بهار
۱۳٩٢/۱/٢٧
داستانی از ایثار پهلوانا ن ایرانی در شاهنامه فردوسی ... نظرات() 

 

 

 

 داستان بیژن و گُستَهَم  :

 

 

 

 

 

گُستَهم کیست ؟

 

 

 

نوذر ، هفتمین پادشاه کیانی فرزند منوچهر ونبیره فریدون  هفت سال بر کشور ایران ، پادشاهی کرد وی دو پسر داشت به نامهای ؛توس و گستَهم که این دو تن از سرداران بزرگ سپاه ایران در دوره پادشاهان بعد ازنوذر بوده اند و تقریبا در همه جنگ های بین ایران و توران ، شرکت داشتند .در جنگی بین افراسیاب و نوذر پادشاه ایران ،نوذر به دو فرزند خود توس و گستهم ، سفارش می کند که در صورت شکست سپاه یا کشته شدن من ، شما دو نفر به سوی پارس بروید تا از تبار فریدون،  شاهزاده ای باقی بماند :

 

چو از دشت بنشست آوای کوس

 

                             بفرمود  تا پیش  او رفت  توس

بشد توس و گستهم با او به هم

                                  لبان  پر زباد  و  روان پر زغم...

 

 

شما را سوی پارس باید شدن

                                شبستان   بیاوردن  و  آمدن

و زانجا کشیدن سوی زاوه کوه

                                  بران  کوه  البرز  بردن  گروه

کنون سوی ری و صفاهان روید

                                وزین لشکر خویش پنهان شوید

ز کار شما  دل شکسته  شوند

                               بران خستگی نیز خسته شوند

ز تخم فریدون مگر یک دو تن

                              برد جان ازین    بیشمار    انجمن...

 

 

بشد توس و گستهم و نوذر بماند

                                دل  دردمندش  به  غم  درنشاند

            

جنگ ایران با توران در زمان کیخسرو

 

 

 

کیخسرو فرزند سیاوش ( پسر فرنگیس ، نوه ی افراسیاب ) پس از کشته شدن سیاوش به فرمان افراسیاب ، به سفارش سیاوش و  تدبیرمادرش فرنگیس و کمک پیران سپهسالار افراسیاب ، مدت ها در سرزمین توران  بطور پنهانی زندگی  می کرد تا زمانی که جوانی برومند شد . در این هنگام گیو، سردار ایرانی ، به سفارش گودرز پدر ش ، برای یافتن کیخسرو به توران رفت و با تلاش فراوان وی را از توران نجات دادو به کشور ایران آورد .سرانجام  کیخسرو به کمک گودرز و سرداران ایرانی ،  به پادشاهی رسید .کیخسرو پس رسیدن به پادشاهی ایران ، به خون خواهی پدرش سیاوش ، سپاهی فراهم آورد و به سرداری گودرز برای جنگ به توران فرستاد . دو سپاه چند بار با یکدیگر نبرد کردند ولی هیچکدام بر دیگری پیروز نمی شد .تا اینکه  پیران سپهسالار افراسیاب ، برای گودرز پیغام فرستاد و درخواست آشتی کردولی گودرز بدلیل کشته شدن هفتاد تن از بستگانش در جنگ قبلی با تورانیان ، و به خونخواهی سیاوش ، پیشنهاد صلح را رد کرد .

 

به پیشنهاد پیران قراربر این  شد که دو لشکر چند مبارزبرگزینند  و این مبارزان تن به تن  باهم بجنگند تا از کشته شدن بیهوده سربازان جلوگیری شود. سردار ان دوسپاه ، ده تن پهلوان از بین سیاهیان خود برای مبارزه برگزیدند  که آخرین مبارز آن ده نفر ، همان پیران سپهسالار توران و گودرز سردار ایرانی بودند . چون پیران پیش بینی می کردممکن است در این مبارزه کشته شود همانند نوذر پادشاه ایرانی ، به دو برادر خود لهّاک و فرشیدورد سفارش کرد که در صورتی که من در جنگ کشته شوم ، شما دو نفر بدون درنگ  به سوی توران رهسپار شوید .

 

 

سپهبد به لَهّاک  و  فرشیدوَرد 

                            چنین گفت کای نامداران مرد

شما را نگهبان  توران سپاه

                               همین بود باید بدین رزمگاه

یکی دیدبان بر سر کوه دار

                                  نگهبان روز و ستاره شمار

ورایدون که ما را ز گردان سپهر

                           بد  آید   ببُرَد  ز ما   پاک  مهر

شما سوی توران شتابید سخت

                             که از ما به یکباره برگشت بخت

که از تُخمه وِیسَگان کس نماند

                            زمانه  همی  گَردِشان  برفشاند

 

 

 پهلوانان دو سپاه در محلی کنار لشکرگاه با هم مبارزه را آغاز کردند و نُه تن از پهلوانان توران به دست سرداران ایرانی کشته شدند تا زمان  مبارزه  پیران و گودرز رسید .

 

          

جنگ پیران با گودرز

 

 

 

پیران و گودرز که هر دو سالخورده  بودند ، جنگ را آغاز کردند ، در نهایت گودرزتیری به سوی پیران رها کرد که آن تیر ، برگستَوان اسب پیران را درید و پیران از اسب فرو افتادو دستش شکست ، سیس پیاده از ترس گودرز به سوی کوه گریخت .گودرز درحالیکه در آن کوه بدنبال پیران می گشت  پیران ناگاه خنجری به سوی گودرز پرتاب کرد که به بازوی گودرز اصابت کرد و وی را زخمی نمود . گودرز از زخمی که بر وی وارد آمده بود ، خشمگین  شد و زوبینی به سوی پیران پرتاب کرد که بر اثر آن زوبین ، زره بر تن پیران پاره شد زوبین به بدن پیران فرو رفت و پیران کشته شد. 

 

 

همی دید ییران مرو را ز دور

                     فرو جست از سنگ سالار تور

بینداخت خنجر به کردار تیر

                        در آمد به بازوی سالار ییر

چو گودرز شد خسته بر دست اوی

                  ز کینه به خشم اندر آورد روی

بینداخت زوبین به ییران رسید

                      زره بر برش یک به یک بر درید

 

 

گودرز بالای سر پیران حاضر شد وبه دلیل کشته شدن هفتاد تن از نزدیکانش در جنگی به سپهسالاری پیران و به انتقام خون سیاوش، دست بکاری  شگفت  انگیز زد ، دستش را درخون پیران زد مقداری از آن خون را خورد بقیه را به صورتش مالید .

 

 

فرو برد چنگال و خون برگرفت

                               بخورد و بپالود روی ، ای شگفت

 

 

و از شدت حس انتقام ، می خواست سر پیران را ببرداما  دیگر این حد قصاوت را در خود ندید.

 

 

سرش را همی خواست از تن بُرید

                                    چنان  بدکُنِش  خویشتن  را  ندید

 

 

پرچمی بر بالای سر پیران برافراشت تا محل کشته شدن پیران مشخص باشد و جنازه وی گم نشود و بتواند جنازه وی را پیدا کند چون می دانست که با همه دشمنی های پیران سپهسالار سپاه توران با ایرانیان ، کیخسرو به دلیل کمک های پیران به وی و مادرش ، نسبت به وی احساس محبت دارد  .

 

درفشی  به بالینش بر یای کرد

                        سرش را بر آن سایه بر جای کرد

سوی لشکر خویش بنهاد روی

                        چکان خون ز بازوش چون آب جوی

 

         

فرار لهّاک و فرشیدورد به توران

 

 

 

وقتی دیدبان سپاه توران ، از کوه فرود آمد  به برادران پیران خبر رساند که پیران کشته شد . لهّاک و فرشید ورد تصمیم گرفتند که سفارش برادر را بجای آورند  و به سوی توران باز گردند .

 

لهّاک و فرشیدورد از باقیمانده سپاه ، ده سوار را انتخاب کردند و به سوی توران حرکت کردند چون در گرداگرد  میدان جنگ، طلایه ها (دیدبانها ) و سپاهیان بودند ،  با طلایه داران ایرانی روبروشدند بناچار به جنگ پرداختند که هفت نفر از سپاه ایران و ده سوار از گروه تورانی کشته شدند ، فقط لهّاک و فرشیدورد توانستند نجات یابند و به سوی توران بگریزند .

 

                 

تعقیب لهُاک وفرشیدورد توسط گستَهم

 

 

 

وقتی گودرز خبر درگیری طلایه با سپاهیان تورانی را شنید ، گفت که آن دو نفری که فرار کردند لهّاک و فرشیدورد بودند و اضافه کرداین دونفر اگر به توران برسند بار دیگر برای ما  مشکل ایجاد  خواهند کرد . و رو به سپاهیان کرد که چه کسی حاضراست به تعقیب این دو  تن بپردازد ؟ فقط گستهم سردار شجاع ایرانی ، اعلام آمادگی کرد :

 

 

به سالار گفت ای سزاوار گاه

                       چو رفتی به آوَرد ِ توران سپاه

سپردی مرا کوس و پرده سرای

                         به  پیش  سپه نیز بودن  بپای

دلیران همه نام جستند و ننگ

                             مرا بهره نامد به هنگام جنگ

کنون من بدین کار نام آورم

                                   شوَمشان یکایک به دام آورم

 

 

گستهم لباس رزم پوشید و به تفت بدنبال دو تُرک و برادران  پیران به راه افتاد . در همین زمان لشکری از جانب افراسیاب به کمک پیران می آمد که در راه خبر کشته شدن پیران را شنیدند ، و همه بازگشتند .

 

 

بیوشید گستهم درع نبرد

                            ز گردان که را دید ، یدرود کرد

برون تاخت از لشکر خویش تفت

                            به جنگ دو ترک سرافراز رفت

 

        

یاوری بیژن به گستهَم

 

 

خبر به بیژن پسر گیو رسید که گستهم به تنهایی بدنبال لهّاک و فرشیدورد رفت . بیژن ییش بینی  کرد اگر گستهم در دشتی که سپاه افراسیاب به صورت متفرق در حال بازگشت است با آنها روبرو  شود  به  احتمال زیاد  کشته خواهد شد . پس روی به سوی گودرز نیای خودنهاد و چون گودرز را دید بر وی خروشید که آیا درست است  که هر که از تو فرمانبری دارد،  به کشتن دهی ؟ این دو تن از سیاهیان  تورانی که فرار کرده اند از هومان و پیران ( دوسردار کشته شده تورانی ) دلاورترند و ممکن است گستهم آسیب ببیند و پیروزی بر ماتلخ و ناگوار شود .گودرز نظر بیژن را پذیرفت ، گودررز به گردان ایرانی گفت چه کسی می تواند به دنبال گستهم و به کمک وی برود ؟ بعلت خستگی از جنگ چند روزه ، کسی جوابی نداد .

