خوش بلبل،  ز هر سو زار می آید

بیا در گلشن ای بی دل ، به بوی گل ، برافشان جان

                                           که از گلزار و گل امروز ، بوی یار می آید

گل از شادی همی خندد ، من از غم زار می گریم

                                         که از رنگش ، مرا  یادِ  رخ دلدار می آید

ز بستان هیچ در چشمم نمی آید ، مگر آبی

                              که در چشمم ز یاد او،  دمی ، صد بار می آید

اگر گلزار می آید کسی را خوش ، مرا باری

                                   نسیم کوی او خوشتر ز صد گلزار می آید

مرا چه از گل و گلزار، کاندر دست امیدم

                                         ز گلزار وصال یار،  زخم خار می آید

عراقی ، خسته دل هردم ز هر سو می خورد زخمی

                                  همه زخم بلا گویی بر این افگار می آید .

 

سخن سربست

 

 

از پرده برون آمد ، ساقی قدحی در دست

                                هم پرده ما بدرید ، هم توبه ما ، بشکست

بنمود رخ زیبا ، گشتیم همه  شیدا

                                    چون هیچ نماند از ما ، آمد برما بنشست

زلفش گرهی بگشاد ، بند از دل ما برخاست

                            جان ، دل ز جهان برداشت ، اندر سر زلفش بست

در دام سر زلفش ماندیم ، همه حیران

                                        وز جام می لعلش گشتیم همه سرمست

از دست بشد چون دل ، در طرّۀ او زد چنگ

                                    غرقه زند از حیرت ،  در هر چه بیابد ، دست چون سلسله زلفش بند دل حیران شد

                                        آزاد شد از عالم  وز هستی او خود رست با یار ِ خوشی بنشست ، دل کز سرجان برخاست

                         با جان و جهان پیوست ، جان کز دو جهان بگسست از غمزه و روی او ، گه مستم و گه هشیار

                                      وز طرّه و لعل او ، گه نیستم  و ، گه هست می خواستم از اسرار، اظهار کنم حرفی

                                     ز اغیار بترسیدم ، گفتم سخنی سر بست 

 

 توبرون در چه کردی ؟

 

 

ز دو دیده خون فشانم ز غمت شب جدایی

                                      چه کنم که هست اینها ، گل خیر آشنایی

همه شب نهاده ام سر چو سگان بر آستانت

                                                  که رقیب در نیاید به بهانه گدایی

مژه ها و چشم ِ یارم به نظر چنان نماید

                                           که میان سنبلستان چرد  آهوی ختایی

در ِ گلستان چشمم ز چه رو همیشه باز است

                                        به امید آنکه شاید تو به چشم من درآیی

سر برگ گل ندارم ، به چه رو روم به گلشن

                                     که شنیده ام ز گل ها ، همه بوی بی وفایی

به کدام مذهب است این ، به کدام ملت است این

                                   که کُشند عاشقی را ، که تو عاشقم چرایی به طواف کعبه رفتم ، به حرم ره ندادند

                                     که برون در چه کردی ؟ که درون خانه آیی ؟

به قمارخانه رفتم ، همه پاکباز دیدم

                                        چو به صومعه رسیدم ، همه زاهد ریایی

در دیر می زدم من ، که یکی ز در درآمد

                               که درآ ، درآ ، عراقی  ،که تو خاص از آن مایی . 

( توضیح : عنوان های سه غزل بالا ،  به انتخاب نگارنده مقاله است )

 

حجت الله مهریاری

 

منابع و ماخذ :

 

1-    کلیات فخر الدین عراقی – به تصحیح دکتر نسرین محتشم – انتشارات زوار – چاپ سوم– 1386

2-    لغات نامه دهحخدا .

 نشر در سایت آفتاب

 

۱۳٩۱/۱۱/۱٠
احوال و آثار ناصر خسرو ... نظرات() 

 

ناصر خسرو قبادیانی

 

ابومعین حمیدالدین ناصرخسرو قبادیانى مروزى، در سال 394هجرى در روستاى قبادیان مرو، دیده به جهان گشود. ( این روستا  اکنون جزء کشور تاجیکستان است )وی از آغاز جوانى به فراگیرى دانش‌هاى گوناگون پرداخت و در سایه‌ى هوش سرشار و روح پژوهشگر خویش ازدانش‌هاى دوران خود مانند فلسفه، اخترشناسى، کیهان‌شناسى، پزشکى، کانى‌شناسى،هندسه‌ى اقلیدوسى، موسیقى، علوم دینى، نقاشى، سخنورى و ادبیات بهره‌ها گرفت. خوداو در این باره مى‌گوید :

 

به هر نوعى که بشنیدم ز دانش   

                                                  نشستم بر در او من مجاور

 

نماند از هیچگون دانش که من زان

                                                نکردم استفادت بیش و کم‌تر

 

با این همه، چون ناصرخسرو از خانوده‌اى سرشناس و دیوان‌سالار برخوردار  بود، درسال‌هاى پایانى فرمانروایى سلطان محمودغزنوى به کار دیوانى مشغول شد و این کار را تا 43 سالگى در دربارسلطان مسعود غزنوى و ابوسلیمان جغرى بیک داوود بن میکائیل ادامه داد. وی دورانی رادر بی خبری و بیهده گویی سپری کرد وی خود را به خاطر آن سخنان بیهوده این گونه ملامت مى‌کند :

 

اندر محال و هزل زبانت دراز بود   

                                         واندر زکات دستت و انگشتکان قصیر

 

بر هزل کرده وقف زبان فصیح خویش

                                           بر شعر صرف کرده دل و خاطر منیر 

 

آن کردى از فسادکه گر یادت آیدت   

                                              رویت سیاه گردد و تیره شود ضمیر  

 

          چشمت همیشه مانده به دست توانگران  

                                             تا اینت پانذ آرد و آن خز و آن حریر  

 

اما همین که به چهل سالگى پا گذاشت کم‌کم از کرده‌هاى خود پشیمان شد و سرانجام در پى دیدن خوابى شگفت بسیار دگرگون شد. خود او سرگذشت آن تغییر حال را در آغاز سفرنامه چنین نوشته است:

«شبى در خواب دیدم که یکى مراگفت چند خواهى خوردن از این شراب که خرد از مردم زایل کند. اگر بهوش باشى بهتراست. من جواب گفتم که: حکیمان جز این چیزى نتوانستند ساخت که اندوه دنیا کم کند.جواب دادی: در بى‌خودى و بى‌هوشى راحتى نباشد. حکیم نتوان گفت کسى را که مردم را
به بى‌هوشى رهنمون باشد، بلکه چیزى باید طلبید که خرد و هوش را بیفزاید. گفتم که
:من این از کجا آرم؟ گفت: جوینده یابنده باشد. سپس، به سوى قبله اشاره کرد ودیگرسخن نگفت . »                             

