بهار
۱۳٩۱/۸/٢٩
ادبیات انتقادی ... نظرات() 

 

ادبیات‌ پرخاشگر، زمینه‌های‌ اجتماعی و آثار آن

(از آغاز تا عصر مشروطیت) حسین قربانپور آرانی

 ادبیات و آثار ادبی همواره تابع رویدادهای‌ سیاسی و اجتماعی هستند و جهت‌گیریها و مسایلی که در ادبیات مطرح می‌شوند،از تغییرات‌ مهم در جامعه تأثیر می‌پذیرند مجموعهء این عوامل‌ است که زمینه را برای بررسی تأثیر رویدادهای‌ اجتماعی در ادبیات فراهم می‌آورد.

یکی از مسایلی که در ادبیات فارسی از نظر جامعه‌شناسی قابل بررسی است ادبیات انتقادی و پرخاشگر و زمینه‌های اجتماعی آن است.ادبیات‌ پرخاشگر از شاخه‌های مهم ادب فارسی است و آن‌ «ادبیاتی است که از نظامهای سیاسی و اجتماعی‌ خاص حمایت می‌کند و یا با نظامهای بخصوصی‌ به ستیز برمی‌خیزد و از آنها زبان به انتقاد می‌گشاید».(1)در ادبیات انتقادی شاعر یا نویسنده‌ «معایب و نارساییهای اخلاقی و رفتای فرد یا اجتماع را به صورت هجو،یا به زبان هزل و طنز، بیان می‌کند».(2)در این نوع ادبیات،تفکرات‌ فلسفی و مذهبی و اندیشه‌های سیاسی و اجتماعی‌ خاص،مطرح می‌شود و مهمترین مضامین موجود در آن«بزرگداشت از آزادی و استقلال وطن‌دوستی،ظلم ستیزی و مبارزه با استبداد و جهل‌ و فقر و فساد اجتماعی و حمایت از طبقات محروم‌ جامعه است».(3)

در اندیشهء ایرانی و ادبیات فارسی،از نخستین‌ قرنهای پس از اسلام،آثاری هست که در آنها انتقادهای سیاسی و اجتماعی یافت می‌شود.از قدیمترین روزگار،در نتیجهء رویدادهای اجتماعی، نهضتهایی شکل گرفتند که هدف آنها انتقاد از اوضاع جامعه،و در برخی موارد نوعی پرخاش در برابر عوامل مسلط بر جامعه بوده است؛از هر کدام،آثاری در ادبیات فارسی وجود دارد.سرآغاز فکری پیدایش این نوع نگرش انتقادی و پرخاشگر، همواره با دوره‌های آشفتگی اجتماعی و سیاسی‌ تاریخ این سرزمین،مقارن بوده است.در نخستین‌ قرنهای پس از اسلام نهضت شعوبیه با بینش‌ انتقادی خاص خود،در خور توجه است؛ همچنین حرکت روحانی و معنوی تصوف و نارضایی شیعه در برابر دستگاه خلافت و نیز پیدایش تفکر کلامی معتزله و اسماعیلیه در برابر تسلط کلامی اشاعره،بویژه پس از شدت یافتن‌ تعصبهای مذهبی در قرنهای پنجم و ششم و تسلط قبایل ترک بر ایران،و-که در ادبیات فارسی نیز بازتاب یافته-همه حاصل نوعی نگرش انتقادی در برابر اندیشهء حاکم و مقاومت در برابر آن است.

این گونه انتقادها در قرنهای هفتم و هشتم و پس‌ از حملهء مغول و رواج فساد در جامعه،در ادبیات‌ فارسی شدت بیشتری یافت و بسیاری از شاعران‌ خانقاهی و نیز بسیاری از رندان و دانایان زمان،به‌ انتقاد از اوضاع جامعه پرداختند.اما بارزترین تجلی‌ ادبیات پرخاشگر در عصر مشروطیت است و تنها در این دوره است که نهضتی اجتماعی پدید آمد و هدف آن پیکار عملی برای اصلاح جامعه و بهبود اوضاع مردم بود.بنابر آنچه گفته شد ادبیات‌ انتقادی و پرخاشگر فارسی در این سه دوره،قابل‌ بررسی است و تفصیل آن در پی می‌آید.

در قرون نخستین پس از اسلام،نهضت شعوبیه‌ با اهدافی خاص پدید آمد.هدف این جنبش در آغاز،مبارزه با تبعیض نژادی و بی‌عدالتی دستگاه‌(به‌تصویرصفحه‌مراجعه‌شود)

 و این نگرش انتقادی به شکلهای‌ گوناگون در ادبیات فارسی تأثیر گذاشت.از آثار نهضت شعوبیه،پیدایش تفکر انتقادی و پرخاشگر در جامعهء ایرانی بود که پس از دو قرن سکوت در برابر تحقیر دستگاه خلافت امویان،در دوره‌های‌ بعد،هم در بعد سیاسی و اجتماعی و هم در بعد اندیشه و ادب،نمود یافت.در بعد اجتماعی این‌ تفکر در کسب استقلال سیاسی ایران،تأثیر کرد و در تقویت تصوف در ایران نیز مؤثر افتاد(4)،چنانکه‌ باعث گسترش تشیع در ایران هم شد.

در بعد ادبی تفکر شعوبیه،نوعی ادب انتقادی را رواج داد،و آن هم در آثاری بود که مستقیما در جهت تقویت افکار آنان پدید آمدند و هم در جهت‌ تقویت و رشد حماسه‌سرایی نمود یافت.چنانکه‌ گفته شده«یکی از علل عمدهء توجه ایرانیان در عهد سامانی و در تمام قرن پنجم به گرد آوردن و نظم‌ کردن روایتهای حماسهء ملی،آثاری بود که از نهضت شعوبی و قیام ملی ایرانیان در ذهن آحاد این ملت ماند».(5)حماسه با آن زبان رمزگونهء خود،پرخاشگری پنهان اندیشهء ایرانی در برابر عوامل مسلط بود؛در دوره‌های بعد با تغییر این‌ شرایط،حماسه‌های ملی به حماسه‌های دینی‌ تبدیل شدند و سپس جای خود را به عرفان دادند.

اولین انتقادها در این دوره،اشعار عربی‌ اسماعیل بن یسار در ذم خلیفهء اموی و تفاخر به‌ نژاد ایرانی است.(6)در دورهء عباسیان هم شعوبیه به‌ نشر افکار و عقاید خود پرداختند و کتب و رسالات‌ و اشعار بسیاری دربارهء عقاید خود نشر دادند. بزرگان و رجال ایرانی هم،آنان را در این گونه امور، تشویق می‌کردند.از اوایل قرن دوم تا قرن چهارم‌ هجری که شعوبیه به تبلیغ افکار و عقاید خود مشغول بودند،شعرای بزرگی از میان ایرانیان با فکر شعوبی برخاستند،و از میان آنها خریمی و المتوکلی و بشار بن برد طخارستانی شهرت بیشتری‌ دارند.(7)نهضت شعوبیه در تحول اجتماعی و ادبی ایران در قرون نخستین پس از اسلام تأثیر قابل‌ توجهی داشت،و اگر چه کتابها و رسالات شعوبیه، بعدها،به دلیل تغییر روش فکری ایرانیان و نفوذشدید اسلام از میان رفت،تأثیر اندیشهء آنها از میان‌ نرفت.

از دیگر عواملی که در این دوره و در گسترش‌ نگرش انتقادی در ادبیات فارسی،تأثیر داشت، نهضت تصوف است.تصوف هر چند در آغاز، حرکتی برخاسته از زهد و پرهیزگاری دینی بود، بزودی در دورهء گسترش خود،بویژه در ایران، تشکیلاتی مستقل یافت،در حالیکه از اهداف‌ سیاسی هم خالی نبود و در واقع پرخاشی بود در برابر عوامل حاکم.«بزرگان متصوفهء ایران، جوانمردی و فتوت و تصوف را با هم تریوج‌ می‌کردند»(8)و بعلاوه،«عامل عمده‌ای که در پیدایش و توسعهء تصوف در ایران تأثر داشت، حالت اعتراض زهاد و صوفیه بود نسبت به دستگاه‌ خلافت که در ورای آن هم تمایلات شیعی وجود داشت‌[که همراه بود با]عدم آمادگی برای‌ همکاری با اعراب».(9)تصوف از آغاز،بینشی‌ انتقادی داشت و عکس العملی روحانی بود در برابر اوضاع نامقبول اجتماعی.بدین علت صوفیه به‌ عنوان واکنش در مقابل فقدان عدالت اجتماعی به‌ هجرت روحانی دست می‌زد؛صوف پوشیدن آنها چون اعتراضی بود در برابر تکلف و خودنمایی‌ دیگران،و گرایش آنها به معرفت قلبی نیز عصیانی‌ بوده است بر دو طریقهء معرفت نقلی و عقلی که‌ میان اهل سنت و معتزله رایج بود.(10)

به هر حال،این حرکت معنوی،وقتی در برابر جریانهای انحرافی و تصوفی که بتدریج از مسیر واقعی،منحرف شده بود،قرار گرفت،به شکل‌ دیگری نمود یافت،و آن تفکر ملامتیه-به عنوان‌ شاخه‌ای از تصوف واقعی-بود.این اندیشه در دوره‌های بعد،و بویژه در قرون هفتم و هشتم در ادبیات فارسی گسترش یافت،و به انتقاد از اوضاع‌ زمان و فساد صوفیان غیر حقیقی پرداخت. بنابراین،تصوف جوشان و آفرینندهء ایران«در تمام‌ تاریخ خویش،همراه با تمیلات التقاطی و تسامح‌آمیز دینی،این روح عکس العمل را نیز در مقابل ارزشهای نامقبول،نشان داده است».(11)