 

بیژن به گودرز گفت کسی غیر از خود من فریادرس گستهم نخواهد بود . گودرز در جواب بیژن ، گفت ما که اکنون در جنگ  پیروز شده ایم مبادا که تو بروی و کشته شوی و این بیروزی به کام ما تلخ شود  ، بگذار شیرمرد دیگری را بفرستم و دیگر اینکه ممکن است گستهم بر آن دو نفر پیروز شود .بیژن گفت اکنون که هنوز یار و یاور زنده است باید کمک کرد و زمانی دیگر  یاری ما  ارزشی نخواهد داشت . 

 

 

چنین یاسخ آورد بیژن دگر

                           که ای یهلوان جهان سر بسر...

بفرمای تا من ز تیمار اوی

                           ببندم کمر سخت در کار اوی

ور ایدون که گویی مرو ، من سرم

                                ببرم  بدین  آبگون  خنجرم

که من زندگانی یس از مرگ اوی

                                   نخواهم که باشد ، بهانه مجوی

 

 

سرانجام  گودرز موافقت کرد  . گیو پدر بیژن از این موضوع مطلع شد و  با سرعت خودش را به بیژن رساند و عنان اسبش را گرفت و گفت : من غیراز تو فرزندی ندارم از طرفی ده شبانه روز رزم کرده ای و پشت زین بوده ای ، بخاطر پدر برگرد .بیژن گفت مردم نسبت به تو که پهلوان سپاهی ، گمانی دیگر دارند و این داد نیست زیرا فراموش کرده ای که گستهم  در جنگ لاوَن چه کمکی به من کرد و اضافه کرد اگرخدا نخواهد ، گزندی به من نمی رسد.گیو در جواب گفت پس بگذار من هم با تو بیایم .بیژن گفت نباید  که سه سردار  ایرانی بدنبال دو سپاهی ترک بروند  و گیو را قسم داد که برگردد . گیو بناچار قبول کرد و بازگشت و بیژن به تنهایی به دنبال گستهم رفت .  

   

لهِاک و فرشیدورد به سرعت از مرز ایران دور شدند و به مرغزاری رسیدند و شکاری کردند و به استراحت پرداختند و چون شب تیره فرارسید .دو برادر در همانجا به خواب رفتند . در نیمه های شب در حالیکه گستهم به مرغزار نزدیک می شد اسبش متوجه حضور آنها شد و شیهه ای کشید . اسب لهّاک نیز خروشی برآورد و آن دو نفر بیدار شدند و فهیمدند که بدنبال آنها آمده اند. سریع آماده شدند و بر اسبها نشستند و از مرغزار خارج شدند  و شبه گستهم را درتاریکی شب دیدند ،  ابتدا فکر نمی کردند تعقیب کننده ، یک نفر باشد ولی کمی منتظر شدند تا سوار نزدیکتر آمد وقتی متوجه شدند که تنهاست فکر کردند که می توان  این یک تن از میان بردارند .

 

                      

کشته شدن لهّاک وفرشید ورد بدست گستهَم

 

 

 گستهم به نزدیک آن دو آمد ابتدا با شمشیر  ضربتی بر فرشید ورد زد وی  ازاسب فرو افتاد ،لهاک به جنگ ادامه داد  ونگاهی به برادر انداخت و متوجه شد که کاراو تمام است باناراحتی و ترس به گستهم حمله کرد و ضربتی بر وی زد ولی گستهم نیز  شمشیر ی بر گردن لهاک زد که لهاک نیز از اسب  فرو افتاد ..

 

  بریشان ببارید تیر خدنگ 

                           چو فرشید ورد اندر آمد به جنگ

یکی تیغ زد بر سرش گستهم

                           که با خون بر آمیخت مغزش بهم

نگون شد هم اندر زمان جان بداد

                                 شد آن نامور گرد ویسه نژاد

چو لهاک روی برادر بدید

                              بدانست   کز   کارزار     آرمید...

بینداخت تیری سوی گستهم

                                    همی از دو دیده ببارید نم

یکایک برو گستهم دست  یافت

                               عنان را بییچید و اندر شتافت

به گردنش بر  زد یکی تیغ تیز

                                  بر آورد  ناگاه  ازو   رستخیز

 

 

 آنگاه گستهم  زخمی به سختی  خود رابر روی اسب نگه داشت و به نزدیک جویباری آمد از اسب پیاده شد و اسب را به درختی بست و مقداری  از آب جویبار خورد و از شدت درد و جاری شدن خون از بدن  همانجا بر  زمین افتاد و تاصبح از درد به خود  پیچید.

 

 

بخورد آب بسیار و کرد آفرین

                      ببستش تو گفتی سراسر زمین

بییچید و غلتید بر تیره خاک

                    سراسر همه تن به شمشیر چاک

همی گفت کای روشن کردگار

                                    برانگیز ازان لشکر نامدار

به دلسوزگی بیژن گیو را

                                وگر نه   دلاور  یکی  نیو  را

که گر مرده  یا زنده زین جایگاه

                              کشد مر مرا سوی ایران سیاه  

همه شب بنالید تا روز یاک

                            بران درد چون مار ییچان به خاک

 

 

بازگرداندن گستهّم زخمی توسط بیژن

 

 

 

هنگام صبح و روشن شدن  هوا ، بیژن به نزدیک مرغزاررسید و دو اسب  خون آلود را بدون  زین  در آنجا  دید . بسیار ناراحت شد وبدنبال گستهم گشت تا وی را بیهوش در  کنار جویباری  یافت .بیژن از اینکه به موقع برای یاری   به پهلوان ایرانی نرسیده بود ،ناراحت شد و شروع به بستن زخمهای گستهم کرد ، گستهم به هوش آمد و به بیژن گفت خیلی رنج وزحمت به خود راه مده اگر می توانی  مرا زنده به  نزد کیخسرو ببر که قبل از مردن بار دیگر او را ببنیم . همچنین اگرمی توانی جنازه این دو تُرک را بر اسب هایشان بگذار و با خودت بیاورتا از کار من آگاه شوند . اما اگر نمی توانی جسدشان را بیاوری ، سرهایشان را بیاور .بیژن بعد از بستن زخمهای گستهم به سختی وی راسوار بر اسب کرد و به سراغ دو کشته دیگر رفت که در همین جال  دو تن از سواران ترک را دید که در حال بازگشت به توران هستند  بر آنها حمله کرد یکی را کشت ودیگری زنهار خواست . و بیژن از کشتن وی منصرف شد و وی را  به اسارت گرفت و با کمک او جنازه لهاک و فرشیدوردرا بر اسبهایشان گذاشت و بست ، سیس به سرباز ترک گفت سوار اسب گستهم شود واو رادر کنار خود  نگه دارد تا بتواند گستهم را زنده به لشکرگاه ایران برساند .وقتی بیژن نزدیک سپاه ایران رسید دیدبان ورود آنان را اطلاع داد  و همه تعجب کردندچه کسی جرعت کرده که به نزدیک سپاه ایران بیاید . وقتی نزدیکتر شدند بیژن جلو آمد وسپاهیان وی را شناختند .

 

               

بهبودی حال گستهَم وتقدیر از بیژن

 

 

بیژن حوادثی را  که اتفاق افتاده بود ، بیان کرد و گفت گستهم آرزویش این است که قبل از اینکه جان به جان آفرین تسلیم کند ، شاه را ببیند . گستهم را به نزد شاه بردند . کیخسرو از دیدن حال نزار گستهم بسیار ناراحت شد  و مهره ای را که از نیاکان بر بازو داشت و برای مداوای زخم مفید بود ، از بازو ی خویش باز کرد و بر زخمهای گستهم مالید و پزشک های هندی و چینی  را که در سپاه بودند  بر بالین گستهم آورد تا وی را مداوا کنند .گستهم بتدریج حالش بهتر شد و بعد از دو هفته ضعف و رنجوری  بهبودیافت .کیخسرو از بیژن هم ستایش و قدردانی کرد و خطاب به گیو ، پدر بیژن گفت :

 

 

پس آنگه  بدو گفت  تیمار دار

                          چو بیژن نبیند کس از روزگار

 گرو  رنج بَر  مِهر نگزیندی

                        ستایش بدین گونه کی بیندی ؟

 

 

بازنویسی و تنظیم از
: حجت الله مهریاری

۱۳٩٢/۱/٢٦
مقاله کاغذ زر غلامحسین یوسفی ... نظرات() 
                           

کاغذِ زر
غلامحسین یوسفی

«بشریت به سعدی علاقه‌مند است... سعدی شاعرِ دوستی، محبت، قهرمانی، ایثار، بخشندگی، صفا و عنایتِ الهی است.»1
امرسن*
که در «محاضرات» راغب اصفهانی نیز می‌خوانیم: دوست تو کسی است که در شدت و سختی مراعات احوال تو را کند، در فراخی همه را اهل مراعات می‌یابی:
صدیقک من یر عاک عند شدیده*
فکلّ تراه فی الرخاء مُراعیا37*

فرانسویان هم می‌گویند:
Le Malheur la Pierre de touche de Lamitie:
یعنی بدبختی محک دوستی است. یا این مثل:
که چون بچة شیر نر پرروی*
چو دندان کند تیز کیفر بری38*

