بهار
۱۳٩۱/۳/٢٥
ادبیات معاصر -شعر ندای آغاز از سهراب سپهری ... نظرات() 

سهراب سپهری  شاعرو نقاش معاصر در سال 1307 در کاشان  در خانواده ا ی که اهل شعر و هنر بودند متولد شد و دوران کودکی خود را در همین شهر گذراند  .وی  پس پایان تحصیلات دوره اول متوسطه به تهران آمد و وارد دانشسرای مقدماتی تهران شد و با موفقیت دوره دو ساله ی دانشسرا را به پایان رساند و به کاشان بازگشت .سپس در دانشکده هنر های زیبای دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت.و  دانشگاه را با دریافت نشان درجه اول علمی به اتمام رساند.

وی  همزمان با سرودن شعر به هنر  نقاشی هم می پرداخت و در هر دو زمینه بسیار موفق بوده است.درشعر در آغاز راه به سبک نیما نظرداشت وازاو پیروی می کرد.سپس با پیشرفت و کمال در سرودن شعر وبه دلیل نگرش ودیدگاه خاصش به جهان وزندگی،به سبک و شیوه ی متفاوت وزبانی خاص در شعر  دست یافت که شعرش را از دیگر معاصرانش  ممتاز کرده است.

 این شاعر و نویسنده پر کار ،همگام  با انتشار دفتر های شعر ،  درنمایشگاه های مختلف نقاشی  داخلی و خارجی شرکت می کرد و آثارش مورد پسند واقع میشد .وی در طول عمر کوتاه خود به بسیاری از کشورهای شرق وغرب سفر کرد. و تجربه هایی اندوخت که در شعر و نقاشی وی تاثیر گذاشته است .سهراب در سال 1359 در اثر
بیماری سرطان خون در گذشت.

 آثار  سهراب:

مرگ رنگ

زنگی خوابها                                                                               

آوار آفتاب

شرق اندوه

صدای بای آب

حجم سبز

ما هیچ ما نگاه

                                                                          

 

 

                                          زندگینامه سهراب سپهری به همراه تصاویر-مشق دل بزرگانزندگینامه سهراب سپهری به همراه تصاویر-مشق دل بزرگان     

 

 

 شعر ندای آغاز:

 

کفش هایم کو،

چه کسی بود صدازد:سهراب ؟

آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ.

مادرم در خواب است .

و منوچهرو پروانه و شاید همه ی مردم شهر .

 شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه هامی گذرد

ونسیمی خنک ازحاشیه سبز پتو خواب مرا می روبد .

بالش من پر آوازپر چلچله هاست.

 

صبح خواهد شد

و به این کاسه  ی آب

آسمان هجرت خواهدکرد

 

باید امشب بروم

 

من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم .

هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود.

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.

هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت.

من به اندازه ی یک ابر دلم می گیرد

وقتی از پنجره می بینم حوری

_ دختر بالغ همسایه_

پای کمیاب ترین نارون روی زمین

فقه می خواند.

 

 

چیزهایی هم هست لحظه های پر اوج

(مثلأ شاعره ای را دیدم

آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش

آسمان تخم گذاشت.

و شبی از شب ها

مردی از من پرسید                                                                            

 

تا طلوع انگورچند ساعت راه است ؟)

 

باید امشب بروم

 

باید امشب چمدانی را

که به اندازه تنهایی من جا دارد ، بردارم

وبه سمتی بروم

که درختان حماسی پیداست،

رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند.

یک نفر باز صدازد: سهراب!

کفش هایم کو         

 

 

 منبع:سهراب سبهری هشت کتاب تهران انتشارات طهوری  سال    1386

 

 

«تفسیر شعر ندای آغاز »      

«ندای آغاز» شرح انگیزه ی سفری است به سوی وسعتی که کلمات از توصیف آن عاجزند (وسعت بی واژه)؛ جایی که درختان حماسی آن از دور پیداست... سپهری قبلآ شرحی از این سفر روحانی را درشاهکار بی نظیر خود ، منظومه ی مسافر، بیان کرده است.

سفر از موتیف های شعر سپهری است و گسترده ترین و فلسفی ترین شکلش در منظومه ی مسافر تبیین شده است .

سفرهایی تو را درکوچه هاشان خواب می بینند

تو را در قریه های دور مرغانی به هم تبریک میگویند

گوش کن جاده صدامی زند از دور قدمهای تو را

این سفرهامعمولا در زمین و زمان شروع می شوند و به جایی در آنسوی زمین و زمان می رسند .

این شعر ، شرح کوتاه انگیزه ی سفری است از شهر خواب و غفلت و زندگانی متعارف به سوی مرزهای بیداری و روشنی و دگرگونه زیستن.

                                                      ( دکتر سیروس شمیسا)

 

 

 

 




 

 

منبع :بایگاه  خبری  تحلیلی فردا

 

 

 

۱۳٩۱/۳/٢٤
عبید زاکانی شاعر و نویسنده وطنز پرداز مشهورقرن هشتم هجری ... نظرات() 

 

 

 

نظام الدین عبید الله زاکانی از شاعران و نویسندگان قرن هشتم هجری است و یکی از نکته سنجان و ناقدان روزگارخویش است.وی در سرودن انواع شعر چون قصیده و غزل و رباعی ومثنوی و...توانا است.

  بی گمان وی بزرگترین لطیفه سرا ی ادب فارسی  تا کنون است   و بیشترین شهرت و هنر وی به دلیل طنز پردازی وانتقاد ازکسانی است که از جاده راستی و درستی منحرف شده اندوبه  اخلاق ناپسند  روآورده اند . وارزش کار عبید در این است که  در پس لطیفه های خنده آور و شیرین ،  با تازیانه انتقادهای تند  ونیشدار که در لفافه کنایه پیچیده شده ، سخن خودرا به گوش همگان میرساند. زیرا وی در زمانی بسر می برد که اوضاع و احوال اجتماعی ایران درپی حمله مغول و حکومت بیگانگان ستمگر و فاسد بشدت آشفته است .واین حاکمان جابر انواع ظلم و بیعدالتی را بر مردم روا می دارند.و افرادی چون عبید زاکانی و حافظ نمی توانندبا این همه نامردمی هادم فرو بندند.

عبید در شعر ازاین دوران چنین یاد کرده است:

 

حاصل ز زندگانی ما جز ملال  نیست                وزروزگار   بهره بجز از ملال    نیست

در وضع روزگارنظر کن به چشم عقل             احوال کس مپرس که جای سوال نیست

در موج فتنه ای که   خلایق   فتاده اند          فریاد رس بجز  کرم  ذوالجلال نیست(1)

 

 

نمونه طنز عبید: 

 

حکاىت   

                

 دهقانی در اصفهان به در خانه ی خواجه بهاالدین صاحب دیوان رفت،با خواجه سرا گفت که با خواجه بگوی که خدا بیرون نشسته است با توکاری دارد.با خواجه گفت ، به احضار او اشارت کرد ،چون در آمد پرسید که تو خدایی؟گفت آری .گفت:چگونه ؟گفت : حال آنکه من پیش ده خدا و باغ خدا و خانه خدا بودم،نواب تو ده و باغ و خانه از من به ظلم بستدند، خدا ماند. (1)

 

                                               
حکایت

 

جنازه ای را بر راهی می بردند.درویشی با پسر برسر راه ایستاده بودند.پسر از پدر پرسید که بابا در اینجا چیست ؟ گفت: آدمی . گفت کجا یش می برند ؟ کفت: به جایی که نه خوردنی باشد و نه پوشیدنی،نه نان  ونه هیزم ، نه آتش نه زر ونه سیم،نه بوریا نه گلیم .گفت : بابا مگر به خانه ی ما می برندش.(2)

 

                                               

(1)کلیات عبید زاکانی،تصحیح وتحقیق و شرح پرویز
اتابکی،انتشارات زوار،ص52+

(2)  همان ص480

 

 

 

 

 

 

 

 

                                                             

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                                             

 

 

 

۱۳٩۱/۳/٢۱
مقاله -جهان آیینه گون هیچ بر هیچ ... نظرات() 

 

 

جهان ، زندگی انسان ،  نتیجه و ثمره زندگی انسان در این دنیا ، مدت و طول عمر بشر اجل و چگونگی مرگ وی ، سفر به دنیای پس از مرگ و شرایط روح و جسم مادی ، همه این موارد پرسش و دغدغه انسانهای متفکر بوده است . بسیاری ازمتفکران و شاعران حکیم یا حکیمان و عارفان شاعر  به این موضوع که این همه تلاش ،کوشش  ، کنکاش ، جنگ و مقابله با افراد  چه فایده ای برای انسان دارد و بشر در انتهای عمرخود چه عایدش می شود و چه چیزی توشه راه سفر بعد از مرگ وی است ؟  وعمری که زمان خاتمه و اتمام آن را هیچکس نمی داند ،چگونه وبا چه کیفیت روشی باید سپری کرد ؟ و موارد نظیر اینها ، پرسشهایی زیادی  بوده که در ذهن و تفکر خود داشته اند و برخی از این موارد را در شعر خودمنعکس نموده اند .

 حکیم ناصر خسرو معتقد است که جهان چون آینه است ودر او هر چه می بینی خیالی است  ، و دنیاو هر چه در اوست مانند تصویر در آیینه  غیراصیل ،ناپایدار و دروغین است.

جهان آینه است و درو هر چه بینی

خیال    است    نا پایدار   و  

 

تصویر مرگ و اجل که همیشه در طول زندگی کوتاه ، در پی انسان است و چون هیچ کس از وقوع و زمان حضور ملک الموت  خبر ندارد ، تصویری دردآور و حسرت برانگیز برای
انسان بوده است ،زیرا بشر نمی داند که آیا می تواند از نتیجه سعی و تلاش خود بهره
ببرد و زمانی پس از حصول به اهدافش ، آسوده باشد یا خیر ؟ یا اصولا چه زمانی در
طول عمر خود به آسودگی و راحت خیال می رسد ؟ این تصویر هولناک و حضور دائمی اجل درکنار انسان ، برای شعرا و کسانی که بدنبال خوشی و آسایش زندگی بوده اند ، همیشه مایه ترس و ناامیدی بوده است ، زیرا نمی دانسته اند که حاصل عمرچیست ؟

حکیم عمر خیام به ناپایداری جهان ،وجود  نقصان و شکست در امور دنیوی و جز باد
در دست انسان نبودن ، بیشترین توجه را دارد و معتقد است  جز هیچ ، طرفی در جهان
نتوان بست و این نه (9) سپهر ارقم که در جهان هستی برافراشته شده است ، نه صدف پوچند که در آنها گهری نتوان یافت .

چون نیست   ز هر چه   هست ، جز  باد بدست

چون هست به هر چه هست،  نقصان و شکست

انگار  که  هر چه  هست   ،  در  عالم   نیست

پندار  که   هر چه   نیست  ،  درعالم   هست

حافظ شیرین سخن نیز همه دنیا  و کار جهان را هیچ بر هیچ میداند و حتی مدعی
است که این موضوع را هزار بار تحقیق کرده است .

جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است

هزار بار من این  نکته    کرده ام     تحقیق

مفهوم و عبارت « باد بدست بودن » ،« پی بر باد داشتن عمر » ، « عمر چو باد بودن » و «باد پیمودن »  برای انسان و در حقیقت هیچ بودن حاصل عمر را ، شعرای دیگری غیر از خیام نیزدر اشعار خود تکرار نموده و بکار برده اند . خاقانی چنین گوید:

 

هیچ  است  وجود و زندگانی  هم  هیچ

وین خانه و فرش باستانی هم  هیچ

از  نسیه  و نقد  زندگانی،  همه   را

سرمایه جوانی است ، جوانی هم هیچ

این نوع تفکر و هیچ دانستن نتیجه همه فعالیت های انسان در طول عمر ،و عاقبت ترک با حسرت ماحصل عمر و نتیجه تلاش سالهای زندگانی و هجرت به دنیای پس از مرگ با در دست داشتن باد یا هیچ ، مخصوص  شاعران ، عرفا و یا حکیمان با دیدگاه نفی
گرایانه بوده است . ولی بهر حال اکثر شعرای پارسی گوی ، در این زمینه که نبایستی
به جهان گذران  و عمری که بسیار کوتاه است و اصولا امور مادی و دنیوی ، دلبستگی و وابستگی زیادی داشت چون عاقبت بایستی حاصل عمر و تمام امور دنیوی را وانهاد و با دست خالی و بدون یافتن گهری و بقول شاعران « باد بدست » از این دنیا به جهانی ناشناخته رفت .

