بهار
۱۳٩٢/۸/۱٩
زندگی نامه امام محمد غزالی ... نظرات() 

 

 

حجة الاسلام، ابو حامد، امام محمد غزّالی طوسی، بزرگمردی که در سال 450 هجری قمری در روستای طابران طوس از مادر بزاد، کودکی و جوانیش صرف دانش اندوزی و جهانگردی شد تا آنکه در مرز چهل سالگی در انواع رشته های علوم اسلامی سرآمد دانشوران روزگار خود گشت و نامش در سراسر جهان اسلام آن روزگار زبانزد همگان گردید.

غزالی با نوشته های عمیق و پرمغز خود به قالب انواع علوم اسلامی جان تازه ای دمید، و در زمینه تصوف و عرفان، فلسفه و کلام، روان شناسی و اخلاق، نوآوریها کرد. وی از 39 سالگی به بعد برای تصفیه روح و نگارش ارزنده ترین آهار خود مردم گریز شد و تا پایان عمر در گمنامی و گوشه نشینی بسر برد. سرانجام در سال 505 هجری پس از پنجاه و پنج سال زندگی پر ثمر چراغ زندگیش در زادگاهش فرومرد، اما مشعل پرفروغ اندیشه در کنار آثار فراوان و ارزنده ای که از خود باقی گذاشته همچنان فروزان برجای مانده، و این فروزندگی تا کیش مسلمانی برجای باشد و زبانهای تازی و پارسی پایدار، صاحبدلان را در مسائل دینی و اخلاقی و اجتماعی و ادبی روشنگر بسیاری از حقایق خواهد بود.

 

زندگی نامه غزالی

 

سال میلاد غزالی (450 ه.ق = 1058 م)

نام کامل وی حجة الاسلام ابوحامد محمد بن محمد بن محمد غزّالی طوسی است. "غزال" (با فتح غین و تشدید ز) بر پیشه وری اطلاق می شده که نخِ پشم می فروخته، پیشه وری که پشم خام تهیه می کرده و پس از حلاجی با دستمزدی اندک به زنان پشم ریس می سپرده تا به نخ تبدیل شود و برای فروش آماده گردد. این پیشه هنوز در مشهد به نامهای حلاج، نداف، نخ فروش رایج است. این معنی را خود امام غزالی در کتاب احیاء علوم الدین یادآور شده است.

پدر غزالی پارسا مردی بوده صوفی مسلک، که در شهر طوس حرفه غزالی یا نخ پشم فروشی داشته است. چون مرگ این صوفی نزدیک میشود، دو فرزند خود – محمد و احمد – را با مختصر اندوخته ای که داشته به دوستی از هم مسلکان خویش می سپرد و به او می گوید: چون بر اثر محرومی از هنر خواندن و نوشتن اندوه فراوان خورده ام آرزودارم که فرزندانم ازین هنر بهره ور گردند.

 

آغار یتیمی (احتمالاً 457 ه.ق = 1065 م)

پس از یتیم شدن این دو کودک، وصی درستکار تربیت آنان را برعهده می گیرد تا هنگامی که میراث اندک پدرشان تمام میشود و خود صوفی از اداره زندگی آنان فرو می ماند. آنگاه با اخلاص به آن دو پیشنهاد میکند تا برای گذران زندگی و ادامه تحصیل در زمره طلاب جیره خوار مدرسه ای از مدارس دینی شهریه بدهِ روزگار خود درآیند؛ و آنان از راه ناچاری پیشنهاد وی را می پذیرند. این سخن ابوحامد محمد غزالی که "برای غیرِ خدای عمل آموختم، ولی علم جز خدای را نپذیرفت" می تواند مؤید این حقیقت باشد.

 

راه یافتن به مدرسه (463 ه.ق = 1070 م)

این تاریخ نیز تقریبی است، یعنی ممکن است یکی دو سال پیش از این در شمار طلاب جیره خوار مدرسه جای گرفته باشد. زیرا خودش در نامه ای که به پادشاه سلجوقی می نویسد ازین راز چنین پرده برمیگیرد:

«بدان که این داعی پنجاه و سه سال عمر بگذاشت، چهل سال در دریای علوم دین غواصی کرد تا به جایی رسید که سخن وی از اندازه فهم بیشتر اهل روزگار درگذشت».

اگر این گفته غزالی را که "چهل سال در دریای علوم دین غواصی کردم" بپذیریم، تاریخ راه یافتن او به جرگه علمای دین به روزگار سیزده سالگی وی مسلم میشود. یعنی درین هنگام مقدمات کار دانش اندوزی را فراگرفته بوده است.

پس ازآنکه در مدرسه دینی از حداقل نیازمندیهای زندگی برخوردار شد، با خاطر آسوده و امید فراوان، دل به کتاب سپرد و گوش به سخن استاد فرا داد تا هنگامی که برای آموختن علم فقه آمادگی پیدا کرد و توانست در ردیف شاگردان خوب نخستین استادش، احمد بن محمد رادکانی، جای گیرد. نخستین دوره طلبگی غزالی را در طوس – براساس برخی قراین – می توان حدود پنج سال حدس زد؛ یعنی هنگامی که وی از شهر طوس رهسپار جرجان شد تا از محضر دومین استادش، ابوالقاسم اسماعیلی جرجانی، بهره ور شود، احتمالاً نوجوانی هیجده یا نوزده ساله بود.

 

نخستین سفر (احتمالاً 468 ه.ق = 1075 م)

بی تردید نخستین سفر دانشجویی غزالی سفری است که وی از طوس به جرجان رفته است، اما این سفر در چه سالی انجام شده و غزالی در آغاز این سفر چندساله بوده است، در مآخد موجود روشن نیست. اگر فرض کنیم در هیجده یا نوزده سالگی راهی این سفر شده، و احتمالا مدت رفت و برگشت و دوران اقامتش در جرجان حدود دوسال بوده است، این حدس با حکایتی که امام اسعد میهنه ای از غزالی روایت میکند تا حدی هم آهنگ میشود. امام اسعد می گوید:

از ابوحامد محمد غزالی شنیدم که می گفت: «در راه بازگشت از جرجان دچار عیاران راهزن شدیم. عیاران هرچه را که باخود داشتیم گرفتند. من برای پس گرفتن تعلیقه (جزوه، یادداشت درسی) های خود در پی عیاران رفتم و اصرار ورزیدم. سردسته عیاران چون اصرار مرا دید گفت: "برگرد، وگرنه کشته خواهی شد" وی را گفتم:" ترا به آن کسی که از وی امید امینی داری سوگند می دهم که تنها همان انبان تعلیقه را به من باز پس دهید؟ زیرا آنها چیزی نیست که شمارا به کار آید" عیار پرسید که" تعلیقه های تو چیست؟" گفتم: "درآن انبان یادداشتها و دست نوشته هایی است که برای شنیدن و نوشتن و دانستنش رنج سفر و دشواریها برخویشتن هموار کرده ام." سردسته عیاران خنده ای کرد و گفت: "چگونه به دانستن آنها ادعا می کنی، در حالی که چون از تو گرفته شد دانایی خود را از دست دادی و بی دانش شدی؟" آنگاه به یارانش اشارتی کرد و انبان مرا پس دادند.»