هنگاهى که ازخواب بیدار شد، آن گفته‌ها با او بود و بر او اثرى ژرف گذاشت و با خود گفت:" ازخواب دوشین بیدار شدم، اکنون باید که از خواب چهل‌ساله نیز بیدار شوم." ومصمم شد که همه‌ى رفتار خود را تغییر دهد . چون در خواب وی را سوى قبله خوانده بودند،بر آن شد که برای زیارت خانه خدا و بجای آوردن مراسم حج به مکه رود او سفر خود را درسال 437 هجرى از مرو و با همراهى برادرش ابوسعید و یک غلام هندى آغاز کرد. او از بخش‌هاى شمالى ایران به سوریه و آسیاى صغیر و سپس فلسطین، مکه، مصر و بار دیگر مکه و مدینه رفت و پس از زیارت خانه‌ى خدا ازمسیر  جنوب ایران و پشت سر گذاشتن نقاط بسیاری ، راهى بلخ شد. حاصل هفت ساله سفر  ناصر خسرو  و پیمودن  سه هزار فرسنگ راه دشوار علاوه بر دگرگونى فکرى ،سفرنامه‌ى ناصرخسرو است که مطالب و اطلاعات گرانبهایی به خوانندگان عرضه می کند ..

  حدود سه سال از هفت سال این سفر را در مصر در خدمت خلفای فاطمی گذراند و دست آورد این مدت ،آشنایى او باپیروان فرقه‌ى اسماعیلیه و پذیرش روش و آیین آنان شد . به اعتقاد اسماعیلیه امامت  از امام جعفر صادق(ع) به یکى از فرزندان
ایشان به نام محمد بن اسماعیل رسیده است  که همچنان زنده است و پنهانى زندگى مى‌کند. ازآن‌جا که پیروان فرقه اسماعیلیه برای تعقل و خردورزى اهمیت زیادى قائل بودند ،ناصرخسرو به آن فرقه گروید  وی  در مصر به خدمت خلیفه‌ى فاطمى مصر، المستنصربالله ابوتمیم معد بن على(487-420 هجرى قمرى)رسید و از سوى این خلیفه  به عنوان حجت خراسان برگزیده شد ..

ناصرخسرو دربازگشت به ایران، که همزمان با آغاز فرمان‌روایى سلجوقیان بود، در آغاز به بلخرفت و به ماموریت خود  یعنی  تبلیغ مذهب اسماعیلى پرداخت. اما پس از مدت کوتاهی  با مخالفت‌هاى گروه زیادى از مردم آن شهر رو به رو شد تا جائیکه بیم کشته  شدن وی بدست مخالفان می رفت. خود در این باره مى‌گوید :

در بلخ    ایمن   ‌انداز   هر   شرى  

                                          مى‌خوار و دزد و لوطى و زن‌باره       

ور دوستدار آل رسولى تو چون  

                                           من ز  خان و  مان  شوى  آواره

 

از این رو وی به ناچار، به شهرهاى دیگر خراسان و مازندران روى آورد در حالیکه همچنان به کار تبلیغی خود ادامه می داد. با اینکه در مازندران توانست  پیروانى پیدا کند  ،ولی در نهایت  مردم آن سامان چندان روى خوش به او نشان ندادندو مورد آزار خلق قرار گرفت . وی سرانجام برای حفظ جان و مصون ماندن از  آزار  به دره ی یمگان بدخشان افغانستان پناه برد تا در پناه خلوت آن سرزمین کوهستانى و به دور از هیاهو روزگار گذراند وی از زندگی در آنجا و  تنهایى و آوارگی و دوری از خانواده و زادگاه شکوه می کند و انعکاس این مسائل در شعر این دوران آشکار است  .در همین ایام دست به نگارش آثارش زد. بیش‌ترآثار او طى 15 سال ماندن در همین کوهستان به نگارش درآمده است . اودر آن سال‌ها از پشتیبانى على‌ بن اسد بن حارث، که اسماعیلى مذهب بود و ناصرخسرو کتاب جامع الحکمتین خود را به درخواست او نوشته است، برخوردار بود.سرانجام در همان سرزمین به سال 481 قمرى دیده از
جهان فروبست .

 

 

ویژگی های شعر ناصر خسرو :

 

شعرهاى ناصرخسرودر سبک خراسانى سروده شده ، سبکى که شاعران بزرگى مانند رودکى، فردوسی ، عنصرى ومسعود سعد سلمان به آن شیوه شعر سروده‌اند. اما از آن جایی که ناصر خسرو اندیشمندی است که هنر خود را در خدمت بیان اعتقادات و باورهای دینی ، اجتماعی و سیاسی خودگرفته وآن را  به زبان شعر بیان کرده به ناچار  شعر او روانى و انسجام شعر شاعرانی چون عنصرى و مسعود سعد سلمان را ندارد.

   از ویژگی های دیگر شعر ناصر خسرو آنست که وی به جای مدح پادشاهان و وزیران و بزرگان حکومت در دیوان خود به ستایش بزرگان دین و خلیفه‌هاى فاطمى پرداخته همچنین دردیوان وی به جای بیان احساسات عاشقانه ووصف معشوق ودلبستگى‌هاى زندگى و وصف طبیعت که بسیار اندک است ، ابیات فراوانی در دادن پند و اندرز و روشنگرى مخاطب دارد و گاهى نیز با گنجاندن دانش‌هاى مختلف زمان خود چون فلسفه، پزشکى، اخترشناسى و شگفتى‌هاى آفرینش را در قصیده‌هاى خود خواننده را به فکر کردن وادار کرده  و باورهاى خود را اثبات  می کند .

ناصرخسرو ازمیان قالب های مختلف  شعرى قالب قصیده رابرگزیده و بیان مقصود کرده است. وی از قالب غزل گریزان بوده و غزل سرایی از دلبران و زیبارویان  را کاری بیهوده می دانست  و  بارها از غزل‌سرایان روزگار خود انتقاد کرده است :

 

جز سخن من ز دل عاقلان         

                                       مشکل و مبهم را نارد زوال                     

 خیره نکرده‌ست دلم را چنین

                                          نه غم هجران و نه شوق وصال 

                   

نظم نگیرد به دلم در غزل   

                                            راه  نگیرد  به  دلم  در  غزال     

از چو منى صیدنیابد هوا    

                                           زشت بود شیر، شکار شگال   

نیست هوا را به دلم در، مقر   

                                         نیست مرا نیز به گردش، مجال

 

ناصر خسرو چون فردوسی شیفته‌ى کسب علم و دانش و خردورزى است و شعرى را مى‌پسندد که شنونده را به فکر کردن وادارد و مى‌گوید :

 