بابا طاهر

 

اگر زرین کلاهی  عاقبت   هیچ

اگر خود پادشاهی عاقبت هیچ

اگر   ملک     سلیمانت   ببخشند

در آخر خاک راهی عاقبت هیچ است

 

سعدی

 

بگذار هر چه داری و بگذر که هیچ نیست

این پنج روز عمر که مرگ از قفای اوست

 

این همه هیچ است چون می بگذرد

تخت و بخت و امر و نهی و گیرودار

 

عطار

 

چو پی بر باد دارد عمر،  هیچست

ببین کاین هیچ را صد گونه پیچست

چنین عمری کزو جان تو شادست

چو مرگ آید بجان تو که بادست

             ***

ای به دنیا بی سر و پای آمده

خاک بر سر باد پیمای آمده

گر به صدر مملکت خواهی نشست

هم نخواهی رفت جز بادی به دست

            

افضل الدین کاشانی

 

افضل دیدی که آنچه دیدی هیچست

سر تا سر   آفاق  دویدی  هیچست

هر چیز که گفتی و شنیدی هیچست

و آن نیز که در کنج خزیدی هیچست

 

صائب

 

از عالم پر شور مجو گوهر راحت

کاین بحر بجز موج ، خطر هیچ ندارد

بیهوده مسوزان نفس خویش چو غواص

کاین نه صدف پوچ ، گهر هیچ ندارد

 

مولوی

 

اما عارفان و شعرای عارف ، دیدگاهشان نسبت به جهان به نوع دیگری است . اگر چه نعیم جهان را از دور بس خوش می پندارندولی نیاز به امتحان دارد زیرا این نعمت های جهان از دور چون آب می نماید و آرامش حقیقی و سیراب شدن در محضر و خلوت گاه حق ،امکان پذیر است .

« یکی از مسائل مهمی که در کتب دینی و عرفانی از جمله مثنوی مولوی در باره آن بسیار سخن رفته است ، نکوهش دنیا وترک آن است . با مروری در مثنوی روشن می گردد که مراد از دنیای نکوهیده و جهان نیست ، حیات اجتماعی مثبت نیست بلکه مراد نوعی غفلت و غرق شدن در ظواهر حیات است ». ( میناگر عشق – کریم زمانی – صفحه 792 )

 

این جهان نیست ، چون هستان شده

وآن جهان هست ، بس پنهان   شده

                ***

همچنان جمله     نعیم    این   جهان

بس خوش است از دور ، پیش از امتحان

می نماید در   نظر   از      دور ،    آب

چون روی   نزدیک ، باشد    آن   سراب

              ***

این جهان و اهل او بی حاصل اند

هر دو اندر بی وفایی یک دل اند

زاده دنیا چو دنیا    بی وفاست

گرچه رو آرد به تو آن رو قفاست

             ***

گر گریزی بر امیدی راحتی

زآن طرف هم پیشت آید آفتی

هیچ کنجی بی دد و بی دام نیست

جز به خلوت گاه حق ، آرام نیست  

 

 

حجت الله مهریاری

۱۳٩۱/۳/۱٩
ادبیات غنایی_- نمونه هایی از ادبیات غنایی ... نظرات() 

 

ویژِگی های ادبیات غنایی:

 

       در تعریف شعر غنایی گفته اند  به شعری گفته می شود که شاعراز احساسات شخصی  خود سخن بگوید این تعریف تا حدودی درست است . باید بدانیم شعر غنایی در مفهوم وسیع تری بکار میرود.و می تواند شعر اجتماعی هم باشد زیرا شاعر فردی  اجتماعی است  وروح او تحت تاثیر مشکلات ومسائل اجتماعی قرار داردپس هرشعری که از احساس یا روح شاعر مایه گرفته باشد در حوزه شعرغنایی است .

موضوعات  در شعر غنایی بسیار گسترده است و غیر از موضوعات حماسی و تعلیمی بقیه در مقوله ی شعر غنایی قرار می گیرد از مصادیق شعر غنایی شعرهای عارفانه ،عاشقانه ،فلسفی مذهبی ،مدح، هجو و وصف طبیعت می باشد.«نکته قابل ملاحظه این که در ادبیات فارسی این مفاهیم اغلب با یکدیگر آمیخته اند و یک قطعه شعر یا یک قصیده ترکیبی است از مجموعه ی این مفاهیم . غزل فارسی –که یکی از سرشارترین حوزه های شعر است –نمونه خوبی است که در آن می توان آمیزش انواع غنایی را  به خوبی ملاحظه کرد .در غزل حافظ مسائل اجتمایی(که با بیانی غنایی بر اساس «من» گسترده و اجتمایی شاعر مطرح می شود با مسائل خصوصی (از قبیل مرثیه ی دوست یا فرزند ) و مباحث فلسفی (آغاز و انجام زندگی وسرنوشت انسان و اعتراض در برابر نظام کائنات ) و هجو و طنز محیط و وصف طبیعت به هم می آمیزد و در یک زمینه کلی عرفانی سیر میکند ؛ این ها همه انواع جداگانه ی غنایی هستند که در شعر او ترکیب یافته اند .»

 

                                                    (دکتر محمد رضا شفیعی کنی)

 

 

        نمونه  ها یی ادبیات غنایی :

 

 

مسعود سعد سلمان

 

مسعود سعد سلمان » گزیده اشعار » قطعات

 

 

 

کدام رنج که آن مر مرا نگشت نصیب

                                               کدام غم که بدان مر مرا نبود نوید

 

اگر غم دل من جمله عمر می بودی

                                           به گیتی اندر بی‌شک بماندمی جاوید

 

همی بپیچم از رنج دل چو شوشهٔ زر

                                     همی بلرزم بر خویشتن چو شاخک بید

 

امید نیست مرا کز کسی امید بود

                                                امید منقطع و منفطع امید امید

 

نگر چگونه بود حال من که در شب و روز

                                     چرا غم از مهتاب است و آتش از خورشید

 

سپید گشت به من روی روزگار و کنون

                                      همی سیاه کند روزگارم اینت سپید

 

 

سیف فرغانی :

 

آن خداوندی که عالم آن اوست

                                 جسم و جان در قبضهٔ فرمان اوست

 

سورهٔ حمد و ثنای او بخوان

                                      کیت عز و علا در شان اوست

 

گر ز دست دیگری نعمت خوری

                                 شکر او می‌کن که نعمت آن اوست

 

بر زمین هر ذرهٔ خاکی که هست

                                آب خورد فیض چون باران اوست

 

از عطای او به ایمان شد عزیز

                             جان چون یوسف که تن زندان اوست

 

بر من و بر تو اگر رحمت کند

                               این نه استحقاق ما، احسان اوست

 

از جهان کمتر ثناگوی وی است

                                سیف فرغانی که این دیوان اوست

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 مولوی

 مثنوی مولوی

 

 نی نامه :

 

 

بشنو این نی چون شکایت می‌کند

                                         از جداییها حکایت می‌کند

 

کز نیستان تا مرا ببریده‌اند

                                     در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند

 

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق

                                      تا بگویم شرح درد اشتیاق

 

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش

                                    باز جوید روزگار وصل خویش

 

من به هر جمعیتی نالان شدم

                                جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم

 

هرکسی از ظن خود شد یار من

                                   از درون من نجست اسرار من

 

سر من از نالهٔ من دور نیست

                            لیک چشم و گوش را آن نور نیست

 

تن ز جان و جان ز تن مستور نیست

                             لیک کس را دید جان دستور نیست

 

آتشست این بانگ نای و نیست باد

                                    هر که این آتش ندارد نیست باد

 

آتش عشقست کاندر نی فتاد

                              جوشش عشقست کاندر می فتاد

 

نی حریف هرکه از یاری برید

                                    پرده‌هااش پرده‌های ما درید

 

همچو نی زهری و تریاقی کی دید

                       همچو نی دمساز و مشتاقی کی دید

 

نی حدیث راه پر خون می‌کند

                             قصه‌های عشق مجنون می‌کند

 

محرم این هوش جز بیهوش نیست

                         مر زبان را مشتری جز گوش نیست

 

در غم ما روزها بیگاه شد

                                    روزها با سوزها همراه شد

 

روزها گر رفت گو رو باک نیست

                          تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست

 

هر که جز ماهی ز آبش سیر شد

                             هرکه بی روزیست روزش دیر شد

 

در نیابد حال پخته هیچ خام

                                پس سخن کوتاه باید والسلام

 

بند بگسل باش آزاد ای پسر

                                     چند باشی بند سیم و بند زر

 

گر بریزی بحر را در کوزه‌ای

                                  چند گنجد قسمت یک روزه‌ای

 

کوزهٔ چشم حریصان پر نشد

                                   تا صدف قانع نشد پر در نشد

 

هر که را جامه ز عشقی چاک شد

                                 او ز حرص و عیب کلی پاک شد

 

شاد باش ای عشق خوش سودای ما

                                        ای طبیب جمله علتهای ما

 

ای دوای نخوت و ناموس ما

                                     ای تو افلاطون و جالینوس ما

 

جسم خاک از عشق بر افلاک شد

                                    کوه در رقص آمد و چالاک شد

 

عشق جان طور آمد عاشقا

                               طور مست و خر موسی صاعقا

 

با لب دمساز خود گر جفتمی

                                همچو نی من گفتنیها گفتمی

 

هر که او از هم‌زبانی شد جدا

                              بی زبان شد گرچه دارد صد نوا

 

چونک گل رفت و گلستان درگذشت

                         نشنوی زان پس ز بلبل سر گذشت

 

جمله معشوقست و عاشق پرده‌ای

                           زنده معشوقست و عاشق مرده‌ای

 

چون نباشد عشق را پروای او

                               او چو مرغی ماند بی‌پر وای او

 

من چگونه هوش دارم پیش و پس

                                  چون نباشد نور یارم پیش و پس

 

عشق خواهد کین سخن بیرون بود

                                        آینه غماز نبود چون بود

 

آینت دانی چرا غماز نیست

                                    زانک زنگار از رخش ممتاز نیست

 

 

 

 

 

 

از خدا جوییم توفیق ادب

                                  بی‌ادب محروم گشت از لطف رب

 

بی‌ادب تنها نه خود را داشت بد

                                               بلک آتش در همه آفاق زد

 

مایده از آسمان در می‌رسید

                                           بی‌شری و بیع و بی‌گفت و شنید

 

درمیان قوم موسی چند کس

                                              بی‌ادب گفتند کو سیر و عدس

 

منقطع شد خوان و نان از آسمان

                                              ماند رنج زرع و بیل و داس‌مان

 

باز عیسی چون شفاعت کرد حق

                                             خوان فرستاد و غنیمت بر طبق

 

مائده از آسمان شد عائده

                                           چون که گفت انزل علینا مائده

 

باز گستاخان ادب بگذاشتند

                                             چون گدایان زله‌ها برداشتند

 

لابه کرده عیسی ایشان را که این

                                             دایمست و کم نگردد از زمین

 

بدگمانی کردن و حرص‌آوری

                                           کفر باشد پیش خوان مهتری

 

زان گدارویان نادیده ز آز

                                       آن در رحمت بریشان شد فراز

 

ابر بر ناید پی منع زکات

                                            وز زنا افتد وبا اندر جهات

 

هر چه بر تو آید از ظلمات و غم

                                  آن ز بی‌باکی و گستاخیست هم

 

هر که بی‌باکی کند در راه دوست

                                      ره‌زن مردان شد و نامرد اوست

 

از ادب پرنور گشته‌ست این فلک

                                     وز ادب معصوم و پاک آمد ملک

 

بد ز گستاخی کسوف آفتاب

                                     شد عزازیلی ز جرات رد باب

 

 

 

 

 

                      

 
 
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

ای یوسف خوش نام ما خوش می‌روی بر بام ما

                                          ای درشکسته جام ما ای بردریده دام ما

ای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ما

                                     جوشی بنه در شور ما تا می شود انگور ما

ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما

                                         آتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما

ای یار ما عیار ما دام دل خمار ما

                                           پا وامکش از کار ما بستان گرو دستار ما

در گل بمانده پای دل جان می‌دهم چه جای دل

                                        وز آتش سودای دل ای وای دل ای وای ما

 