غزالی گوید: «این عیّار، ملامتگری بود که خداوند وی را به سخن آورد تا با سخنی پندآموز مرا در کار دانش اندوزی راهنما شود. چون به طوس رسیدم سه سال به تأمل پرداختم و با خویشتن خلوت کردم تا همه تعلیقه ها را به خاطر سپردم، و چنان شدم که اگر باردیگر دچار راهزنان گردم از دانش اندوختهء خود بی نصیب نمانم.»

 

سفر به نیشاپور (473 ه.ق = 1080 م)

از این سخن غزالی که «چون به طوس رسیدم، سه سال به تأمل پرداختم...» می توان نتیجه گرفت که غزالی پس از بیست و سه سالگی از طوس رهسپار نیشاپور شده تا از محضر عالم بلند آوازه، امام الحرمین ابوالمعالی جوینی، بهره ور شود. غزالی در محضر این استاد نامدار چنان کوشید و درخشید که پس از یکی دوسال در شمار بهترین شاگردان وی جای گرفت، و امام الحرمین چنان شیفته این شاگرد درس خوان و هوشیار گردید که در هر محفلی به داشتن شاگردی چون او به خود می بالید.

این دوره از دانش اندوزی غزالی که سبب شد در جمع فقیهان نیشاپور مشهور و انگشت نما شود، بیش از پنج سال نپایید، یعنی چون چراغ زندگی امام الحرمین به سال 478 هجری خاموش شد، غزالی در حدی از دانش دینی روزگار خود رسیده بود که دیگر نیازی به استاد نداشت، یا آنکه استادی که برایش قابل استفاده بوده باشد پیدا نکرد. بنابراین به نگارش و پژوهش پرداخت تا شایسته مسند استادی شود.

 

آشنایی با خواجه نظام الملک طوسی (478 ه.ق = 1085 م)

دراین سال غزالی به لشکرگاه ملکشاه سلجوقی، که در نزدیکی نیشاپور واقع بود، راه یافت و به خدمت همولایتی سیاستمدار خود خواجه نظام الملک طوسی پیوست. در محضر این وزیر شافعی مذهب و ادب دوست و گوهرشناس، بارها فقیهان و دوانشوران به مناظره پرداخت، و در هر مورد برمخالفانِ عقیده و اندیشه خویش پیروز گشت. دیری نپایید که خواجه نظام الملک با اشتیاق به حمایتش برخاست و در بزرگداشت وی کوشید تا آنجا که اورا «زین الدین» و «شرف الائمه» لقب داد و به استادی نظامیه بغداد برگزید.

 

آغاز استادی در نظامیهء بغداد (484 ه.ق = 1091 م)

غزالی در سال چهارصد و هشتاد و چهار از طوس رهسپار بغداد شد، مردم این شهر مقدمش را بگرمی پذیرا شدند. خیلی زود زبانزد خاص و عام گردید. در محافل علمی از نبوغ سرشار و دانش بسیارش داستانها گفتند و کاروانیانی که از بغداد رهسپار شرق و غرب می شدند برای مردم شهرهای سرِ راه از نبوغ و هوشیاری وی حکایتها روایت میکردند تا آنکه حشمت و شوکتش به پایه ای رسید که حتی در امیران و پادشاهان و وزیران معاصر خود اثر گذاشت.

در سال 478 هجری، غزالی یکی از بزرگانی بود که با عنوان حجةالاسلام و استاد برگزیده نظامیه بغداد، در مراسم نصب المستظهر بالله – بیست و هشتمین خلیفه عباسی- بر مسند خلافت، شرکت جست و با وی بیعت کرد. خودش در نامه ای که به سال 504 هجری در پاسخ نظام الدین احمد نوشته است، ضمن ابراز ندامت از زندگی جنجالی و اشرافی گذشتهء خویش، چنین می نگارد: «در بغداد از مناظره کردن چاره نباشد، و از سلام دارالخلافه امتناع نتوان کرد.»

 

مردم گریزی (488 ه.ق = 1094 م)

پس از آنکه در بغداد به اوج شوکت و شهرت رسید، و در میان خاص و عام مقامی برتر از همه پیدا کرد، دریافت که ازاین راه نمی توان به آسایش و آرامش روحی رسید. پس از تردید بسیار سرانجام دنباله روِ صوفیان وارستهء بی نام و نشان شد. به بهانه زیارت کعبه از بغداد بیرون رفت، چندی به گمنامی به جهانگری پرداخت و سالها در حجاز و شام و فلسطین با خویشتنِ خویش به خلوت نشست تا داروی درد درونی خود را پیدا کند. به تاریخ این گوشه نشینی نیز در پاسخ غزالی به نامه نظام الدین احمد چنین اشارت رفته است:

«چون بر سر تربت خلیل – علیه السلام – رسیدم، در سنه تسع و ثمانین و اربعمائه (489 ه.ق)، و امروز قریب پانزده سال است، سه نذر کردم: یکی آنکه از هیچ سلطانی هیچ مالی قبول نکنم، دیگر آنکه به سلام هیچ سلطانی نروم، سوم آنکه مناظره نکنم. اگر دراین نذر نقض آورم، دل و وقت شوریده گردد...»