امر دیگری که در این دوره از نظر تأثیر بر ادبیات‌ انتقادی قابل ذکر است،پیدایش تعصب مذهبی و گسترش فرقه‌های مختلف با نگرشهای کلامی‌ خاص است.پیش از قرن چهارم و پنجم، حکومتها در نزاعهای مذهبی وارد نمی‌شدند،اما از قرن پنجم به بعد،با روی کار آمدن حکومتهای‌ غزنوی و سلجوقی و پیروی آنها از رفتار خلقا نسبت‌ به فرقه‌های دیگر بویژه شیعه و معتزله،تعصب‌ مذهبی شدت یافت و در نتیجه اختلافهای مذهبی‌ نیز گسترش یافت.در این دوره،تفکر کلامی‌ اسماعیلیه و معتزله در برابر تفکر کلامی مسلط روزگار،یعنی اشاعره قرار گرفت؛این برخوردهای‌ فکری به ادبیات کشیده شد و بویژه در آثار اسماعیلیه به انتقادهای سیاسی و اجتماعی تبدیل‌ شد.اسماعیلیان در ادبیات فارسی اهمیت زیادی‌ دارند و نگرش انتقادی در آ¾ار آنها به دلیل نفوذ و تأثیری که حکمت اسماعیلی در آن روزگار داشته، و هم به دلیل پرداختن متفکران اسماعیلی به‌ شاعری و نویسندگی به مثابهء ابزار تبلیغ فکری و مذهبی،و توجه شدید آنها به تألیف کتب و رسالات به زبان فارسی،نمود بیشتری دارد.(12)بزرگترین شاعر و نویسندهء اسماعیلی در ایران‌ ناصر خسرو است،در آثار وی،بینش انتقادی‌ عمیق و صریحی نسبت به حکومتهای غزنوی و سلجوقی و تفکر مذهبی حاکم‌ در آن روزگار هست.او در انتقادهای‌ خود نگرشی خاص برای تبیین و اثبات مسایل‌ فلسفی و مذهبی دارد.و پیش از ناصر خسرو، فردوسی نیز در شاهنامه،در ضمن نقل داستانهایی‌ -چون داستان ضحاک-نگرش انتقادی برجسته‌ای را ارائه می‌دهد و در بسیاری از موارد با توجه به خفقان‌ سیاسی آن روزگار با زبانی تمثیلی و رمزگونه از اوضاع سیاسی و اجتماعی روزگار،انتقاد می‌کند؛ گو اینکه-به نظر برخی-فردوسی هم تفکر اسماعیلی داشت و حکمت اسماعیلی در شاهنامه‌ و بویژه مقدمهء آن،نمایان است(13).البته چنان که‌ اشاره شد افکار شعوبیه هم در پیدایش این اثر حماسی و نگرش انتقادی آن،مؤثر بوده است.

در قرن ششم آشفتگی اوضاع اجتماعی و سیاسی‌ ایران،باعث گسترش انتقادهای اجتماعی در ادبیات و بویژه در شعر شد؛چنان که نمونهء بارزی‌ از این انتقادها را در آثار سنایی ملاحظه می‌کنیم. سنایی از پیشتازان هجو راستین و راهگشای تحولی‌ تازه در ادبیات اجتماعی است.وی در گرم بازار تعصبهای مذهبی آن روزگار،سخنان درشت گفته و روابط ناهنجار اجتماعی را که از سلطهء جبارانهء حکومت متأثر است،باز می‌گوید(14).

بخش مهمی از ادبیات انتقادی فارسی،پس از حملهء مغول و رواج فساد فراگیر در جامع،شکل‌ گرفت و«شعر انتقادی که در قرن ششم در ادبیات‌ فارسی رواج یافته بود،در قرن هفتم و هشتم به‌ علت آشفتگی اوضاع زمان،میدان مساعدی برای‌ توسعه پیدا کرد.در این دو قرن که دورهء استیلای‌ مغولان و حکومتهای ناصالح بر ایران بود،مفاسد اجتماعی،رواج روزافزون یافت و به همان نسبت‌ هم انتقادهای اجتماعی شدیدتر شد و حتی گاهی‌ به صورت هزل جلوه کرد».(15)این دوره،از نظر آثار ادبی،بسیار درخشان است و نکتهء مهم اینکه‌ در این آثار،انتقاد از اوضاع نابسامان سیاسی و

 
 
 
               
 
 

به شکلهای مختلف-اعم از پند و موعظه‌ و طنز و هجو و هزل-وجود دارد.هجو و هزل و طنز از جلوه‌های مهم ادبیات انتقادی است که از قرن ششم به بعد گسترش یافته و بسیاری از انتقادهای اجتماعی به وسیلهء آن بیان شده است. حقیقت آنکه روی آوردن به این ابزار کلامی در دوره‌های آشفتگی اوضاع کشور،به نوعی گریز از صریح‌گویی برای بیان جدیترین انتقادها و تلخترین‌ حقایق روزگار،بوده است؛زیرا«هر اندازه که‌ اظهار جدی و صریح حقایق،دشوارتر و خطرناک‌تر باشد،توجه به بیان حقیقت از راه هزل و طنز فزونی می‌یابد»(16).هجو در آغاز به پیروی از ادب عربی به ادبیات فارسی راه یافت و بیشتر جنبهء شخصی داشت،اما از قرن ششم به بعد و به‌ مقتضای شرایط روزگار،«هجو راستین»پدید آمد، هجوی که در ورای ظاهر آن،درسهای اخلاقی، اندرزها،انتقادها و پرخاشگریها نهفته و به جای آنکه‌ به افراد و اشخاص،متوجه باشد به مسایل‌ اجتماعی می‌پردازد و معایب عمومی جامعه را نشان‌ می‌دهد.فروید،هجو را«لطیفهء تهاجمی»نامیده‌ است.(17)در جامعهء ایران هم در سراسر تاریخ، هرگاه مردم با شکست و نابسامانی رو به رو شده‌اند،برای ارضای حس انتقام و بیان انتقاد خویش،زبان به هجو گشوده‌اند؛چنانکه در ادبیات فارسی این دوره،هجو نتیجهء نارضاییها و ابزرای برای بیان انتقادهای اجتماعی است.

طنز هم جلوه‌ای از ادب انتقادی است که در صورت داشتن آرمان اجتماعی و سیاسی،می‌توان‌ از آن در راه بیداری توده‌ها سود جست و مردم و جامعه را به تحرک واداشت؛بنابراین طنز واقعی، ابزاری برای مبارزه با پلیدیها و شناساندن دردها و مشخص کردن هدفهاست و از اینرو می‌تواند در تغییر وضع موجود،مؤثر باشد.(18)در این دوره نیزطنز بدین منظور به کار رفته،بویژه طنز صوفیه که‌ گاه با خرده‌گیریهای رندانه همراه و گاه بسیار تند است و نوعی خشم پنهان دارد و روی هم رفته«هم‌ چشانی اجتماعی دارد و هم ذوق فلسفی و طنزی‌ است جالب که در واقع شکلی تعالی یافته از طنز عامیانه است».(19)

به هر حال آثار ادبی این دوره،بازتابی از اوضاع‌ جامعه هستند و حکایت دردهای مردم در این‌ روزگار،گاه به صورت شکایتهای دردانگیز منظوم و منثور بیان شده و گاه نیز به شکل هجو و هزل و مطایبات تکان دهنده جلوه کرده است؛در این دوره‌ بسیاری از افراد خانقاهی و بی‌اعتنا به دنیا هم به‌ دلیل عظمت واقعه،حقایق جامعه را باز گفته‌اند که‌ مجموعهء این آثار،مصداق کامل ادب انتقادی در این دوره است.از جملهء این آثار،اشعار سیف‌ فرغانی و اوحدی مراغه‌ای است که در آنها پریشانی‌ احوال مردم و ظلم و ستم حاکمان بیان شده و از شیوع فساد در جامعه بسختی انتقاد شده است. خوعجوی کرمانی نیز در این دوره در قالب طنز و هجو،با بیان انتقادهای سخت،وضع دوران خود را نشان داده است.هجو او هجو راستین و از گونهء سخنهای ناصر خسرو است که یک جریان‌ اجتماعی را به نقد می‌کشد و با برخوردهای منطقی‌ به اصلاح معایب برمی‌خیزد.(20)

بزرگان دیگری هم در این دوره هستند که آثار آنها بازگو کنندهء فساد فراگیر جامعه است،از جمله‌ سدی که انتقادهای او گاه به صورت پند و موعظه‌ و گاه به شکل هزلهای تند و مطایبات تکان دهنده‌ بیان شده است.نیز مولوی که«در شعر خویش، مضامین هزل‌آمیز را با توجه به نقد اجتماعی به کار گرفته»(21)و سرنوشت دردناک مردم و فساد روزگار خود را با زبان تمثیلی و هزلی که هدف آن تنبیه و تأدیب و تهذیب اخلاق مردمان است،بیان‌ می‌کند.همچنین حافظ با تیزهوشی خاص خود، فساد جامعه را دریافته و بصراحت و بتلویح و در قالب طنزهای بسیار قوی و ظریف،اوضاع‌ نابسامان اجتماعی و سیاسی ایران را در آن روزگار، بازگو می‌کند و«در دیوان جهل سوز معرفت آموز او گونه‌ای از طنز که به منظور ظلم ستیزی و مبارزه با تزویر و ریای سالوس فروشان زمانه بکار رفته،دیده‌ می‌شود».(22)این بینش انتقادی در آثار شاعرانی‌ چون ابن یمین و مجد همگر و عالمانی چون علامه‌ قطب الدین شیرازی،قاضی عضد الدین ایجی، شرف الدین دامغانی و شرف الدین در گزینی نیز یافت‌ می‌شود؛اما در این میان،انتقادهای عبید زاکانی از لونی دیگر است و در آثار او(از نظم و نثر و هزل و مطایبه و جد)این نگرش انتقادی آشکار است.