اگر شاعرى را تو پیشه گرفتى

           
                                            یکى نیز بگرفت خنیاگرى را                 

تو برپایى آن‌جاکه مطرب نشیند   

                                             سزد  گر  ببرى  زبان  جرى  را 

صفت چند گویى به شمشاد و لاله         

                                               رخ چون مه و زلفک عنبری را 

به علم و به گوهر کنى مدحت آنرا     

                                            که مایه‌ست مرجهل و بدگوهرى را

به نظم اندر آرى دروغى طمع را

                                            دروغست سرمایه مر کافرى را                    

          

پسنده‌ست با زهدعمار و بوذر

                                                   کند مدح محمود مر عنصرى را  

من آنم که درپاى خوکان نریزم

                                                    مر این قیمتى در لفظ درى را    

 

او ستایش راویژه‌ى خداوند، پیامبران و بزرگان دین مى‌داند و در این باره شعرهاى زیبایی سروده است. او در قصیده‌اى نام همه‌ى پیامبرانى را که در قرآن آمده است آورده است و درقصیده‌اى دیگر از عشق خود به قرآن و پیامبر اسلام چنین گفته است  :

 

گزینم قرآنست ودین محمد

                                               همین بود ازیرا گزین محمد

یقینم که من هردوان را بورزم

                                                یقینم شود چون یقین محمد

کلید بهشت ودلیل نعیم

                                             حصار حصین چیست؟ دین محمد

 

وی برای علی (ع) و فرزندانش احترام زیادی قائل است و بر این باور است که جوانمردى و بزرگى را پس از پیامبر اکرم(ص) تنها باید از على و فرزندانش آموخت :

 

یافت احمد به چهل سال مکانى که نیافت    

                                           به نود سال براهیم از آن عرش عشیر

 

على آن یافت زتشریف که زو روز غدیر

                                       شد چو خورشید درخشنده در آفاق شهیر

 

گر به نزد تو به پیریست بزرگى،سوى من

                                          جزعلى نیست بنایت نه حکیم و نه کبیر

 

با این همه ناصرخسرو شعرهایى در ستایش المستنصر بالله، خلیفه‌ى فاطمى، دارد که از نقطه ضعف‌هاى او به شمار مى‌آید. ناصرخسرو او را جانشین پیامبر معرفى مى‌کند و مى‌گوید :

 

میراث رسول است به فرزندش از او علم  

                                         زین قول که او گفت شما جمله کجایید

 

فرزند رسول است،خداوند حکیمان  

                                                امروز شما بى‌خردان و ضعفایید

 

از دیگر ویژگى‌هاى شعر ناصر خسرو، فراخواندن مردم به خودشناسى است که در کتاب روشنایى نامه به این امر زیاد پرداخته است زیرا  خودشناسى رانخستین گام در راه شناخت جهان هستى مى‌داند و مى‌گوید :

 

بدان خود را که گر خود را بدانى    

                                      ز خود هم نیک و هم بد را بدانى

 

شناساى وجودخویشتن شو                            

                                        پس آن‌گه سرفراز انجمن شو   

 

چو خود دانى همه دانسته باشى    

                                   چو دانستى ز هر بد رسته باشى  

 

ندانى قدر خودزیرا چنینى                            

                                          خدا بینى اگر خود را ببینى   

      

تفکر کن ببین تااز کجایى     

                                            درین زندان چنین بهر چرایى

 

 

ناصرخسرودر نگاه اندیشمندان

 

ناصرخسرو هر چنداز مردم روزگار خود بى‌مهرى های فراوانى دیدو بخش زیادی از عمر خود را در غربت ودلتنگی  گذراند ، اما اکنون پس از قرن هاشخصیت و آثار وی در میان اندیشمندان دنیا ، جایگاه ویژه‌اى دارد . آندرىیوگینویچ برتلس، پژوهشگر روسى، درباره‌ى توجه به شعر او مى‌گوید:« شعرهاى اخلاقى و پندآموز او در برنامه‌ى درسى ایران و تاجیکستان گنجانده شده و مطبوعات ایران به آثارونوشته‌هاى ناصر علاقه‌ى فراوان نشان مى‌دهند. شعرها و کتاب‌هاى اوروز به روز در شرق و غرب توجه‌ بیش‌ترى را به خود جلب مى‌کند و ضرورت پژوهش ومطالعه‌ى آثار وى هر روز آشکارتر مى‌شود»

 

آربرىدرباره‌ى روح آزادگى ناصرخسرو مى‌گوید: «پیشینیان ناصرخسرو در مدح شاهان وشاهزادگان قصیده سرایى‌ها مى‌کردند ولى موضوع‌هاى ناصرخسرو تنها به ذکر توحید وعظمت الهى و اهمیت دین و کسب پرهیزگارى و تقوى و پاکدامنى و عفت و فضیلت و خوى نیک و تعریف از علم منتهى مى‌شود. علامه قزوینى نیز او را شاعرى بلندمرتبه و سترگ واخلاقى مى‌شمارد و سراسر آثارش را نفیس و پرمایه و معنوى مى‌داند »

 

دکتر ذبیح الله صفا، پژوهشگر ادبیات ایران، پیرامون ویژگى‌هاى شعر ناصرخسرو مى‌گوید:« ناصرخسرو بی گمان یکی از شاعران بسیار توانا و سخن آور فارسی است و به آنچه دیگرشاعران را مجذوب می کند ، یعنی به مظاهر زیبایی و جمال و به جنبه های دلفریب محیط و اشخاص توجهی ندارد و نظر او بیشتر به حقایق و مبانی و باورهای دینی است .به همین خاطر حتی توصیف های طبیعی راهم برای وروددر مبحث های عقلی و مذهبی به کار می برد.»

 

دکتر عبدالحسین زرین‌کوب پیرامون نیرومندى سخنان ناصرخسرو و شجاعت او در در خرده‌گیرى برستمگران زمان خود چنین مى‌گوید:«سخنانش قوت و عظمت بى‌مانند داشت. مثل سیل گران از بالا به پایین مى‌غلتید و روان مى‌شد. با قوت و صلابت سخن مى‌گفت و خواننده دربرابر او خود را چون مردى مى‌دید که زیر نگاه غول بلندبالایى باشد. نگاه غول خشم‌آلودنه بدخواه. این غول خشم‌آلود خوش قلب، هنوز در دیوان او جلوه دارد که با لحنى ازخشم آکنده سخن مى‌گوید و او را بر این مردم ساده‌لوح نادان که دست‌خوش هوس‌هاى خویش و دستکش اغراض حاکمان فاسد و رشوه‌خوار هستند، خشمگین مى‌دارد، خروش سخت بر مى‌دارد»

 

دکتر غلامحسین یوسفى نیز توصیفى این چنین از ناصرخسرو و شعر او دارد و مى‌گوید: «شعرناصرخسرو از نظر محتوا و صورت، واژگان و آهنگ و اوج و فرود و شتاب و درنگ همان ساخت اندیشه‌ى اوست در قالب وزن و کلمات. همان قیافه‌ى همیشه جدى و مصمم و تا حدى عبوس و فارغ از هر نوع شوخ‌طبعى و شادى‌دوستى که به عوان داعى و حجت به خود گرفته در شهرش نیزبازتاب دارد. شهر ناصرخسرو هم از نظر درون مایه و مضمون مقاوم و تسلیم ناپذیر است، هم از نظر لفظ و آهنگ. به پاره‌اى آهن سرخ‌شده‌اى مى‌ماند که از زیرضربه‌هاى پتک آهنگرى زورمند بر سندان بر مى‌جهد، شراره است و شراره‌افکن. و این همه بازتابى است از روح آزرده و نستوه ناصر خسرو .»