 

بازگشت به میان مردم (499 ه.ق = 1105 م)

ازاین راز هم خودش چنین پرده برگرفته است:

«اتفاق افتاد که در شهور سنهء تسع و تسعین و البعمائه (499 هجری) نویسندهء این حرفها، غزالی، را تکلیف کردند- پس ازآنکه دوازده سال عزلت گرفته بود، و زاویه ای را ملازمت کرده- که به نیشاپور باید شد، و به افاضت علم و نشر شریعت مشغول باید گشت که فترت و وهن به کار علم راه یافته است. پس دلهای عزیزان از ارباب قلوب و اهل بصیرت به مساعدت این حرکت برخاست و در خواب و یقظت تنبیهات رفت که این حرکت مبدأ خیرات است و سبب احیای علم و شریعت. پس چون اجابت کرده آمد و کار تدریس را رونق پدید شد و طلبه علم از اطراف جهان حرکت کردن گرفتند، حسّاد به حسد برخاستند...»

این حسودان که غزالی به آنها اشاره کرده است، روحانیون حنفی مذهب بوده اند که در دستگاه سنجر شوکت و قدرتی یافته بودند. پس برای حفظ مقام و منصب خویش با برخی از فقیهان مالکی مذهب، از مردم طرابلس غرب، همداستان شدند تا بزرگمردی چون غزالی را با تهمت و نیرنگ از میدان بدر کنند، یا برای پیشبرد مقاصد خود از قدرت شافعی مذهبان بکاهند. غزالی در حضور سلطان سنجر که به لشکرگاه اش حاضر گشته بود، چنین دفاع می کند:

«و اما حاجت خاص آن است که من دوازده سال در زاویه ای نشستم و از خلق اعراض کردم. پس فخرالملک- رحمة الله علیه- مرا الزام کرد که به نیشاپور باید شد. گفتم: "این روزگار سخن من احتمال نکند که هرکه درین وقت کلمةالحق بگوید در و دیوار به معادات او برخیزد." گفت: "[سنجر] ملکی است عادل، و من به نصرت تو برخیزم." امروز کار به جایی رسیده که سخنهایی می شنوم که اگر در خواب دیدمی گفتمی اضغاث احلام است. اما آنچه به علوم عقلی تعلق دارد، اگر کسی را برآن اعتراض است عجب نیست، که در سخن من غریب و مشکل که فهم هرکس بدان نرسد، بسیار است. لکن من یکی ام، آنچه در شرح هرچه گفته باشم، با هرکه در جهان است درست می کنم و از عهده بیرون می آیم؛ این سهل است. اما آنچه حکایت کرده اند که من در امام ابوحنیفه- رحمة الله علیه- طعن کرده ام، احتمال نتوانم کرد...»

 

در کنار مردم دیار خود (503 ه.ق = 1109 م)

پس از آنکه وسوسه نامردمان در دل سلطان سنجر اثر گذاشت، این پادشاه کس فرستاد و حجةالاسلام را، که در زادگاه خود طابران طوس به تعلیم و عبادت سرگرم بود به لشکرگاه خویش، تروغ- نزدیک مشهد امروز- فرا خواند. غزالی چون دریافت که در کف شیر نر خونخواره ای قرار گرفته و از رفتن چاره نیست، بهانه آورد و با نامه ای استادانه خشم سلطان سنجر را فرونشانید.

پس از درگذشت شمس الاسلام کیا امام هراسی طبری، فقیه شافعی و استاد نظامیه بغداد که او نیز از شاگردان برگزیده امام الحرمین و همدرس غزالی بوده است، به اشارت خلیفه عباسی و سلطان سنجر، وزیر عراق ضیاء الملک احمد فرزند نظام الملک به وزیر خراسان صدرالدین محمد فرزند فخرالملک نامه ای نوشت که غزالی را با نوازش و دلجویی به بغداد بازگرداند تا شاگردان مدرسه نظامیه از نابسامانی نجات یابند. ولی غزالی وارسته و دست از همه چیز شسته، تسلیم نشد و اعراض کرد.

 

پیوستن به جاودانگان (505 ه.ق = 1111 م)

مرتضی زبیدی نویسنده بزرگترین شرح بر احیائ علوم الدین پایان زندگی غزالی را، در مقدمه خویش بر شرح احیاء با نقل از گفته های دیگران، نیک نگاشته است که ترجمه بخش اول آن چنین است:

گفته اند که اوقات خود را پیوسته به تلاوت قرآن و همنشینی با صاحبدلان و گزاردن نماز مشغول می داشت تا جمادی الآخر سال پانصد و پنج فرا رسید. احمد غزالی، برادر حجةالاسلام، گفته است: «روز دوشنبه به هنگام صبح، برادرم وضو ساخت و نماز گزارد و گفت "کفن مرا بیاورید" آوردند. گرفت و بوسید و بر دیده نهاد و گفت: "سمعاً و طاعةً للدخولِ عَلی الـمَلِک" آنگاه پای خویش را در جهت قبله دراز کرد و پیش از برآمدن خورشید راهی بهشت گردید.»

 

آثار غزالی

غزالی در جهان دانش و دوراندیشی از جمله بزرگترین نام آوران برخوردار از اندیشه انسانی است، متفکرِ وارسته ای است که در میان مردم روزگار به بالاترین پایگاه اندیشه راه یافته است. پس اگر در مورد تعداد آثار مردی پرکار و فراوان اثر چون او، مبالغه شود و حقیقت و افسانه درهم آمیزد، جای شگفتی نخواهد بود.

غزالی همچو ارسطو، از دانشوران بلند آوازه ای است که علاوه بر نوشته های اصلی خودش، با گذشت زمان کتابهای فراوان دیگری به وی نسبت داده اند. کتابهایی که تعدادش شش برابر رقمی است که خودش دوسال پیش از مرگ- در نامه ای که به سنجر نوشته- یاد آورشده است. آمیختن همین آثار فراوان با کتابهای اصلی او، کار پژوهش را بر اهل تحقیق چنان دشوار کرده که برای شناسایی درست از نادرست پژوهشگران را به معیار دقیق- یعنی ترتیب تاریخی آثار غزالی- نیاز افتاده است، معیاری که می تواند تاریخ پیدایش هریک از آثار اصلی غزالی را روشن سازد. شناخت دوران تکامل اندیشه این بزرگ استاد تنها با وجود چنین معیاری امکان پذیر است و بدین وسیله ممکن است از چگونگی تحول بزرگی که در زندگی پرنشیب و فراز او رخ نموده آگاه شد.