 

 

 

رو چشم جان را برگشا در بی‌دلان اندرنگر

                              قومی چو دل زیر و زبر قومی چو جان بی‌پا و سر

بی‌کسب و بی‌کوشش همه چون دیگ در جوشش همه

                           بی‌پرده و پوشش همه دل پیش حکمش چون سپر

از باغ و گل دلشادتر وز سرو هم آزادتر

                                           وز عقل و دانش رادتر وز آب حیوان پاکتر

چون ذره‌ها اندر هوا خورشید ایشان را قبا

                                      بر آب و گل بنهاده پا وز عین دل برکرده سر

در موج دریاهای خون بگذشته بر بالای خون

                                      وز موج وز غوغای خون دامانشان ناگشته تر

در خار لیکن همچو گل در حبس ولیکن همچو مل

                              در آب و گل لیکن چو دل در شب ولیکن چو سحر

باری تو از ارواحشان وز باده و اقداحشان

                             مستی خوشی از راحشان فارغ شده از خیر و شر

بس کن که هر مرغ ای پسر خود کی خورد انجیر تر

                                    شد طعمه طوطی شکر وان زاغ را چیزی دگر

 

غرل 122  حافظ  ص 165

 

هر  آنکه   جانب  اهل   خدا   نگه   دارد           

                                            خداش در همه حال از بلا نگه دارد

حدیث دوست نگویم مگربحضرت دوست         

                                            که  آشنا   سخن   آشنا  نگه   دارد

دلا  معاش  چنان  کن که گر بلغزد پای          

                                               فرشته ات بدو دست دعا نگه  دارد

گرت هواست که  معشوق نگسلد پیمان        

                                                    نگاه دارسر رشته تا نگه دارد

صبا برآن سر   زلف  ار دل مرا    بینی              

                                           ز روی لطف بگویش که جا نگه دارد

چوگفتمش که دلم را نگاه دار، چه گفت؟         

                                       ز دست بنده چه خیزد؟ خدا  نگه  دارد

سر وزر و دل وجانم فدای آن یاری                  

                                            که حق صحبت  مهر   ووفا نگه   دارد

غبار راهگذارت  کجاست تا  حافظ                     

                                              بیادگار    نسیم   صبا    نگه   دارد

                                      
غزل 126   حافظ ص 170

 

جان بی جمال جانان میل جهان ندارد              

                                        هر کس که این نداردحقا که آن ندارد

با هیچکس نشانی زان  دلستان  ندیدم             

                                          یا من خبرندارم  یا او نشان   ندارد

هر شبنمی درین ره صد بحر آتشینست            

                                        دردا که این معما  شرح و بیان ندارد

سر منزل فراغت نتوان زدست دادن              

                                   ای ساروان ،فروکش کاین ره کران ندارد

چنگ خمیده قامت میخواندت بعشرت            

                                      بشنو که پند پیران هیچت زیان  ندارد

ای دل طریق رندی ازمحتسب بیاموز            

                                  مستست ودر حق او کس این گمان دارد

احوال  گنج  قارون کایام  داد  بر باد                

                                       در گوش دل فرو خوان تا زر نهان ندارد

گر خود رقیب شمعست اسرار ازو بپوشان      

                                   کان  شوخ  سر  بریده  بند   زبان   ندارد

کس در جهان نداردیک بنده همچو حافظ      

                                    زیرا که چون تو شاهی کس در جهان دارد

 

منبع: دیوان غزلیات خواجه حافظ شیرازی -به کوشش دکتر خلیل خطیب رهبر-انتشارات صفی علی شاه

 

 

۱۳٩۱/۳/۱٦
حکایت هایی از گلستان سعدی ... نظرات() 

 

  آرامگاه سعدی
عکس آرامگاه سعدی

 

 

 دیباچه گلستان سعدی

 عکس از ویکی بدیا                  

 

                                                    
حکایت (26)ص.78

                                   

 

ظالمی راحکایت کنندکه هیزم درویشان خریدی بحیف وتوانگران رادادی بطرح .صاحبدلی بر او بگذشت وگفت:

ماری تو که هر که را ببینی بزنی                  

                                      یا بوم که هر کجا نشینی بکنی

*

زورت ار پیش می رودبا ما                       

                                       با     خداوند   غیب دان     نرود

زورمندی مکن بر اهل زمین                      

                                    تا   دعایی   بر     آسمان     نرود

  حاکم از این سخن برنجید [ وروی از نصیحت او در هم کشید] و براوالتفاتی نکرد،اَخَذَتهُ اَلعِزَةُ بِالاِثمِ،تا شبی آتش مطبخ در انبارهیزمش افتاد و سایر املاکش بسوخت واز بستر نرمش به خاکستر گرم نشاند . اتفاقاَهمان شخص در گذار بود وشنید که با یاران می گفت: ندانم این آتش از کجا در انبار هیزم افتاد.گفت:از دود دل درویشان.

حذر کن  زدود درون های  ریش                     

                                          که ریش درون عاقبت سر کُند

بهم  بر  مَکُن تا   توانی  دلی                         

                                           که  آهی  جهانی  بهم  برکند

بر تاج کیخسرو شنیدم که نبشته بود:

   چه    سالهای  فراوان   و   عمرهای  دراز              

                               که  خلق     بر   سر   ما   بخواهد   رفت

 چنان که دست بدست آمدست مُلک به ما             

                                 به دستها[ی]دگر همچنین   بخواهد رفت

لغت ها ی مشکل:

بحیف:با جوروستم                       دادی بطرح: بطرح دادن: فروش تحمیلی

بوم:جغد                                  دود درون:آه             ریش :زخم

 

                                      حکایت[17]ص.161

.

 

سالی از بلخ بامیانم سفر بود و[راه] از حرامیان پر خطر،جوانی ببدرقه همراه ما شد سپر باز ،چرخ انداز،سلحشور ،بیش زور که به ده مرد توانا کمان او را زه کردندی زورآوران روی زمین پشت اوبر زمین نیاوردندی امّا چنان که دانی متننعّم [بود] وسایه پرورده نه جهان دیده و سفر کرده،رعد کوس دلاوران به گوشش نرسیده وبرق شمشیر سواران ندیده.

نیفتاده در دست دشمن اسیر                           

                                    به   گردش  نباریده  باران  تبر

اتّفاقاَ من و این جوان در پی هم دوان ،هر آن دیوار قدیمش که پیش آمدی به قوّت بازو بیفگندی و هردرخت عظیم به زورپنجه بر کندی و تفاخر کنان گفتی:

پیل کو تا کتف   و   بازوی   گردان   بیند                      

                                     شیر کو تا کف و سر پنجه ی مردان بیند

ما در این حالت که دو هندو از پس سنگی سر برآوردند وآهنگ قتال ما کردند ،به دست یکی چوبی ودر بغل آن دیگری کلوخ کوبی .جوان را گفتم :چه پایی؟

بیار   آنچه   داری   زمردی   و   زور                   

                                       که دشمن به پای خود آمد به گور

تیرو کمان را دیدم از دست جوان افتاده و لرزه بر استخوان .

نه هر که موی شکافد به تیر جوشن خای                

                                 به روز   حمله ی   جنگاوران   بدارد   پای

چاره جز آن ندیدیم که رخت وسلاح جامه رها کردیم وجان به سلامت بیاوردیم .

به کارهای  گران  مردکاردیده  فرست              

                                     که شیر شرزه درآرد به زیر خمّ کمند

جوان اگر چه قوی یال و پیلتن   باشد               

                                    به جنگ دشمن   ازهول  بگسلد  پیوند

نبرد پیش   مصا ف آزموده   معلوم است            

                                   چنان که مسأله ی شرع پیش دانشمند

لغت های مشکل:

حرامی:راهزن              ببدرقه:به عنوان بدرقه و نگهبانی

بیش زور:پرزور             متنعم:با نازو نعمت پرورش یافته

هندو:در اینجا مجازَّابه معنی دزد         رخت :در اینجا بارو بنه

کار دیده : با تجربه                          شرزه خشمناک وزورمند

 

منبع :گلستان سعدی ،تصحیح و توضیح غلامحسین یوسفی ،انتشارات خوارزمی

 

 

۱۳٩۱/۳/۱٠
شرح حال دکتر ناتل خانلری و شعر عقاب از این شاعر معاصر ... نظرات() 

 

 

 

 

 

پرویز ناتل خانلری

دکتر پرویز ناتل خانلری در سال 1292 در تهران بدنیا آمد پدر و مادرش اهل مازندران بودند وی تحصیلات ابتدایی خود را در مدرسه"سن لویی"  می گذراند و دردارالفنون به تحصیل در رشته ادبی می پردازد.سپس  در  دانشگاه تهران در رشته زبان و ادبیات فارسی ،ادامه تحصیل می دهد و پس از گرفتن لیسانس به استخدام وزارت فرهنگ درمی آید  و به تدریس در دبیرستان های رشت مشغول می شود وپس ازدریافت دکترا ی ادبیات از دانشگاه تهران ،در این دانشگاه  تدریس می کند .و کرسی تاریخ زبان فارسی را  بنیان می نهد .دکتر خانلری  2سال برای ادامه تحصیل به کشور فرانسه می رود ودر دانشگاه سوربن فرانسه در آواشناسی به تحصیل و تحقیق  می پردازد .

 یکی  از کارهای وی ایجاد مجله سخن می باشد.این مجله با چاپ آثار و معرفی  شاعران و نویسندگان جوان تاثیر زیادی در اعتلای فرهنگ داشت.وی همچنین بنیاد فرهنگ ایران را تاسیس کردو تا سال 1357ریاست این بنیاد را بر عهده داشت

از آثار دکتر خانلری کتاب دستور زبان فارسی وتاریخ زبان فارسی در 5جلد است .کتاب دستور زبان به عنوان کتاب درسی دبیرستان ودانشگاه تدریس می شد.و اثر دیگر وی جز کتابهای مرجع می باشد.

 شعر عقاب از استاد خانلری در قالب مثنوی سروده شده است و یکی از شاهکار های ادبیات  فارسی است. عقاب شعری سمبولیک است و بیامی ارزشمند دارد .

زاغ و عقاب نماد دو شخصیت متضاد انسان هاهستند . برخی از انسان ها تنها به کمیت عمر و خوشی های زود گذر می اندیشند و برای کسب مال و  گذران زندگی ، حاضرند به هر  نوع بستی و ذلت تن دهند .در حالیکه چه عمر کوتاه یا بلند در هر حال سرانجام زندگی مرگ است بقول فردوسی :

همه مرگ راییم بیرو جوان             که مرگ است چون شیرو ما آهوان

و عقاب نماد کسانی است که تفکر و اعتقاد متفاوتی با گروه نخست دارند . اینان به گوهر وجودی خود ارج می نهند و  به کیفیت زندگی می اندیشند و بر این اصل معتقدند که عمر  کوتاه را  با عزت و سربلند گذراندن، بهتر  از عمر طولانی اما با   حقارت وخواری زیستن  است.

"مرگ سرچشمه ی بزرگترین و مهمترین ترس های آدمی است و گاه نیرومندترین و شجاع ترین افراد نیز در مواجهه با آن احساس ضعف و درماندگی می کنند .انسان به ناچار برای مواجهه با مرگ و غلبه بر ترس ناشی از آن ، به دنبال چاره اندیشی و دستیابی به تکیه گاه محکمی است تا حقیقت مرگ را آسان تر ببذیرد ." (!)