*یکی بچة گرگ می‌پرورید*
چو پرورده شد خواجه بر هم درید39*

در کتب عربی40 نیز حکایتی آمده است که گروهی از عرب‌ها کفتاری را برانگیختند. کفتار به خیمة شیخ قبیله وارد شد... شیخ برای او شیر آورد و به او نوشانید تا جان گرفت. پس روزی شیخ خوابید، کفتار بر او پرید و کُشتش.41 فرانسویان هم می‌گویند:
Nourris un corbeau, il te crevera I'oeil.
کلاغی را غذا بده، چشمت را کور خواهد کرد.
غرض آن که بسیار امکان دارد مفاهیم مَثَل ـ که «محصول فهم عموم» است42 ـ بین ملل و اقوام گوناگون مشترک باشد.
حالا ببینیم سخنان سعدی در گلستان ـ که حالت مثل یا مثل گونه پیدا کرده ـ از چه قبیل است. شهرت و رواج سخنان او که روزگار قدیم بر زبان مردم جاری شده است و هنوز رواج دارد و به تعبیر قدما «فاش للاستعمال» شدن آنها نمودار آن است که کلام او شرایط و مزایا و نیروی آن را داشته که در شمار امثال و حکم مردم ایران در آید. برتراند راسل مَثَل را حاکی از خرد و حکمت خلقی کثیر و قریحه و لطف بیان فردی واحد43 می‌انگارد. کلمات و امثال سایر سعدی نیز واجد چنین صفتی است. مثلاً مقدمة سعدی بر گلستان آن‌قدر پرمعنی و از لحاظ بیان قوی است که هر جملة آن شهرت و نفوذی خاص پیدا کرده و از لحاظ بیان قوی است که هر جملة آن شهرت و نفوذی خاص پیدا کرده و شاید همین مقدمه نیز در ترویج و معروفیت کتاب در حد خود تأثیر داشته است: «منت خدای را عزّوجلّ که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت. هر نَفَسی که فرو می‌رود ممدّ حیات است و چون برمی‌آید مفرّح ذات. پس در هر نَفَسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب...»
سخنان مشهور سعدی از لحاظ مفهوم و معنی یا حاوی امثال و حکم پیشینیان است که وی چیکدة آنها را در الفاظی دلنشین و مؤثر بیان کرده است و یا حاصل تجربه‌ها و دریافت‌های خود اوست که چندان سنجیده و پر مغز و عبرت‌آموز است که در طی قرون و نسل‌ها جلب توجه عموم را کرده و زبانزد شده است، نظیر: «همه کس را عقل خود به کمال نماید و فرزند خود به جمال».44
توجه به فرهگ غنی سعدی سبب شده است که منتقدان فرنگی بنویسند: وقتی اروپا در ظلمت قرون وسطی گرفتار بود، جهان سعدی همة آفتاب مشرق زمین را در دسترس داشت45. از طرف دیگر برخورداری سعدی از تفکر و تخیّل قوی و آوردن تصاویر بدیع و متعدد از برای یک موضوع و روشنی و سادگی سبک او ـ که نظر هانری ماسه را نیز جلب کرده است46ـ از موجبات حسن قبول و رواج سخن اوست. مثلاً یک‌جا می‌گوید: «عالِمِ بی عمل درخت بی‌بر» است و چند سطر بعد، تشبیهی دیگر از برای همین مفهوم می‌آورد: «عالِم بی عمل به چه مانَد؟ به زنبور بی عسل»47؛ یا: «پنجه با شیرزدن و مشت با شمشیر کار خردمندان نیست»48، که دو تشبیه و دو تعبیر است برای پنجه در افکندن با قوی‌تر یعنی کاری نسنجیده و ناخردمندانه.
به علاوه از لحاظ گزینش و زدودگی کلمات و حُسن ترکیب و لطف بیان، قدرت قریحة سعدی شگفت‌آور است، به حدی که هر اندیشة معروف و معهود را می‌تواند به‌چنان کسوت زیبایی درآورد که پر تأثیر و پایدار بماند. مثلاً وقتی می‌گوید: «سگِ حق‌شناس به از آدمیِ ناسپاس»49، بر حق‌شناسی و وفای سگ تکیه کرده که مسلم و مشهور است؛ بعد در مقابل حق‌شناسی او، «ناسپاسی» را ذکر کرده که درست در قطب مخالف است. آن‌گاه «آدمیِ ناسپاس» را فروتر از سگ به شمار آورده که نهایت استخفاف و فروداشت است. بنابراین دو طرف قیاس: سگِ‌ حق‌شناس و آدمیِ ناسپاس است که به واسطة سجع ر قراین، ‌از لحاظ صوت و موسیقی کلام نیز هر چه مشخص‌تر شده است و مقایسه با کلمة کوتاه «به از» برگزار شده که حداکثر ایجاز است. به این سبب است که در این جمله هیچ تصرفی نمی‌توان کرد که به زیبایی آن لطمه‌ای وارد نیاورد. «حد همین است سخندانی و زیبایی را».
یا در این جملة‌ مشهور: «زن جوان را اگر تیری در پهلو نشیند به که پیری»50 ـ که نمودار ناسازگاری جوان و پیر است ـ علاوه بر تقابل و تضاد این دو، «پهلو» دارای دو معنی است: یکی «تهیگاه» و دیگری «کنار». «نشیند» نیز دو معنی دارد: اول به معنی «فرو رفتن»، دوم به معنی «جلوس». منتهی پهلو به معنی کنار و نشیند به معنی جلوس، در جمله نیامده و به قرینه حذف شده است، یعنی این هر دو مفهوم مخذوف از عبارتِ «در پهلو نشیند» مذکور، فهمیده می‌شود. این ایجاز فوق‌العاده است که مفاهیم را در قالب الفاظی اندک گنجانده است و زیبایی سخن نه فقط برا ثر ایجاز، بلکه ناشی از حسن ترکیب و تألیف است. تأکیدی که طرفداران اصالت صورت و قالب51 در اثبات نظر خود دارند نیز از همین نکته مایه می‌گیرد که مفاهیم و معانی چه بسا بدیع و تازه نباشد بلکه قدرت بیان و لطف ترکیب52 و نحوة ارایه و عرضه است که به اثر هنری، جلا و تأثیری خاص می‌بخشد.
اما شهرت و رواج سخن ـ که لازمة امثال و حکم است ـ در مورد کلام سعدی محتاج به گفتگو نیست. قرن‌ها می‌گذرد که سخنان زبده و پرمغز و موجز او بر زبان فارسی‌گویان و فارسی‌خوانان از عارف و عامی و عالی و دانی جاری است، چنان‌که این خصیصه نظر دیگران را نیز به خود جلب کرده است.53
نگارنده در این‌جا با تأمل در گلستان سعدی آن قسمت از سخنان او را ـ که صورت مثل پیدا کرده و یا به حفظ وضبط فارسی‌دانانِ کتاب خوانده در آمده و مثل گونه است ـ فراهم آورده که از نظر خوانندگان محترم می‌گذرد. ممکن است در بین آنها احیاناً سخنانی دیده شود که مورد تأیید مردم روزگار ما نباشد. گلستان سعدی، چنان‌که در جای دیگر بحث کرده‌ام54، نموداری است از فراز و نشیب‌های دنیا، به خصوص آن‌گونه که سعدی آن را لمس و تجربه کرده است و پیشینیان و مردم عصر وی با آن روبه‌رو بوده‌اند. بنابراین باید نحوة تلقی و برخورد آنان را با هر چیز نیز در نظر داشت. تأمل در این صفحات نمودار نفوذ کلام سعدی در افواه و افکار مردم فارسی‌خوان در ایران و افغانستان و آسیای صغیر و شبه قارة هندوستان تواند بود:
آ
ـ آتش سوزان نکند با سپند*
آن‌چه کند دود دل دردمند**

 

ـ آتش نشاندن و اخگر گذاشتن و افعی کشتن و بچه نگه داشتن کار خردمندان نیست.
ـ آن را که حساب پاک است از محاسبه چه باک است؟.
ـ آن شنیدستی که در اقصای غور*
بار سالاری بیفتاد از ستور*

 

گفت چشم تنگ دنیا دوست را*
یا قناعت پر کند یا خاک گور*

ـ آن‌که بر دینار دسترس ندارد در همه دنیا کس ندارد.

 

 

ـ پارسایان روی در مخلوق*
پشت بر قبله می‌کنند نماز*

 

ـ آن‌نه‌من‌باشم‌که‌روزجنگ‌بینی‌پشت‌من*
آن‌منم‌گردرمیان‌خاک‌وخون‌بینی‌سری*

 

ـ آواز خوش از کام و دهان و لب شیرین*
گر نغمه کند ور نکند  دل بفریبد*

 

ـ آهنی را که موریانه بخورد*
نتوان برد از او به صیل، زنگ*

 

ـ با سیه دل چه سود گفتن وعظ*
نرود میخ آهنین در سنگ*

الف
ـ ابر اگر آب زندگی بارد*
 هرگز از شاخ بید برنخوری*

 

با فرومایه روزگار مبر*
 که از نی بوریا شکر نخوری*

 

ـ ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند*
 تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری*

 

همه از بهر تو سرگشته و فرمان‌بردار*
 شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری*

 

ـ ابلهی که او روز روشن شمع کافوری نهد*
 زودبینی کش به شب روغن نباشد در چراغ*

 

ـ از بدان نیکویی نیاموزی*
 نکند گرگ پوستین دوزی؛*

 

رک: گرنشیند فرشته‌ای بادیو...

ـ از دریچة چشم مجنون باید در جمال لیلی نظر کردن.
ـ از دست و زبان که برآید*
که از عهدة شکرش به در آید*

 

ـ از صحبت دوستی به رنجم*
که اخلاق بدم حسن نماید... *

 

که او دشمن شوخ چشم ناپاک؟*
تا عیب مرا به من نماید*

 

ـ اسب تازی دو تگ رود به شتاب*
واشتر آهسته می‌رود شب و روز*

 

ـ اسب تازی وگر ضعیف بود*
هم‌چنان از طویله‌ای خر، به*

 

ـ اسب لاغر میان به کارآید*
روز میدان، نه گاو پرواری*

 

ـ استاد معلم چو بود بی آزار*
خرسک بازند کودکان در بازار*

 

ـ  اشتر به‌شعرعرب، در‌حالت است و طرب*
گر ذوق نیست تو را، کژ طبع جانوری*

 

ـ ...افعی کشتن و بچه نگه داشتن کار خردمندان نیست؛ رک: آتش ـ نشاندن و...
ـ اگر باران به  کوهستان نبارد*

 

رک: چو دخلت نیست...
ـ اگر حنظل خوری از دست خوشخوی*
به از شیرینی از دست ترش روی*

 

ـ اگر زباغ رعیت ملک خورد سیبی*
برآورند غلامان او درخت از بیخ*

 

ـ اگر ژاله هر قطره‌ای دُر شدی*
چو خر مُهره بازار از او پُر شدی*

 

ـ اگر شب‌ها همه قدر بودی شب قدر بی قدر بودی.
ـ اگر صد ناپسند آید زدرویش*
رفیقانش یکی از صد ندانند*

 

و گر یک بذله گوید پادشاهی*
از اقلیمی به اقلیمی رسانند*

 

ـ امشب‌مگربه‌وقت‌نمی‌خوانداین‌خروس؟*
عشاق‌بس‌نکرده‌هنوزازکناروبوس*

 

ـ امید هست که روی ملال در نکشد*
ازاین‌سخن‌که‌گلستان نه جای دلتنگی است*

 

