بهار
۱۳٩۱/٩/۱٥
احوال و آثار مشاهیر ادب پارسی ... نظرات() 
۱۳٩۱/٩/۱۳
ادبیات نمایشی - جعفر خان از فرنگ برگشته از حسن مقدم ... نظرات() 

 حسن مقدم (1277-1304) نمایش نامه نویس ایرانی که در تهران به دنیا آمد و در سن 28 سالگی در اثر بیماری سل در گذشت . نخستین داستان این نویسنده «هندوانه » نام دارد که داستانی است فکاهی که با استقبال زیادی در جامعه ادبی روبرو شد .

آثار حسن مقدم : نرگس ، زن حاجی آقا ، خانم تاجی ،حکایت  و  جعفر خان از فرنگ است . و بیشترین شهرت مقدم از نمایشنامه ی جعفر خان از فرنگ برگشته  می باشد .

جعفر خان از فرنگ برگشته ، معروف ترین نمایشنامه ی کمدی است که حسن مقدم  این نمایشنامه را در سال 1300 نوشته است . موضوع این نمایشنامه  انتقادی تند  از رفتار جوانان غربرده و تعصبات خشک و رفتار نادرست  قشر  سنتی ایرانی  است .


داستان  نمایش از این قرار است که جعفرخان فرزند یکی از اعیان تهران پس از هشت سال به ایران برگشته است، مادرش مصمم است زینب دختر عمویش را به عقد وی درآورد تا ببیند:
ببیندد دور ورش هفت هشت تابچّه  جیر و یر می کنند، بدوند جیغ بزنند، شلوغ کنند و آن وقت بمیرد، و«زینب» به درد این کار می خورد، زیرا هر چیزی را که زن برای راحتی شوهرش باید بداند، می داند “می تونه توی خونه کمک بکنه، سبزی پاک کنه، چیز میز وصله کنه، اطو بکشه، قرآن بخونه، وسمه بکشه، حلوا بپزه، فال بگیره، جادو بکنه....” اصلاً افراد این خانواده، همه از زن و مرد به طلسم و جادو و جنبل و صبر و جخد و نظر قربانی  و قمر در عقرب اعتقاد دارند و حتی، چنان که از گفتگوهایشان پیداست، معتقدند که فرنگیها گوشت خروس و میمون می خورند و از پوست کشیش هاشان یک نوع عرق می گیرند.
جعفرخان با نیم تنه و شلوار آخرین مد پاریس ـ البته با فرستادن کارت ویزیت خود به خانه ی پدری قدم می گذارند. قلاده ی توله سگ خود کاروت(هویج) را در دست دارد. فارسی را به اشکال حرف می زند و نیمی از گفتارش آمیخته به کلمات فرانسوی است. این بچه ی سنگلج خودمان که چند سالی در اروپا گذرانده، حالا خود را «ما پاریسی ها» می نامد و ترقّی و تمّدن و به قول خود «پروگره» و «سیویلیزاسیون» را در فوکول و کراوات و پوشت می داند.
جعفرخان به خصوص با دائیش «آبشون توی از یک  جوب نمی رود». این آقا دایی برخلاف حعفرخان اصلاً به هیچ اصلاحی عقیده ندارد.
آقا دایی دست چلاندن سرش نمی شود. از این که حعفرخان با کفش آمده تو اتاق و همه جا را نجس کرده ناراضی است، می ترسد اگر اخلاقش را عوض نکند فردا که زینب را به او دادند، آن دو نتوانند با هم زندگی کنند، پس حالا که به سلامتی آمده مملکت خودشان باید تا دیر نشده درست و حسابی «آدمش بکنند» یعنی باید با دست غذا بخورد، بعد از مشروبات دهنش را کر بدهد، روی زمین بخوابد، همیشه کلاه سرش بگذارد، «زیرا در این مملکت اگه آدم کلاه سرش نگذاره، کلاه سرش میگذارند» باید عذر توله سگش را بخواهد، مثل آدم یک سرداری بپوشد، شلوارش را اطو نکند، دوش نگیرد، سبیل هایش را نزند، زمستان زیر کرسی بخوابد و...... «هیچ وقت هم عقیده ی شخصی نداشته باشد.
نمایشنامه خیلی خوب شروع می شود و پرداخت محکم و تقریباً بی عیبی دارد. توصیف شخصیت ها دقیق و صحیح است و گفتگوها درست و به جا از دهان آدم  ها بیرون می آید.
(مشهدی اکبرخان ـ جعفرخان ـ کاروت)
(لباس جعفرخان: نیم تنه و شلوار خاکستری، آخرین مد پاریس. شلوار باید خوب اطو کشیده و دارای خط کاملی باشد. یقه نرم. کراوات و پوشت Pochette  و جوراب یکرنگ روی این لباسها، یک پالتو بارانی کمربند دار. دستکش لیمویی رنگ. روی کفش و کلاه گرد و خاک بسیار، وقتی وارد می شود در دست راست چمدان کوچکی و در دست چپ بند توله سگی را دارد. پشت سر جعفرخان مشهدی اکبر وارد می شود. او هم یک چمدان با چندین چتر و عصا، و بعضی اسباب های سفر در دست دارد، که می گذارد روی زمین ـ جعفرخان فارسی را قدری با اشکال حرف می زند)