 

دکتر مهدى محقق پیرامون ویژگى‌هاى اخلاقى ناصرخسرو مى‌گوید:« یگانه خوى نیک و صفت برجسته‌ى او که او را از دیگر شاعران ممتاز مى‌سازد، این است که دانش و ادب خود رادستاویز لذت دنیوى قرار نداده و هرگز به مدح و ستایش خداوندان زر و زور نپرداخته ودیوان او مجموعه‌‌اى از پند و اندرز، حکم و امثال و در عین حال درس‌هایى از اصول انسانیت و قواعد بشریت است. او زشتکارى‌هاى اجتماع خودد را به خوبى درک کرده و یک تنه زبان به اعتراض و خرده‌گویى گشود. ناصرخسرو به اصطلاح امروز جنگ سرد را در پیش گرفت و با موعظه و نصیحت و بدگویى از امیران و دست‌نشاندگان آن‌ها و بر ملا کردن زشتکارى‌هاى امیران و فقیهان زمان خود کاخ روحانیت ومعنویت آنان رابى‌پایه جلوه مى‌داد. او شاعرانى که شعر خود را وقف ستایشگرى کرده‌ بودند و  همچنین فقیهانى که با گرفتن بهره‌ى خود با دیده‌ى تجویز به کارهاى زشت قدرتمندان مى‌نگریستند، موردنکوهش و طعن قرار مى‌دهد .»

 

دکتر محمدعلى اسلامى ندوشن نیز پیرامون پیوند ادب و سیاست در شعر ناصرخسرو مى‌گوید: «هیچ شاعرى در زبان فارسى از حکومتى با آن همه تلخى حرف نزده است که ناصرخسرو ازسلجوقیان. عزنوى‌ها را هم البته قبول ندارد. با حسرت از دوران سامانى یاد مى‌کندکه به فرهنگ و ایرانیت ارادت داشتند. وى یک شاعر به تمام معنا سیاسى است. هر حرفى مى‌زند، یک منظور اجتماعى در پشت آن نهان دارد .

 

دکتر محمددبیر سیاقى در مقدمه‌اى که براى سفرنامه ى ناصرخسرو نوشته است، توانمندى‌هااو را چنین شرح مى‌دهد: مسافرى که نامش ناصرخسرو است و علوم متداول زمان رابا ژرفى آموخته است و در خاندانى دیوانى، گوشش به بسیار تعابیر و اصطلاحات و فنون دبیرى و ترسل آشناست و خود به فضل و ادب شهرتى گرفته است و بر روابط مردم اجتماع از هر دست بینایى دارد و از زبانى گشاده برخوردار است و شنیده‌ها و دیده‌ها را مى‌تواندخوب بازگو کند و مطالب را نیک بپرورد و در قالب عبارات بریزد .»

دکتر نادر وزین‌پور نیز در مقدمه‌اى که براى سفرنامه‌ى ناصرخسرو نوشته است بر راستى و درستى گزارش‌نویسى ناصرخسرو اشاره مى‌کندو مى‌گوید:((مبالغه در ذکر وقایع، سخن نابجا و سخیف و مغرضانه به هیچ وجه درکتاب وجود ندارد و از خرافات و افسانه‌سرایى هرگز مایه نگرفته است، زیرا ناصرخسروواقع بین، هرگز از عقاید پوسیده و افکار بى‌پایه‌ی عوام الناس پیروى نمى‌کند )) .

 

آثارناصر خسرو

 

 -دیوان اشعار :  شعرهاییست که در قالب قطعه و  قصیده که  همه آنها در هنگامیکه در یمگان بسر می برد ، سروده است .     

 

-زادالمسافرین، در اثبات باورهاى اساسی  اسماعیلیه‌ به روش استدلال  این اثر در سال 453هجری تالیف شده است .

 

-وجه الدین یا روی دین در تاویل‌ها و باطن عبادت‌ها و فرمان‌هاى دین به روش اسماعیلیان پس از  زادالمسافرین تالیف شده است .

 

-سعادت نامه (منسوب به ناصر خسرو )

 

-روشنایى نامه(منظوم و منسوب به ناصر خسرو -خوان اخوان، پیرامون
باورهاى دینى اسماعیلیان است

 

-روشنایى نامه (نثرشش فصل )

 

-گشایش و رهایش 

 

-جاممع الحکمتین، شرح قصیده‌ى ابوالهیثم احمد بن حسن جرجانى است  که 83 بیت از 87 بیت قصیده را ناصر خسرو شرح داده است .

 

-بستان العقول، در دست نیست و تنها در جامع الحکمتین از آن نام برده است .

 

-لسان العالم، در دست نیست و تنها در جامع الحکمتین از آن نام برده است .

 

-رساله الندامه الى زاد القیامه، زندگى‌نامه‌ى خود نوشت که برخى به و نسبت داده‌اند .

 

 

.

 

سفرنامه‌ى ناصرخسرو

 

 

 

سفرنامه‌ى ناصرخسرو گزارشى از یک سفر هفت ساله است که در ششم جمادى الاخر سال 437قمرى(اول فروردین‌ 415 یزگردى) از مروآغاز شد و در جماددى الاخر سال 444 قمرى(اول فروردین 416 یزگردى) با بازگشت به بلخ پایان پذیرفت.مسیری که برای رفتن به سوی مکه انتخاب کرد ازشهرهای مرو آغاز شده و بسیاری از شهرهای ایران چون سرخس، نیشابور، بسطام،دامغان، سمنان، رى، قزوین ،سراب ،تبریز ، مرند، خوى گذشته  و سرانجام به دیار بکر (در ترکیه‌ى امروزى) واردشده است . از آن‌جا با گذشتن از شهرهاى شام(سوریه امروزی ) عبور کرده از مسیر کشورلبنان و گذشتن از برخی از شهرهای آن چون ،  بیروت، صیدا، صور و عکا از راه حیفا به سرزمین  بیت المقدس مى‌رسد.