بینش انتقادی عبید،بسیار برجسته است و همین‌ آگاهی و دیدگاه انتقادی و اجتماعی،بذله‌گوییهای‌ او را به صورت تازیانه‌ای درآورده که بر پیکر محیط و زمانهء خود نواخته است.اشعار مطایبه و هزل او از جملهء طنزهای سیاسی در ادبیات فارسی است که‌ نظیر آن کمتر دیده شده و«نمایندهء حس استهزایی‌ است که رندان آن زمان در مشاهدهء وضع ناگوار روزگار از خود ظاهر ساخته‌اند».(23)هجوهای اوبیشتر نمادین و در واقع،انتقادی از فساد رایج در عصر اوست و در اشعار جدی او،انتقاد از ظلم‌ حاکمان و ریاکاری صوفیان نمایان است.آثار منثور او هم،نمایانگر عمق فسادی است که پس از حملهء مغول،جامعهء ایران را فر گرفته و با این آثار، وی مبتکرترین و نیرومندترین کسی است که در نوع‌ انتقادی ادبیات فارسی یافت می‌شود.(24)

به هر حال،با گذشت چند قرن از حملهء مغول، بتدریج از رعب و وحشت و ویرانگری حاصل از آن‌ و نیز از شدت انتقادها کاسته شد و از این زمان به‌ بعد تا عصر مشروطیت،نهضتی برای بیان‌ انتقادهای اجتماعی و سیاسی به وسیلهء ادبیات، بوجود نیامد؛با این همه در دوره‌های بعد،شعر انتقادی و بویژه طنز و هجو و هزل از رونق‌ نیفتاد.(*)

در ادبیات دورهء صفویه،در شعر شاعرانی چون‌ صائب و بیدل،نوعی طنز اجتماعی و انتقاد از زاهد و واعظ و صوفی هست که ریشهء آن را باید در شرایط اجتماعی و سیاسی آن روزگار جستجو کرد. در دورهء قاجاریه هم یغمای جندقی در این شیوه‌ چیره‌دست است.هجوها و طنزها و انتقادهای‌ اجتماعی و سیاسی او بسیار شاخص و از جهتی‌ پیشرو ادبیات انتقادی دورهء بعد و«پیشاهنگ‌ گویندگان طنزهای سیاسی آینده است.او زود آمد و سرخورد و اگر یک قرن بعد به دنیا آمده بود، شاید در میان نویسندگان عهد انقلاب،مقام‌ رهبری و پیشوایی،می‌یافت».(25)انتقادهای او حمله‌ای بود به وضع کهنه و فرسودهء کشور،اما برای‌ پیکار با علل فساد و ریشه‌کن کردن آن مجهز نبود و وضع زمان به او اجازه نداد که هنر اصلی خود را نشان دهد.

ادبیات پرخاشگر به طور کامل در عصر مشروطیت،نمود یافت.«از قرن سیزدهم به بعد، پایهء انواع ادبی و اساس طبقه‌بندیهای قدیم،تحت‌

28

تأثیر تحولهای اجتماعی و ادبی جدید،متزلزل‌ می‌شود و مسایل تازه‌ای در ادبیات مطرح می‌گردد که پیش از آن سابقه نداشته یا به ندرت وجود داشته است...از آن جمله است:مسایل سیاسی‌ و فلسفی و اندیشه‌هایی که ادبیات را به سوی تعهد و مسایل اجتماعی،سوق می‌دهد و نوعی شعر و ادب را به نام ادبیات پرخاشگر بوجود می‌آورد... این انواع تازه،یکی از جلوه‌های مهم ادب فارسی و در واقع،صفحهء زرینی است که بر کتاب شعر و نثر ما افزوده شده و شعر فارسی را از قرنها رکود و تحجر،خارج کرده و بدان تحرکی تازه بخشیده‌ است».(26)با پیدایش مشروطیت،ادبیات از محیطهای درباری جدا شد و بیش از پیش در دسترس مردم قرار گرفت و شاعران و نویسندگان‌ این دوره،استعداد و هنر خود را در راه کسب آزادی‌ بکار انداختند،اما سخنوران عهد انقلاب با ریزه‌کاریهای هنری شعر قدیم،آشنایی کامل‌ نداشتند و نیز آن قالبها برای بیان احساسات و مفاهیم جدید مناسب نبود.بنابراین زبان شعر و ادب به زبان عامه نزدیک شد و این امر باعث شد که ادبیات از نظر سطح ادبی،کمی تنزل یابد،اما ادبیات این عصر از نظر بینش عمیق اجتماعی و سیاسی و وسعت دید انسانی و اهداف مردمی که‌ در گذشتهء ادبی ایران،کمتر امکان بروز یافته بود، بی‌مانند است.

شاعران و نویسندگان این دوره،همگام با دیگر افراد جامعه،مظاهر زشت اجتماع را به باد انتقاد می‌گرفتند.و ادبیات،که پیش از این به سبب‌ ترتیب نظام اجتماعی،نمی‌توانست از حکومتها انتقاد بسزایی بکند در این دوره،چون سلاحی برای‌ کسب آزادی و ابزاری برای بیان انتقادهای اجتماعی‌ و سیاسی بکار آمد.در دورهء مشروطیت،شعر و نثر به موازات هم به بیان انتقادهای اجتماعی‌ می‌پرداخت و به همین دلیل در این دوره،برای‌ نخستین بار،نمایشنامه‌ها و کمدیهای اجتماعی و انتقادی پدید آمد که غرض اصلی نویسندگان آنها، تحصیلی نتیاج اجتماعی بود؛در این دوره،رمانهای‌ اجتماعی نیز پیدا شد که گوشه‌هایی از زندگی‌ معاصر را با معایب و مفاسد آن،نشان می‌داد و مقاصد ملی این دسته از رمانها را هم مانند طنزهای‌ سیاسی به خدمت بیان دردهای جامعه‌ گماشت(27).در عصر مشروطیت،طنز و هجو هم‌ تکامل یافت و هجوی راستین و طنزی اجتماعی و واقعگرا پدید آمد.هجو در این دوره،یک هجو ملی و مردمی و هدفمند بود و تنها در این روزگار بود که هجا نقشی کاملا سازنده داشت و سلاحی‌ در خدمت اهداف ملی و مردمی شد؛به عبارت‌ دیگر،هجو در این دوره برای هویدا کردن معایب و مفاسد جامعه به کار رفت.(28)

پیش از عصر تیموری و پس از آن،دو نهضت‌ شکل گرفتند که هر دو از تصوف سرچشمه گرفته‌ بودند و از نظر تفکر اجتماعی و بینش انتقادی و تأثیر در ادبیات اهمیت دارند:یکی نهضت‌ سربداران است که برای برقراری عدالت اجتماعی و مساوات اسلامی تلاش می‌کرد و آثار آن در ادبیات‌ فارسی هم نمود یافت؛دیگری نهضت حروفیه با بینشی خاص که آثار آن جز در ادبیات فارسی،در قلمرو عثمانی هم تأثیر نهاد.

با پیدایی انقلاب مشروطیت،طنزی حقیقی و واقع‌گرا پدید آمد که لبهء تیز خود را بیش از افراد،به‌ اجتماع و معایب عمومی جامعه متوجه ساخت و در خدمت اهداف سیاسی و اجتماعی قرار گرفت. وظیفهء این طنز رئالیستی ایجاد تصور دربارهء یک‌ زندگی عالی از راه تصویر جهات‌ پست و ناشایست آن و بیدار کردن‌ شوق کمال مطلوب در خوانده بود.(29).در گذشتهء ادبی ایران،طنز و هجو بدین معنی،کمتر وجود داشت و علت آن هم ادبیات انحصاری، ساکن بودن افکار و ناآگاهی تودهء مردم از مفهوم و مقصود این نوع طرز بیان بود.دربارهء طنز و هجو این دوره،این نکته هم قابل ذکر است که پیش از این،طنز و هجو در بیشتر موارد،بسیار بی‌پرده و با کلمات ناهموار ادا می‌شد؛اما«در کلامم این‌ عصر،عفت و پرهیز بیشتری به چشم می‌خورد و شاعر،حقیقت را عریان می‌گوید؛لیکن دامان‌ سخن را به رکاکت نمی‌آلاید».(30)به هر حال در دورهء مشروطه،نهضتی برای اصلاح جامعه شکل‌ گرفت و مسایل اجتماعی و معایب عمومی جامعه‌ به وسیلهء ادبیات و در قالب طنز بیان شد،در حالی‌ که پیش از آن در جامعه چنین شرایطی پدید نیامد که شاعر و نویسنده،بتوانند علل فساد را به طور صریح بررسی کنند و بازگو شوند،و مردم هم‌ آگاهی و آمادگی لازم برای اصلاح جامعهء خود را نداشتند.بنابراین،اگر در روزگار پیش،کلامی‌ گفته و عیبی بازگو می‌شد در ادبیات این دوره، تلاش برای رفع معایب و مفاسد اجتماعی و سیاسیس و اصلاح جامعه بود.