 

ترتیب آثار غزالی – خوشبختانه خاورشناسان در زمینه ترتیب تاریخی آثار غزالی بسیار کار کرده اند. از گُشه و مکدونالد و گلد زیهر که بگذریم، نخستین خاورشناسی که در کتاب خویش زیر عنوان ترتیب تاریخی مؤلفات غزالی سخن گفته است لوئی ماسینیون است که زمان آثار غزالی را در چهار مرحله تنظیم کرده است. پس از وی، اسین پلاسیوس و مونت گمری وات بحث را درباره تشخیص مؤلفات اصیل و مشکوک غزالی آغاز کردند. آنگاه موریس بویژ برای ترتیب تاریخی آثار غزالی به کار جامع تری می پردازد و در تکمیل کار خاورشناسان پیش از خود راه بهتری در پیش میگیرد ولی پیش ازآنکه حاصل کارش منتشر شود به کام مرگ فرو می رود. خوشبختانه کار نیمه تمام این دانشمند را استاد لبنانی دکتر میشل آلارد تکمیل نموده و در سال 1959 منتشر کرده است.

سرانجام دانشمند مصری دکتر عبدالرحمن بدوی از مجموع پژوهشهای خاورشناسان یاری میگیرد و به نگارش کتاب نفیس خود مؤلفات الغزالی   می پردازد. این کتاب به مناسبت جشنوارهء هزارمین سال میلاد ابوحامد امام محمد غزالی در تابستان سال 1960 میلادی منتشر شده است. در این کتاب از 457 کتاب اصل و منسوب و مشکوک یاد شده که مؤلف، هفتاد و دو تای آنها را بی تردید از آنِ غزالی دانسته و در صحت بقیه تردید نموده است:

- از شماره 73 تا 95 نام کتابهایی است که مشکوک است از غزالی بوده باشد.

- از شماره 96 تا 127 نام کتابهایی است که به احتمال زیاد از غزالی نیست.

- از شماره 128 تا 224 نام فصلی یا بابی از کتابهای غزالی است که ناروا به جای کتابی مستقل به نام وی ثبت شده است.

- از شماره 225 تا 273 نام تلخیص کتابی از کتابهای غزالی است یا نام کتابهای ردّی و انتقادی است که دیگران بر آثار غزالی نوشته اند و بخطا به نام وی ثبت شده است. مانند تلخیص احیائ علوم الدین که ابن الجوزی آن را تلخیص و تدوین کرده است.

- از شماره 274 تا 379 نام کتابهایی است که به عنوان شرح و ستایش درباره آثار غزالی تألیف و تدوین شده و مؤلف آنها نامعلوم است، مانند کتاب الانتصار لماوقع فی الاحیاء من الاسرار.

- از شماره 381 تا پایان کتاب نام نسخه های خطی موجود از آثار غزالی و منسوب به اوست که در کتابخانه های جهان موجود است.

 

 

ترتیب تاریخی آثار امام محمد غزالی در پنج مرحله

 

37. جواهر القرآن

38.کتاب الاربعین فی اصول الدین

39. کتاب المضنون به علی غیر اهله

40. المضنون به علی اهله

41. کتاب الدرج المرقوم بالجداول

42. القسطاس المستقیم

43. فیصل التفرقه بین الاسلام و الزندقه

44. القانون الکلی فی التأویل

45. کیمیای سعادت (فارسی)

46. ایها الولد

47. اسرار معاملات الدین

48. زاد آخرت (فارسی)

49. رسالة الی ابی الفتح احمد بن سلامة

50. الرسالة اللدنیّه

51. رسالة الی بعض اهل عصره

52. مشکات الأنوار

53. تفسیر یاقوت التأویل

54. الکشف و التبیین

55. تلبیس ابلیس

 

د-بازگشت به سوی مردم و دومین دوران درس:

56. المنقذ من الضلال

57. کتب فی السحر و الخواص الکیمیا

58. غور الدور فی المسئلة السریجیة

59. تهذیب الاصول

60. کتاب حقیقة القولین

61. کتاب اساس القیاس

62. کتاب حقیقة القرآن

63. المستصفی من علم الصول

64. الاملاء علی مشکل «الحیاء»

 

هـ آخرین سالهای زندگی، 503 تا 505 هجری:    

65. الاستدراج

66. الدرة الفاخرة فی کشف علوم الآخرة

67. سرالعالمین و کشف ما فی الدارین

68. نصیحة الملوک (فارسی)

69. جواب مسائل سئل عنها فی نصوص اشکلت علی المسائل

70. رسالة الاقطاب

71. منهاج العابدین

72. الجام العوام

الف- آثار سالهای دانش آموزی غزالی، از سال 465 تا 478 هجری:

1. التعلیقة فی فروع المذهب

2. المنخول فی الاصول

 

ب- آثار نخستین دوران درس و بحث:

3. البسیط فی الفروع

4. الوسیط

5. الوجیز

6. خلاصة المختصر و نقاوة المعتصر

7. الـمُنـتَحَل فی علم الجدل

8. مآخد الخلاف

9. لباب النظر

10. تحصیل المآخذ فی علم الخلاف

11. المبادی و الغایات

12. شفاء الغلیل فی القیاس و التعلیل

13. فتاوی الغزالی

14. فتوی (فی شأن یزید)

15. غایة الغور فی درایة الدور

16. مقاصد الفلاسفه

17. تهافت الفلاسفه

18. معیار العلم فی فن المنطق

19. معیار العقول

20. محک النظر فی المنطق

21. میران العمل

22. المستظهری فی الرد علی الباطنیة

23. حجة الحق

24. قواصم الباطبیه

25. الاقتصاد فی الاعتقاد

26. الرسالة القدسیه فی قواعد العقلیه

27. المعارف العقلیة و لباب الحکمة الالهیه

 

ج- آثار دوران خلوت نشینی و مردم گریزی:

28. احیاء علوم الدین

29. کتاب فی مسئلة کل مجتهد مصیب

30. جواب الغزالی عن دعوة مؤید الملک له

31. جواب مفصل الخلاف

32. جواب المسائل الاربع التی سألها الباطنیه بهمدان من ابی حامد الغزالی

33. المقصد الاسنی فی شرح اسماء الحسنی

34. رسالة فی رجوع اسماءالله الی ذات واحدة علی رأی المعتزله و الفلاسفه

35. بدایة الهدایة

36. کتاب الوجیز فی الفقه

 

 

متن فوق بخشی از مقدمهء مرحوم حسین خدیوجم است که بر کتاب «کیمیای سعادت» نوشته

چاپ چهارم، سال 1368، تهران

ناشر: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی

 

 

 

۱۳٩٢/۸/۱۸
پیام عاشورا ... نظرات() 

 

دکتر علی شریعتی :

 

 

ازکودک حسین (ع) گرفته تا برادرش، و از خودش تا غلامش، و از آن قاری قرآن تا آن معلم اطفال کوفه، تا آن مؤذن، تا آن مرد خویشاوند یا بیگانه، و تا آن مرد اشرافی و بزرگ و باحیثیت در جامعه خود و تا آن مرد عاری از همه فخرهای اجتماعی، همه برادرانه در برابر شهادت ایستادند تا به همه مردان، زنان، کودکان و همه پیران و جوانان همیشه تاریخ بیاموزند که باید چگونه زندگی کنند .