 

ناصرخسرو سرانجام از قدس به مکه و مدینه مى‌رود و دوباره  ازراه شام به قدس باز مى‌گردد واین بار راه مصر را در پیش مى‌گیرد. او از قاهره،
اسکندریه و قیروان بازدید مى‌کند و برای دومین بار از راه دریا به زیارت خانه خدا مى‌رود.وی برای باز گشت به مصر راه آبى نیل را برمی گزیند و با کشتى از اسیوط، اخیم، قوص وآسوان مصر مى‌گذرد. او همچنین از برخى شهرهاى کشور  سودان بازدید مى‌کند و از راه دریاى سرخ و جده برای سومین بار عازم زیارت خانه خدا  مى‌شود وشش‌ ماه را در کنار خانه‌ى خدا مى‌ماند. پس از آن تصمیم می گیرد به وطن خودبازگردد بنابر این ، مسیر دیگری را برای باز گشت بر می گزیند یعنی ازکشورعربستان
وارد  عراق می شود و از راه بندر بصره  ، به ایران می آید و از شهرهای مختلف ایران چون عبادان(آبادان،ارجان(در نزدیکى بهبهان) و اصفهان ،نایین، طبس، قاین مى‌گذرد تا درپایان سفر به بلخ برسد.

 

ناصر خسرو دراین سفر هفت ساله‌ى سه‌هزار فرسنگی یاداشت‌هاى ارزنده‌اى از دیده‌ها و شنیده‌هاى روزانه‌اش برداشته است.این یاداشت های  روشن و دقیق  را در طول سفر جمع آوری کرده و این نویسنده نکته بین و آگاه سعی کرده دیده ها و شنیده های خود را ، از گزافه‌گویى وعبارت‌ پردازى  حفظ کند .وی این اندوخته ی پر بها را پس از بازگشت تنظیم کرده و به صورت کتابى که اکنون در دست ماست در آورده
است .امروز پس از قرن ها ما  با خواندن این سفرنامه با دنیاى اسلام در سده‌ى پنجم هجرى آشنا مى‌شویم و از آداب ورسوم و فرهنگ
مردمان و آبادانی شهرهاى مختلف کشورهای اسلامى آن زمان آگاه مى‌شویم .

 با مطالعه سفرنامه ی ناصرخسرو مى‌توان با موقعیت جغرافیایی شهرها ، وضعیت  کشاورزى، تنوع محصول‌ها، نام دانشمندان و بزرگان هر محل، چگونگى اداره‌ى شهر، زیارتگاه‌ها، رونق تجارت وبازرگانى، آیین‌ها و اداب ورسوم مردم هر ناحیه ، روى‌دادهاى مهم تاریخى و بسیارى مطالب مفید از ویژگى‌هاى مردمان و سرزمین‌هاى اسلامی آن دوران آگاه شد. در ادامه بخش هایی از سفرنامه ناصرخسرو در زیر آمده است :

 

صفت شهر مصر وولایتش :

 

آب نیل از میان جنوب و مغرب می آید و به مصر می گذرد و به دریای روم می رود .و آب نیل چون زیادت می شود دو بار چندان می شود که جیحون به ترمذ . و این آب از ولایت نوبه می گذرد وبه مصر می آید . و ولایت نوبه کوهستان است ، و چون به صحرا رسد ، ولایت مصر است ،
و سر حدش _ که اول آنجا رسد _ اسوان می گویند .و از مصر تا آنجا سیصد فرسنگ باشد .و بر لب آب همه شهرها و ولایت هاست ...

 

و از مصر تااسکندریه سی فرسنگ گیرند . و اسکندریه بر لب دریای روم و کنار نیل است .و از آنجامیوه ی بسیار به مصر آورند، به کشتی . و آنجا مناره ای است که من دیدم ، آبادان بود به اسکندریه ، و بر آن مناره آینه ای حراقه ساخته بودند که هر کشتی رومیان که از استنبول بیامدی چون به مقابله ی آن رسیدی ، آتشی از آن آینه در کشتی افتادی و
بسوختی . و رومیان بسیار جد و جهد کردند و حیلتها نمودند و کس فرستادتد و آن آینه بشکستند ...(1)

 

ره آورد سفر –گزیده
ناصر خسرو –تصحیح و توضیح دکتر سید محمد دبیر سیاقی –انتشارات سخن –ص 45و47   

 

 اصفهان

 

از آنجا برفتیم،هشتم صفر سنه ی اربع و اربعین و اربعمائه (444) بود که به شهر اصفهان رسیدیم  از بصره تا اصفهان صدو هشتاد فرسنگ باشد شهرى است بر هامون نهاده، آب و هوایى خوش دارد و هر جا که ده گز چاه فرو برند، آبى سردو خوش بیرون آید. و شهر دیوارى حصین دارد و دروازه‌ها و جنگ‌ گاه‌ها ساخته و برهمه بارو و کنگره ساخته. و در شهر جوى‌هاى آب روان و بناهاى نیکو و مرتفع. و درمیان شهر مسجد آدینه بزرگ و نیکو. و باروى شهر را گفتند سه فرسنگ و نیم است واندرون شهر همه آبادان، که هیچ از وى خراب ندیدم، و بازارهاى بسیار، و بازارى دیدم از آن صرافان که اندر او دویست مرد صراف بود و هر بازارى را دربندى و دروازه‌اى وهمه‌ى محله‌ها و کوچه‌ها را همچنین دربندها و دروازه‌هاى محکم و کاروانسراهاى پاکیزه بود. و کوچه‌اى بود که آن را کوطراز مى‌گفتند و در آن کوچه پنجاه کاروانسراى نیکو و در هر یک بیاعان و حجره‌داران بسیار نشسته. و این کاروان که مابا ایشان همراه بودیم یک هزار و سى‌صد خروار بار داشتند که در آن شهر رفتیم، هیچ بازدید نیامد که چگونه فرود آمدند که هیچ جا تنگى نبود و تعذر مقام وعلوفه.