 

 

 

                                                                                                 

عکس عقاب سلطان آسمان

عکس عقاب سلطان آسمان

 

 

 

 

عقاب

 

گشت غمگناک دل و جان عقاب                    

                                    چو ازاو دور شد  ایام   شباب

دید کش دور به  انجام   رسید                    

                                     آفتابش   به  لب  بام   رسید

باید  از  هستی   دل   برگیرد                       

                                      ره سوی کشور  دیگر   گیرد

خواست  تا  چاره ی ناچار کند                   

                                     دارویی  جوید  و  در کار   کند

صبحگاهی ز پی  چاره ی  کار                  

                                      گشت بر باد سبک سیر سوار

گله کاهنگ چرا داشت به دشت                 

                                      نا گه از وحشت پر ولوله گشت

وآن   شبان ،بیم زده  ،دل نگران                 

                                         شد  پی  بره ی     نوزاددوان

کبک در  دامن  خاری   آویخت                    

                                       مار پیچید و به  سوراخ  گریخت

آهو   استاد  ونگه   کرد  ورمید                        

                                        دشت را  خط  غباری  بکشید

لیک صیاد   سر دیگر   داشت                       

                                       صید را   فارغ و  آزاد   گذاشت

چاره ی مرگ نه کاری ست حقیر             

                                       ز نده را دل نشود از جان   سیر

صید هر روزه به  چنگ آید  زود                  

                                              مگر   آن  روز  که  صیاد  نبود

 آشیان داشت بر آن دامن دشت                   

                                             زاغکی زشت وبد اندام وپلشت

سنگها  از  کف  طفلان  خورده                      

                                            جان  ز صد  گونه بلا  در  برده

سالها زیسته  افزون  ز  شمار                      

                                           شکم  آگنده  و  گند  و  مردار

بر  سر  شاخ   ورا    دید   عقاب                       

                                   ز آسمان سوی زمین شد به شتاب

گفت: کای  دیده  ز ما  بس   بیداد                     

                                        با   تو   امروز   مرا    کار    افتاد

مشکلی  دارم    اگر   بگشایی                       

                                    بکنم    آنچه    تو    می فرمایی

گفت: ما بنده ی  در گاه   توایم                       

                                      تا که  هستیم   هوا خواه  توایم

بنده آماده  بگو   فرمان   چیست                 

                                     جان به راه توسپارم،جان چیست؟

دل چو در   خدمت  تو   شاد کنم                       

                                        ننگم آید  که    ز  جان  یاد کنم

 این همه گفت  ،ولی با دل خویش                 

                                        گفتگویی  دگر  آورد  به   پیش:

کاین ستمکار  قوی  پنجه  کنون                   

                                       از نیاز است  چنین   زار و  زبون

لیک   ناگه    چو   غضبناک شود                    

                                       زو حساب من و جان  پاک شود

دوستی را   چو    نباشد   بنیاد                       

                                         حزم  را  بایدم   از  دست   نداد 

در دل خویش چو این رای گزید                 

                                           پر زد و   دورترک  جای    گزید

زار و افسرده چنین گفت عقاب                  

                                          که:مرا  عمر   حبابی ست بر آب

راست است این که مرا تیز پر است              

                                          لیک   پرواز  زمان    تیز تر  است

من گذشتم به شتاب از در و دشت                  

                                            به شتاب ایام   از  من   بگذشت

گر چه از عمر،دل سیری نیست                    

                                           مرگ می آید و   تدبیری  نیست

من و این شهپر و این شوکت وجاه                 

                                           عمرم از چیست بدین حد کوتاه؟

تو  بدین   قامت  و   بال   ناساز                      

                                             به چه فن یافته ای  عمر دراز ؟

 پدرم  از  پدر    خویش   شنید                         

                                            که یکی  زاغ  سیه   روی  پلید  ،

با دو صد حیله به هنگام  شکار                    

                                              صد ره از چنگش کرده است فرار

بدرم  نیز  به  تو   دست   نیافت                        

                                               تا   به  منزلگه   جاوید   شتافت

لیک   هنگام   دم   باز   پسین                               

                                            چون تو بر شاخ  شدی جای گزین

از سر  حسرت    با  من   فرمود                           

                                          کاین همان زاغ  پلید  است که بود

عمر من  نیز   به   یغما   رفته است                        

                                          یک گل از صد گل تو نشکفته است

چیست   سرمایه  این  عمر  دراز؟                         

                                       رازی  اینجاست ،   تو    بگشااین   راز

زاغ گفت ار   تو در  این  تدبیری                        

                                        عهد   کن     تا      سخنم      بپذیری

عمرتان ار که  پذیرد   کم و کاست                      

                                            دگری را چه گنه ؟! این  ز شماست

ز  آسمان    هیچ     نیایید    فرود                         

                                              آخر از این  همه  پرواز   چه   سود؟

پدر من که پس از سیسصد واند                     

                                           کان  ا ندرز   بد   و   دانش     و  پند

بارها گفت که   بر   چرخ    اثیر                           

                                           باد ها   راست    فراوان    تأ ثیر

باد ها کز   زبر   خاک    وزند                               

                                       تن    و  جان   را    نرسانند    گزند

هر چه از   خاک   شوی   بالاتر                             

                                         باد  را  بیش  گزند  است  و   ضرر

تا بدانجا که   بر   اوج   افلاک                              

                                         آیت   مرگ   شود    پیک     هلاک

ما از آن، سال بسی یافته ایم                         

                                       کز   بلندی     رخ     بر      تافته ایم

زاغ را میل کند دل  به   نشیب                           

                                          عمر  بسیارش  از  آن  گشته  نصیب

دیگر این خاصیت  مردار   است                          

                                         عمر  مردار  خوران    بسیار     است

گند و مردار  بهین   درمان است                            

                                        چاره ی  رنج  تو  زآن  آسان    است

خیز و زین بیش ره چرخ مپوی                          

                                           طعمه   خویش بر    افلاک    مجوی

ناودان ، جایگهی سخت نکوست                          

ب                                          ه از  آن  کنج  حیاط  و  لب  جوست

من که بس نکته ی  نیکو   دانم                                   

                                          راه  هر   برزن   و   هر     کو     دانم

 خانه ای   در پس   باغی   دارم                                 

                                           وا ندر  آن   گوشه سراغی     دارم

خوان گسترده ی الوانی هست                              

                                              خوردنیهای      فراوانی    هست

 آنچه زآن ،زاغ چنین داد سراغ                            

                                            گند  زاری  بو د   اندر   بس     باغ

بوی بد رفته از آن  تا   ره  دور                               

                                          معدن    پشه ،    مقام      زنبور

نفرتش گشته بلای دل و جان                              

                                             سوزش  و  کوری  دو  دیده  از آن

آن دو همراه رسیدند  از   راه                               

                                          زاغ  بر  سفره ی   خود  کرد    نگاه

گفت : خوانی که چنین الوان است                       

                                               لایق حضرت این  مهمان   است

می کنم شکر که درویش نی ام                          

                                               خجل از  ماحضر  خویش  نی ام

گفت وبنشست وبخورد از آن گند                         

                                                  تا  بیاموزد  از  او   مهمان    پند

 عمر در  اوج  فلک  برده به سر                          

                                                دم زده   در  نفس    باد    سحر

ابر را دیده به  زیر  پر   خویش                         

                                               حیوان   را  همه  فرمانبر  خویش

بارها   آمده  شادان  ز  سفر                             

                                              به  رهش  بسته  فلک  طاق  ظفر

سینه ی کبک و  تذرو  و   تیهو                           

                                              تازه  و گرم  شده   طعمه ی    او،

اینک افتاده بر این لاشه و  گند                        

                                                 باید    از   زاغ     بیاموزد    پند

بوی گندش دل و جان تافته بود                     

                                              حال   بیماری   دق   یافته    بود

دلش از نفرت   و   بیماری   ریش                       

                                          گیج شد ،بست دمی دیده ی خویش

یادش آمد که بر آن   اوج   سپهر                        

                                          هست    پیروزی  و    زیبایی  و مهر

فر وآزادی و  فتح  و  ظفر   است                         

                                         نفس     خرم      باد       سحرست

دیده بگشودو به هرسو نگریست                     

                                          دید   گردش   اثری     زینها     نیست

آنچه بود از همه سوخواری بود                         

                                           وحشت  و نفرت    و    بیزاری    بود

بال بر هم زدو برجست  از   جا                           

                                               گفت:<<کای  یار  ببخشای  مرا

سالها باش و بدین عیش به ناز                            

                                             توو   مردارو    ،تو   و   عمر    دراز

من نی ام در خور این مهمانی                            

                                           گند  و     مردار    تو     را       ارزانی

گر به  اوج    فلکم  باید    مرد                               

                                       عمر   در   گند   بسر   نتوان     برد>>

 

شهپر   شاه   هوا   اوج   گرفت                                 

                                          زاغ   را   دیده   بر او   مانده   شگفت

سوی بالا   شد  و   بالاتر  شد                                 

                                              راست   با   مهر   فلک همسر  شد

لحظه ای چند بر این لوح کبود                          

                                           نقطه ای   بود    وسپس   هیچ   نبود

 

 

۱۳٩۱/۳/٩
ادبیات حماسی_- داستان آرش کمانگیر و شعر آرش کمانگیر از شاعر معاصر،سیاوش کسرایی ... نظرات() 

 

 

 

 

 سیاوش کسرایی

 

آرش کمانگیر

                         آرش کمانگیر اسطوره ی جاودانه

                                         

 

 آرش کمانگیر

 

برف می بارد؛

برف می بارد به روی خارو خارا سنگ.

کوهها خاموش ،

دره ها دلتنگ،

راهها چشم انتظارکاروانی با صدای زنگ...

بر نمی شد گر زبام کلبه ها دودی،

یا که سو سوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد ،

ما چه می کردیم درکولاک دل آشفتهی دم سرد؟

آنک ،آنک کلبه ای روشن،

رو ی تپه ، روبروی من...

 

در گشودندم .

مهربانیها نمودندم.

زود دانستم ،که دوراز داستان خشم وسوز،

در کنار شعله ی آتش،

قصه می گویدبرای بچه های خود عمو نوروز:

...گفته بودم زندگی زیباست.

گفته ونا گفته ،ای بس نکته ها کاین جاست.

آسمان باز؛

آفتاب زر؛

باغ های گل؛

دشتهای بی درو پیکر؛

 

سر برون آوردن گل از درون برف؛

تاب نرم رقص ماهی در بلور آب؛

بوی عطر خاک باران خورده در کهسار؛

خواب گندم زارها در چشمه ی مهتاب؛

آمدن ، رفتن ، دویدن؛

عشق ورزیدن ؛

در غم انسان نشستن؛

پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن؛

کار کار ،کار کردن؛

آرمیدن؛

چشم انداز بیابانهای خشک وتشنه را دیدن؛

جرعه هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن؛

گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن؛

هم نفس با بلبلان کوهی آواره خواندن؛

در تله افتاده آهو بچگان را شیر دادن و رهانیدن؛

نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن؛

 

آری ،آری، زندگی زیباست .

زندگی آتشگهی دیرنده پا بر جاست.

گر بیفروزیش،رقص شعله اش در هر کران پیداست.

ورنه ،خاموش است وخاموشی گناه ماست.

 

پیرمرد ،آرام و با لبخند،

کنده ای در کوره ی ا فسرده جان افکند.

چشمهایش در سیاهی های کومه جستجو می کرد؛

زبر لب آهسته با خود گفتگو می کرد:

 

زندگی را شعله باید برفروزنده ؛

شعله ها را هیمه سوزنده.

جنگلی هستی تو ،ای انسان!

 

جنگل ،ای روییده آزاده،

بی دریغ افکنده روی کوهها دامان،

آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید،

چشمه ها در سایبانهای تو جوشنده،

آفتاب وبادو باران بر سرت افشان،

جان تو خدمت گر آتش...

سر بلند و سبز باش ،ای جنگل انسان!

 

زندگانی شعله می خواهد،-صدا سر داد عمو نوروز _

شعله ها را هیمه باید روشنی افروز.

 کودکانم ، داستان ما ز آرش بود.

او به جان خدمتگذار باغ آتش بود.

 

روزگاری بود ،

روزگار تلخ وتاری بود.

بخت ما چون روی بد خواهان ما تیره.

دشمنان بر جان ما چیره.

شهر سیلی خورده هذیان داشت ؛

بر زبان بس داستانهای پریشان داشت .

زندگی سرد و سیه چون سنگ؛

روز بد نامی،

روزگار ننگ.

غیرت اندر بندهای بندگی پیچان؛

عشق در بیماری دل مردگی بی جان.

ترس بود و بالهای مرگ؛

کس نمی جنبید ،چون بر شاخه برگ از برگ.

سنگر آزادگان خاموش؛

خیمه گاه دشمنان پر جوش.

مرزهای ملک،

همچو سرحدات دامن گستر اندیشه ،بی سامان.

برجهای شهر،

همچو باروهای دل،بشکسته و ویران...

 

انجمن ها کرد دشمن؛

رایزنها گرد هم آورد دشمن؛

تا به تدبیری که در نا پاک دل دارند،

هم به دست ما شکست ما براندیشند.