ـ اندرون از طعام خالی دار*
تا در او نور معرفت بینی*

 

ـ اندک اندک خیلی شود و قطره‌قطره سیلی گردد.
ـ انگور نوآورده ترش طعم بود*
روزی دو سه صبر کن که شیرین گردد*

 

ـ اول اردیبهشت ماه جلالی*
بلبل گوینده بر منابر قضبان*

 

ـ اول اندیشه وانگهی گفتار
ـ ای برتر از خیال و قیاس‌وگمان و وهم*
وز هرچه‌ گفته‌اندوشنیدیم و خوانده‌ایم*

 

مجلس تمام گشت و به‌آخر رسید عمر*
ما هم‌چنان در اول وصف تو مانده‌ایم*

 

ـ ای بسا اسب تیزرو که بماند*
که خر لنگ جان به منزل برد*

 

ـ ای تهیدست رفته در بازار*
ترسمت پُر نیاوری دستار*

 

ـ ای دل عشاق به دام تو صید*
ما به تو مشغول و تو با عمرو و زید*

 

ـ ای سیر! تو را نان جوین خوش ننماید*
معشوق‌من‌است‌آن‌که‌به‌نزدیک‌توزشت است*

 

ـ ای کریمی که از خزانة غیب*
گبر و ترسا وظیفه خور داری*

 

دوستان را کجا کنی محروم*
تو که با دشمن این نظر داری؟*

 

ـ ای که پنجاه رفت و در خوابی*
مگر این پنج روز دریابی*

 

ـ ای گرفتار پای بند عیال*
دیگر آسودگی مبند خیال*

 

ـ ای مردان بکوشید یا جامة زنان بپوشید.
ـ ای مرغ سحر عشق زپروانه بیاموز*
که آن سوخته را جان شد و آواز نیامد*

 

این مدعیان در طلبش بی خبرانند*
که آن را که خبر شد خبری باز نیامد*

 

ـ این دو چیزم به گناه انگیختند*
بخت نافرجام و عقل ناتمام*

 

گر گرفتارم کنی مستوجبم*
ور ببخشی عفو بهتر که انتقام*

 

ـ این سخن از دیگری پرس که آن نظر که مرا با توست جز هنر نمی‌بینم.
ـ این منم بر سر خاک تو که خاکم بر سر!.
ب
ـ با این همه جور و تندخویی*
بارت بکشم که خوب رویی*

 

ـ باران که‌درلطافت‌طبعش خلاف نیست*
در باغ لاله روید و در شوره‌زار، خس*

 

ـ باران رحمت بی حسابش همه را رسیده و خوان نعمت بی‌دریغش همه‌جا کشیده.
ـ با سیه دل چه سود گفتن وعظ*
نرود میخ آهنین در سنگ؛*

رک: آهنی را که...

 

مرد باید که گیرد اندر گوش*
ور نوشته است پند بر دیوار*

 

ـ با فرومایه روزگار مبر*
که از نی بوریا شکر نخوری؛*

 

رک: ابر اگر آب زندگی...
ـ بالای سرش زهوشمندی*
می‌تافت ستارة بلندی*

ـ با وجودت زمن آواز نیاید که منم.

 

دلیل راه تو باشد به عزّ دانایی*

 

ـ به تندی سبک دست بردن به تیغ*
به دندان برد پشت دست دریغ*

 

ـ بخت و دولت به کاردانی نیست.

 

 

رک: فریدون گفت نقاشان...
ـ بدان کرم که تو داری امیدواری هست.
ـ به دست آوردن دنیا هنر نیست*
یکی را گر توانی دل به دست آر*

ـ برآن‌چه می‌گذرد دل منه که دجله بسی*
پس از خلیفه بخواهد گذشت در بغداد*

گرت زدست برآید چو نخل باش کریم*
ورت زدست نیاید چو سرو باش آزاد*

ـ برادر که در بند خویش است نه برادر و نه خویش است.
ـ بر رسولان پیام باشد و بس.
ـ بر ظاهرش عیب نمی‌بینم و در باطنش غیب نمی‌دانم.
ـ برگ عیشی به گور خویش فرست*
کس نیارد زپس، زپیش فرست*

ـ بزرگ زادة نادان به شهر وا ماند*
که در دیار غریبش به هیچ نستانند*

ـ بزرگش نخوانند اهل خرد*
که نام بزرگان به زشتی برد*

ـ بزرگی به عقل است نه به سال.
ـ بسا نام نیکوی پنجاه سال*
که یک نام زشتش کند پایمال*

ـ بکوشید یا جامة زنان...: رک: ای مردان بکوشید...
ـ بگفت آن‌جا پری‌رویان نغزند*
چو گل بسیار شد پیلان بلغزند*

ـ بگفت احوال ما برق جهان است*
دمی پیدا و دیگر دم نهان است*

گهی بر طارم اعلی نشینیم*
گهی بر پشت پای خود نبینیم*

ـ بگفتا نیک‌مردی کن نه چندان*
که گردد خیره گرگ تیز دندان*

بمیر تابرهی‌ای‌حسود که‌این‌رنجی است*
که از مشقت آن جز به مرگ نتوان رست*

ـ بندة حلقه به گوش ار ننوازی برود...؛ رک: هر که فریاد رس روز...
ـ بنده همان به که زتقصیر خویش*
عذر به درگاه خدا آورد*

ورنه سزاوار خداوندیش*
کس نتواند که به جا آورد*

ـ بنی آدم اعضای یکدیگرند*
که در آفرینش ز یک گوهرند*

چو عضوی به درد آورد روزگار*
دگر عضوها را نماند قرار*

تو که از محنت دیگران بی‌غمی*
نشاید که نامت نهند آدمی*

ـ بنیاد ظلم در جهان اول اندکی بوده است هر که آمد بر او مزیدی کرده تا بدین غایت رسیده.
ـ بوی پیاز از دهن خوب‌روی*
نغزتر آید که گل از دست زشت*

ـ بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت.
ـ به از روی زیباست آواز خوش*
که آن حظّ نفس است و این قوت روح*

ـ به تمنای گوشت مردن به*
که تقاضای زشت قصابان؛*

رک: ترک احسان خواجه اولی‌تر...
ـ به چشم خویش دیدم در بیابان*
که آهسته سبق بُرد از شتابان*

سمند باد پای از تگ فرو ماند*
شتربان هم‌چنان آهسته می‌راند*

ـ به چه کار آیدت زگل طبقی*
از گلستان من ببر ورقی*

گل همین پنج روز و شش باشد*
و این گلستان همیشه خوش باشد*

ـ به خاطر داشتم که چون به درخت گل رسم دامنی پر کنم هدیة اصحاب را.
ـ به دریا در منافع بی شمار است*
وگر خواهی سلامت بر کنارست*

ـ به دست آهن تفته کردن خمیر*
به از دست بر سینه پیش امیر*

ـ به روزگار سلامت شکستگان درباب*
که جبر خاطر مسکین بلا بگرداند*

چو سائل از تو به زاری طلب کند چیزی*
بده وگرنه ستمگر به زور بستاند*

ـ به‌عذر وتوبه‌توان رستن از عذاب خدای*
ولیک می نتوان از زبان مردم رست*

ـ به کارهای گران، مرد کاردیده فرست*
که شیر شرزه در آرد به زیر خمّ کمند*

ـ به نطق  آدمی بهتر است از دواب*
دواب از توبه، گر نگویی صواب*

ـ بیار آن‌چه داری ز مردیّ و زور*
که دشمن به پای خود آمد به گور*

ـ بی هنر را به هیچ کس مشمار؛ رک: گرفریدون شود...
پ
ـ پادشاهان به صحبت خردمندان از‌ آن محتاج‌ترند که خردمندان به قربت پادشاهان.
ـ پادشاهی پسر به مکتب داد*
لوح سیمینش بر کنار نهاد*

برسر لوح او نبشته به زر*
جور استاد به زمهر پدر*

ـ پادشاهی که طرح ظلم افگند*
پای دیوار ملک خویش بکند؛*

رک: نکند جور پیشه سلطانی…
ـ پارسا را بس این‌قدر زندان*
که بود هم طویلة رندان*

ـ پارسایان روی در مخلوق*
پشت بر قبله می‌کنند نماز*

ـ پرتو نیکان نگیرد هرکه بنیادش بد است*
تربیت نااهل راچون گردکان‌برگنبد است*

ـ پردة ناموس بندگان به گناه فاحش ندرد و وظیفة روزی به خطای منکر نبرد.
ـ پشه چو پر شد زند پیل را*
با همه تندی و صلابت که اوست*

مورچگان را چو بود اتفاق*
شیر ژیان را بدرانند پوست*

ـ پنجه با شیر زدن و مشت با شمشیر کار خردمندان نیست.
ـ پند گیر از مصائب دگران*
تا نگیرند دیگران به تو پند*

ـ (حقیقت تصوف): پیش از این طایفه‌ای در جهان بودند به صورت پریشان و به معنی جمع، اکنون جماعتی هستند به صورت جمع و به معنی پریشان.
ت
ـ تا تریاق از عراق آورده شود مار گزیده مرده بود.
ـ تا توانی درون کس مخراش*
که اندرین راه خارها باشد*

کار درویش مستمند برآر*
که تو را نیز کارها باشد*

ـ تا رنج نبری گنج برنداری… .
ـ تا مرد سخن نگفته باشد*
عیب و هنرش نهفته باشد*

ـ ترسم نرسی به کعبه، ای اعرابی*
که‌این‌ره که‌تومی‌روی‌به‌ترکستان‌است*

ـ ترک احسان خواجه اولی‌تر*
که احتمال جفای بوّابان*

به تمنای گوشت مُردن به*
که تقاضای زشت قصابان*

ـ ترک دنیا به مردم آموزند*
خویشتن سیم و غله اندوزند*

ـ تشنگان را نماید اندر خواب*
همه عالم به چشم، چشمة آب*

ـ تندرستان را نباشد درد ریش*
جز به هم‌دردی نگویم درد خویش*

گفتن از زنبور، بی‌حاصل بود*
با یکی در عمر خود ناخورده نیش.. *

سوز من با دیگری نسبت مکن*
او نمک بر دست و من بر عضو ریش*

ـ تمام آن‌گه شود به حقیقت که پسندیده آید… .
ـ توانم آن‌که نیازارم اندرون کسی*
حسود را چه‌کنم کلو خود به‌رنج در است*

ـ توان به‌حلق فرو بردن استخوان درشت*
ولی شکم بدرد چون بگیرد اندر ناف*

ـ توانگری به هنر است نه به مال.
ـ تو پاک‌باش و مدار ازکس ای برادر باک*
زنند جامة ناپاک گاز ران بر سنگ*