شاعران و نویسندگان این دوره،غالبا مخالف‌ استبداد و هواخواه مشروطه و آزادی بودند و از میان‌ آنها چند تن از نظر تکامل طنزهای سیاسی و بیان‌ انتقادهای اجتماعی،نقش برجسته‌ترین دارند،از جمله:سید اشرف الدین قزوینی(نسیم شمال)که‌ در شعرهای طنزآمیز سیاسی و اجتماعی پیشواست‌ علامه دهخدا نیز در ادبیات عهد انقلاب،مقام‌ ارجمندی داشت.او«با نثر ویژه‌ای که در نوشتن‌ مقالات انتقادی صور اسرافیل به کار برد،بنیانگذار نثر طنزی و انتقادی فارسی،شناخته شد».(31)در طنزهای دهخدا عشق و علاقه به مردم نمایان‌ است؛فساد دستگاه سلطنت،ظلم و ستم حاکم‌ بر جامعه،فقر بدبختی مردم و نادانی و بیچارگی‌ زنان ایرانی،موضوع مکرر مقالات دهخداست.

اشعار ملک الشعرای بهار هم پس از مشروطیت به‌ انقلاب و آزادی اختصاص دارد،در حالیکه‌ سخن او از نظر ادبی در سطحی بالاتر از آثار دیگر شاعران عهد انقلاب قرار دارد.اشعار او در این‌ دوره بسیار پرشور است و موضوع آن،مبارزه با سیاستهای استعماری،درد و رنج بی‌پایان ملت‌ ایران،ستایش انقلاب و قهرمانان آزادی و پرخاش‌ بر خائنان و وطن‌فروشان است.(32)عارف‌ قزوینی،شاعر ملی ایران و انقلاب مشروطیت شعر را«وسیله‌ای برای بیان افکار سیاسی و اجتماعی و تهییج مردم می‌داند و آن را چون حربه‌ای برای انتقاد از معایب و مفاسد ملی به کار می‌برد».(33)میرزادهء عشقی هم از شاعران انقلابی است که در مقاله‌های سیاسی و اجتماعی و نیز در اشعار خود، معایب و مفاسد عمومی جامعه،بی‌کفایتی‌سیاستمداران،فقر و بدبختی مردم و بیچارگی زنان‌ ایرانی را مطرح می‌کند.

باری شاعران و نویسندگان عصر مشروطیت به‌ درستی و حقانیت راه خود،ایمان داشتند؛از اینرو در دشوارترین مراحل انقلاب و مبارزه،خط سیر درونی و معنوی آنها،امید به آینده بوده است و ادبیات این دوره،با وجود نمایاندن جهات تاریک‌ زندگی،جهت روشن و امیدبخش آن را نیز از یاد نبرده و در همهء این مراحل،هدف والای آن،پیکار عملی برای اصلاح جامعه و بهبود اوضاع کشور و نیز تلاش در راه بیداری مردم و آزادی بوده است.

 

پی‌نوشت:

1-در گلستان خیال حافظ،دکتر فرشید ورد،ص 51؛به نقل از انواع ادبی و آثار آن در زبان فارسی،دکتر رزمجو،انتشارات آستان‌ قدس رضوی،چاپ دوم،1372،ص 82.

2-انواع ادبی و آثار آن در زبان فارسی،ص 89.

3-همان مأخذ،ص 83.

4-ر.ک:سرچشمهء تصوف در ایران،سعید نفیسی،انتشارات‌ فروغی،چاپ هشتم،1371،ص 33.

5-حماسه‌سرایی در ایران،دکتر صفا،انتشارات امیرکبیر،چاپ‌ سوم،تهران 1352،ص 156.

6-ر.ک:تاریخ ادبیات در ایران،دکتر صفا،انتشارات فردوس، 1362،جلد 1،ص 120.

7-بنگرید به همان مأخذ،جلد 1 ص 27.

8-سرچشمهء تصوف در ایران،ص 23.

9-جستجو در تصوف ایران،دکتر زرین‌کوب،انتشارات امیر کبیر،چاپ سوم،1367،ص 28.

10-بنگرید به همان مأخذ،ص 29.

11-همان مأخذ،ص 29.

12-ر.ک:تاریخ ادبیات در ایران،جلد 1،ص 249.

13-برای اطلاع بیشتر دربارهء این موضوع بنگرید به:«نگاهی تازه‌ به مقدمهء شاهنامه»،دکتر عباس زریاب خویی،در سرگذشت‌ فردوسی،به کوشش ناصر حریری،نشر آویشن و نشر گوهرنژاد، چاپ اول،تابستان 1373،صص 331-317.

14-ر.ک:چشم انداز تاریخی هجو،عزیز الله کاسب،نشر بهارستان،چاپ دوم،1369،ص 53.

15-تاریخ ادبیات در ایران،جلد 3،بخش 1،ص 333.

16-طنز چیست؟احمد خلیل الله مقدم،انتشارات امیر، فروردین ماه 2537،ص 13.

17فروید و فرویدیسم،ص 172؛بهنقل از چشم‌انداز تاریخی هجو،ص 13.

18-ر.ک:طنز چیست؟صص 9-7.

19-شعر بی‌دروغ،شعر بی‌نقاب،دکتر زرین‌کوب،انتشارات‌ علمی،تهران،1346،صص 188.

20-ر.ک:چشم‌انداز تاریخی هجو،ص 66.

21-همان مأخذ:ص 63.

22-انواع ادبی و آثار آن در زبان فارسی،ص 96.

23-کلیات عبید زاکانی،مقابله با نسخهء عباس اقبال و چند نسخهء دیگر،پرویز اتابکی،انتشارات زوار،تهران،چاپ دوم، 1343،مقدمه،صفحهء چهل.

24-ر.ک:تاریخ ادبیات در ایران،جلد 3،بخش 2، ص 970.

25-از صبا تا نیما،یحیی آرین‌پور،شرکت سهامی کتابهای‌ جیبی با همکاری مؤسسهء انتشارات فرانکلین،چاپ دوم،1351، جلد اول،ص 118.

26-در گلستان خیال حافظ،صص 52-51؛به نقل از انواع‌ ادبی،ص 82.

27-ر.ک:از صبا تا نیما،جلد 2،صص 293 و 258.

28-ر.ک:چشم‌انداز تاریخی هجو،ص 83؛نیز آشنایی با نقد ادبی،دکتر زرین‌کوب،انتشارات سخن،چاپ دوم،1371، ص 457.

29-از صبا تا نیما،جلد 2،ص 39.

30-چشم‌انداز تاریخی هجو،ص 84.

31-از صبا تا نیما،جلد 2،ص 79.

32-بنگرید به همان مأخذ،جلد 2،ص 126.

33-همان مأخذ،جلد 2،ص 359

 
 
 منبع : نشریه اطلاع رسانی و کتابداری « کیهان فرهنگی »  اسفند 1378- شماره 661
 
پایگاه مجلات تخصصی noormags
 
 
                
 
 
 
 
 
۱۳٩۱/۸/٢٧
عاشقانه های یک مادر ... نظرات() 


 

21 سال از ازدواج من و همسرم گذشته بودروزی همسرم به من گفت که باید با زنی دیگر بیرون بروم و با او شام بخورم .او به من گفت آن زن از 19 سالگی بیوه شده و عاشق توست .شوکه شده بودم . او دوباره رو به من کرد و گفت : آن زن کسی نیست جز مادرت ، او عاشقانه تو را دوست دارد .

مدت ها بود که به علت مشغله زیاد کمتر به مادر پیرم سر می زدم . همسرم بهترین لباسهایم را آورد و من آنها را پوشیدم و دنبال مادرم رفتم . مادرم را به یکی از بهترین رستوران های شهر بردم . هنگامی که گارسون منوی غذا را به دست او داد متوجه شدم که دیگر چشمانش سوی دیدن نوشته ها را ندارد .

مادرم به من گفت هر چه تو می خوری من هم همان را می خواهم .در حالیکه مشغول مطالعه ی فهرست غذاها بودم ، دیدم مادرم عاشقانه به من نگاه می کند و لبخندی می زند که مرا به یاد کودکی ام می اندازد .

پس از صرف غذ،ا مادرم به من گفت : پسرم مدت ها بود که اینقدر خوشحال نبودم ، تو را از صمیم قلب دوست دارم .آن شب مادرم رابه خانه اش بردم و برگشتم .همسرم لبخندی از سر رضایت می زد .دو روز بعد مادرم براثر ایست قلبی در گذشت .فردای روز مرگ مادرم نامه ای از رستورانی که ان شب با هم به آنجا رفته بودیم ، به دستم رسید .

مادر پیرم برای هفته ی بعد یک میز دو نفره با بهترین غذاها را رزرو کرده و پول آن را هم پرداخته بود زیر نامه ای که ازرستوران بدستم رسیده بود دست خط لرزان مادرم را دیدم که نوشته بود:  پسرم من شاید که هفته ی آینده دیگر نباشم اگربودم یا نبودم شبی مثل آن شب که با هم به رستوران رفتیم را برای همسرت مهیا کن.