نازک اندیشانشان ،بی شرم-

که مباداشان دگر روز بهی در چشم-

یافتند آخر فسونی را که می جستند ...

چشمها با وحشتی در چشم خانه

    هر طرف را جستجو می کرد؛

وین خبر را هر دهانی زیر گوشی باز گو می کرد:

 

آخرین فرمان ،آخرین تحقیر...

مرز را پرواز تیری می دهد سامان !

گر به نزدیکی فرودآید،

خانه هامان تنگ،

آرزومان کور...

ور بپرد دور،

تاکجا؟... تا چند؟...

آه !... گو بازوی پولادین وکو سر پنجه ی ایمان؟

هر دهانی این خبررا باز گو می کرد؛

چشمها بی گفتو گویی
،

       هر طرف راجست و جو می کرد.

 

پیرمرد ،اندوهگین ، دستی به دیگر دست می سایید.

از میان دره های دور،گرگی خسته می نالید.

برف روی برف می بارید.

باد بالش را به پشت شیشه می مالید.

 

صبح می آمد- پیر مرد آرام کرد آغاز-

پیش روی لشکردشمن سپاه دوست؛

     دشت نه ،دریایی از سرباز...

آسمان الماس اخترها ی خود را داده بود از دست

بی نفس می شد سیاهی در دهان صبح؛

باد پر می ریخت روی دشت باز دامن البرز.

 

لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت درد آور،

دودوو سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر؛

کودکان بر بام،

دختران بنشسته برروزن،

مادران غمگین کناردر.

 

کم کمک در اوج آمدپچ پچ خفته.

خلق، چون بحری برآشفته،

به جوش آمد ،

خروشان شد،

 به موج افتاد،

برش بگرفت و مردی چون صدف

از سینه بیرون داد.

 

منم آرش

- چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن-

منم آرش سپاهی مردی آزاده،

به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را

اینک آماده.

 

مجوییدم نسب

     فرزند رنج وکار

گریزان چون شهاب ازشب،

چو صبح آماده ی دیدار
.

 

دلم را در میان دست می گیرم

و می افشارمش در چنگ،

دل، ااین جام پر ازکین پر از خون را؛

دل این بی تاب خشم آهنگ...

 

در این پیکار ،

در این کار،

 دل خلقی است در مشتم،

امید مردمی خاموش هم پشتم .

 

کمان کهکشان در دست
،

کمان داری کمان کیرم.

شهاب تیز رو تیرم؛

ستیغ سر بلند کوه مأ وایم؛

به چشم آفتاب تازه رس جایم.

مرا تیر است آتش پر؛

مرا باد است فرمانبر.

 

ولیکن چاره را امروز زورو پهلوانی نیست.

رهایی با تن پولادونیروی جوانی نیستد.

در این میدان ،

بر این پیکان هستی سوز سامان ساز،

پری از جان ببایدتا فرو ننشیند از پرواز.

 

پس آنگه سر به سوی آسمان بر کرد،

به آهنگی دگر گفتاردیگر کرد:

 

 

درود ،ای واپسین صبح، ای سحر بدرود!

 که با آرش تو را این آخرین دیدار خواهد بود.

به صبح راستین سوگند!

به پنهان آفتاب مهربارپاک بین سوگند !

که آرش جان خود درتیر خواهد کرد،

پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند...

 

درنگ آوردو یک دم شد به لب خاموش.

نفس در سینه ها بی تاب می زد جوش.

 

...دلم از مرگ بیزاست؛

که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است.

ولی ،آن دم که ز اندوهان روان زندگی تار است؛

ولی آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکار است؛

فرو رفتن به کام مرگ شیرین است.

همان بایسته ی آزادگی این است.

 

نیایش را ،دو زانو بر زمین بنهاد.

به سوی قله ها دستان ز هم بگشاد:

 

بر آ، ای آفتاب ،ای توشه ی امید!

بر آ،ای خوشه ی خورشید!

تو جوشان چشمه ای،من تشنه ای بی تاب!

 بر آ، سر ریز کن،تاجان شود سیراب.

چو پا در کام مرگ تند خو دارم،

چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاشجو دارم،

به موج روشنایی شست وشو خواهم؛

ز گلبرگ تو، ای زرینه گل ، من رنگ وبو خواهم.

 

شما ،ای قله های سرکش خاموش،

که پیشانی به تندرهای سهم انگیز می سایید ،

امیدم را بر افرازیید،

چو پرچمها که از بادسحر گاهان به سر دارید .

غرورم را نگه دارید

به سان آن ژلنگانی که در کوه و کمر دارید.

 

 زمین خاموش بود وآسمان خاموش.

تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش .

به یال کوهها لغزیدکم کم پنجه ی خورشید.

هزاران نیزه ی زرین به چشم آسمان پاشید.

 

نظر افکند آرش سوی شهر آرام.

کودکان بر بام ؛

دختران بنشسته برروزن؛

مادران غمگین کناردر؛

مردها در راه.

سرود بی کلامی ،باغمی جانکاه،

 ز چشمان بر همی شدبا نسیم صبحدم همراه.

دشمنان،در سکوتی ریشخندآمیز ،

راه وا کردند.

کودکان از بامها اورا صدا کردند.

مادران او را دعاکردند.

پیرمردان چشم گرداندند.

دختران ، بفشرده گردنبندهادر مشت،

همره او قدرت عشق و وفا کردند.

 

آرش اما همچنان خاموش،

از شکاف دامن البرزبالا رفت.

وز پی او،

پرده های اشک پی درپی فرود آمد.

 

شامگاهان ،

راه جویانی که می جستندآرش را به روی قله ها ،پی گیر،

باز گردیدند،

بی نشان از پیکر آرش،

با کمان و ترکشی بی تیر.

آری ،آری ،جان خوددرتیر کرد آرش .

کار صدها صد هزاران تیغه یشمشیر کرد آرش.

تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون،

به دیگر نیمروزی ازپی آن روز،

نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند .

وآنجا را ،از آن پس،

مرز ایران شهر و توران باز نامیدند.

 

برف می بارد به روی خارو خاراسنگ

کوهها خاموش،

دره ها دلتنگ .

راهها چشم انتظار
کاروانی با صدای زنگ...

 

کودکان دیری است درخوابند ،

در خواب است عمو نوروز.

می گذارم کنده ای هیزم در آتش دان .

شعله بالا می رودپر سوز...

 

کسایی،سیاوش،از خون سیاوش ،چاپ اول،تهران ،انتشارات سخن،

 

 

آرش کمانگیر

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
 
 
 

آرَشِ کَمانگیر نام یکی از اسطوره‌های کهن ایرانی و همچنین نام شخصیت اصلی این اسطوره‌است. آرش، امیرزاده‌ای از اهالی آمل [۱]و از سپاهیان منوچهر بود که پس از پایان جنگ ایران و توران به عنوان کماندار ایرانی جهت مشخص شدن مرز ایران و توران برگزیده شد و از بالای کوه "اییریو خشوتا" از چهارمین کشور روی زمین در زادگاه فریدون رفت و با تمام نیرو تیری به طرف کوه "خوانونت" در خاور رها کرد.[۱]

اسطوره آرش کمانگیر از داستان‌هایی است که در اوستا آم

ده و در شاهنامه از آرش در سه جا با افتخار نام برده شده. با آنکه در شاهنامه به داستان آرش اشاره

تندیس آرش کمانگیر در سعدآباد

شده‌است، ولی داستان آرش به طور کامل در شاهنامه نیامده‌است.*[۱][تحقیق دست اول؟] در کتاب‌های پهلوی و نیز در کتاب‌های تاریخ دوران اسلامی به آن اشاراتی شده‌است. ابوریحان بیرونی، در کتاب خود به نام «آثارالباقیه» به هنگام توصیف «جشن تیرگان»، داستان آرش را بازگو می‌کند و ریشه این جشن را از روز حماسه آفرینی آرش می‌داند. در اوستا آرش را اِرِخشه خوانده‌اند و معنایش را نیز کسانی معناهایی کرده‌اند: از آن دسته «تابان و درخشنده»، «دارنده ساعد نیرومند» و «خداوند تیر شتابان». در اوستا بهترین تیرانداز ارخش نامیده شده‌است که گمان بر این است که همان آرش باشد. بعضی معنی آرش را درخشان دانسته‌اند. و برخی معتقدند که منظور از آرش، حاکم پارتی گرگان بوده که به زور تیر و کمان دشمن را (به احتمال زیاد سکاها را) از مرز ایران دور کرده‌است.

آرش در فرهنگ دهخدا [ویرایش]

نام پهلوانی کماندار از لشکر منوچهر. منوچهر در آخر دوره حکمرانی خویش از جنگ با فرمانروای توران، افراسیاب، ناگزیر گردید. نخست غلبه افراسیاب را بود و منوچهر به مازندران پناهید لکن سپس بر آن نهادند که دلاوری ایرانی تیری گشاد دهد و بدانجای که تیر فرود آید مرز ایران و توران باشد، آرش نام پهلوان ایرانی از قله دماوند تیری بیفکند که از بامداد تا نیمروز برفت و بکنار جیحون فرود آمد و جیحون حدّ شناخته شد. در اوستا بهترین تیرانداز را «اِرِخ ِش َ» نامیده و گمان می‌رود که مراد همان آرش است . طبری این کماندار را «آرش شاتین » می‌نامد و نولدکه حدس می‌زند این کلمه تصحیف جمله اوستائی «خَشووی ایشو» باشدچه معنی آن «خداوند تیر شتابنده » است که صفت یا لقب آرش بوده‌است. و بروایت دیگر رب النوع زمین (اسفندارمذ) تیر و کمانی به آرش داد و گفت این تیر دورپرتاب است لکن هرکه آن را بیفکند بجای بمیرد. و آرش با این آگاهی تن بمرگ درداد و تیر اسفندارمذ را برای سعه و بسط مرز ایران بدان صورت که گفتیم بیفکند و درحال بمرد. (از تاریخ ایران باستان حسن پیرنیا):

چون کار بقفل و بند تقدیر افتد

از جیب خرد کلید تدبیر افتد

آرش گهرم ولی چو برگردد بخت

در معرکه پیکان و پر از تیر افتد (خسروی)

از آن خوانند آرش را کمانگیر

که از آمل بمرو انداخت یک تیر

ترا زیبد نه آرش را سواری

که صدفرسنگ بگذشتی ز ساری (ویس و رامین)

و افراسیاب تاختن‌ها آورد و منوچهر چند بار زال را پذیره فرستاد تا ایشان را از جیحون زانسوتر کرده، پس یک راه افراسیاب با سپاهی بی اندازه بیامد و چند سال منوچهر را حصار داد اندر طبرستان و سام و زال غائب بودند و در آخرصلح افتاد به تیر انداختن آرش و از قلعه آمل با عقبه مزدوران برسید و آن مرز [ را ] توران خوانده‌اند. (مجمل التواریخ ) .

 

داستان آرش [ویرایش]

در زمان پادشاهی منوچهر پیشدادی، در جنگی با توران، افراسیاب سپاهیان ایران را در مازندران محاصره می‌کند. سرانجام منوچهر پیشنهاد صلح می‌دهد و تورانیان پیشنهاد آشتی را می‌پذیرندو برای قبول این صلح و تحقیر ایرانیان پیشنهاد می کنند که از پهلوانان ایرانی شخصی تیر بیندازد ولی در ایران کسی جرات این کار را به خود نمی دهد آرش در لشکر ایران ستوربان بوده و پیغامی را به دست او میدهند تا به لشکر توران ببرد و در آنجا پادشاه توران برای تحقیربیشتر ایرانیان خود آرش را انتخاب می کند و آرش به اجبار مسئولیت این کار را میپذیرد در لشکر ایران همه به آرش خرده می گیرند که چرا این مسئولیت را پذیرفتی و تو باعث ننگ ایران می شوی و... قرار بر این می‌گذارند که کمانداری ایرانی برفراز البرزکوه تیری بیاندازد که تیر به هر کجا نشست آنجا مرز ایران و توران باشد. آرش به فراز دماوند می‌رود و تیر را پرتاب می‌کند.*[۲] تیر از صبح تا غروب حرکت کرده و در کنار رود جیحون یا آمودریا بر درخت گردویی فرود می‌آید. و آنجا مرز ایران و توران می‌شود.*[۳] پس از این تیراندازی آرش از خستگی می‌میرد. آرش هستی‌اش را بر پای تیر می‌ریزد؛ پیکرش پاره پاره شده و در خاک ایران پخش می‌شود و جانش در تیر دمیده می‌شود. مطابق با برخی روایت‌ها اسفندارمذ تیر و کمانی را به آرش داده بود و گفته بود که این تیر خیلی دور می‌رود ولی هر کسی که از آن استفاده کند، خواهد مرد. با این وجود آرش برای فداکاری حاضر شد که از آن تیر و کمان استفاده کند.تیر آرش سه روز و سه شب در حرکت بود تا درکنار رود جیحون بر تنه درختی فرو می رود و از حرکت میاستد.