ـ تو که از محنت دیگران بی‌غمی… رک: بنی‌آدم اعضای…
ـ تو نیز اگر بخفتی به از آن که در پوستین خلق افتی.
ـ تو نیکو روش باش تا بدسگال*
به نقص تو گفتن نیابد مجال*

ـ تهیدستان را دست دلیری بسته است و پنجة شیری شکسته.
ج
ـ جوانمردی و لطف است آدمیّت*
همین نقش هیولایی مپندار…*

چو انسان را نباشد فضل و احسان*
چه فرق از آدمی تا نقش دیوار*

ـ جور استاد به ز مهر پدر؛ رک: پادشاهی پسر به مکتب داد…
ـ جوهر اگر در خلاب افتد هم‌چنان نفیس است و غبار اگر به فلک رسد همان خسیس.
ـ جوی زر بهتر از پنجاه من زور.
ـ جهان‌دیده بسیار گوید دروغ.
چ
ـ چراغ پیش آفتاب پرتوی ندارد.
ـ چشم بداندیش که بر کنده باد*
عیب نماید هنرش در نظر*

ور هنری داری و هفتاد عیب*
دوست نبیند به جز آن یک هنر*

ـ چو از قومی یکی بی‌دانشی کرد*
نه کهِ را منزلت ماند نه مِه را*

شنیدستی که گاوی در علف خوار*
بیالاید همه گاوان ده را*

ـ چو باد اندر شکم پیچید فروهل*
که باد اندر شکم بار است بر دل*

ـ چوب تر را چنان که خواهی پیچ*
نشود خشک جز به آتش راست؛*

رک: هر که در خردیش…
ـ چو دخلت نیست خرج آهسته‌تر کن*
که می‌گویند ملاّحان سرودی*

اگر باران به کوهستان نبارد*
به سالی دجله گردد خشک رودی*

ـ چو در بسته باشد چه داند کسی*
که جوهر فروش است یا پیله ور؛*

رک: زبان در دهان ای خردمند…
ـ چو دیدم عاقبت خود گرگ بودی؛ رک: شنیدم گوسپندی را بزرگی…
ـ چو عضوی به درد آورد روزگار*
دگر عضوها را نماند قرار؛*

رک: بنی آدم اعضای...
ـ چو کم خوردن طبیعت شد کسی را*
چو سختی پیشش آید سهل گردد*

و گر تن پرور است اندر فراخی*
چو تنگی بیند از سختی بمیرد*

ـ چون پیر شدی زکودکی دست بدار*
بازی و ظرافت به جوانان بگذار*

ـ چو یک بار گفتی مگو باز پس*
که حلوا چو یک بار خوردند بس؛*

رک: سخن گرچه دلبند و ...
ـ چو خوش گفت زالی به فرزند خویش*
چو دیدش پلنگ افگن و پیلتن*

گر از عهد خردیت یاد آمدی*
که بیچاره بودی در آغوش من*

نکردی در این روز بر من جفا*
که تو شیر مردی و من پیرزن*

ـ چه دانند مردم که در خانه کیست*
نویسنده داند که در نامه چیست*

ـ چه غم دیوار امت را که‌دارد چون تو پشتیبان*

  چه باک از موج بحر آن‌را که باشد نوح، کشتیبان*

ح
ـ حاجت مشاطه نیست روی دلارام را.
ـ حکایت بر مزاج مستمع گوی*
اگر خواهی که دارد با تو میلی*

هر آن عاقل که با مجنون نشیند*
نباید کردنش جز ذکر لیلی*

خ
ـ خانه از پای بند ویران است؛ رک: خواجه در بند نقش...
ـ خانة دوستان بروب و درِ دشمنان مکوب.
ـ خبری که دانی دلی بیازاد تو خاموش تا دیگری بیارد.
ـ خر باربر به که شیر مردم در.
ـ خطا بر بزرگان گرفتن خطاست.
ـ خفته را خفته کی کند بیدار؟ رک: باطل است آن‌چه مدعی...
ـ خلاف رأی سلطان رأی جُستن*
به خون خویش باشد دست شستن*

ـ خواب نوشین بامداد رحیل*
باز دارد پیاده را زسبیل*

ـ خواجه با بندة پری رخسار*
چون درآمد به بازی و خنده*

نه عجب که او چو خواجه حکم کند*
وین کشد بار ناز چون بنده*

ـ خواجه در بند نقش ایوان است*
خانه از پای بند ویران است*

ـ خواهی که به کس دل ندهی دیده ببند.
ـ خوردن برای زیستن و ذکر کردن است*
تو معتقد که زیستن از بهر خوردن است*

ـ خیری کن ای فلان و غنیمت شمار عمر*
زان پیشتر که بانگ برآید فلان نماند*

ـ دام هر بار ماهی آوردی*
ماهی این‌بار رفت و دام ببرد؛*

رک: شد غلامی که...
د
ـ دانا چون طبلة عطار است خاموش و هنرنمای، و نادان خود طبلة غازی؛ بلند آواز و میان تهی.
ـ دانی که چه گفت زال با رستم گرد*
دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمرد*

ـ در بیابان فقیر سوخته را*
شلغم پخته به که نقرة خام*

ـ در پسی مردن به که حاجت پیش کسی بردن.
ـ درختان را به خلعت نوروزی قبای سبز ورق در بر گرفته.
ـ در خواب مستی بی خبر از مُلک هستی.
ـ درشتی و نرمی به هم در به است*
چو فاصد که جراح و مرهم نه است*

ـ در عنفوان جوانی چنان‌که افتد و دانی.
ـ دروغی مصلحت‌آمیز به که راستی فتنه‌انگیز.
ـ درویش صفت باش و کلاه تتری دار.
ـ درویش و غنی بندة این خاک درند*
و آنان که غنی‌ترند محتاج‌ترند*

ـ درویش هر کجا که شب آمد سرای اوست.
ـ دریغ آمدم تربیت ستوران و آینه‌داری در محلت کوران.
ـ دریغا که بر خوان الوان عمر*
دمی خورده بودیم و گفتند بس*

ـ دریغ کلمة حکمت با ایشان گفتن.
ـ دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمرد؛ رک: دانی که چه گفت زال...
ـ دَم گرم من در آهن سرد او اثر نمی‌کند.
ـ دو چیز طیرة عقل است دم فرو بستن*
به‌وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشی*

ـ دو چیز محال عقل است:‌خوردن بیش از رزق مقسوم، و مردن پیش از وقت معلوم.
ـ دوران با خبر در حضور و نزدیکان بی بصر دور.
ـ دوستان به زندان به کار آیند که بر سفره ، همه دشمنان دوست نمایند.
ـ دوستان را کجا کنی محروم*
تو که با دشمن این نظر داری؛*

رک: ای کریمی که...
ـ دوست مشمار آن که در نعمت زند*
لاف یاری و برادر خواندگی*

دوست آن دانم که گیرد دست دوست*
در پریشان‌حالی و درماندگی*

ـ دوست نزدیک‌تر از من به من است*
وینت مشکل که من از وی دورم*

چه کنم با که توان گفت که او*
در کنار من و من مهجورم*

ـ دوستی با پیل‌بانان یا مکن*
یا طلب کن خانه‌ای در خورد پیل*

ـ دوستی را که به عمری فرا چنگ آرند نشاید که به یک دم بیازارند.
ـ دو کس رنج بیهوده بردند و سعی بی‌فایده کردند: یکی آن‌که اندوخت و نخورد، و دیگر آن‌که آموخت و نکرد.
ـ دوکس مردند و حسرت بردند: یکی آن‌که داشت و نخورد، و دیگر آن‌که دانست و نکرد.
ـ دولت‌جاوید یافت هرکه نکو‌نام زیست*
که از عقبش ذکر خیر زنده کند نام را*

ـ دولت نه به کوشیدن است، چاره کم جوشیدن است.
ـ ده درویش در گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند.
ـ دهن سگ به لقمه دوخته به.
ـ دیدار می‌نمایی و پرهیز می‌کنی*
بازار خویش و آتش ما تیز می‌کنی*

ـ دیر آمدی ای نگار سرمست*
زودت ندهیم دامن از دست*

ذ
ـ ذوالفقار علی در نیام و زبان سعدی در کام.
ـ راستی موجب رضای خداست*
کس ندیدم که گم شد از ره راست*

ـ رزق اگر چند بی گمان برسد*
شرط عقل است جستن از درها*

ور چه کس بی‌اجل نخواهد مرد*
تو مرو در دهان اژدرها*

ـ رفتن و نشستن به که دویدن و گسستن.
ـ رقعة منشآتش که چون کاغذ زر می‌برند.
ز
ـ زاهد که درم گرفت و دینار*
زاهدتر از او یکی به دست آر*

ـ زبان بریده به کُنجی نشسته صم بکم*
به از کسی که نباشد زبانش اندر حکم*

ـ زبان در دهان ای خردمند چیست؟*
کلید در گنج صاحب هنر*

چو در بسته باشد چه داند کسی*
که جوهر فروش است یا پیله‌ور*

ـ زخود بهتری جوی و فرصت شمار*
که با چون خودی گم کنی روزگار*

ـ زکار بسته میندیش و دل شکسته مدار*
که آب چشمة حیوان درون تاریکی است*

ـ زمین شوره سنبل بر نیارد*
در او تخم و عمل ضایع مگردان*

ـ زن بد در سرای مرد نکو*
هم در این عالم است دوزخ او*

ـ زن جوان را اگر تیری در پهلو نشیند به که پیری.
ـ زنده است نام فرّخ نوشین روان به خیر*
گرچه بسی گذشت که نوشین روان نماند*

ـ زود باشد که خیره سر بینی*
به دو پای اوفتاده اندر بند*

رک: گرچه دانی که نشنوند...
ـ زیبقم در گوش کن تا نشنوم*
یا درم بگشای تا بیرون روم*

ـ زیر پایت گر بدانی حال مور*
هم‌چو حال توست زیر پای پیل*

ـ زینهار از قرن بد زنهار! *
وَ قِنا ربنا عذاب النار*

س
ـ سخنش تلخ نخواهی دهنش شیرین کن.
ـ سرچشمه شاید گرفتن به بیل*
چو پر شد نشاید گذشتن به پیل*