تدوین و نگارش  : حسین محمدی شامخی

۱۳٩۱/۱۱/٢
سفرنامه ابن بطوطه قسمت دوم ... نظرات() 

  گزارش سفر به ایران

 

 


 

  در بررسی  واقعیت های تاریخی ایران، درمی­یابیم پیشینه این سرزمین کهن ، سراسر جنگ  ،حادثه  وآشوب بوده با این حال همواره زندگی جریان داشته و نشان و حکایت از اتحاد اقوام  مختلف ایرانی در هنگامه خطر و مقاومت و پایداری  مردم داردو بیان گر رشادت ها ی دلاور مردان ایرانی بوده است بطوریکه ایرانیان همواره از جنگ ها متعدد و یورش های خانمان براندازبیگانگان در طول تاریخ سربلند و پیروز بیرون آمده اند . تمدن درخشان ایران  از دیر باز در بهبود  آبادانی جهان مؤثر بوده و ایرانیان به تربیت فرزندان خود و آموزش  اخلاق نیکو و پسندیده به آنان اهمیت می­ داده اند  . هردوت ازخصلت­های ایرانی چنین یاد می­کند که «ایرانیان دروغ را بزرگترین گناه می­دانند »اما نباید این حقیقت را فراموش کرد که در دوره­های مختلف و پر فراز و نشیب ایران بی گمان ، هرج و مرج و اختناق ، رکود اخلاقی و فرهنگی و سیاسی و اجتماعی و اقتصادی بسیار بوده ؛با  این حال همواره نام و آوازه­ی قلمرو بزرگ این
سرزمین، جهانگردان بسیاری را جلب  می کرده وپیوسته  دیدار از  آثار و تمدن با شکوه ایران، جاذبه فراوانی برای سیّاحان داشته است .   وجود اقوام مختلف ، تنوع  در زبان و نوع پوشش وآداب و رسوم،گوناگونی  بناها ومعماری و آثار باستانی ، مورد توجه جهان گردان خارجی بود . سفرنامه­ها و خاطرات جهانگردان از ایران ، بیانگر شگفتی هایی ازواقعیت­های این مرز و بوم بوده و با حکایت های جذاب فراوان ، دلنشین و آموزنده است
و جهانگردان آنچه را در طول مدت اقامت درقلمرو سرزمین ایران می دیده اند و شناختی که از اقوام مختلف ایرانی با آداب ورسوم خاص کسب می کرده اند همراه باآنچه که زاویه دید آنها جالب و خواندنی بوده ثبت می کردند و امروز پس از گذشت سالیان دراز  برای همه ما خواندنی وآموزنده
است  ، اغلب جهان گردان  توانسته اند با معرفی و شناساندن این تجربه هاو جاذبه ها  به دیگران، آنان را در شوق وشور و لذت بردن اازشگفتی ها  با خود همراه و سهیم کنند از طرفی ایرانیان هم ،  یک جهانگردرا نماینده سرزمینی دیگر دانسته و گفته های وی را به خاطر می­سپردندو علاقه مند بوده اند ایران را از دریچه دید آنان ببینند زیرا تقریبا تمام کتابهای تاریخ  ایران دردوره های پیشین  به سبب ترس نویسندگان از پادشاهان و حاکمان تحریف شده و واقعیت ها  پنهان مانده است . شاید نویسندگان بیگانه به دلیل آزادی عمل بیشتر در نگارش سفرنامه به راه انصاف رفته باشندو دراینجاست که ارزش سفرنامه بیشتر آشکار می شود .

 

فصل2: ایران به روایت ابن­بطوطه

 

بااینکه ابن‌بطوطه بخش‌های بزرگی از نواحی مرکزی و شمالی ایران را ندیده و در بخش‌هایی هم که سفر کرده، چندان نمانده است، با این حال اطلاعات ارزشمندی از ایران به دست می‌دهد. هم‌چنین، با مطالعه دقیق سفرنامه‌ی وی می‌توان به نفوذ و تاثیر ایرانیان  در سراسر جهان اسلام پی برد.

ابن‏بطوطه در ضمن سفر های طولانی خود، به نقاط مختلف دنیا ، چهار بار از ایران یا به قول خودش فارس یا بلاد عجم دیدن کرده است، وی در هر بار به ناحیه ای سفرکرده یعنی هیچگاه تمام ایران را در یک سفر طی نکرده وی یک بار در طی سفر به مکه ،پس بجا آوردن حج، از راه صحرا به عراق امد سپس ازراهدریای فارسبه عبّادان(آبادان )رسیده است، و از آنجا با کشتی به شهر ماجول بندر ماهشهر امروز وارد شده و از راه زمینی به سرزمین اللّوریا لرستان کنونی آمده است و از راه رامُز و جرآن از بلاد کردستانعبور کرده به شهرتُستر،شوشتر کنونی رسیده است. از شوشتر به سوی اشترکانشایدتویسرکان کنونی رفته ، سپس به فیروزان و بعد آن به نَبلان رفته، و باادامه مسیر خود به اصفهانیا أصبهان رسیده،سپس  راهی شیرازشده، برای رسیدن به شیراز از شهرک کلیل سپس قریه صَوما سپس یزدخاص
سپس بیابان دشت الروم سپس مابین عبور نموده و به شیراز وارد
شده است.

ابن‏ بطوطه دراین سفر، از شیراز  به بغدادمی­رود و در راه خود از شهر کازرون سپس شهر زَیدین می‏گذرد. از آنجابه حُویزا می ‏رسد. از کربلا راهی بغداد شده،سپس از بغدادبار دیگر وارد ایران می شود و وارد تبریز  شده که در آن زمان پایتخت سلطان خدابنده بوده است.وی دوباره به بغداد باز می گردد. پس تا اینجا دو  بارِ ابن‏بطوطه وارد ایرانشده است.

ابن‏بطوطه بار سوم،از ناحیه جنوب هرمز و بار چهارم از ناحیه شرق از راه آسیای وسطی وارد ایران گردیده است.او درحالی که از چند جزیره گذشته به شهر عُمان وارد شده، و از آنجا به ناحیه هرمز در خلیج­فارس رسیده است.

آنگاه راهی جزیره جرون گردیده از آنجا به بلاد ترکمان و شهر خنج‏بال
و شهر قیس یعنی کیش و سیراف رفته راجع به این شهر می‏گوید:
این شهر در ساحل واقع شده و از بخشهای فارسیه به شمار می‏رود.

این نوبت سوم بود که ابن‏بطوطه از سواحل جنوبی وارد ایران گردیده
به سیراف می‏رسد. از بلاد روم به سمرقند و ازآنجا به هرتاکه در آن هنگام از بلاد عجم  بوده‏اند رفته است.ابن بطوطه در نوبت چهارم ازسمت شرق وارد ایران می شودو از راه هرات به تربت جام ،طوس ، سرخس ، نیشابور و بسطام که همه از شهرهای خراساندیدن کرده و از آنجا دوباره به افغانستان امروز باز گشته است.