۱۳٩٢/۸/۱٦
محتسب در شعر حافظ ... نظرات() 

محتسب د رشعر حافظ

 

  نویسنده  : یوسف مسگری

 

واژه محتسب مشتق از کلمه حسبه بوده و بسامد آن دردیوان حافظ با حفظ شکل اصلی «محتسب» در دیوان شادروان دکتر خانلری سیزده مورد می باشد و مانند بعضی از لغات دیگر از جمله «توبه» وزن اصلی معنایی آن « فقهی و بر پایه امر به معروف و نهی از منکر استوار است و در دیوان سایر شعرا از جمله دیوان خواجو ، خاقانی، سعدی ، ناصر خسرو و سایرین نیز به همین معنی اشاره شده است که به زیبا ترین آن درغزل اجتماعی از شاعره نادره گفتار روانشاد پروین اعتصامی با مطلع «محتسب مستی بره دید و گریبانش گرفت » قابل ملاحظه است. در ادب فارسی محتسب چهره ای است که بدلیل سخت گیری ، تجسس گری ، بر هم زدن شاد خواری ها و بزم ها مورد نکوهش و سر زنش است و در آثار برجسته شعرا با اشاره کلی عنوان واعظ، شحنه نیز به خود گرفته است که باتوجه به رواج قدرت مذهبی در زمان امیر مبارزالدین مظفر و نوع حکومت اسلامی او قدرت محتسب به اوج رسیده و در دیوان حافظ به اشاره سیاسی تاریخی تبدیل شده است.به منظورآگاهی از تسلط  حافظ به چگونگی استفاده شگفت انگیز و به جا از کلمات گاهی به ظاهر ساده و تاثیر گذاری شگرف آنها در بعضی ابیات که مانند قطعات و تراشه های مینیاتور در کنار سایر واژه ها نقوش و معانی خیره کننده ای پیدا کرده اند به اختصار به نقش حسبه و محتسب در تاریخ و سیاست گذشتگان می پردازیم. به استناد شواهد تاریخی نقش محتسب در اداره ی جامعه اسلامی اززمان خلفای راشدین آغاز و در بعضی از موارد شخص خلیفه عهده دار و مجری این امر بوده است و فقط نقش اقتصادی آن که امر نظارت بر بازار ها را داشته به محتسب واگذار می شده است و به روایت بعضی ازمحققان خلیفه دوم(عمرخطاب)  که به سختگیری در اجرای احکام مشهور است نخستین بنیان گزار حسبه بوده و به منظور حفظ شئونات اسلامی شخصا با ابزاری که حکم تبرداشت و به عنوان سلاحی دفاعی نیز از آن استفاده می شد  در کوچه و بازار به گشت زنی و امر و نهی می پرداخت و همان طوری که در تمام تاریخ ها به تعصب در اجرای حدود و دیات و تعزیرات به آن اشاره شده است تصمیم و هیبت او چنان بود که فرزند شراب خورده خود را چنان حدزد که جان سپرد.

به استناد اشارات در تاریخ طبری و سایر تواریخ معتبر لزوم تشکیل و سازماندهی و ضرورت حفظ موجودیت این تشکل سیاسی و اداری بعنوان ضرورت، از دوره حکمرانی خلفای عباسی آغاز و بعد ها نیز منظور  گسترش استیلا و حفظ  منافع حکومتها ادامه یافت و محل استقرار مسئول این سازمان نظامی دارالحسبه نامیده شد. 

همچنین منع از بنای جدید دیرها و جلوگیری از بازسازی صوامع تخریب شده و توسعه آنها و جلوگیری از اجرای مراسمی که به ادیان و اعتقادات گذشته مرتبط بود از قبیل ایام نوروزی جشن های سده و مهرگان و غیره در حضور وظایف محسب قرار می گرفت .

در نقل قول  ازهیربدان آمده است که یکی از وظایف شاه گماردن منهیان و جاسوسان جهت نظارت بر احوال مردم است . این سازمان   بموازات توسعه استبداد و سرکوب حکومت ها در دوران های سلطه غزنویان و سلجوقیان و  بر  اختیار و اقتدار آن افزوده شده است.

 

در دوره صفویه نیز با دگر دیسی جدید در نحوه اداره کشور درقالب التقاطی مذهب و صوفیگری ضرورت بازسازی آن از سوی شاهان صفوی احساس و با نام سابق خود نوسازی و مسئول اجرای آن محتسب الممالک نامیده شد که عموما انجام این وظیفه مهم بعهده متصوفین و مراجع تقلید درباری واگذار گردید که با راه اندازی فرقه بازی ، موافقین و مخالفین حکومت شناسایی می شدند و حمایت و سرمایه گذاری های حکومت در بسط و توسعه خانقاه ها و زاویه ها در شهر ها و شوارع خود می تواند دلیل محکمی بر افزایش اقتدار محتسب الممالک باشد .

در دوران ننگین قاجار ها نیز وظیفه این تشکیلات به ارگان های نظامی سپرده شد و به ضبطیه معروف گردید.

غرض از این نگارش کوتاه تاریخی ارائه مقدمه یی است برای ورود به بحث اصلی :

محتسب یکی از شخصیت های مورد سرزنش و نکوهش د رحد نفرت خواجه شمس الدین محمد است که بنا به شهادت مصرح تواریخی و بعضی از سفرنامه ها من جمله سفر نامه ابن بطوطه که شخصا وضع شیراز را از نزدیک مشاهده نموده است در نیمه های سال 758 هجری فرمانروای سی و هفت ساله شیراز، امیر شیخ ابو اسحق اینجو در هجومی برق آسا توسط مهاجمی به نام امیر مبارزالدین مظفر از سلطنت ساقط و بدون فوت وقت ، توسط ایادی مهاجم پیروز به جرم قتل شخصی دستگیر محاکمه شرعی و حمکم قصاص او صادر و در میدان سعادت آباد شیراز و به دو ضرب شمشیر سر از تن او جدا گردید.