ـ سگ اصحاب کهف روزی چند*
پی نیکان گرفت و مردم شد*

ـ سگ به دریای هفت‌گانه بشوی*
که چو تر شد پلیدتر باشد*

خر عیسی گرش به مکه برند*
چون بیاید هنوز خر باشد*

ـ سگ حق‌شناس به از آدمی ناسپاس.
ـ سگ را گشاده‌اند و سنگ را بسته.
ـ سگ و دربان چو یافتند غریب*
این گریبانش گیرد آن دامن*

ـ سگی را گر کلوخی بر سر آید*
زشادی برجهد که این استخوانی است*

ـ ...سلامت بر کنارست؛ رک: به دریا در منافع...
ـ السلامه فی الوحده.
ـ سنگی به چند سال شود لعل پاره‌ای*
زنهار تا به یک نفسش نشکنی به سنگ*

ـ سه چیز پایدار نماند: مال بی‌تجارت و علم بی‌بحث و ملک بی‌سیاست.
ش
ـ شاید پس کار خوشتن بنشستن*

لیکن نتوان زبان مردم بستن*

ـ شب پره گر وصل آفتاب نخواهد*
رونق بازار آفتاب نکاهد*

ـ شب چو عقد نماز می‌بندم*
چه خورد بامداد فرزندم*

ـ شبه در بازار جوهریان جوی نیرزد.
ـ شخصی همه شب بر سر بیمار گریست*
چون روز آمد بمرد و بیمار بزیست*

ـ شد غلامی که آب جوی آرد*

جوی آب آمد و غلام ببرد*

دام هر بار ماهی آوردی*
ماهی این بار رفت و دام ببرد*

ـ شنیدستی که گاوی در علف‌خوار*
بیالاید همه گاوان ده را؛*

رک: چو از قومی یکی بی‌دانشی...
ـ شنیدم گو سپندی را بزرگی*
رهانید از دهان و دست گرگی*

شبانگه کارد در حلقش بمالید*
روان گوسپند از وی بنالید*

که از چنگال گرگم در ربودی*
چو دیدم عاقبت خود گرگ بودی*

ـ شوی زن زشت روی، نابینا به.
ص
ـ صاحبدلی به مدرسه آمد زخانقاه*
بشکست عهد صحبت اهل طریق را*

گفتم میان عالم و عابد چه فرق بود*
تا اختیار کردی از آن این فریق را؟*

گفت آن گلیم خویش به در می‌برد زموج*
وین جهد می‌کند که بگیرد غریق را*

ـ صبر، تلخ است ولیکن بر شیرین دارد؛ رک: منشین ترش...
ـ صیاد بی روزی ماهی در دجله نگیرد و ماهی بی اجل بر خشک نمیرد.
ع
ـ عاشقان کشتگان معشوقند*
بر نیاید زکشتگان آواز؛*

رک: گر کسی وصف او...
ـ عاقبت گرگ‌زاده گرگ شود*
گرچه با آدمی بزرگ شود*

ـ عاقبت اندر میان جاهل را*
مثلی گفته‌اند صدیقان*

شاهدی در میان کوران است*
مصحفی در سرای زندیقان*

ـ عالم بی عمل به چه ماند؟ به زنبور بی عسل.
ـ عالم ناپرهیزگار، کور مشعله دارست.
ـ عام نادان پریشان روزگار*
به ز دانشمند ناپرهیزگار*

که آن به نابینایی از راه اوفتاد*
وین دو چشمش بود و در چاه اوفتاد*

ـ عطای او را به لقای او بخشیدم.
ـ علم چندان که بیشتر خوانی*
چون عمل در تو نیست نادانی*

نه محقق بود نه دانشمند*
چار پایی بر او کتابی چند*

ـ عمر برف است و آ‏فتاب تموز*
اندکی ماند و خواجه غرّه هنوز*

ـ عمر گرانمایه در این صرف شد*
تا چه خورم صیف و چه پوشم شتا*

ـ عمل پادشاهان چون سفر دریاست: خطرناک سودمند، یا گنج برگیری یا در طلسم بمیری.
ـ عمل پادشاه ای برادر دو طرف دارد: امید و بیم یعنی امید نان و بیم جان.
غ
ـ غرض نقشی است که از ما، باز ماند*
که هستی را نمی‌بینم بقائی*

ـ غم فردا نشاید خورد امروز.
ف
ـ فرّاش باد صبا را گفته تا فرش زمرّدی بگسترد و دایة ابر بهاری را فرموده تا بنات نبات در مهد زمین بپرورد.
ـ فرشته‌ای که وکیل است بر خزاین باد*
چه غم خورد که بمیرد چراغ پیرزنی*

ـ فرق است میان آن که یارش در بر*
تا آن‌که دو چشم انتظارش بر در*

ـ فریب دشمن مخور و غرور مداح مخر که این دام رزق نهاده است و آن دامن طمع گشاده.
ـ فریدون گفت نقاشان چین را*
که پیرامون خرگاهش بدوزند*

بدان را نیک دار، ای مرد هوشیار*
که نیکان خود بزرگ و نیک‌روزند*

ـ فهم سخن گر نکند مستمع*
قوّت طبع از متکلم مجوی*

فسحت میدان ارادت بیار*
تا بزند مرد سخنگوی، گوی*

ق
قارون هلاک شد که چهل خانه گنج داشت*
نوشین روان نمرد که نام نکو گذاشت*

ـ قحبة پیر از نابکاری چه کند که توبه نکند و شحنة معزول از مردم‌آزاری.
ـ قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید.
ـ قرار بر کف آزادگان نگیرد مال*
نه صبر در دل عاشق، نه آب در غربال*

ـ قرص خورشید در سیاهی شد*
یونس اندر دهان ماهی شد*

ـ قلم عفو بر گناهم کش.
ک
ـ کاش کآنان که عیب من جُستند*
رویت ای دلستان بدیدندی*

تا به جای ترنج در نظرت*
بی خبر دست‌ها بریدندی*

ـ کاش کآن روز که در پای تو شد خار اجل*
دست گیتی بزدی تیغ هلاکم بر سر*

ـ کبوتری که دگر آشیان نخواهد دید*
قضا همی بردش تا به سوی دانة دام*

ـ کجا خود شکر این نعمت گزارم*
که زور مردم آزاری ندارم*

ـ کرم بین و لطف خداوندگار*
گنه بنده کرده است و او شرمسار*

ـ الکریم اذا وعدوفا.
ـ کریمان را به دست اندر درم نیست*
خداوندان نعمت را کرم نیست*

ـ کس نتواند گرفت دامن دولت به زور*
کوشش بی‌فایده است وسمه بر ابروی کور*

ـ کس نیاموخت علم تیر از من*
که مرا عاقبت نشانه نکرد؛*

رک: یا وفا خود نبود...
ـ کس نیاید به زیر سایة بوم*
ور همای از جهان شود معدوم*

ـ کلاه گوشة دهقان به آفتاب رسید*
که سایه برش انداخت چون تو سلطانی*

ـ کمال همنشین در من اثر کرد*
وگرنه من همان خاکم که هستم*

ـ کوتاه خردمند به که نادان بلند.
ـ کور بهتر که آفتاب سیاه.
ـ کوشش بی‌فایده است وسمه بر ابروی کور؛ رک: کس نتواند گرفت...
ـ که حلوا چو یک بار خوردند، بس.
ـ که نتوان شستن از زنگی سیاهی؛ رک: ملامت کن مرا...
ـ کهن خرقة خویش پیراستن*
به از جامة عاریت خواستن*

گ
ـ گاوان و خران بار بردار*
به زآدمیان مردم آزار؛*

رک: مسکین خر اگر چه...
ـ گاه باشد که کودکی نادان*
به غلط بر هدف زند تیری*

ـ گر از بسیط زمین عقل منعدم گردد*
به خود گمان نبرد هیچ کس که نادانم*

ـ گر  از عهد خُردیت یاد آمدی*
که بیچاره بودی در آغوش من*

نکردی در این روز بر من جفا*
که تو شیر مردی و من پیرزن؛*

رک: چه خوش گفت زالی...
ـ گر از نیستی دیگری شد هلاک*
مرا(تورا) هست، بط را ز طوفان چه باک؟*

ـ گر بر سر و چشم ما نشینی*
بارت بکشم که نازنینی*

ـ گربه شیرست در گرفتن موش*
لیک موش است در مصاف پلنگ*
پ
پ
ـ گربة مسکین اگر پرداشتی*
تخم گنجشک از جهان برداشتی*

ـ گرت از دست برآید دهنی شیرین کن*
مردی آن نیست که مشتی بزنی بر دهنی*

ـ گرت ز دست برآید چو نخل باش کریم*
ورت زدست نیاید چو سرو باش آزاد*

رک: برآن‌چه می گذرد...
ـ گر تضرع کنی و گر فریاد*
دزد، زر باز پس نخواهد داد*

ـ گر تو را در بهشت باشد جای*
دیگران دوزخ اختیار کنند*

ـ گر تو قرآن بر این نمط خوانی*
ببری رونق مسلمانی*

ـ گرچه تیر از کمان همی گذرد*
از کمان‌دار بیند اهل خرد*

ـ گرچه دانی که نشنوند، بگوی*
هر چه دانی ز نیک‌خواهی و پند*

زود باشد که خیره سر بینی*
به دو پای اوفتاده اندر بند*

ـ گردن بی‌طمع بلند بود.
ـ گر راست سخن‌گویی و در بند بمانی*
به زان که دروغت دهد از بند رهایی*

ـ گر فریدون شود به نعمت و ملک*
بی‌هنر را به هیچ کس مشمار*

ـ گر کسی وصف او زمن پُرسد*
بی‌دل از بی‌نشان چه گوید باز*

عاشقان کشتگان معشوقند*
بر نباید زکشتگان آواز*

ـ گر نبیند به روز شب پره چشم*
چشمة آفتاب را چه گناه؟*

ـ گر نشیند فرشته‌ای با دیو*
وحشت آموزد و خیانت و ریو*

از بدان نیکویی نیاموزی*
نکند گرگ پوستین دوزی*

ـ گفت آن گلیم خویش به در می‌برد ز موج*
وین جهد می کند که بگیرد غریق را؛*

رک: صاحب‌دلی به مدرسه آمد...
ـ گفت چشم تنگ دنیا دوست را*
یا قناعت پر کند یا خاک گور؛*

رک: آن شنیدستی...
ـ گفتم این شرط آدمیّت نیست*
مرغ تسبیج گوی و من خاموش*

ـ گفتم این فتنه است خوابش بُرده به.
ـ گفتن از زنبور، بی‌حاصل بود*
با یکی در عمر خود ناخورده نیش؛*

رک: تندرستان را نباشد...
ـ گل به تاراج رفت و خار بماند*
گنج برداشتند و مار بماند*