بسیاری آرش را از نمونه‌های بی‌همتا در اسطوره‌های جهان دانسته‌اند؛ وی نماد جانفشانی در راه میهن است.

آرش در ادبیات معاصر [ویرایش]

 

 

 

 

1378

۱۳٩۱/۳/۸
ادبیات حماسی -داستان هایی از شاهنامه فردوسی( داستان های باربد رامشگروزال زر) ... نظرات() 

      ویژگی منظومه های  حماسی :

شعر حماسی در حقیقت  شعر  ی است که دلاوری ها و مردانگی های بهلوانان را توصیف  می کند و  شاعر حماسه سرا  افتخارات یک قوم و ملت  را  با مظاهر مختلف زندگی آنان  به تصویر میکشد .و ما را با  عقاید و نظرات و تمدن و اخلاق یک ملت آشنا می کند.

ویژگی های دیگر شعر حماسی آن است داستان های منظوم  آن آإغاز و بایانی دارد و بر نظم وترتیب صحیحی استوار است .در شعر حماسی شاعر اعمال نظر نمی کند و  از عواطف و احساسات خود سخن نمی گوید و به بیان سرگذشت قهرمانان و بهلوانان آنطور که در داستان آمده است می بردازد.

ویژگی دیگر شعرهای حماسی آنست که مربوط به دوران کهن است و  همه منظومه های حماسی فارسی  نیزاز جمله شاهنامه فردوسی  به زمان های بسیار دور و بیش از اوستا باز می گردد.

شعر حماسه دارای ابهام زمان ومکان است و این  خصلت لازمه  منظومه حماسی است  زیرا با وجودیکه  در داستان ها ی حماسی تاریخ نقش دارد اما وضوح و صراحت زمان مکان وقایع داستانی را به تاریخ نزدیک می کند این امر از ارزش حماسی منظومه می کاهد .

      

 

 

داستان هایی از شاهنامه فردوسی

                                                                    

 
باربد نوازنده

عکس ها بر گرفته از ویکی بدیایا -دانشنامه آزاد

 

 

 

 داستان باربد رامشگر :

همی هر زمان شاه برترگذشت           

                               چو شد سال شاهیش بربیست وهشت

کسی   را نبد بر درش  کار بد                  

                                    ز  در  گاهش    آگاه   شد     باربد

بدو گفت هر کس که شاه جهان              

                                       گزیدست    رامشگران    از  مهان

که گر با تو او    را برابر   کنند                   

                                   تو را بر سر سر سرگش افسر کنند

چو بشنید مرد آن بجوشید آز                    

                                    اگر  چه  نبودش   به  چیزی    نیاز

ز کشور بشد تا به درگاه شاه                     

                                   همی  کرد  رامشگران  را   نگاه

چو بشنید سرگش دلش تیره گشت          

                                   به زخم سرود اندرون خیره گشت

بیامد  به  نزدیک   سالار    بار                    

                                    درم  کرد  و  دینار   چندی   نثار

بدو گفت رامشگری بر درست                   

                                که از من به سال وهنر برتر  است

نباید که در پیش خسرو   رود                     

                                  که  ما  کهنه  گشتیم  اونو  شود

 ز سرگش چو بشنید دربان شاه                

                                    ز رامشگر ساده  بربست   راه

چو رفتی به نزدیک او   باربد                       

                                      همش  کار بد بد همش  باربد

نه  دادی ورا بار   سالار  بار                       

                                      نه نیزش بدی مردمی خواستار

چو نومید برگشت ازان بارگاه                     

                                     ابا  بربط آمد  سوی  باغ  شاه

کجا باغبان بود مردوی نام                        

                                     شد از  دیدنش  باربدشادکام

بدان باغ رفتی به نوروز شاه                     

                                     دو هفته ببودی بدان جشنگاه

سبک باربد نزد مردوی شد                     

                                    هم آن روز با مرد همبوی  شد

چنین گفت با  باغبان  باربد                     

                                   که گویی تو  جانی  ومن    کالبد

کنون آرزو خواهم  از تو   یکی                   

                                    که آن هست نزد تو سخت اندکی

که تا چون بود شاه را جشنگاه                  

                                     ببینم   نهفتی  یکی  روی  شاه

بدو   گفت  مردوی   ایدون  کنم                 

                                      ز مهر  تو  اندیشه  بیرون   کنم

چو خسرو همی خواست کآیدبه باغ             

                                      دل میزبان شد چو روشن چراغ

بر باربد شد  بگفت   آنکه  شاه                  

                                    همی رفت خواهد بدین جشنگاه  

همه جامه ها  باربد سبز  کرد                   

                                        همان بربط  و  رود  ننگ و   نبرد

بشد تا بجایی که خسرو شدی                  

                                       بهاران  نشستنگهش نو  شدی

یکی سرو بد سبز وبرگش گشن                

                                      برو   شاخ  چون  رزمگاه   پشن

بران سرو شد بربط  اندر  کنار                    

                                    نهانی    همی   بود  تا   شهریار

از ایوان  بر آمد بدان  جشنگاه                   

                                  بیاراست   پالیزبان  جای    شاه...

بدان گه که خورشید برگشت زرد              

                                   همی  بود  تا گشت  شب   لاژورد

زننده بدان سرو برداشت رود                  

                                    همان    ساخته    پهلوانی   درود

یکی نغز دستان بزد بر درخت                

                                     کزان خیره  شد   مرد    بیدار بخت

 

سرودی به آواز خوش  بر کشید                 

                                         که اکنون تو  خوانیش  داد  آفرید

بماندند یک مجلس  اندر شگفت                  

                                       همی  هر کسی رای ئدیگر گرفت

ازان زخمه سرگش چو بیهوش گشت          

                                     بدانست کان کیست خاموش گشت

که چون باربد کس چنان زخم رود                

                                       نداند   نه    آن   پهلوانی    سرود

بدان   نامداران    بفرمود  شاه                 

                                     که جویید  سرتا سر این  جشنگاه

فراوان بجستند  و    باز  آمدند                    

                                      به  نزدیک    خسرو   فراز   آمدند

جهاندیده سرگش سخن برگرفت                 

                                   که از بخت شاه این نباشد شگفت

که گردد گل و سرو رامشگرش                   

                                    که  جاوید   بادا   سر  و    افسرش
...

زننده  دگرگون  بیاراست  رود                     

                                            برآورد     ناگاه   دیگر   سرود

که پیکار گردش همی خواندند                  

                                         همی  نام  ازآواز   او  راندند...

بجستند بسیار هر سوی باغ                     

                                       ببردند   زیر   درختان   چراغ

ندیدند چیزی جز از بید و سرو                   

                                      خرامان به زیر گل اندر تذرو...

بر آمد دگر   باره  آواز    رود                     

                                   دگرگونه تر ساخت بانک سرود

همان سبز در سبز خوانی کنون               

                                 برین  گونه   سازند  مکرو فسون

چو بشنید پرویز بر پای خاست                

                                یکی جام می گلشن آرای خواست

چنین گفت کین گر فرشته بدی                

                                     ز مشک و ز عنبر سرشته بدی

وگر دیو  بودی   نگفتی   سرود               

                                  همان  نیز  نشناختی  زخم  رود

بجویید در باغ تا این کجاست               

                               همه باغ وگلشن چپ ودست راست

دهان و برش پر ز  گوهر  کنم               

                                 برین  رود  سازانش   مهتر    کنم

چو بشنید رامشگر آواز اوی                 

                                  همان خوب   گفتار   دمساز  اوی

فرود آمد از شاخ سروسهی                

                                همی  رفت با   رامش   و    فرهی

بیامد   بمالید   بر خاک  رخ                

                              بدو گفت خسرو چه مردی ؟ بگوی...

سراسر بگفت آنچه رفت از بنه              

                                  که   بود اندران   یکدل   ویک   تنه

به  دیدار او شاد  شد  شهریار               

                                         بسان    گلستان  به ماه   بهار

به سرگش چنین گفت ای بد هنر              

                                         تو چون حنظلی باربد چو شکر

چرا دور  کردی تو  اورا  زمن  ؟                

                                           دریغ  آمدت  رود  ازین انجمن؟...

بشد   باربد شاه   رامشگران                  

                                          یکی نامداری  شد  از  مهتران

سر  آمد  کنون   قصه    باربد                    

                                         مبادا   که  باشد  ترا   کار  ، بد

جهان بر  مهان وکهان  بگذرد                     

                                      خردمند  مردم  چرا  غم خورد ؟

هر آن گه  که شد سال بر شصت وشش      

                                         نه   نیکو  بود    مردم   پیرکش

چو این نامور  نامه  آید  به  بن                   

                                      ز من  روی کشور شود پر  سخن 

ازان پس نمیرم که من زنده ام                    

                                  که تخم   سخن  من   پراکنده ام

هران کس که دارد هش ورای ودین             

                                     پس از مرگ  بر   من   کند  آفرین

 

 

 

 

 

 

ا زال در حین شکار مرغان وحشی، برگی از شاهنامه موزه

زال در حین شکار مرغان وحشی، برگی از شاهنامه موزه فیتزویلیام در کمبریج

 

 

 

 

 

 

                                  داستان زال زر

 

 

کنون پر شگفتی یکی  داستان                      

                                           بپیوندم  ا زگفته ی   باستان

نگه  کن   مر سام  را  روزگار                            

                                           چه بازی نمودای پسر گوش دار

سالها ی طولانی سپری شده بود که  سام  در انتظار داشتن فرزند ی بود و به درگاه خداوند نیایش می کرد .سرانجام   آفریدگار به نیاز وی پاسخ داد و فرزندی سپید موی و سپید ابرو از این پهلوان در وجود آمد:

به چهره چنان بودبر سان شید                            

                                         ولیکن همه موی بودش سپید

کسی سام یل را نیارست گفت                          

                                           که فرزندبیر آمد از خوب جفت

یکی دایه بودش به کردار شیر                              

                                                  برپهلوان  اندر  آمد دلیر              

چو آمد  بر پهلوان مژده  داد                                 

                                            زبان بر گشاد آفرین  کرد  یاد

بدادت خدای آنچه می خواستی                         

                                           کجا جان دین خواهش آراستی

فرود آمد از تخت سام سوار                                

                                   به پرده در  آمد  سوی  نوبهار

یکی پیر سر پور پرمایه دید                                

                                    که چون او ندیدو نه از کس شنید

همه موی اندام اوهمچو برف                              

                                       ولیکن برخ سرخ وبودو شگرف

چو فرزند را دید،مویش سپید                            

                                       ببود  از  جهان  یکسره  نا امید

بترسید سخت از پی سرزنش                           

                                       شد از راه دانش به  دیگر منش

بخندند بر من  مهان  جهان                           

                                         ازین  بچه  در  آشکار  و  نهان

بفرمود پس تاش  برداشتند                             

                                           وزان  بوم  و بر  دور  بگذاشتند

یکی کوه بد نامش البرزکوه                             

                                            به خورشیدنزدیک ودور از گروه

بدانجای سیمرغ رالانه بود                           

                                               بدان خانه  از خلق  بیگانه بود

نهادند بر کوه وگشتند  باز                               

                                             بر آمد    برین  روزگاری   دراز

پدر مهر و پیوند  بفگند خوار                             

                                          چو بفگند   برداشت  پروردگار

همان خرد کودک بدان جایگاه                          

                                            شب و  روزافتاده بد  بی پناه

زمانی سر انگشت رامی مکید                       

                                              زمانی خروشیدنی می کشید

چو سیمرغ را بچه شدگرسنه                         

                                             به پروازبر شد بلند   از    بنه

یکی شیرخواره خروشنده دید                           

                                          زمین همچودریای جوشنده دید

ز خاراش گهواره ودایه خاک                            

                                          تن ازجامه دورو لب از شیر ،پاک

به گرد اندرش تیره خاک نژند                          

                                        به سربرش خورشید گشته بلند

پلنگش بدی کاشکی مام وباب                       

                                         مگر سایه ای  یافتی  ز آفتاب

فرود آمد از ابر ،سیمرغ و چنگ                        

                                            بزد، بر گرفتش ازان گرم سنگ

ببردش دمان تا به لبرز   کوه                         

                                         که  بودش  درآنجا    کنام    گروه

سوی بچگان برد تابشکرند                             

                                         بدان  ناله ی   زار  او    ننگرند

ببخشود یزدان نیکی دهش                          

                                          کجا بودنی داشت اندر بوش

شگفتی برو بر فکندندمهر                             

                                          بماندند خیره بدان خوب چهر

شکاری که نازکتر ،آنرگزید                         

                                    که بی شیر مهمان همی خون مزید

بدین گونه تا روزگاری دراز                            

                                      بر آمد که بد   کودک   آنجا   براز

چو آن کودک خرد پرمایه گشت                     

                                           بر آن کوه بد روزگاری گذشت

یکی مرد شد چون یکی زاد سرو                   

                                         برش کوه سیم ومیانش چو غرو

نشانش پراکنده شددر جهان                       

                                            بد و نیک  هرکز  نماند  نهان

به سام  نریمان رسید  آگهی                       

                                           ازان نیک پی پور   با   فرهی

سرانجام سام نریمان شبی در خواب دید سواری به نزد او آمد وزنده بودن فرزندش را مژده داد هنگامیکه بیدارشد خواب خود  وآنچه از کاروانیان شنیده بودرا با موبدان در میان گذاشت همه آنان سام را مورد سرزنش قرار می دهند وگفتند  عمل تو نا سپاسی یزدان نیکی دهش بد سگالی است وباید برای یافتن فرزند بشتابی .سام تصمیم گرفت برای باز گرداندن فرزندش اقدام کند .تااینکه :

دگر باره خو دید کزکوه هند                          

                                      درفشی   برافراختندی،  پرند

غلامی  پدید آمدی خوبروی                         

                                       سپاهی گران از پس پشت اوی

به دست چپش بر، یکی موبدی                   

                                         سوی راستش ،نامور  بخردی

یکی پیش سام آمدی زان دو مرد                  

                                             زبان برگشادی به گفتار سرد

پسر گر به نردیک توبود خوار                       

                                          کنون هست پرورده ی کردگار

بترسید ازان خوابکز روزگار                         

                                          نباید  که    بیند  بد    آموزگار

چو بیدار شد،بخردان را بخواند                     

                                           سران سپه را   همه  بر نشاند

بیامد  دمان  سوی آن کوهسار                     

                                             که افکنده را خود کند  خواستار

سر اندر ثریا  یکی  کوه  دید                     

                                              تو گفتی ستاره   بخواهد کشید

یکی کاخ بد، تارک اندر سماک                  

                                          نه از دسترنج ونه از سنگ وخاک

ستاده  جوانی  بکردار  سام                  

                                        بدیدش که می گشت گرد   کنام

بدان  آفریننده    کرد  آفرین                   

                                         بمالید  رخسارگان       بر  زمین

کزین سان بران کوه،مرغ آفرید                   

                                         ز خارا سر اندر   ثریا    کشید

 

بدانست کو، دادگرداورست                        

                                        توانا و   از  برتران     بر ترست

ره بر شدن جست وکی بود راه                  

                                        دد  و دام  را بر    چنانجایگاه؟

ستایش کنان گرد آن کوه بر                       

                                         بر آمد، ز جایی  ندید  او  گذر

همی گفت کای برتراز جایگاه                     

                                         ز روشن کمان وزخورشید وماه

به پوزش بر تو سرافکنده ام                      

                                         ز  ترس تو  جان را بر افکنده ام

گر این کودک از پاک پشت منست                

                                            نه از تخم بد گوهر آهرمنست

برین بر شدن بنده را دست گیر                

                                           مرین پر گنه  راتو   کن   دلپذیر

چو با داور این رازهاگفته شد                        

                                            نیایش    همانگه   پذیرفته  شد

نگه  سیمرغ از   افراز    کوه                         

                                          بدانست ،چون سام دید و گروه

که آن آمدنش از پی بچه بود                    

                                           نه از مهر  سیمرغ او  رنجه  بود

چنین گفت سیمرغ باپور سام                      

                                             که ای دیده رنج نشیم و کنام

ترا  پرورنده، یکی دایه ام                            

                                            همت مام و هم نیک سرمایه ام

نهادم ترا نام دستان زند                              

                                              که با تو پدرکرد  دستان  و پند

بدین نام چون بازگردی بجای                      

                                          بگو   تات  خواند  یل   رهنما ی

پدر  سام  یل  پهلوان جهان                      

                                        سر افرازتر   کس   میان   مهان

بدین کوی فرزند جوی آمدست                

                                       ترا   نزد  او    آبروی     آمدست

روا باید  اکنون  که  بردارمت                   

                                        بی آزار ، نزدیک    او    آرمت

جوان چون ز سیمرغ بشنید این                  

                                      پر از آب  چشم و دل اندوهگین

اگر چند مردم ندیده بد اوی                        

                                        زسیمرغ آمخته بد گفت وگوی

به سیمرغ بنگر که دستان چه گفت            

                                        مگر سیر گشتی همانا ز جفت

نشیم  تو  رخشنده  گاه  منست                    

                                             دو پر   تو   فر   کلاه   منست

سپاس از تو دارم پس از کردگار                  

                                              که آسان شدم از تو دشوار کار

]چنین داد پاسخ که گر تاج وگاه                   

                                            ببینی و رسم  کیانی  کلاه

مگر  کین  نشیمت  نیاید  بکار                        

                                           یکی آزمایش کن از روزگار

سیمرغ به زال می گوید
:  ماندن تو در اینجا  برای من ارزشمند است  اما رفتن تو به نزد پدرت به این دلیل است که تو
در آینده می توانی پادشاه باشی و تو پر مرا با خود می بری تا هر زمان هر مشکلی پیش آید  انرا در آتش بیفکنی ومن فورأ به کمک تومی شتابم و تو را با خود به آشیانه ام می آورم .سیمرغ بدین ترتیب با زال سخن گفت :

دلش کرد پدرام و برداشتش                        

                                      گرازان به ابر اندر افراشتش

ز  پروازش   آورد   نزد    پدر                        

                                      رسیده به  زیر برش موی سر

تنش پیلوار ورخش چون نگار                      

                                          پدر چون  بدیدش  بنالید  زار  

فرو برد سر پیش سیمرغ زود                     

                                              نیایش  همین  بافرین  برفزود

که ای شاه مرغان ،ترادادگر                       

                                            بدان داد نیرو   و   زور و   هنر

که بیچارگان را همی داوری                        

                                              به نیکی همه   داوران   داوری

ز تو بد سگالان همیشه نژند                     

                                               بمان همچنین جاودان   زورمند

همانگه سیمرغ بر شدبه کوه                      

                                           بمانده بروچشم  سام و   گروه

پس آنگه سراپای کودک بدید                     

                                              همان تاج و تخت کیی  را سزید

جز از موی بروی نکوهش نبود                      

                                                  بدی  دیگری  را  پژوهش  نبود

دل سام شد چون  بهشت  برین                 

                                              برآن  پاک   فرزند  کرد   آفرین

به من ای پسر،گفت،دل نرم کن                     

                                              گذشته مکن یاد ودل  گرم  کن

پذیرفتم    اندر   خدای    بزرگ                    

                                           که دل بر تو هرگز ندارم  سترگ

تنش را  یکی  پهلوانی   قبای                         

                                            بپوشید و از   کوه و  بگذارد  پای

سپه یکسره  پیش  سام  آمدند                       

                                             گشاده دل  و  شاد کام   آمدند

سواران همه  نعره    برداشتند                       

                                          بدان    خرمی  راه   بگذاشتند

به شادی به شهر اندرون آمدند                   

                                        ابا      پهلوانان      فرود      آمدند

 

 

    

 

                    

سیمرغ در دوره ساسانی

نشان سیمرغ نگاره ایست با ساختاری پیچیده؛ مرغی افسانه‌ای با دُم طاووس، بدن عقاب و سر و پنجه‌های شیر. نشان سیمرغ در دوره ایران ساسانی، بر بسیاری از جاها و ظرفها نقش بسته و شاید نشان رسمی شاهنشاهی ایران بوده باشد[۱]. نگاره‌های کشف شده بر بخش غربی دیوار افراسیاب[۲]، در شهر سمرقند، شاه یا شاهزاده‌ای را نمایش می‌دهند که همان طرح، همانند جامه خسرو پرویز بر دیوار طاق بستان، روی جامه اش نقش بسته. پژوهشگر نگاره‌های دیوار افراسیاب، پروفسور مارکوس موده، (استاد انستیتوی باستان‌شناسی و هنر شرقی دانشگاه مارتین لوتر آلمان) در پژوهش خود یادآور شده که به دلیل وجود این نگاره بر پیکره خسرو بر طاق بستان، ممکن نیست نشانی ساده بوده باشد، او همچنین شبیه بودن کلاه در این دوپیکره را دلیل دیگری بر مهم بودن شخصیت گمنام نقش بسته بر دیوار افراسیاب می‌داند و در ادامه به این نتیجه رسیده که نگاره سیمرغ، به احتمال بسیار پیکر یزدگرد سوم آخرین شاه ساسانی را نشان می‌دهد[۱]، چون تاریخ تقریبی ساخت آن نگاره‌ها با سالهای پایانی شاهنشاهی ساسانی منطبق، و همچنین از بین یکصد پیکره نقش بسته بر آن دیوار، تنها یک نفر جامه اش به این نشان آراسته است. جامه ابریشمی (یا کفتان) دیگری از پایان دوره ساسانی در موزه سرنوچی پاریس با همان نقش به نمایش گذاشته شده. شماری تکه پارچه ابریشمی، کاشی‌ها و ظرفهای سیمین و زرین آن دوران نیز، سیمرغ را در همان قالب و همان نقش نشان می‌دهند.

پیشینه

جام نقره‌ای مربوط به دوره ساسانی - ارتفاع تقریبی ۳۰ سانتیمتر.

پیشینه حضور این مرغ اساطیری در فرهنگ ایرانی به دوران باستان می‌رسد. آن چه از اوستا و آثار پهلوی بر می‌آید، می‌توان دریافت که سیمرغ، مرغی است فراخ بال که بر درختی درمان بخش به نام «ویسپوبیش» یا «هرویسپ تخمک» که در بردارندهٔ تخمهٔ همهٔ گیاهان است، آشیان دارد. در اوستا اشاره شده که این درخت در در دریای «وروکاشاً» یا «فراخکرت» قرار دارد. کلمهٔ سیمرغ در اوستا به صورت «مرغوسئن» آمده که جزء نخستین آن به معنای «مرغ» است و جزء دوم آن با اندکی دگرگونی در پهلوی به صورت «سین» و در فارسی دری «سی» خوانده شده‌است و به هیچ وجه نمایندهٔ عدد ۳۰ نیست؛ بلکه معنای آن همان نام «شاهین» می‌شود. شاید هدف از این واژه (سی) بیان صفت روحانیت آن مرغ بوده‌است.[۳]

سیمرغ پس از اسلام هم در حماسه‌های پهلوانی هم در آثار عرفانی حضور می‌یابد. سیمرغ در شاهنامهٔ فردوسی دو چهرهٔ متفاوت یزدانی (در داستان زال) و اهریمنی (در هفت خوان اسفندیار) دارد. زیرا همهٔ موجودات ماوراء طبیعت نزد ثنویان (دوگانه پرستان) دو قلوی متضاد هستند. سیمرغ اهریمنی بیشتر یک مرغ اژدهاست، فاقد استعدادهای قدسی سیمرغ یزدانی است و به دست اسفندیار در خوان پنجمش کشته می‌شود. ورود سیمرغ یزدانی به شاهنامه با تولد «زال» آغاز می‌شود.