 

 
صفحاتی از سفرنامه ابن­بطوطه از سفر به ایران

-        
قبر سعدی

«از مشاهدی که در بیرون شهر شیراز واقع شده قبرشیخ صالح معروف به سعدی است که در زبان فارسی سرآمد شاعران زمان خود بوده وگاهی نیز بین سخنان خویش شعرعربی سروده است. مقبره­ی سعدی زاویه­ای دارد نیکو با باغی نمکین که او خود در زمان حیات خویش بنا کرده و محل آن نزدیک سرچشمه­ی نهر معروف رکن­آباد است و شیخ در آنجا حوضچه­هایی از مرمر برآورده که برای شستن لباس می­باشد.مردمان از شهر به زیارت شیخ آمده پش از خوردن غذا در سفره­خانه­ی شیخ و شستن لباس­هامراجعه می­کنند و من خود نیز چنین کردم. رحمت خدا بر او باد»[1]

-        
 شهر تبریز و بازار آن

«علاء­الدین محمد از امرای بزرگ و شریف بود. پس از 10 روز راه­پیمایی به شهر تبریز رسیدیم و در خارج شهر در محلی موسوم به شام منزل کردیم. قبر غازان پادشاه عراق در این محل است. بر سر قبر او مدرسه زیبایی بازاویه­ایی بنا کرده­اند و در این زاویه برای صادر و وارد اطعام داده می­شود. غذای آن عبارت است از نان و گوشت و حلوا و برنجی که با روغن پخته می­شود.امیر مرا درهمین زاویه که درمیان آبهای روان درختان سرسبز قرار گرفته منزل داد. فردای آن روز از دروازه بغداد به شهر تبریز وارد شدیم و به بازار بزرگی که بازار غازان نامیده می­شود رسیدیم و آن از بهترین بازارهایی بود که من در همه شهرهای دنیا دیده­ام.هر یک از اصناف پیشه­وران دراین بازار محل مخصوصی دارند ومن به بازارجوهریان که رفتم بس که ازانواع جواهرات دیدم چشمم خیره گشت. غلامان خوشگل با جامه­های فاخر-دستمال­های ابریشمین بر کمر بسته در پیش خواجگان ایستاده بودند و جواهرات را به زنان ترک نشان می­دادند. این زنان در خرید جواهر بر هم سبقت می­جستند و زیاد می­خریدندو من در این میان فتنه­هایی از جمال و زیبایی دیدم که به خدا پناه بایدبرد»[2]

-        
مراسم ماتم و عزاداری در ایذه

«از غرایب اتفاقاتی که آن روز بر سر من آمد این بود که وقتی وارد شدم دیدم قضات و خطیبان و سادات به دیوار تالار تکیه زده­اند. ازکثرت جمعیت جا نبود همه مردم یا می­گریستند یا تظاهر به گریستن می­کردند و یا
خاموش روبروی خود را می­نگریستند. حضار روی لباسهای خود جامه­ای از پارچه خام پنبه­ای کلفت که درست دوخته نشده بود و آستر و زیره­ی آن رو به بیرون و رویه­ی آن رو به توبود پوشیده بودند و هریک خرقه پاره یا پلاس پاره­ای سیاه بر سر بسته بودند. تعزیه­داران همین جامه تا چهل روز بر تن دارند و در نظر آنان این مراسم نماینده نهایت حزن ومصیبت­زدگی است و سلطان پس از پایان چله برای هرکدام یک­دست کامل جامه می­فرست.... سپس جنازه را آوردند، جنازه را در میان درختان ترنج و لیمو قرار داده بودند،شاخه­ها پر از میوه بود و درخت­ها را چند تن حرکت می­داند چنانکه تو گویی جنازه درمیان باغی حرکت می­کند، پیشاپیش جنازه مشعله­ها بر سر نیزه­های دراز می­کشیدند وگروهی شمع­ها به دست گرفته بودند بدین سان نماز بر جنازه گذارده شد و مردم تامقبره سلطنتی به دنبال آن رفتند»[3].

-        
 شهر نیشابور

«از آنجا به نیشابور رفتیم. نیشابور یکی ازشهرهای چهارگانه است که مراکز خراسان محسوب می­شوند. نیشابور را دمشق کوچک می­نامند.
این شهر میوه­ها و باغ­های فراوان دارد و بسیار زیبا است. چهار نهر در این شهرجاری است و بازارهای خوب و وسیع و مسجد بسیار زیبایی دارد که در وسط بازار واقع است با چهار مدرسه در کنار آن که آب فراوانی در آنها جاری است. گروه انبوهی ازطلاب در این مدرسه­ها مشغول فراگرفتن فقه و قرآن هستند. مدرسه نیشابور از بهترین مدارس آن حدود است ولی باید گفت مدارس خراسان و عراقین و دمشق و بغداد و مصر گرچه در نهایت استحکام و زیبایی ساخته شده­اند هیچ­گاه به پای مدرسه­ای که مولای ماامیرالمومنین المتوکل علی­الله ابوعنان در نزدیکی فاس ساخته است نمی­رسند، چه این مدرسه این مدرسه از حیث وسعت و ارتفاع و گچکاری – که مردم شرق از آن عاجزند- بی­نظیر می­باشد».[4]

 

-        
 شهر آبادان


 «عبادان قریه بزرگی است در زمینی شور و فاقد عمارت و آبادی. عبادان معبدها و رباطها و مسجدهای متعدددارد و فاصله آن تا ساحل سه میل است. در ساحل دریا تکیه­ای وجود دارد که آن را به خضر و الیاس علیهم­اسلام نسبت می­دهند و روبروی آن تکیه خانقاهی واقع است. چهار تن
درویش با فرزندان خود خدمت تکیه و خانقاه را به عهده دارند و گذران آنان از نذوراتی است که از مردم می­رسد و هرکس از آنجا بگذرد صدقه­ای به درویشان می­دهد. در خانقاه شنیدم که عابدی بزرگوار در عبادان هست که با احدی معاشرت نمی­کند، ماهی یک­بار لب دریا می­آید و به اندازه قوت یک­ماهه خود صید می­کند و می­رود و تا یک­ماه دیگرکسی او را نمی­بیند و سالهاست که به این طرز زندگی می­کند.چون به عبادان رسیدیم کاری نداشتم جز اینکه عابدمذکور را بیابم و زیارت کنم.همراهانم در مساجد و معابدبه نماز مشغول شدند و من به سراغ او رفتم و وی را در مسجد ویرانه­ای یافتم که نمازمی خواند. در کنارش نشستم نماز را به وجه اختصار پایان داد و پس از سلام دست مراگرفت و گفت: «خدا در دنیا و آخرت به مراد دلت برساند». اینک شکر می­کنم که در دنیابه مراد خود که سیر و سیاحت در اقطار عالم باشم نائل شدم و تا جاهایی رفتم که کسی را همانند خود نمی­شناسم. اما کار مراد اخروی بازمانده که در آن باره نیز به لطف وعفو خدا امید زیادی دارم. چون پیش همرهان بازگشتم قصه ملاقات خود بگفتم وجایگاه عابدرا به آنان بنمودم به دیدن شتافتند لیکن نشانی از نیافتند و از این داستان در شگفت ماندند. شامگاهان به خانقاه باز آمدیم و شب را در آنجا به سر بردیم. پس ازنماز خفتن بود که یکی از آن چهار درویش سابق­الذکر پیش ما آمد. این درویش هر شب به
عبادان رفته و چراغهای مساجد را برمی­افروزد و به خانقاه بازمی­گردد. وی عابدرا دیده بود. عابد یک عدد ماهی تازه به درویش داده بود و گفته بود "این را به آن مهمانی که امروز واردشده است برسان". درویش پرسید "کدامین از شمابوده که با شیخ ملاقات کرده است؟" گفتم "من بودم". گفت "شیخ تو را به این ماهی مهمان کرده است". من شکر خدا به جا آوردم. درویش ماهی را پخت و جملگی آن را خوردیم. من در عمرم ماهی به آن خوبی نخورده بودم. بردلم گذشت که باقی عمر رادرملازمت شیخ بسر برم ولی نفس لجوج مرا از این عمل بازداشت»[5]