ـ گل همین پنج روز و شش باشد*
وین گلستان همیشه خوش باشد؛*

رک: به چه کار‌آیدت...
ـ گوسپند از برای چوپان نیست*
بلکه چوپان برای خدمت اوست*

ـ گهی بر طارم اعلی نشینیم...؛ رک: بگفت احوال ما...
ـ گیرم که غمت نیست، غم ما هم نیست؟
ل
ـ لطف کن لطف که بیگانه شود حلقه به گوش؛ رک: هر که فریاد رس...
ـ لقمان را گفتند ادب از که آموختی؟ گفت از بی‌ادبان: هرچه از ایشان در نظرم ناپسند آمد از فعل آن پرهیز کردم.
م
ـ ما را به‌جهان خوشتر از این‌یک‌دم نیست*
کز نیک و بد، اندیشه‌واز کس، غم نیست*

ـ ما عبدناک حقّ عبادتک.
ـ ما عرفناک حقّ معرفتک.
ـ مال از بهر آسایش عمرست نه عمر از بهر گرد کردن مال.
ـ مبر حاجت به نزدیک ترش‌روی*
که از خوی بدش فرسوده گردی*

ـ متکلّمان را به کار آید و مترسّلان را بلاغت بیفزاید.
ـ متکلم را تا کسی عیب نگیرد سخنش صلاح نپذیرد.
ـ مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر*
ما هم‌چنان در اول وصف تو مانده‌ایم؛*

رک: ای برتر...
ـ محال است که هنرمندان بمیرند و بی‌هنران جای ایشان بگیرند.
ـ محتسب گر می‌خورد معذور دارد مست را.
ـ مرا به خیر تو امید نیست شر مرسان.
ـ مرد باید که گیرد اندر گوش*
ور نوشته‌ست پند بر دیوار؛*

رک: باطل است آن‌چه مدعی...
ـ مردن به علّت به از زندگانی به مذلت.
ـ مردیت بیازمای وآن‌گه زن کن.
ـ مزن تا توانی به گفتار دم*
نکو گوی گر دیر گویی چه غم؟*

ـ مسکین خر اگر چه بی تمیزست*
چو بار همی برد عزیز است*

گاوان و خران بار بردار*
به زآدمیان مردم آزاد*

ـ مشک آن است که ببوید نه آن‌که عطار بگوید.
ـ مصحفی در سرای زندیقان؛ رک: عالم اندر میان جاهل...
ـ معلمت همه شوخیّ و دلبری آموخت*
جفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت*

ـ مغز ما بُرد و حلق خود بدرید.
ـ مگر صاحبدلی روزی به رحمت*
کند در کار درویشان دعایی*

ـ مگوی انده خویش با دشمنان*
که لاحول گویند شادی کنان*

ـ ملامت کن مرا چندان که خواهی*
که نتوان شستن از زنگی سیاهی*

ـ ملحد گرسنه در خانة خالی بر خوان*
عقل باور نکند که از رمضان اندیشد*

ـ مورچگان را چو بود اتفاق*
شیر ژیان را بدرانند پوست؛*

رک: پشه چو پر شد...
ـ مور گرد آورد به تابستان*
تا فراغت بود زمستانش*

ـ منارة بلند بر دامن الوند پست نماید.
ـ منت خدای را عزّوجلّ که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت
ـ منشین ترش از گردش ایّام که صبر*
تلخ است ولیکن بر شیرین دارد*

ـ منعم به کوه ودشت وبیابان غریب نیست*
هرجا که رفت خیمه زد و خوابگاه ساخت*

ـ میان دو کس جنگ چون آتش است*
سخن چین بدبخت هیزم کش است... *

میان دو تن آتش افروختن*
نه عقل است و خود در میان سوختن*

ن
ـ نا سزایی را که بینی بخت یار*
عاقلان تسلیم کردند اختیار*

ـ ناخوش تر از آوازة مرگ پدر، آوازش.
ـ ناکس به تربیت نشود،‌ای حکیم، کس.
ـ نبشته است بر گور بهرام گور*
که دست کرم به ز بازوی زور*

ـ نبیند مدعی جز خویشتن را*
که دارد پردة پندار در پیش*

ـ نبینی که چون گربه عاجز شود*
برآرد به چنگال چشم پلنگ*

ـ نخورد شیر، ‌نیم خوردة سگ*
ور بمیرد به سختی اندر غار*

ـ نزدیکان بی بصر، ‌دور؛ رک: دوران با خبر...
ـ نشنیدی که صوفیی می کوفت*
زیر نعلین خویش میخی چند*

آستین گرفت سرهنگی*
که بیا نعل بر ستورم بند*

ـ نکند جور پیشه، سلطانی*
پ که نیاید زگرگ، چوپانی*

پادشاهی که طرح ظلم افگند*
پای دیوار ملک خویش بکند*

ـ نکویی با بدان کردن چنان است*
که بد کردن به جای نیک مردان*

ـ نماند از... معاصی منکری که نکرد و مسکری که نخورد.
ـ نماند ستمگار بد روزگار*
بماند بر او لعنت پایدار*

ـ نوشین روان نمرد که نام نکو گذاشت؛ رک: قارون هلاک شد...
ـ نویسنده داند که در نامه چیست؛ رک: چه دانند مردم...
ـ نه‌براشتری‌سوارم،نه‌چو خر به‌زیر بارم*
نه خداوند رعیت، نه غلام شهریارم*
پ
غم موجود و پریشانی معدوم ندارم*
نفسی می‌زنم آسوده و عمری به‌سرآرم*

ـ نه چندان بخور کز دهانت برآید*
نه چندان که از ضعف جانت برآید*

ـ نه محقق بود نه دانشمند*
چارپایی بر او کتابی چند؛*

رک: علم چندان که بیشتر...
ـ نه هر چه به قامت مهتر به قیمت بهتر.
ـ نیک باشی و بدت گوید خلق*
به که بد باشی و نیکت بینند*

و
ـ ور ببخشی عفو بهتر که انتقام؛ رک: این دو چیزم...
ـ ور چه کس بی‌اجل نخواهد مرد*
تو مرو در دهان اژدرها؛*

رک: رزق اگر چند...
ـ ور هنری داری و هفتاد عیب*
دوست نبیند به جز آن یک هنر؛*

رک: چشم بد اندیش...
ـ وقتی افتاد فتنه‌ای در شام*
هر کس از گوشه‌ای فرا رفتند*

روستازادگان دانشمند*
به وزیریّ پادشا رفتند*

پسران وزیر ناقص عقل*
به گدایی به روستا رفتند*

ـ وقتی به سلامی برنجند و دیگر وقت به دشنامی خلعت دهند.
ـ وگر به چشم ارادت نگه کنی در دیو*
فرشته‌ایت نماید به چشم کرّوبی*

ـ وگر بینم که نابینا و چاه است*
اگر خاموش بنشینم گناه است*

ـ و گر تو می ندهی داد، روز دادی هست.
ـ وه که گر مرده باز گردیدی*
به میان قبیله و پیوند*

ردّ میراث سخت‌تر بودی*
وارثان را زمرگ خویشاوند*

ـ وین شکم بی‌هنر پیچ پیچ*
صبر ندارد که بسازد به هیچ*

ه
ـ هر آن عاقل که با مجنون نشیند...؛ رک: حکایت بر مزاج مستمع گوی..
ـ هر آن‌که تخم بدی کشت و چشم نیکی داشت*

دماغ بیهده پخت و خیال باطل بست*

ـ هر پیسه گمان مبر نهالی*
باشد که پلنگ خفته باشد*

ـ هر چه درویشان راست وقف محتاجان است.
ـ هر چه نپاید دلبستگی را نشاید.
ـ هر دم از عمر می‌رود نفسی*
چون نگه می‌کنم نماند بسی*

ـ هر کجا چشمه‌ای بود شیرین*
مردم و مرغ و مور گرد آیند*

ـ هر که آمد عمارتی نو ساخت*
رفت و منزل به دیگری پرداخت*

ـ هر که بر زیردستان نبخشاید، به جور زبردستان گرفتار‌ آید.
ـ هر که حمّال عیب خویشتنید*
طعنه بر عیب دیگران مزنید*

ـ هر که خدای را عزّوجّل بیازارد تا دل خلقی به دست آرد، خداوند تعالی همان خلق را بر او گمارد تا دمار از روزگارش برآرد.
ـ هر که در خردیش ادب نکنند*
در بزرگی فلاح از او برخاست*

ـ چوب تر را چنان که خواهی پیچ*
نشود خشک جز به آتش راست*

ـ هر که دست از جان بشوید هر چه در دل دارد بگوید
ـ هر که را زر در ترازوست زور در بازوست.
ـ هر که زر دید سر فرو آرد*
ور ترازوی آهنین دوش است*

ـ هر که فریادرس روز مصیبت خواهد*
گو در ایام سلامت به جوانمردی کوش*

بندة حلقه بگوش ار ننوازی برود*
لطف‌کن‌لطف‌که‌بیگانه‌شودحلقه‌بگوش*

ـ هر که نان از عمل خویش خورد*
منت حاتم طایی نبرد*

ـ هر نَفَسی که فرو می‌رود ممدّ حیات است و چون بر می‌آید مفرح ذات.
ـ همان به که لشکر به جان پروری*
که سلطان به لشکر کند سروری*

ـ همای بر همه مرغان از آن شرف دارد*
که استخوان خورد و جانور نیازارد*

ـ همگان را راضی کردم مگر حسود را که راضی نمی‌شود الا به زوال نعمت من
ـ همه کس را عقل خود به کمال نماید و فرزند خود به جمال
ـ همی‌گریختم ازمردمان به‌کوه وبه دشت*
که از خدای نبودم به آدمی پرداخت*

ـ هنر چشمة زاینده است و دولت پاینده.
ـ هنرمند... هرجا که رود قدر بیند و در صدر نشیند و بی‌هنر لقمه چیند و سختی بیند.
ـ هنوزت گر سر صلح است بازآی*
کزان مقبول‌تر باشی که بودی*


ـ هنوز نگران است که ملکش با دگران است.
ـ یا به تشویق و غصه راضی باش*
یا جگر بند پیش زاغ بنه*

ـ یار شاطر باشم نه بار خاطر.
ـ یا مکن با پیلبانان دوستی...؛ رک: دوستی با پیلبانان...
ـ یا وفا خود نبود در عالم*
یا مگر کس در این زمانه نکرد*