                                                          دوستت دارم -مادر

  (مترجم : آرش میری خانی - سایت : academictips.org  )

 

۱۳٩۱/۸/۱۸
دانستنی های تاریخی ... نظرات() 

 

شهر ری با قدمتی هفت هزار ساله :

 

ری نه تنها از قدیمی ترین شهرهای ایران بلکه از قدیمی ترین شهرهای جهان است . نام آن در کتیبه بیستون (متعلق به داریوش هخامنشی  ) به صورت راگا آمده است اما آثار به دست آمده از آنجا نشان می دهد که شهر ری بیش از هفت هزار سال پیشینه ی تاریخی دارد ودر دوره ی نه چندان کوتاه پایتخت ایران بوده است . تاریخ بنای این شهر به زمانی باز می گردد که اقوام آریایی شروع به شهر سازی در ایران کردند و در زمان مادها نیز ری از تمام شهرهای امپراتوری آنان بزرگتر بود . ری از نظر قدمت با نینوا و بابل هم عهد است . یکی از مهمترین بخش های معماری شهر ، در روزگار گذشته دژ و یا قلعه هایی بود که بادیوارهای طویل دور تا دور شهر ساخته می شد و همیشه تعدادی نگهبان و دیده بان درباورهای آن حاضر بودند تا از شهر محافظت کنند . به عنوان نمونه می توان از دژرشکان نام برد . در دامنه های کوه بی بی شهر بانو و درست زیر باروی رشکان از میان صخره ها چشمه ای می جوشد به نام چشمه علی که هشت هزار سال قدمت دارد . نام باستانی این چشمه سورینی بوده و منسوب به دودمانی بزرگ در دوره اشکانیان و ساسانیان است.اما بعدها به نام امام اول شیعیان علی (ع) به چشمه علی معروف شد . کنار چشمه ،تپه ای وجود دارد که در کاوش سال های 1313 تا 1315 به سرپرستی «اریک اشمیت » که برای موزه هنرهای زیبای بوستون و فیلادلفیا در آمریکا انجام شد ، از آن آثار زیادی بدست آمد . سفال های منقوش چشمه علی که دارای چهار نقش انسانی ، حیوانی ، هندسی وگیاهی است ، هر کدام حامل پیام خاصی است . نتیجه کاوش های اشمیت همچنین کشف سه دوره فرهنگی ، شامل لایه ها و آثار دوره های اسلامی ، اشکانی و پیش از تاریخ بود .

 

منبع :  نشریه کانون تاریخ فرهنگسرای شفق

 

 

  منبع :تصاویر  آثار شهر ری از وبلاگ نوبهار زندگی

 

آتشکده و تپه میل

آتشکده میل

        تپه  باستانی میل

 

برج طغرل

برج طغرل

برج طغرل

۳. برج طغرل از آثار به جا مانده از دورهٔ سلجوقیان می‌باشد. ارتفاع برج حدود ۲۰ متر می‌باشد (بدون احتساب گنبد مخروطی شکلی که امروزه اثری از آن نمانده) به عقیدهٔ برخی از کارشناسان این برج شبیه عقربه‌های ساعت بوده و می‌توان از روی تابش آفتاب بر روی کنگره‌های آن زمان را تشخیص داد.


 

باروی ری

 

۲. باروی ری قدمتی ۶۰۰۰ ساله دارد که احتمالا مربوط به دوره مادها می باشد، ری بعد بر اثر زلزله خراب شد و سلوکوس اولین جانشین اسکندر آن را از نو آباد گردانید. باروی ری، دیواری است با کاربرد دفاعی که در دوره حکومت اشکانیان دورتادور شهر را در بر می‌گرفته و هم‌اکنون تنها حدود ۳ کیلومتر از بقایای این دیوار که قسمتی از آن بر روی صخره چشمه علی واقع شده باقی مانده است. این بارو دارای وسعتی در حدود ۱۸۰۰*۲۵۰۰ متر است.

کتیبه

 . چشمه‌علی از میان صخره‌اى بزرگ خارج شده و به سوى جنوب و سپس جنوب شرق جاری است. نام باستانی این چشمه سورینى بوده است که احتمالا منسوب به دودمانی بزرگ در دورهاشکانیان و ساسانیان است. بعدها به نام امام اول شیعیان علی
به چشمه على معروف شد.

ایرانیان باستان این چشمه را سورنا می‌نامیدند؛ زیرا در کنار معبد آناهیتا قرار داشته
است‌.

قدمت چشمه‌علی به حدود8000سال پیش بر می‌گردد، زمانی که نخستین اجتماع در کنار چشمه‌ای دایمی واقع بربالای تپه‌ای گرد آمدند.

به استناد روایت‌های مختلف مادرزرتشت نیز در این مکان متولد شده است‌

 

 

 

 

۱۳٩۱/۸/٥
باد صبا و دل شوریده حافظ ... نظرات() 

 

 

 برای مشاهده اندازه واقعی عکس طبیعت با کیفیت چاپ_12 کلیک کنید

                                      

 

(( طبیعت گرایی و توجه به عناصر طبیعی سابقه ای دیرینه در شعر فارسی دارد. بعضی از شاعران صبغه ای اصلی شعر خود را به وصف طبیعت و جلوه های گوناگون آن اختصاص داده اند و گروهی دیگر تنها به بعضی از عناصر خاص طبیعی رداخته اند ولی تلقی و نگاهی فراتر از نگاه عام و عادی به طبیعت داشته اند. این نگاه خاص، ظریف و خیال انگیز سبب شده است که بعضی از عناصر طبیعی همچون «قهرمان شعری» در شعر فارسی مطرح شوند.



یکی از بارزترین عناصر خیال آفرین در شعر حافظ «باد» است که در مفاهیم و صو مختلف بکار رفته است. گاهی باد در مفهومی عام و به عنوان عنصری به کار رفته است که دراین مورد بیشتر باورها و کارکردهای مصطلح و عادی این عنصر طبیعی منظور نظر بوده است.((

1

صبا بادی است که در فصل بهار از طرف مشرق یا شمال می وزد ، بادی لطیف و خنک است ، نسیمی خوش دارد و گلها از آن بشکفد و عاشقان رازبا او گویند . قدیمیان باور داشتند که آغازگاه این باد، مطلع خوشه پروین و پایانگاه آن صورت فلکی هفت اورنگ است. در متون و اشعارادبیات فارسی، باد صبا باعث شکوفایی گلها و طبیعت شده و مژده آغاز بهارمی‌ دهد و عاشقان راز خود را با باد صبامی‌گویند.

وقتی که درد اشتیاق قصد جان کند ، صبا چاره گر وامداد رسان است  . نفس باد صبا فقط بوی معمولی همراه ندارد بلکه مشک فشان است و مژده فروردین و فرا رسیدن بهار و جوان شدن عالم پیر و فسرده را به همراه می آورد . 
صبا مژده پایان غم و کوتهی روزگار محنت میدهد . وقتی باد صبا شاد وزان است
و بوی گل و ریحان با خود داشته باشد بوی خوب بهبودی جهان به مشام میرساند ؛

 

 

 

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد

                                            عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد 

               
                                             ***

بعد ازین دست من و دامن سرو و لب جوی

                                     خاصه اکنون که صبا مژده فروردین داد

               
                                            ***

رسید باد صبا ، غنچه در هواداری

                                   ز خود برون شد و برخود درید پیراهن 

                                         ***

از صبا هر دم مشام جان ما خوش می شود

                               آری آری طیب انفاس هواداران خوش است

               
                                            ***

بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنوم

                                      شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد  

 

 

حافظ علاقه خاصی به باد صبا دارد فقط کلمه « صبا» یا « باد صبا » را بیش از نود و هفت بار در اشعارش بکاربرده درحالیکه از واژه هایی دیگر مانند « نسیم » ، « شمال»  یا « باد » نیز در اشعار خود نام برده است .)) شاید در دیوان هیچیک ازشعرای فارسی زبان باندازه دیوان حافظ ، هوای خوش و باد خوش نسیم و نسیم عطر گردان و صبا و باد صبا ، آمد و رفت نداشته باشد . باد صبا یا صبا یکی از قهرمانان وموجودات شعری فعال دیوان حافظ است . شاید همانقدر که یار و ساقی طرف توجه و خطاب حافظ هستند باد صبا یا نسیم سحر هم هست . بسیاری از غزلهای حافظ یا خطاب به صبا یا ذکر خیر او افتتاح می شود .(( 2)) صبا یا نسیم صبا در شعر حافظ جایگاه ویژه ای دارد ، صبا لطیف و چالاک و ناپیدا است ، به همین علت ناپیدا بودن جنبه مرموز دارد ، غالبا با بوی همراه است ، و بوی خاطره هارا بیدار می کند ، چنانکه گوئی پیام می گذارد ، میان دو تنی که از هم فاصله دارندیا دورند . هر عاملی که وزش و حرکت در شعر بنهد ، مورد علاقه حافظ است و نسیم که گاهی صبا و گاهی شمال خوانده می شود (بادهای شرقی و شمالی شیراز ) از این حیث تالی ندارد (( 3)) اما باد صبا در شرع حافظ کارکردی فراتر،پرشور و حیاتمند دارد و در حقیقت عنصری حاضر و دست مایه ای غنی و پرکشش برای خلاقیت و ظرافت تعابیر این شاعر است.وجه به دو ضلع خلاقانه ی «بهترین زمان» و «بهترین مجاورت» برای باد صبا می تواند گویای این نگاه ظریف و خلاقانه باشد:

هم زمانی «سحر» و «باد صبا» نمونه و بهانه ای زیبا برای خلاقیت و تصویرسازی است.
می دانیم که «سحر» بهترین و کارآمدترین زمان وزش باد صباست، اما در این «بهترین زمان» زیباترین گمان ها و گفتگوهای شاعرانه نیز سر می گیرد:

 

 

سحر بلبل حکایت باد صبا کرد

                                  که عشق روی گل با ما چها کرد

                                 ***

صبا وقت سحر بویی ز زلف یار می آورد

                                   دل شوریده ی ما را به بو در کار می آورد

                                       ***

با صبا در چمن لاله سحر می گفتم

                                که شهیدان که اند این همه خونین کفنان (( 4

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ولی در بعضی ابیات حافظ ، (( باد صبا بیمار و افتان و خیزان است . علت این است که باد صبا باد ملایم سحرگاهی است که در اوایل بهار، اسفند و فروردین می وزد . شبنم گل ها را خشک می کند و باعث شکوفایی گل ها می شود و خود هم شاید از این روند کمی مرطوب تر و مطبوع تر گردد . )) 5)) نسیم صبا یا مطلق نسیم ، بادی است آهسته خیز ، که گاه می رود و گاه می ایستد مانند انسان بیماری که هر چند قدم می ایستد و نفس تازه می کند . لذا از دیرباز در شعر عربی و فارسی صبا یا نسیم رابیمار و علیل و بیطاقت خوانده اند . حافظ خود ، بارها به نسیم بیمار یا بیماری نسیم ( صبا) اشاره دارد.(( 6 ؛

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دل ضعیفم از آن می کشد به طرف چمن

                                   که جان ز مرگ به بیماری صبا برد

                
                                       ***

به بوی او ، دل بیمار عاشقان چو صبا

                                 فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد 

            
                                          ***

چون صبا با تن بیمار و دل بی طاقت

                                            به هواداری آن سرو خرامان بروم   

 

 

)) نزد جافظ بوی غالباً ازدور می آید ، با نسیم آورده می شود ( نسیم ، صبا ، شمال ، باد ) . باد صبحدم ، بادسحر ، در نزد مرد سحر خیز ، بهترین باد است برای آوردن بوی یار . چه ، صبح پگاه هوای پاک و بی غش دارد ، هنوز شهر بیدار نشده است و در آرامش و خلوص و خلوت فضا ،بوی زلف ، برهنه و بی دریع خود را عرضه میکند.

باد به ماموریت خود آگاه است ، چون کسی است که امانت عزیزی را با خود دارد و آن را مانند شئی متبرک با احتیاط به مقصد می رساند ،هم نفس و گواه و رازدار عاشق است ؛ با این حال ، نباید همیشه به او اعتماد کردزیرا گاه باشد که خود ، حریف و همدرد عاشق بشود ؛ چه ، باد نیز نمی تواند از جاذبه بوی زلف و تن دلدار در امان بماند .

این باد ، تنها بوی زلف نمی آورد ، بوی بدن و رخ، نفس و جامه ( عرق چین ) و خط ( دستخط) و بوی کوی یار را نیز می تواند با خودداشته باشد ، و به سبب متاع گرانبهایی که با اوست ، " نسیم عطر گردان "خوانده می شود . وجود باد بعنوان رابط بین عاشق و معشوق ، تحرک و وزشی در شعر حافظ نهاده . همانگونه که در زلف ریزش و سیالیت هست ، در شعر هم پدید آمده . افعال گشودن و بستن و آمدن و آوردن و بردن و گذشتن و فرستادن و افتادن و خاستن و فشاندن؛ و نیز ، ترکیب های نفس نفس و زمان زمان ، به ایجاد این حالت کمک کرده اند . (( 7 برید صبا پیغام می برد و می آورد نزد جوانان چمن و سرو قدان باغ میرود . شمال و صبا ، چون یک پیک صادق ، دعای خیر عاشق را به منزلگه دوست میرسانند .

(( باد صبا مدام بین دو طرف ارتباطی،دلداده و دلبر، در رفت و آمد است و به ویژه عاشق از وی می خواهد که به حتی برای لحظه ای، او را از معشوق بی خبر نگذارد و این اطلاع رسانی را پیوسته انجام دهد. بیشترین میزان نقش باد صبا در همین جا است؛ به گونه ای که حافظ بادصبا را در سیزده غزل و در هر غزل توسط یک یا چند بیت به خوبی مامور این کار کرده است.)) 8 ؛

 

 

صبا اگر گذری افتدت به کشور دوست

                                بیار نفحه ای از گیسوی معنبر دوست

               
                                     ***

هر صبح و شام قافله ای از دعای خیر

                                   در صحبت شمال و صبا می فرستمت

              
                                            ***

ای صبا گر به جوانان چمن باز رسی

                                  خدمت ما برسان سرو و گل و ریحان را

            
                                       ***

صبا بر آن سر زلف ار دل مرا بینی

                                  ز روی لطف بگویش که جا نگه دارد

              
                                      ***

یار من چون بخرامد به تماشای چمن

                                       برسانش ز من ای پیک صبا پیغامی    

 

 

باد صبا پیام می برد و خوش خبر است مژده طرب وشادی گلشن و از کوی یار و خبرهای خوب به عاشق میرساند که روزهای جدایی و غم به پایان آمده است ؛

 

 

هم عفاالله صبا کز تو پیامی می داد

                                      ورنه در کس نرسیدیم که از کوی تو بود

               
                                         ***

نسیم باد صبا دوشم آگهی آورد

                               که روز محنت و غم رو به کوتهی آورد

 

 

توضیح  :

 (( بعضی تصور میکنند که در تعبیر "نسیم باد صبا " که در بیت بالا بکار فته ، حشوی وجود دارد ، چه نسیم خود ازجنس باد است.  باید گفت علاوه بر اینکه دراین تعبیر حشوی نیست ، بلکه هنری هست ، یعنی ایهام تناسب . چه نسیم در اینجا وموارد مشابهش ، با آنکه با باد تناسب دارد ولی به معنای بوی خوش ، عطر ، رایحه ونظایر آن است . حافظ خود بارها بالصراحه نسیم را به معنای بو و عطر و رایحه ی خوش به کار برده است :

 

 

بدان رسید ز سعی نسیم باد بهار

                                            که لاف می زند از لطف ، روح حیوانی

            
                                      ***

ای باد از آن باده نسیمی به من آر

                                    کان بوی شفا بخش بود دفع خمار

            
                                         ***

نسیم مشک تاتاری خجل کرد

                                      شمیم زلف عنبر بوی فرخ

            
                                      ***

دل را که مرده بود حیانی به جان رسید

                                         تا بویی از نسیم می اش در مشام رفت

              
                                           ***

مگر نسیم خطت صبح در چمن بگذشت

                                  که گل به بوی تو بر تن چو صبح جامه درید

                                       ***

بگفتمی که چه ارزد نسیم طره ی دوست

                                     گرم به هر سر مویی هزار جان بودی )) 9

               
                                            ***

صبا وقت سحر بوئی ز زلف یار می آورد

                                      دل شویده ما را به بو در کار می آورد  

             
                                               ***

بوی خوش تو هر که ز باد صبا شنید

                                              از یار آشنا سخن آشنا شنید  

  

 بادملایم و خنک صبا چون دم عیسی ، جان بخش و روح افزاست و دمیدن باد صبا موجب شکفتن می گردد و از دم عیسی صبا ، دل خسته حافظ  زنده می شود ؛

همیشه وقت تو ای عیسی صبا خوش باد

                                         که جان حافظ دلخسته زنده شد به دمت

 

 

صبا گاهی اوقات شخصیت منفی پیدا کرده و غمازی وگوش گذاری یا خبربری می کند و حسود می شود از حافظ بوی خوب ریاحین را  دریغ می دارد اگر حدیث حافظ نزد یار می گویی چنان گوی که باد صبا را خبر نشود چون باد صبا گوش گذار است خبر به نامحرمان می برد.  غماز صبا ممکن است راز نگه ندارد وباید مراقبش بود ؛

 

چو دام طره افشاند ز گرد خاطر عشاق

                                    به غماز صبا گوید که راز ما نهان دارد

              
                                        ***

ترا صبا و مرا آب دیده شد غماز

                                       و گرنه عاشق و معشوق راز دارانند 

               
                                            ***

کس نیارد بر او دم زند از قصه ما

                                          مگرش باد صبا گوش گذاری بکند 

             
                                             ***

ز من چو باد صبا بوی خود دریغ مدار

                                          چرا که بی سر زلف توام به سر نرود 

            
                                            ***

حافظ چو نافه سر زلفش به دست تست

                                        دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود 

ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو

                                      لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود 

           
                                         ***

از بهر خدا زلف مپیرای که ما را

                               شب نیست که صد عربده با باد صبا نیست

 

 

صبا پیام عاشقانه را هم به یار یا همان شه خوبان می رساند . ولی صبا همچون دلدار ، در بعضی اوقات بد عهد می شود و تکیه بر عهد وی نتوان کرد ؛

 

 

صبا از عشق من رمزی بگو با آن شه خوبان

                                    که صد جمشید و کیخسرو غلام کمترین دارد

               
                                               ***

دست در حلقه آن زلف دو تا نتوان کرد

                                           تکیه بر عهد تو باد صبا نتوان کرد 

 

 