امیر مخلوع و مقتول به تایید و صاحبان سفرنامه ها که از شیرازبازدید کرده اند مردی سخاوتمند با دادو دهش و دانشمندی فاضل شاعری آزاد مسلک بوده که اهل هنر را رعایت و حمایت میگرده و پرورش میداده است و به علاوه مکارم اخلاقی وی و خوشی سیرت و صورتش مورد تمجیدجماعتی کثیر از ادبا و شعرا از جمله خواجوی کرمانی، شاعر نامدار طنز پرداز عبید زاکانی بوده و جماعتی از علما از جمله قاضی عضد الدین ایجی و شیخ امین الدین محمد است  که به احتمالاتی قابل قبول و قراین عقل پسند بوسیله شاعر با نفوذ و قدرتمند با نام خواجوی کرمانی به دربار وی معرفی شده که غزلیات متعدد موجود دارای تاریخ و نسب در دیوان حافظ ، چه در زمان حیات و چه در زمان پس از قتل وی حاکی از علاقه بیش از حد حافظ به شاه مذکور است و در بیتی در یکی از غزلیات با آه و افسوس از او و عصر او چنین یاد می کند :

 

راستی خانم فیروزه بو اسحاقی

                             خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود

 

و در غزلیاتی چند بصورت صریح و یا به اشارات می توان به ایام خوش شیراز و شیرازیان درحکومت او پی برد.

 

1- غزل یاد باد آنکه سر کوی تو ام منزل بود

2- غزل پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود

3- غزل یاری اندر کس نمی بینم یاران را چه شد

4- غزل دمی با با غم بسر بردن جهان یکسر نمی ارزد

5- غزل آنکه رخسار ترا رنگ گل و نسرین داد

 

وغزلیاتی دیگر که به امنیت خاطرآزادی خواهان و فتیان در گذشته شیراز اشارت دارد را می توان با حدس و  گمان به دوران فرمان روایی ابو اسحق مربوط می دانست.

دلیل بر این ادعا ، دولتشاه سمرقندی در تذکره  الشعرادرباره وی چنین می گوید . رعایای فارس را به دور دولت او وقت  خوش بود و بعد از شاه ابو اسحاق مردم فارس بدحال شدند و تاسف روزگار اور ا می خوردند .

 

امیرمبارز الدین مردی دلیر و پخته و مدبر و در عین حال ، سائس، قوی اراده ، پر جد و جهد ، خونریز و سفاک و آزمند بر جهانگشایی که به تمام کرمان و یزد و میبد  کاملا مسلط و به قصد کشور گشائی و نشر عقایدخودبا بقصد تصرف اصفهان و لرستان  و  عراق و آذربایجان یورشهایی را انجام ولی ناموفق در صدد حمله به فارس درآمده و پس از محاصره یی طولانی و فرسایشی شیراز را به تصرف خود درآورد.

 

زندگی قبلی و بعدی امیر مبارز الدین

 

معین الدین یزدی در مواهب الهی می نویسد زمانی به افراط در میخوارگی و فسق و فجور معروف بوده و اکنون با تغییری ریاکارانه و به منظور حفظ مصالح خویش و فریب خلق اله عرصه را بر  مردم تنگ کرده و آزادی همگان را سلب نموده و خواب از چشمان مردم ربوده است . آنکه ندای هات الروح می داد گوش به منادی حی الفلاح کرده چهره  مبارک که افروخته جام مدام بود سیمای متعبدان گرفته و خاطر شریف که به نشوه شراب فرحان می گشت به نشاط للصلئم فرحتان یافت «.... و بدین منوال اوقات همایون بمواظبت صنوف طاعات می گذشت وساعات میمون به ادای فرایض دینی و سنن استغراق می یافت»؛ « و شخصا امر به معروف کرده و با نهی از منکر خم می شکند و آزادی کشی می کند و با عنوان اینکه کتب فلسفه (مضل) و بعضی از آنها (محرمه الانتفاع) هستند را به شستن و سوختن فرمان میدهد.

    قساوت و سنگدلی آنچنان  در ذات او عجین شده که در حین قرائت قرآن محکومی نگون بخت را حاضر ، او از تلاوت کلام خدا دست کشیده و به دست خود سر را ازبدن جدا کرده  و دوباره به کار تلاوت  آیات مشغول می شد. به اقرار خود در برابر سوال فرزندش شاه شجاع «تاکنون چند نفر  بدست حضرت مبارزی گردن زده شده است» جواب می دهد:« به هفتاد و دو نفر می رسد» تا جایی که حتی فرزند به ستوه آمده اش شاه شجاع از پدر خود چنین یاد می کند :

 

در مجلس دهر ساز مستی پست  است

                                 نه چنگ به قانون  و نه می در دست است

 

رندان همه ترک می پرستی کردند

                                      جزمحتسب شهر که بی می مست است

 

وجه مشترک در کلیه ابیات زیر همگی مالا مال از شیطنت و شوخی و هزل و طنز است، محتسب ماموری است معذور که خود از ناهیان منکر است و در عین حال  نهی از منکر را برای خود ونزدیکانش واجب الاجرا نمیداند و متخلف در خفاست و به راه و رسم ریاکاری وقوف کامل  دارد و خرقه پوشی او از غایت دینداری نیست ولی سیمای متعبدی دارد و جانب اختیاط را رعایت  می کند:

 

اگرچه باده فرح بخش و باد گلبیز است

                             به بانگ چنگ مخور می که محتسب تیز است

 

او تیز است(واژه تیز دارای ایهام و با کلمه باد در مصراع اول مناسبت موضوعی دارد از بیان معنی ایهامی آن خود داری لطفا به فرهنگ های فارسی مراجعه  شود .)

 

مفهوم بیت حکایت از آن دارد که باده فرح انگیز است و باد بهاری شیراز گل افشان وغالیه سا  حافظ توصیه می کند که همه چیز مهیای باده خواریست ولی نه با هیاهو و همهمه و نه بانگ و چنگ و بربط چرا؟ زیرا محتسب تیزگوش  حکومت و به وظیفه شرعی خود عمل کرده کشف جرم نموده رازت را بر ملا و ترا به عدالتخانه قاضی القضات می سپارد.