آنچه نمادی از اهریمنی بودن سیمرغ در خوان پنجم اسفندیار باشد در شاهنامه برخورد نکردم. سیمرغ مظهر خرد تمام و بی نقص است که پاسخ تمام پرسش‌ها در خود دارد، و اسفندیار فره ایزدی دارد و رسالت انتشار مذهب بر دوش اوست که در مسیر تعالی خود سیمرغ را از میان برمی‌دارد. اسفندیار با وجودی که فرهٔ ایزدی دارد و مرتکب گناهی نمی‌شود ولی شخصیت نیکی در شاهنامه ندارد چنان که با حیله پس از هفت خوان راهنمای خود را می‌کشد در قیاس با رستم که وفای به عهد می‌کند و راهنمای خود در هفت خوان را به پادشاهی مازندران می‌رساند

«سام» پدر زال فزمان می‌دهد فرزندش را که با موهای سپید به دنیا آمده در صحرا رها کنند تا از بین برود. سیمرغ به سبب مهری که خدا در دلش می‌افکند، زال را به آشیانه می‌برد و می‌پرورد. سرانجام وقتی سام به دنبال خوابی که دیده‌است به پای البرز کوه (جایگاه سیمرغ)[۴] به سراغ زال می‌آید، سیمرغ بعد از وداع با زال پری از خود را به او می‌دهد تا به هنگام سختی از آن استفاده کند. سیمرغ دو جا در شاهنامه کمک‌های مهمی به زال می‌کند.. یکی به هنگام به دنیا آمدن رستم که به علت درشت بودن تولدش با مشکل مواجه شده‌است و سیمرغ با چاره جویی به هنگام، این مشکل را بر طرف می‌کند. دیگری به هنگام جنگ رستم و اسفندیار است که رستم ناتوان از شکست دادن اسفندیار با روشی که سیمرغ به وی می‌آموزد موفق می‌شود اسفندیار را در نبرد مغلوب کند. سیمرغ هم چنین زخم‌های بدن رستم و رخش را درمان می‌کند.

اگرچه در شاهنامه سیمرغ به منزلهٔ موجودی مادی تصویر می‌شود، اما صفات و ویژگی‌های کاملاً فراطبیعی دارد. ارتباط او با این جهان تنها از طریق زال است. به یکی از امشاسپندان یا ایزدان یا فرشتگان می‌ماند که ارتباط گهگاهشان با این جهان، دلیل تعلق آنها با جهان مادی نیست. سیمرغ در دیگر متون اساطیری فارسی هم چون «گرشاسب نامه» اسدی توسی، چهره‌ای روحانی و فرا طبیعی ندارد. اصولاً جز در بخش اساطیری شاهنامه، بعد از اسلام ما متن اساطیری به معنای حقیقی کلمه نداریم، به همین سبب است که سیمرغ تنها با شخصیت و ظرفیت بالقوه تاویل‌پذیری اسطوره‌ایش که در شاهنامه ظاهر می‌شود، به آثار منظوم و منثور عرفانی فارسی راه می‌یابد و از طریق شخصیت رمزی خود در عنصرهای فرهنگ اسلامی جذب می‌گردد. اما روشن نیست که دقیقاً از چه زمانی و به دست چه کسی سیمرغ صبغهٔ عرفانی گرفته‌است.

پس از شاهنامهٔ فردوسی کتاب‌های دیگری نیز در ادبیات فارسی هست که در آنها نشانی از سیمرغ و خصوصیاتش آمده‌است. از جملهٔ آنها کتاب‌ها و رساله‌های زیر را می‌توان بر شمرد: رسالة الطیر ابن سینا، ترجمهٔ رسالة الطیر ابن سینا توسط شهاب الدین سهروردی، رسالة الطیر احمد غزالی، روضة الفریقین ابوالرجاء چاچی، نزهت نامهٔ علایی (نخستین دانش نامه به زبان فارسی)، بحر الفواید (متنی قدیمی از قرن ششم که در قرن چهار و پنج شکل گرفته و در نیمهٔ دوم قرن ششم در سرزمین شام نوشته شده‌است) و از همه مهم تر منطق الطیر عطار.

منطق الطیر عطار داستان سفر گروهی از مرغان به راهنمایی هدهد به کوه قاف برای رسیدن به آستان سیمرغ است. هر مرغ به عنوان نماد دستهٔ خاصی از انسان‌ها تصویر می‌شود. سختی‌های راه باعث می‌شود مرغان یکی یکی از ادامهٔ راه منصرف شوند. در پایان، سی مرغ به کوه قاف می‌رسند و در حالتی شهودی در می‌یابند که سیمرغ در حقیقت خودشان هستند. اکثر محققان ادبیات، از جمله «شفیعی کدکنی» بر این باورند که در این داستان، سیمرغ رمزی از وجود حق تعالی است. سیمرغ رمز آن مفهومی است که نام دارد و نشان ندارد. ادرک انسان نسبت به او ادراکی است «بی چگونه». سیمرغ در ادبیات ما گاهی رمزی از وجود آفتاب که همان ذات حق است، نیز می‌شود. ناپیدایی و بی همتا بودن سیمرغ، دستاویزی است که او را مثالی برای ذات خداوند قرار می‌دهد.

 منبع   عکس وتوضیحات در باره سیمرغ:ویکیپدیا

 

 

 

 

 

 

 

۱۳٩۱/۳/٤
شعر زمستان شاعر معاصر اخوان ثالث ... نظرات() 

 

 

 زمستان

 

سلامت را نمی خواهندپاسخ گفت

                              سرها در گریبان است.

کسی سر بر نیارد کردپاسخ گفتن ودیدار یاران را.

نگه جز پیش پا رادید ،نتواند ،

که ره تاریک و لغزان است.

وگر دست محبت سوی کس یازی،

به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛

که سرما سخت سوزان است.

نفس ،کز گرم گاه سینه می آید برون ،ابری شود تاریک.

چو دیوار ایستد درپیش چشمانت.

نفس کاین است ،پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دوریا نزدیک؟

مسیحای جوان مرد من!ای ترسای پیر پیرهن چرکین!

هوا بس ناجوان مردانه سرد است...آی...

دمت گرم و سرت خوش باد!

سلامم را تو پاسخگوی، در بگشای!

منم من،میهمان هرشبت،لولی وش مغموم.

منم من ،سنگ تیپاخورده ی رنجور.

منم ،دشنام پست آفرینش،نغمه ی ناجور.

نه از رومم  ،نه از زنگم،همان بی رنگ بی رنگم.

بیا بگشای در ،بگشای  ،دلتنگم.

حریفا !میزبانا !میهمان سال و ماهت پشت در چون موج میلرزد.

تگرگی نیست،مرگی نیست.

صدایی گر شنیدی ،صحبت سرما و دندان است.

من امشب آمدستم وام بگزارم .

حسابت را کنار جام بگذارم .

چه می گویی که بیگه شد ،سحر شد،بامداد آمد؟

فریبت می دهد ،برآسمان این سرخی بعد از سحر گه نیست.

حریفا! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است.

و قندیل سپهر تنگ میدان،مرده یا زنده،

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ،پنهان است.

حریفا !رو چراغ باده را بفروز،شب با روز یکسان است.

سلامت را نمی خواهندپاسخ گفت.

هوا دل گیر ،درهابسته،سرها در گریبان،دست ها پنهان؛

نفس ها ابر،دل هاخسته،و غمگین،

درختان اسکلت هایلور آجین،

زمین دل مرده، سقف آسمان کوتاه،

غبار آلوده ،مهر وماه،

زمستان است.

 

 

 

۱۳٩۱/۳/٤
شعر بانک جرس از شاعر معاصربهاالدین خرمشاهی ... نظرات() 

 

 

 

 

هاءالدین خرمشاهی 

 

 

 

 

 

بازوی من خم میشود ،یعنی خدا هست        

مه بیش یا کم می شود ،یعنی خدا هست             

مرغ مهاجر را در اقصی نقطه خاک             

دانه فراهم می شود  ،یعنی خدا هست

وقتی که گندمزار، در پیش عطر بهاران           

 سر تا قدم خم می شود ،یعنی خدا هست

وقتی درختان کرده دست خویش بالا         

وان ابر نم نم می شود ،یعنی خدا هست

وقتی حباب پاکدل بر روی برفاب       

همجام شبنم می شود ،یعنی  خدا   هست

وقتی سلوک جویباری رو به  دریا         

همرنگ زم زم می شود ،یعنی خدا هست

وقتی پرستو جوجه های تازه زا را             

مستانه همدم می شود  ، یعنی  خدا هست

وقتی  بهاران  زایی آهو و پاژن           

رسمی دمادم می شود ، یعنی  خدا هست

وقتی هراس  قدسی   آرامبخشی        

با سینه محرم می شود ،یعنی خدا هست

وقتی که بیم آسمان آشوب و مه بانگ        

آرام جانم  می شود ،  یعنی  خدا  هست

بانگ جرس می آید از آن دوردستان      

دیگر مسلم می شود ،یعنی  خدا  هست

گهگاه  طبعی  از تجلی  بار  گیرد               

مانند مریم می شود،  یعنی  خدا هست

گویی شرابی دیرساله بود این شعر         

 جامی اگر جم می شود،یعنی خدا هست

فرمود  با  قلب  شکسته  همنشینم            

غمگین چو بی غم می شود ،یعنی خدا هست

وقتی دلی با صد هزاران رهزن فکر          

مایل به حق هم می شود ،یعنی خدا هست

دنیا تلنباری به روی همدگر نیست                

 وقتی منظم می شود ، یعنی خدا هست

دنیا  توانستی نباشد  هست  اما                    

عالم چو عالم می شود، یعنی خدا هست

                                                        
"از مجمو عه شعر بهاالدین خرمشاهی"

۱۳٩۱/۳/۳
دانستنی ها ... نظرات() 

واژه ی "بانک " و"چک" ،واژگانی ایرانی است. چک از دستاوردهای بانکداری است و کهن ترین گواهی که از چک و بانکداری در دست است به روزگار هخامنشیان می رسد . بنا به گفته ی دکتر "شیرین بیانی" که از رخدادنگاران و پژوهشگران کشورمان است ،بانکداری پیش از اسلام ،به ویژه در زمان ساسانی ارزش بالایی داشته است .جاهایی همچون بانک های امروزی داشته ا یم گه در آنها کارهای بانکی همچون قرضه ، برات ،چک و ...انجام  می شده است . کهن ترین شکل بانکداری را در "میان رودان "در زمان هخامنشیان سراغ داریم که بزرگترین مرکزسکونت یهودیان بود و در آنجا یهودیان کارهای بانکداری را بر دوش داشتند .مدارکی هم از این دست به دست آمده که کاملا حکم چک دارد . واژه "بانک "هم در آن زمان رواج داشت  و واژه ی"چک" نیز از همان روزگار متداول شده که تا امروز بر جای مانده است .در نوشته های زمان ساسانی به زبان پهلوی ،واژه چک را داریم و همین واژه از ایران به زبان های دیگر جهان راه یافته است .بی گمان چک در درازای تاریخ ،روندی داشته است اما روند آن را نمی دانیم.

 

منبع:  کانون تاریخ فرهنگسرای شفق -فصلنامه شماره10 زمستان 1390

۱۳٩۱/۳/۱
مقاله- مانی و آیین مانویت ... نظرات() 

 نویسنده :  هما آقا جعفری

شرح حال:

مانی پسر فاتکیا فتق بن ابو برزام از حسکانیان بود . اصلیت پدرش را از همدان دانسته اند که سپس سرزمین بابل رابرای سکونت انتخاب کرد.مادرش را به نام های میس""اوناخیم"و مریم ذکر کرده اند .پدر و مادر وی هر دو از شاهزادگان اشکانی بوده اند.

در باره محل تولد مانی نظر واحدی وجود نداردریحان بیرونی دانشمند نامدار ،محل تولد وی را روستای "مردینو"واقع در قسمت شمالی بابل ذکر کرده است .تاریخ تولد مانی را بین سال های 216-217میلادی دانسته اند .هنگامیکه پدر مانی به بابل هجرت کرد با فرقه مغتسله یا ماندایی(1)آشنا شد ،و آیین آنها را پذیرفت و مانی با این مذهب پرورش یافت .در  12 سالگی فرشته "جنانا النور " اولین وحی را توسط فرشته ای به نام "توم"بر مانی نازل کرد (توم در زبان نبطی به معنی قرین یا همزاد می باشد).در کتاب الفهرست ابن ندیم ،شرح این وحی بصورت زیر امده است:

دنباله مطلب در لینک زیر:

http://www.aftabir.com/articles/view/religion/religion/c7c1257059116_approvals_money_p1.php/%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%88-%D8%A2%DB%8C%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%AA