حافظ از خودش هم تعریف می کند و آنچه را بلبل درگلزار می خواند ، گفته حافظ می داند  وعنبر افشانی صبا در تماشای گل و ریاحین را برای شنیدن صدای بلبل یا همان گفته حافظ است ؛   

 

        

چون صبا گفته حافظ بشنید از بلبل

                                     عنبر افشان به تماشای ریاحین آمد 

 

 

صبا می تواند خاک وجود ما را بردرگاه  دوست برساند تا شاید آن شه خوبان نظری بر مافکند ؛

 

 

تو آتش گشتی ای حافظ ولی با یار درنگرفت

                                      ز بد عهدی گل گوئی حکایت با صبا گفتیم 

صبا خاک وجود ما بدان عالی جناب انداز

                                        بود کان شاه خوبان را نظر بر منظر اندازیم

 

 

باد صبا گاهی دستبرد هم می زند و از موقعیت سوء استفاده می کند و بلبل عاشق را بی نصیب می گذارد ؛

 

 

ز دست برد صبا گرد گل کلاله نگر

                                       شکنج گیسوی سنبل ببین و روی سمن  

            
                                           ***

به هر سو بلبل عاشق در افغان

                                      تنعم از میان ، باد صبا کرد 

 

 

از باد صبا می توان یاد و نشان دوست و یار راگرفت ولی گاهی از باد صبا نمی توان نشان یار سفر کرده پرسید ، زیرا صبا بعضی اوقات حال درستی ندارد و پریشان می گوید ؛

 

 

نشان یار سفر کرده از که پرسم باز

                                    که هر چه گفت برید صبا ، پریشان گفت

 

 

باد صبا همت وسعی کوشش فراوان هم دارد و مداومت وزیدن باد صبا  بر غنچه ، موجب شکفتن آن می شود ، حافظ می خواهد با درس گرفتن از این همت و مداومت باد صبا ، دلدارش را از بستگی یا عصبانیت بیرون آورده و موجب خرمی و خندانی یار گردد ؛

 

 

چندان چو صبا بر تو گمارم دم همت

                                     کز غنچه چو گل خرم و خندان بدر آئی 

 

 

حافظ بارها ار صبا به عنوان شاهد و گواه استفاده می کند و از وی می خواهد که بر مواردی گواهی دهد؛

 

 

از صبا پرس که ما را همه شب تا دم صبح

                                      بوی زلف تو همان مونس جانست که بود  

                                                   ***

صبا بگو که چها بر سرم درین غم عشق

                                           ز آتش دل سوزان به برگ کاه رسید  

 

  

صبا همه جا حضور دارد و می تواند از بسیاری از رویدادها خبر باز گوید بخصوص وقتی معشوق با شانه زدن گیسوانش ، جانهای عاشقان را ازدام زلفش بر خاک می فشاند ؛

جانها  زدام زلف چو برخاک می فشاند

                                          بر آن غریب ما چه گذشت ای صبا بگو  

 

 

وزیدن صبا نشانه شروع و آغاز زمان طرب و عیش ونوش است و مانند آن است که صبا به پیر می فروش ( که مایه ی نشاط همراه دارد) وساقی ، خوش آمد می گوید ؛

 

 

صبا به تهنیت پیر می فروش آمد

                                         که موسم طرب و عیش و ناز و نوش آمد

             
                                              ***

صبا عبیر افشان گشت ساقیا برخیز

                                     وهات شمسه کرم مطیب زاکی

 

 

(( باد صبا از دو موضوع مطلع است. اول از شرح حال پریشانی دلداده یا همان شاعر واین که او در عشق معشوق در چه آتش سوزانی افتاده است، که به دلیل نزدیکی و همدمی با شاعر است. دوم با خبر از دلبر و نشانی خانه و کویش به دلیل این که مدام از سرای دلبر به پیش عاشق می آید و همان طور که ذکر شد از او خبر و اطلاعی میدهد و محرمش است. حال، شاعر این منبع مطلع را هم به مثابه شاهد شیدایی خود و هم به مثابه باخبر از وضع دلبر می داند و در ابیاتی گوناگون به این نقش مهم صبا به مثابه منبع مطلع اشاره می کند.  )) 10 ؛

صبا همیشه نمیتواند شرح دل تنگی حافظ را به یاربرساند چون دل عاشق مانندورقهای غنچه تو بر توست و صبا نمی تواند براحتی در شکنج گلبرگهای غنچه عبور کند و راز دلتنگی وی را دریابد ؛

صبا ز حال دل تنگ ما چه شرح دهد

                                   که چون شکنج ورقهای غنچه تو بر توست

 

 

باد صبا فضول و خبرچین است و برای اینکه شرح ووصف زلف یار به دیگران نگوید ، موقع حرکت باد صبا در سحرگاه ، باید با وی بحث و سفارش کرد تا این مطلب را برملا نکند ؛

تا دم از شام سر زلف تو هر جا نزنند

                                 با صبا گفت و شنیدم سحری نیست که نیست

             
                                            ***

میخواست گل دم زند از رنگ و بوی دوست

                                              از غیرت صبا نفسش در دهان گرفت

 

 

صبا همان طور که در گیسوی زیبا رویان می پیچد ازبوی و عطر گیسو مست  و چون حافظ از افسون چشم یار بی قرار می گردد ؛

تو گر خواهی که جاویدان جهان یکسر بیارائی

                                            صبا را گو که بردارد زمانی برقع از رویت

من وباد صبا مسکین دو سرگردان بی حاصل

                             من از افسون چشمت مست و او از بوی گیسویت

 

 

گاهی وقت ها بلبل از گل غافل می شود و در این موارد صبا از فرصت استفاده می کند و در مقابل گل جلوه گری میکند ؛

خود را بکش ای بلبل ازین رشک که گل را

                                              با باد صبا وقت سحر جلوه گری بود  

 

 

حافظ به باد صبا حسادت میکند و از چرخ گردون گله دارد که برای کشیدن زلف یار به وی مجال نداده ولی به باد صبا این فرصت را داده است؛

زلفش کشید باد صبا ، چرخ سفله بین

                                           کانجا مجال باد وزانم نمی دهد

 

     

صبا همیشه در دسترس نیست و زمانی که عاشق به نیازدارد ممکن است ناپیدا باشد و در جایی که از صبا کمکی ساخته است به راحتی دست یافتنی نیست ؛

صبا کجاست که این جان خون گرفته چو گل

                                              فدای نکهت گیسوی یار خواهم کرد 

             
                                                  ***

صبا گر چاره داری وقت وقت است

                                           که درد اشتیاقم قصد جان کرد 

                                                 ***

ز دلبرم که رساند نوازش قلمی

                                       کجاست پیک صبا گر همی کند کرمی 

 

 

(( حافظ که برای صبا بارها نقش فیزیکی قایل شده و حتی در مواردی او را همچون انسان پنداشته است، این بار نقش پیک را به مثابه قاصدی که از فیزیکی خاص برخوردار است، برای باد صبا در نظر می گیرد و البته از حرکت نرم و آهسته آن که خاصیت ذاتیش است، گلایه می کند و حتی او را بیمار خطاب می کند. اما نکته مهم این است که صبا نقش ِمرکب و پیک بودن را نیز تجربه کرده و از ویژگی فیزیکی آن در انتقال خبر، پیام، اطلاعات و مفاهیم استفاده می کند تا با این کار، نقش های ارتباطی خود را کامل کند و نشان دهد که در اشعار حافظ، از جایگاهی بیش از یک مفهوم ساده برخوردار است)) 11 ؛

اندر آن ساعت که بر پشت صبا بندند زین

                                با سلیمان چون برانم من که مورم مرکب است

                                              ***           

شاید ار پیک صبا از تو بیاموزد کار

                                        زان که چالاکتر از این حرکت باد نکرد

                                               ***

ز دلبرم که رساند نوازش قلمی

                                      کجاست پیک صبا گر همی کند کرمی

 

 

باد صبا کندخیز است وآرام و با ملایمت حرکت می کند و حافظ به پیک صبا توصیه میکند که از یار حافظ چالاکی و سریع بودن را یاد گیرد؛

شاید ار پیک صبا از تو بیاموزد کار

                                         زانکه چالاکتر از این حرکت باد نکرد 

باد صبا می تواند راهنما و دلیل راه برای رسیدن
                              حافظ به زلف یار و استشمام رایحه زلف یار گردد؛

بسوخت حافظ و بوئی زلف یار نبرد ؛

                                      مگر دلالت این دولتش صبا کند 

 

 

حافظ چندین بار در غزلیات خود ، باد صبا را به طریق " ای صبا " یا فقط " صبا " برای امور مختلفی ، مورد خطاب قرار داده است ؛

ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر

                                         زار و بیمار غمم راحت جانی به من آر 

              
                                               ***

دلم از دست بشد دوش چو حافظ می گفت

                                            کای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر

                  
                                              ***

ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار

                                               ببر اندوه دل و مژده دلدار بیار     

         
                                                  ***

ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس

                                       بوسه زن بر خاک آن وادی و مشکین نفس

            
                                           ***

ای صبا سوختگان بر سر ره منتظرند

                                         گر از آن یا ر سفر کرده پیامی داری   

              
                                          ***

ای صبا بندگی خواجه جلال الدین کن

                                        که جهان پر سمن و سوسن آزاده کنی  

           
                                            ***

گر به منزل سلمی رسی ای باد صبا

                                        چشم دارم که سلامی برسانی ز منش 

            
                                            ***

صبا زان لولی شنگول سرمست

                                               چه داری آگهی چونست حالش

          
                                            ***

صبا ز منزل جانان گذر دریغ مدار

                                          وزو به عاشق بیدل خبر دریغ مدار 

 