 

خدا را محتسب ما را به فریا د دف و نی بخش

                          که سازشرع از این افسانه بی قانون نخواهد شد

 

محتسب فردی است باورمند و و متعهد و معتقد گوشش به این حرف ها بدهکار نیست در قاموس  او شرع بی قانون میشود آیینه شریعت مکدر و عرش کبریایی می لرزد. ولی  حافظ در درون خطوط قرمز و ممنوعه و در بعضی از خلوتگاه ها شیخ و مفتی و محنسب را ملاقات کرده شرکای جرم خود را به خوبی می شناسد  و از ریب و ریای آنان و صوفیان لقمه
شبهه خوار بخوبی آگاه است لذا با امنیت خاطر خطاب به ساقی می گوید :

 

می ده که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب

                                         چون نیک بنگری همه تزویر می کنند

 

 صوفی نیز که ابن الوقت است دستی بر آتش دارد و اونیز از قافله عقب نمانده بهار توبه شکن او را هم وسوسه کرده از زاویه خانقاه بیرون کشیده و به پای خم نشانده  است او هم محتسب را در نهان گاه های مخفی خواران ، سبو به دوش و پیاله به کف و سرخوش مشاهده کرده است.

 

صوفی ز کنج صومعه در پا ی خم نشست

                               تا دیدمحتسب که سبو می کشد به دوش

 

کار ،کار بی سابقه یی نیست همگی مدعیان دروغین دین و دیانت همدیگر را در همین احوالات دیده اند:

 

ز کوی میکده دوشش به دوش می بردند

                                 امام شهر که سجاده می کشید به دوش

 

اخیرا اوضاع سیاسی و اجتماعی شیراز در حال از هم پاشیدگی است و بر وفق مراد پیش می رود و حکومت قهر و غضب امیر مبارزالدینی در موضع ضعف وفتور و سراشیبی سقوط قرار گرفته است  و روزنه امید از دور سوسو می زند.

حافظ نه تنها از محتسب نمی ترسد از لوم  و سرزنش عوام نیز وحشتی ندارد او جسارت پیدا کرده و محتسب و آمران بمعروف و ناهیان عن المنکر از عیش نهانی او آگاهی یافته اند ولی کاری از آنان ساخته نیست .

 

آن شداکنون که ز ابنای عوام اندیشم

                                     محتسب نیز در این عیش نهانی دانست

 

حدس رند شیراز درست است شاه غازی نیز از اوضاع مطلع شده از دست او نیز کاری بر نمی آید :

 

حدیث حافظ و ساغر کشیدن  پنهان

                            چه جای محتسب و شحنه  پادشه دانست

 

شحنه نیز از عناصر اجرایی سازمان حسبه در اختیار و تحت فرماندهی محتسب است و هم او و هم آصف دوران (وزیر امیر ) از عشق و عاشقی  حافظ  مطلع هستند ولی قدرت آنان نیز رنگ باخت است:

 

محتسب داند که حافظ عاشق است

                                           واصف ملک سلیمان نیز هم

 

شهامت و جسارت زندان شیراز بیشتر و بیشتر و امر به معروف ها نیز بی اثر شده است کسی دعوت های آنان به ترک و توبه را گوش نمی کند . سخنگوی رندان آشکارا می گوید:

 

من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم

                              محتسب داند که من این کار ها کمتر می کنم

 

دست رد بر سینه  حاکمیت زده شده است نجواهایی بگوش می رسد کار محتسب به جایی رسیده است که برای اعمال منافی شرعی مجوز کار صادر می شود فساد در اعماق جان حکومت ریشه دوانیددارلاحکومه و دار الحسبه اش به دارالفجور مبدل شده است. 

 

دوستان دختر رز توبه ز مستوری کرد

                                  شد بر محتسب و کار به دستوری کرد

 

آمد ازپرده به مجلس عرقش پاک کنید

                                       تابگویدبه حریفان که چرا دوری کرد

 

خبر هاخوش است سخت گیری های دار الحکومه رو به پایان است فرصت طلبان رنگ عوض می کنند در کار دختر رز گشایش حاصل شده است هیاهوی نوشانوش به گوش می رسد دختر رز از نهانخانه بدر آمده  و از محتسب پروانه کار(جواز کسب) مطالبه می کند، روزگار عجیبی است.

 

فساد و آلودگی اعتقادات به ریا و تزویر عمال حاکمیت را از کاراصلی حسبه غافل کرده و در فضای ارعاب و تهدید قدری آرام تر شده است .

 

بی خبر زاهدان نقش به خوان و لاتقل                                    مست  ریاست محتسب باده بده ولاتخف

 

زاهدان غرق در احوال حویش و محتسب مست از باده ریا

 

 عاشق از قاضی نترسد می بیار

                                  بلکه از یار غوی سلطان نیز هم

 

او متعهد به حفظ منافع حکومت است نمک می خورد و نمکدان می شکند .سنگ به جام می اندازادو سنگ را با جام مناسبتی نیست.

ولی عرصه بر حافظ تنگ شده است و حق خود را از سلطان مطالبه می کند طلبی توام با طنز و مطایبه .

 

عمریست پادشاها کز می تهی است جامم

                                    اینک ز بنده دعوی  وز محتسب گواهی

 

شاهد بر این ادعای او خود محتسب است چه گواهی عادل تر از محتسب. اگر چنانچه پادشاه حرمان و خمار صد شبه او را باور ندارد از محتسب بپرسد که مورد اعتماد و وثوق حکومت است چگونه؟

 

حافظ در غزلی هوش ربا اوضاع سیاسی شیراز را در آن روز های خوش این چنین توصیف کرده است و پایان سرنوشت شوم محتسب مبارزالدینی را بدین سان خاتمه می دهد .