جعفرخان    (چمدان را می گذارد روی میز) اوف enfin  (سرانجام – آخرش ) رسیدیم. امّا راه دور بود! اما گرد و خاک و «میکروب» خوردیم! (با دستمال، گرد و خاک روی کفش و کلاه را پاک کرده، کلاه را می گذارد روی میز. ـ خطاب به توله!) Ici Carotte  ( بیا اینجا کاروت)(به ساعت مچی اش نگاه می کند) صبح ساعت هفت و ربع از ینگی امام حرکت کردیم. درست هشت ساعت و بیست و سه دقیقه تا اینجا گذاشتیم ( Nous avons mis  (منظور "طول کشید" است.)
مشهدی اکبر  :   خوب آقا جون، ایشاالله خوش گذشت این چند سال.
جعفر خان   :      بد نگذشت، چرا. چطور میری، مشدی اکبر؟ هنوز نمردی؟
مشهدی اکبر  :   از دولت سر آقا، هنوز یه خورده مون باقی مانده ـ الهی شکر، آخر  آقامون از فرنگ آمد . حالا این جا ایشاالله زن می گیره برای خودش.....
حعفرخان     :     برای خودم؟ نه مشد اکبر، اشتباه می کنی. آدم هیچ وقت برای خودش زن نمی گیره(خطاب  به توله) N'st ce pas carotte (به مشهدی اکبر) اون والیز منو بده.
مشهدی اکبر :    بله، آقا؟
جعفرخان     :     اون والیز.....چیز .....چمدون.
مشهدی اکبر :    آهان ! بله، آقا.
جعفرخان   :       (چمدان را از مشهدی اکبر می گیرد، باز می کند و بعضی اشیا رادر می آورد و می گذارد روی میز، من جمله یک ماهوت پاک کن ، یک کتاب فرانسه، یک عطرپاش و یک شانه) پس مادام...پس خانم کو؟
مشهدی اکبر  :    الان میاد آقا.
جعفرخان     :      (بند سگ را می دهد دست مشهدی اکبر) اینو نگه دار، مشد اکبر.
مشهدی اکبر  :     او آقا، نجسه.
جعفرخان         :  کاروت نجسه؟ از تو صد دفعه پاکتره هر صبح من اینو با صـــــــابون می شورم. Allons Carooe , allons (مشدی اکبر بند را می گیرد وسعی می کند که از سگ دور بایستد .)
مشهدی اکبر  :    (قرقر کنان) این کار شد؟ بعد از هشتاد سال مسلمونی تازه بیام توله داری کنیم؟!   
جعفرخان     :       هوای این جا هم خیلی بده (با عطرپاش مشغول تلنبه زدن می شود) باید پر «میکروب» باشه.
مشهدی اکبر    :  راستی آقا چیز قحطی بود که برامون توله سگ سوغاتی آوردی اونم توله سگ فرنگی! عوض این که مثلاً یه عینک واسه مون بیارید
جعفرخان   :        عینک برای چی؟
مشهدی اکبر   :   آخر پیر شدیم دیگه. آقا گوشمون نمی شنوه چشممون نمی بینه.
جعفرخان          چه سن داری؟ مشد اکبر
مشهدی اکبر   :  مرحوم آقا بزرگ که با شاه شهید فرنگستون برگشتند شمــــا هنوز دنیا نیومده بودید . یادم میاد اون سال خانوم دوتا دندون انداختند(حساب می کند) بیست سال این جا، بیست و پنج سال هــــم اونجا این میشه پنجاه و شش سال ..و.پنجاه و شیش سال هیوده سال 
 هم اون جا داریم این می شه هیوده سال ...باید هشتاد، هشتـــاد و 
پنج سال داشته باشم، آقا جون.
جعفر خان  :      هشتاد و پنج سال ! این خیلی بد عادتی است برای حفظ الصحه،  این  عادتو باید ترک کرد.
مشهدی اکبر   :  این بد عادتیه؟
جعفرخان  :        بله اگه آدم بخواد از روی قاعده و از روی سیستم (System) رفتار کنه بعد از هفتاد سال باید بمیره، این خیلی بد عادتی است برای مزاج.

(می آید جلوی صحنه ـ به خود) ...یک حمومی بگیریم خودمونو پاک کنیم. ساعت پنج شد، وعده دارم برم خونه ی مادام «حلوا پزوف» این مادام قفقازی رو تو راه باهاش آشنا شدم. از بادکوبه هم با هم بودیم. حالا عصری بناست برم خونهاش، شوهرشُ بهم «پره زانته» کنه، شوهرشم یه وقت به درد می خوره ، او تومبیل فروشه.
پس  از بحث و جدل و کشمکش بین جعفرخان و دیگران مخصوصا آقا دایی که بیش از همه از رفتار جعفرخان کلافه و عصبانی است.
نمایشنامه این طور به پایان می رسد. 
جعفرخان         اگه یک ساعت دیگه تو این ها بمونم، حتماً خواهم ترکید(بلند) آقایون ، آن قدر برام صبر آوردید که صبر خودم تموم شد. ...اومدم توی این مملکت دیگه از این کارها نخواهم کرد.....الان هم ازتون Conge
میگیرم (اسباب هایش را جمع می کند توی چمدان)