کس نیاموخت علم تیر از من*
که مرا عاقبت نشانه نکرد*

ـ یکی را که عادت بود راستی*
خطایی رود، در گذراند از او*

ـ وگر نامور شد به قول دروغ*
دگر راست‌باور ندارند از او*

ـ یکی کرده بی‌آبرویی بسی*
چه غم دارد از آبروی کسی؟*

*********************

آن‌چه در این‌جا بحث شد فقط اشاره‌ای بود به یکی از آثار سعدی یعنی گلستان، آن‌هم تنها از یک جنبة خاص. اکنون که این سطور را به پایان می‌برم مردی روشن‌دل و هندی را به یاد می‌آورم که چند سال پیش او را بر حسب اتفاق در دهلی دیدم و راهنمای جهانگردان بود. به مجرد آن‌که او پی برد ایرانی و فارسی زبانم، پرسید از سعدی چیزی به خاطر داری؟ و خود از حفظ شروع کرد به خواندن سرآغاز دل‌انگیز گلستان: «منت خدای را عزّوجلّ که طاعتش موجب قربت است...» معلوم شد گلستان را در جوانی به درس خوانده است و بسیاری از سخنان و اشعار شاعر شیراز را به خاطر دارد. همین کلمات و آشنایی با سعدی کافی بود که بین ما تفاهم و انس پدید آورد...، یادآور فرهنگی مشترک که میراث قرن‌ها بود در پهنه‌ای بزرگ از جهان...
آشنایی بیشتر با سعدی و تعمق در آثار او بر ما روشن می‌کند چرا امرسن، شاعری از دیاری دیگر و با فرهنگ و زبانی دیگر می‌سرود:
سعدی در میان یک میلیون فرد، تنها و بی‌نظیر است...
خورشیدی که در دل اوست در کلماتش پرتوافکن است...55

.....................................................
پی‌نوشت:

1. R. W. Emerson, the journals, (Boston: Houghton Mifflin Co., 1912), IX, 562, quot ed from john D. Yohannan, Persian poetry in England and America, (Delmar, New York: Caravan Books, 1977), p.131.
2. گلستان، تصحیح محمد علی فروغی، تهران،1316، ص4.
3. همان کتاب135-136. استاد مجتبی مینوی آن را قصه‌ای بیش نمی‌داند؛ رک: نقد حال333.
4. ابن بطوطه نوشته است: «آنان شعری به فارسی می‌خواندند. چند بار... آن شعر را تکرار کردندچنان‌که من از دهانشان فرا گرفتم و آن آهنگ عجیبی داشت و چنین بود:
تا دل به محنت دادیم*
در بحر فکر افتادیم*

چون در نماز ایستادیم*
قوی به محراب اندری»*

صورت صحیح این بیت را شادروان محمد قزوینی پیدا کرده‌اند که جزء غزلی از طیبات سعدی است از این قرار:
تا دل به مهرت داده‌ام در بحر فکر افتاده‌ام*
چون در نماز استاده‌ام گویی به محراب اندری*

رک: سفرنامة ابن بطوطه، ترجمة محمدعلی موحد، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1337، ص 676-677.
5. Gulistan ou L' empire des roses, tr. par andre du Ryer, (Paris: Ant. De Somma ville, 1634), H.Masse, infra, pp. 264-265, XXIV.
نویسندة این سطور در زمینة‌ ترجمة آثار سعدی به زبان‌های اروپایی از کتاب زیر بهره برده است:
Henri Masse, Essai sur le poete Saadi, (Parsi: Librairie Paul Geuthner, 1919)
در مقالة سعدی در اروپا نوشتة آقای دکتر عبدالحسین زرین کوب، در کتاب: یادداشت‌ها و اندیشه‌ها،‌ چاپ دوم، تهران، جاویدان؛ علمی، 1355، ص177 به بعد نیز این مطالب منعکس است.
6. Friedrich Ochsenbach
7. Adam Olearius
8. Schlesswig
9. در باب این ترجمه، رک:
H.Masse. op. cit., p. XXV.
B.spuler, "Der deutsche Beitrag zur Iranforschung, "A Locust's Leg, (London: Percy Lund, Humphries & co. Ltd., 1962), p. 235.
دکتر عبدالکریم گلشنی، گلستان شیخ سعدی از نظر ادام اولئاریوس، مقالاتی دربارة زندگی و شعر سعدی، به کوشش دکتر منصور رستگار، دانشگاه شیراز،1350، ص 278-285.
10. رک: H. Masse, op.cit., pp. XXIV-XXXII
11. رک: ibid., p.I, ff..
12. Catullus
13. J.D. Yohnnan, op. cit., p. 40.
14.  Rukert
15.  Saint-Lambert
16.  Mme Roland
17.  Herder
18. Pignotti
19. E.Manuel
20. H. Masse, op. cit., pp. 265, LIII-L VII.
21. Edwin Arnold
22. J.D. Yohannan, op. cit., p. 182.
23. James Thomson, 'The "Divan" of Goethe, "Review of National Literature, vol.
II, No.1, 1971, p-113.
24. Henry David Thoreau
25. J.D. Yohannan, op-cit.,.pp. 137-138.
26. ibid., pp. 127, 128, 116.
27. Amos Bronson Alcott
28. ibid., p. 141.
29. G.M. Wickens, "Parsian Literature as an Affirmation of National Identity. "R.N.L., op, cit., p. 43.
30. نویسندة این سطور در کتاب: دیداری با اهل قلم، چاپ دوم، ‌دانشگاه مشهد،1357، ج1، ص247-284؛ دربارة گلستان سعدی به شرح بحث کرده است.
31. مجتبی مینوی، پانزده گفتار، چاپ دوم، دانشگاه تهران، 1346، ص154.
32. J.M. and M.J. Cohen, The Penguin Dirctionary of Quotations. (England: Pen-guin Books, 1975)
33. نظیر این‌گونه موارد:
ز ناپاک زاده مدارید امید*
که زنگی به شستن نگردد سفید*

فردوسی
* ملامت کن مرا چندان که خواهی*
که نتوان شستن از زنگی سیاهی*

گلستان 141
ور بما یرقد ذو غره*
اصلبحَ فی اللحد و لم یسقمِ*

یا واضعَ المیتِ فی قبره*
خاطبک القبرُ وَ لم تفهمِ*

ابواسحق غزی، تاریخ بیهقی، تصحیح دکتر فیاض، مشهد، 1356، ص 586.
* شخصی همه شب بر سر بیمار گریست*
چون روزآمد بمرد و بیمار بزیست*

گلستان، ص64
«دانش از نادان نیز بباید آموخت از آن که هر هنگام که به چشم دل در نادان نگری و بصارت عقل بر وی گماری‌ آن‌چه تو را از وی ناپسندیده آید دانی که نباید کرد.» عنصر المعالی، قابوس‌نامه، تصحیح غلامحسین یوسفی، چاپ دوم، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1352، ص34.
 «لقمان را گفتند ادب از که آموختی؟ گفت: از بی ادبان. هرچه از ایشان در نظرم ناپسند آمد از فعل آن پرهیز کردم.»
گلستان، ص67
از رعیت شهی که مایه ربود*
بُن دیوار کند و بام اندود*

سنایی، حدیقه‌الحقیقه، تصحیح مدرس رضوی، چاپ دوم، دانشگاه تهران، 1359، ص573.
ـ پادشاهی که طرح ظلم افگند*
پای دیوار ملک خویش بکند*

گلستان، ص22
ربّ رمیه من غیر رام، ابوالفضل میدانی، مجمع الامثال، تهران،1290هـ..ق.، ص264.
ـ گاه باشد که کودکی نادان*
به غلط بر هدف زند تیری*

گلستان، ص113
فَعَینُ الرّضا عن کلّ عیب کلیله*
وَلکنَ عین السُخط تُبدِی المساویا؟*


ـ چشم بد اندیش که بر کنده باد*
عیب نماید هنرش در نظر*

ور هنری داری و هفتاد عیب*
دوست نبیند مگر آن یک هنر*

گلستان، ص126
قال‌الاصمعی دخلت علی الخلیل و هو جالس علی حصیر صغیر فأشار الی بالجلوس فقلت اضیق علیک فقال مه ان الدنیا باسرها لا تسع متباغضین و ان شبرا فی شبریسع متحابین، ربیع الابرار زمخشری، نسخة خطی آستان قدس، «باب الاخاء و المحبه»، به نقل از: دکتر عبدالحسین زرین کوب، نه شرقی، نه غربی ـ انسانی، تهران، امیر کبیر، 1353، ص205.
 «ده درویش در گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند.»، گلستان، ص17:
آقای دکتر عبدالحسین زرین کوب در یادداشت‌های حاشیة گلستان، همان، ص196-231، برخی از این‌گونه موارد را آورده‌اند که نویسندة این سطور نیز از آنها بهره برده است.
34. مجمع‌الامثال، ص7.
35. همان، ص8؛ نیز دربارة «مَثَل» و اهمیت و کیفیت آن، رک: احمد بهمنیار، داستان‌نامة بهمنیاری، دانشگاه تهران، 1361، ص«یا» به بعد.
36. گلستان، ص32.
37. محاضرات الادباء، بیروت، منشورات دار مکتبه الحیاه، 1961م.، ج3، ص15.
38. فردوسی، شاهنامه، تهران، 1313، ج3، ص588.
39. بوستان سعدی، تصحیح غلامحسین یوسفی، تهران، انجمن استادان زبان و ادبیات فارسی، 1359، ص191.
40. نظیر: ثمارالقلوب، ص320، المزهرا، ص1/494، المستطرف، ص1/170، المحاسن و الاضداد، ص30، به نقل از: دکتر حسین علی محفوظ، المتنبی و سعدی، تهران، 1336، ص167-168.
41. رک: بوستان سعدی، ص441-442.
42. Dictionary of World Literary Terms, ed. Joseph T Shipley, (London: George Allen & Unwin Ltd., 1955), p. 327.
43. The Wisdom of many and the wit of one.
44. گلستان، ص185.
45. J. D. Yohannan, op, cit., p. 113, quoted from North American Review, vol. CII (Jan., 1866), 260 ff.
46. H.Masse, op-cit., 237-240.
47. گلستان، ص197.
48. همان، ص189.
49. همان، ص201.
50. همان، ص148.
51. formalists
52. composition
53. از جمله، رک:
J. D. Yohannan, op. cit., 233; H. Masse, op. cit., pp. 250. 265.
54. رک: دیداری با اهل قلم، ص1/258-264.
55. The works of Ralph Waldo Emerson, (Roslyn, New York: Black's Readers Ser-vice), p. 46.