 

حافظ به شیراز علاقه وافری داشت و در عین حالی که از ایام و بی وفایی مردم روزگار خود گله دارد ، از صبا می خواهد که نسیمی روحبخش و جان بخش از خاک شیراز برایش ببرد ؛

به جز صبا و شمالم نمی شناسد  کس

                                     عزیز من که به جز باد نیست دمسازم                 

هوای منزل یار آب زندگانی ماست

                                       صبا بیار نسیمی ز خاک شیرازم   

 

 

صبا گاهی نقشی چون رقیب دارد و این امر به مذاق حافظ خوش نمی آید؛

زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب

                                      این چنین با همه درساخته ای یعنی چه  

 

  

حافظ گاهی اوقات با صبا درد دل هم میکند و ازحسن فروشی گل گله مند است ؛

حسن فروشی گلم نیست تحمل ای صبا

                                             دست زدم بخون دل بهرخدا نگار کو  

 

 

حافظ از باد صبا چون فردی که باید به وی کمک می کرد ، گله دارد که از وی حمایت نکرده است؛

در آرزوی خاک در یار سوختیم

                                    یاد آور ای صبا که نکردی حمایتی 

حافظ در عین حالی که از یارش تعریف می کند ،ازعملکرد صبا در مورد نپراکندن رایحه یار وی ، در شگفت است ؛

با همه عطف دامنت آیدم از صبا عجب

                                            کز گذر تو خاک را مشک ختن نمی کند

 

 

حافظ در حالی که به زیبایی از تضاد " خاک" و " آب"  در بیت زیراستفاده کرده است ، صبا را متهم به انداختن خاک کوی دوست در چشم می کند ( که درضمن اتهام عجیبی است چون معمولاٌ صبا به آرامی حرکت می کند )،  که بدین دلیل ، ابزار و لوازم  حیات یا بقول حافظ ، آب زندگی در نظرش نمی آید؛

صبا به چشم من انداخت خاکی از کویش

                                          که آب زندگیم در نظر نمی آید   

         

باد صبا با حرکت آرام و متینی که در هنگام سحردر بین بنفشه زارها ، گل ها و ریاحین دارد چنان بوی گل می گیرد و معطر و عطر افشان می گردد که مشک ختن و نافه چین آن خاصیت را ندارند و این ویژگی را نازک اندیشانی چون حافظ کشف می کنند و با بوییدن این رایحه ها شکفته می شوند ؛

کس ندیدست ز مشک ختن و نافه چین

                                    آنچه من هر سحر از باد صبا می بینم  

                                          ***

مرغول را برافشان یعنی برغم سنبل

                                     گرد چمن بخوری همچون صبا بگردان

        
                                           ***

ای صبا امشبم مدد فرمای

                                    که سحر شکفتنم هوس است

                                         ***

به دور لاله قدح گیر و بی ریا می باش

                                   به بوی گل نفسی همدم صبا می باش 

         
                                          *** 

گذار کن چو صبا بر بنفشه زار و ببین

                                         که تطاول زلفت چه بیقرارنند  

        
                                         ***       

چو برشکست صبا ، زلف عنبر افشانش

                                    به هر شکسته که پیوست تازه شد جانش 

                                          ***

چون صبا مجموعه گل را به آب لطف شست

                                       کج دلم خوان گر نظر بر صفحه دفتر کنم  

  

داستان حضرت سلیمان و باد صبا در غزلیات حافظ جایگاه خاصی دارد ؛

 

 

صبا به خوش خبری هد هد سلیمان است

                                    که مژده طرب از گلشن سبا آورد   

                                       ***

مژده ای دل که دگر باد صبا باز آمد

                             هد هد خوش خبر از طرف سبا باز آمد

                                           ***   
             

ای هد هد صبا به سبا می فرستمت

                                 بنگر که از کجا به کجا می فرستمت

              
                                           ***

اندر آن ساعت که بر پشت صبا بندند زین       

                                 با سلیمان چون برانم من که کورم مرکب است

 

 

نه تنها حافظ با باد صبا سر و سری و با وی حرف ها دارد بلکه بلبل نیز با باد صبا حکایت ها دارد؛

سحر بلبل حکایت با صبا کرد

                                     که عشق روی گل با ما چها کرد 

 

 

ترکیب " بلبل صبا " ترکیبی است کمترشاعر و سخن پردازی آنرا بکار برده است ؛

دلت به وصل گل ای بلبل صبا خوش باد

                                       که در چمن همه گلبانگ عاشقانه تست

 

 

حلقه زلف یار نه تنها شکارگر جان صاحبدلان است بلکه باد صبا را که فقط برای تماشا از میان زلف یار عبور می کند ، برگردنش بند می اندازد و مانند یک هندو با باد صبا که هوادار وی است ، حیله می کند و او را در بندمی کشد ؛

حلقه زلفش تماشاخانه باد صباست

                                         جان صد صاحبدل آنجا بسته یک مو ببین

زلف دل دزدش صبا را بند برگردن نهاد

                                              با هوا داران رهرو حیله هندو ببین   

 

 

حافظ با آنکه با باد صبا دوستی و مراودات زیادی دارد ولی وقتی باد صبا پرده دار حریم حرمت یاراست به خود اجازه نزدیک شدن به صبارا نمی دهد ؛

من که باشم در آن حرم که صبا

                                 پرده دار حریم حرمت اوست

 

 

حلقه زلف یار نه تنها شکارگر جان صاحبدلان است بلکه باد صبا را که فقط برای تماشا از میان زلف یار عبور می کند ، برگردنش بند می اندازد و مانند یک هندو با باد صبا حیله می کند و او را در بند می کشد ؛

حلقه زلفش تماشاخانه باد صباست

                                         جان صد صاحبدل آنجا بسته یک مو ببین

زلف دل دزدش صبا را بند برگردن نهاد

                                           با هوا داران رهرو حیله هندو ببین   

 

صبا برای حافظ نقش پیام رسان به شاهان و حاکمان هم عصرش را هم بازی می کند یا بدین طریق بدانها پیام خود را بدون واسطه و فرد پیام رسان ، می رساند و یا می فهماند ؛

ای صبا بر ساقی بزم اتابک عرضه دار

                                   تا از آن جام زرافشان جرعه ای بخشد به من 

              
                                              ***

یارب کی آن صبا بوزد کز نسیم آن

                                            گردد شمامه کرمش کارساز من    

            
                                       ***

حافظ  زگریه سوخت بگو حالش ای صبا

                                         با شاه دوست پرور دشمن گداز من 

      

صبا در نزد حافظ یادگار رویدادها و چیزهایی است که حافظ بدانها علاقه خاصی داشته است ؛

غبار راه گذارت کجاست تا حافظ

                                           به یادگار نسیم صبا نگه دارد

           
                                      ***

صبا تو نکهت آن زلف مشکبو داری

                                        به یادگار بمانی که بوی او داری  

    

حافظ آرزو میکند که بتواند همچون باد صبا،  آرام ، افتان و خیزان و بدون آنکه رقیب ودیگران متوجه شوند به کوی یار سری بزند ؛

تا مگر همچو صبا باز به کوی تو رسم

                                       حاصلم دوش بجز ناله شبگیر نبود 

                                         ***

با صبا افتان و خیزان می روم تا کوی دوست

                                           وز رفیقان ره استمداد همت می کنم 

 

 

اگر چون باد صبا به کوی دوست گذر نمایی ، نفس ودمت از رایحه خوش دوستی مشکین می شود و از بدخلقی دست خواهی کشید  ؛

مشکین از آن نشد دم خلقت که چون صبا

                                         برخاک کوی دوست گذاری نمی کنی      

سایر مضامینی که حافظ در مورد باد صبا و صبا دراشعار خود از آنها استفاده کرده است ، در چند بیت زیر ملاحظه می فرمائید ؛

 

 

به مژده جان صبا داد شمع در نفسی

                                       ز شمع روی تواش چون رسید پروانه 

                                          ***

باد صبا ز عهد صبی یاد می دهد

                                        جان داروئی که غم ببرد درده ای صبی  

          
                                          ***

به بوی زلف و رخت می روند و می آیند

                                        صبا به غالیه سائی و گل به جلوه گری   

                                             ***

صد باد صبا اینجا با سلسله می رقصند

                                        اینست حریف ای دل تا باد نپیمائی     

 

 

حجت الله مهریاری

 

 

پی نوشت :

1-    حسن نصیر جامی – رازمندی باد صبا در شعر حافظ –  سایت رازخون

2-    بهاء الدین خرمشاهی – حافظ نامه – اانتشارات علمی و فرهنگی – 1366 – صفحه 119

3-    دکتر محمد علی اسلامی ندوشن – ماجرای پایان ناپذیر حافظ – انتشارات یزدان –
1368- صفحه 242

4-    حسن نصیر جامی – همان ماخذ

5-    سیروس شمیسا – یادداشت های حافظ – نشر علم – 1388 – صفحه 322

6-    بهاء الدین خرمشاهی – صفحه 535

7-    ندوشن همان ماخذ صفحات 141-142

8-    علی اصغر کیا – نقش باد صبا در شعر حافظ از نظر ارتباطی – سایت خوزستان

9-    بهاء الدین خرمشاهی – همان ماخذ

10-علی اصغر کیا  – همان ماخذ

11-علی اصغر کیا – همان ماخذ