 

 و ابن بطوطه سرانجام در پایان ماه ذی­حجه سال 754 به فرمان ابی عنان المرینی، به سفرش پایان داد و به شهر فاس بازگشت. پس از بازگشت به شهر فاس (شهری در مراکش) به دستور سلطان المرینی دارالقضابر دوش گرفتند و تا پایان عمر در این منصب ماند. تا اینکه در سال 90 هجری قمری یعنی تقریباً 25 سال پس از پایان سفر دار فانی را وداع می­گوید.

              

شماری ازسفرنامه­ها به شرح زیر می­باشد:

1. سفرنامه احمدابن فضلان:  در زمان المقتدربالله به منطقه بلغار رفت. آغاز سفر وی صفر سال 309ه/921م. بوده و در 12محرم 310ه/922. به نزد پادشاه بلغارمی رسد.

2.سفرنامه ابودلف، مسعربن مهلهل خزرجی ینبوعی:  در مدینه به دنیا آمد و در سالهای 331-301ه/942-913م. در دربار شاهزاده سامانی،
ناصربن احمدبن اسماعیل زیست.

3. سفرنامه ابوالقاسم محمدبن حوقل مولف کتاب صوره الارض: سفرهای وی نزدیک به سی سال طول کشید. زمان نگارش کتابش را سال 367ه/977م. دانسته اند. 

4. سفرنامه حکیم ناصرخسروقبادیانی مروزی (394-481ه/1004-1088م.):این اثر از مشهورترین سفرنامه­ها به زبان فارسی است. ناصر خسرو سفر خویشرا در 23 شعبان 437ه/1045م. ا مروبه سمت سرخس آغازکرد. وی سفر خویش را در روز سه شنبه 26جمادی الاخری سال 444ه/1052م. به مدت شش سال و هفت ماه و 22 روز به پایان برد.

5. کراجکی (م 4449ه/1057م.)مولف «کنزالفوائد»

6. سفرنامه ابراهیم بن یعقوب طرطوشی (م:478ه/1085م.) مولف «الاخبار المستقاة

7. سفرنامه ابولقاسم، احمدبن سلیمان بن خلف تحبیبی اندلسی(493ه/1100م.).

8. سفرنامه محمدبن رشد مالکی (520 595ه/1200م.)

9. سفرنامه ابن جبیر ابوالحسن محمدبن جبیراندلسی (540-614ه/1145-1218م.)

10. سفرنامه محمدبن علی بن محمد انصاری به نام «عیون الاخبار» که روایت وی از سفر بهسوریه،  فلسطین و مصر در سالهای 585 ه/1142م. است. 

11. سفرنامه شیخ ابوالحسن علی بن ابی بکرهروی به نام «الاشارات الی معرفة الزیارات ». این کتاب گزارش مختصری است از مکانهای زیارتی که شیخ هروی از آنجا بازدید کرده است.

12. سفرنامه نباتی  (م:636ه/1239م.).

13. سفرنامه ابو محمد محمد عبدری (م:688ه/1289م.)اهل والنسیا  که گزارش سفر وی  از سفر به سراسر آفریقای شمالی است.

14. سفرنامه های طیبی  (م:698ه/1299.).

15. سفرنامه تجانی  (م 708ه/1308م.).

16. سفرنامه محمدبن عمر بن محمدبن رشید فهری سبتی ادریسی (657-721ه/1259 1321م.) مولف «مل ء العیبة فیما جمع بطول الغیبة فی الرحلة الی مکه و طیبة».

17. سفرنامه شرف الدین ابوعبدالله محمدبن عبدالله بن محمدبن ابراهیم لواتی طنجی، معروف به ابن بطوطه(703-777ه/1303-1376م.) با نام «تحفة النظار فی غرائب الامصار و عجائب الاسفار».

18. سفرنامه عبدالرحمن ابن خلدون(م:808ه/1405م) صاحب مقدمه و العبراز اندلس تا سمرقند بوده است. (111)

19. سفرنامه تقی الدین ابوعمرو عثمان بن عبدالرحمن معروف به ابن الصلاح شهزوری (م:843ه/1440م.) که روایت وی از سفر به شرق است.

20. عبدالرزاق کمال الدین بن اسحاق سمرقند (816-887ه/1413-1482م.) زاده­ی بلاد هرات که در همان جا نیز درگذشت. وی  کتاب «مطلع السعدین و مجمع البحرین » را تقریر کرد.

21. سفرنامه جلال الدین سیوطی(م:901ه/1496م.) به فیوم، مکه ودمیاطه. 

 

 

 

منابع

1. دانش­پ‍ژوه،منوچهر، سفرنامه، نشر ثالث، چاپ اول، 1380.

2. شیبانی، ژان، سفراروپاییان به ایران، مترجم ضیاالدین دهشیری، انتشارات علمی و فرهنگی، 1381.

3. عنایت، حمید، جهانی از خود بیگانه، نشر فرمند، 1353.

4. کاظمی، سید علی اصغر، بحران نوگرایی و فرهنگ سیاسی، چاپ اول، نشر قومس، 1376.

5. لوکاچ، گئورگ، هگل جوان، مترجم محسن حکیمی، نشر مرکز، چاپ اول، 1374.

6. موحد، محمد علی،ابن بطوطه، طرح نو، چاپ دوم، 1378.

7. موحد، محمد علی،سفرنامه ابن بطوطه، انتشارات علمی و فرهنگی، جلد اول، چاپ سوم.

 

یینوشت ها :

[1]موحد،محمد علی، سفرنامه ابن بطوطه، انتشارات علمی فرهنگی، جلد 1، چاپ سوم، 1361، ص 266

[2]همان منبع، ص 220

[3]همان منبع، ص 243

[4]همان منبع، ص 471

[5]همان منبع، صص 243- 244


 تدوین و نگارش : لیلا گودرزی