 

سحر ز هاتف غیبم رسیده مژده بگوش

                                  که دور شاه شجاع است می دلیر بنوش

 

شدآنکه اهل نظر برکناره می رفتند

                                   هزارگونه سخن در دهان و لب خاموش

 

بصورت چنگ بگوییم آن حکایت ها

                               که از نهفتن آن دیگ سینه می زد جوش

 

شراب حانگی ترس محتسب خورده

                                     بروی یار بنوشیم ببانگ نوشانوش

 

ز کوی میکده دوشش بدوش می بردند

                            امام شهر که سجاده می کشید به دوش

 

دلا دلالت خیرت کنم به راه نجات

                               مکن به فسق مباهات و زهدهم مفروش

 

منبع : مجله حافظ  ( با اندکی تغییر و تلخیص )

 

تحریر و تنظیم : سید محمد رضا یاریان

۱۳٩٢/۸/٥
معرفی کتاب مجمع دیوانگان عبدالحسین صنعتی زاده کرمانی ... نظرات() 

به نام خدا

 

      اگر برخی قصّه ها و افسانه های ملّی را که در آن ها اندیشه ی دور پرواز مردم ایران ، جهانی زیبا و محسود و برون از دسترس آفریده است ، به حساب نیاوریم ، ظاهراً این کتاب نخستین « اوتوپیا » ( مدینه ی فاضله ) در زبان فارسی است . این اتوپیا در فروردین 1303 در تهران منتشر شده است و نام آن با توجه به مضمون یک مصراع از غزل سعدی که می گوید : " خلق مجنون اند و مجنون عاقل است " اختیار شده است .

نویسنده خواننده را به مجمع دیوانگان می برد :

در یکی از روزهای آخر سال دیوانه ای بالای دیوار رفته و در ازای دو کاسه ی مسی روزنامه ها ی آن روز و تقویم سال نو را از روزنامه فروش می خرد . دیوانگان از فرا رسیدن سال نو باخبر می شوند و تصمیم می گیرند که موقتاً عاقل باشند تا  بتوانند مثل دیگران سال نو را به آزادی جشن بگیرند . شب هنگام بر اساس نقشه ای که از پیش طرح کرده اند  از دارالمجانین بیرون می روند و سر به صحرا می گذارند . در میان آنان پیرمردی است زنده دل که از روزی که به دارالمجانین آمده یک کلمه سخن نگفته و به پیر لال معروف است . دیوانگان عربده جویان به نیم فرسنگی شهر می رسند نزدیک کلبه ی درویشی که پشت پا به دنیا زده و روز و شب به عبادت مشغول است . درویش با مشاهده ی گروه دیوانگان به بالای درخت می رود و ناگهان پیر لال ، لب به سخن گشوده سخنانی می گوید . حاصل سخنان این است که همه جا دارالمجانین است و این جامعه ، محبس تنگ و تاریکی است که عقول بشری در آن محبوس است ولی انسان در این حبس در فکر رهایی خود نیست . با این همه نوع بشر گاهی جست و خیزهایی می کند که موجب تغییرات عمده در وضع زندگانی مردم شود .  پیر مرد پس از این بیانات به یارانش پیشنهاد می کند که به سوی آینده سفر کنند . آن گاه با استفاده از هیپنوتیزم آن ها را به « کشور خرد » می برد و ترقیات دوهزار سال بعد را به آنان نشان می دهد . این مسافرت روح و روان شرطش ترک افکار کنونی و خلع عادات و تقلید ها ، توشه اش تصفیه ی طبیعت و تزکیه ی قوا و تقویت احساس و ترویج روح ، بلیطش خیرخواهی نوع بشر ، مخاطراتش سوء ظن ، اخلاق ناستوده ، کهنه پرستی ، طمع و حرص غرور علمی و افتخار به حسب و نسب و ثروت پرستی است .

اینجا شهری است که تمام کشورهای دنیا در آن از روی نمره تعیین می شوند . زبان ساکنین آن به اندازه ای سهل و سریع است که در چند دقیقه مطالب را به هم می فهمانند . در این جا حقیقت و آزادی و سعادت سایه انداخته ، هیچ گونه خیانتی واقع نمی شود و عموم مردم در آسایش اند . لباس زن و مرد یکی است و امتیازات از میان مردم رخت بربسته . مردم همه سالم و چهره ها همه گشاده است . تمام عوامل طبیعت چون باد و باران و جزر و مد مقهور اراده ی بشر است .این جا بهشت موعود است . سالی یک مرتبه ، در روز عید نوروز کنفراس عمومی در کوه های لبنان تشکیل و کشفیات و اختراعات آن سال در معرض افکار عمومی گذارده می شود . میلیون ها نفوس از اقطار جهان  در این جشن شرکت می کنند و شعار آن ها این است :

ما آدم هستیم / اشرف مخلوقاتیم / راستی و محبت روش ماست / علم نگهبان ماست / برادری با همه نسبت ماست و برابری با همه حَسَب ماست .

   از قضا از جمعی از دیوانگانی که در این جمع حاضرند ، حرکاتی ناشایست سر می زند و آن ها را به تیمارستان می برند که با تیمارستان های معمولی فرق دارد . کسانی را برای معالجه به آن جا می برند که وظایفشان را به درستی انجام نداده اند یا پایبست خرافات اند . شخص بیگانه و ناشناسی هم در دارالمجانین پیدا می شود که در اصل همان پیر درویشی است که هنگام تشکیل مجمع دیوانگان از ترس بالای درخت رفته بود و او را مجازات می کردند چون انزوا اختیار کرده ، مأموران به او می گویند : برخیز که دنیای امروز دنیای اجتماع و کار است و بیکاری مخصوص مردگان است .

در این هنگام نگهبانان دارالجنانین سر می رسند و دیوانگان را از عالم خواب بیدار می کنند . دیوانگان دو باره خود را زیر شلاق های ظلم و ستم نگهبانان می بینند .

   جلد دوم کتاب با شرح  و توصیف رنج های درونی درویشی که به اتفاق دیوانگان به « کشور خرد » رفته است ، آغاز می شود . او دریافته که عمری بیهوده تلف کرده و ریاضت و گوشه گیری کار ابلهانه ای بوده است . باید در میان مردم زیست و به سود مردم کار کرد . . پس صومعه را ترک کرده و به شهر می آید و به باغبانی مشغول می شود . اما اشتیاق دیدار پیر لال پیوسته او را رنج می دهد و بالاخره در دارالمجانین با او ملاقات می کند . بار دیگر نوروز فرا می رسد و دیوانگان دوباره فرار می کنند و پیر لال باز آنان را به سفر می برد ولی این بار سفر آنان به « دوره ی خورشیدی» است . در این دوره دنیا به ترقیات محیرالعقولی دست یافته . مردم دیگر نیازی به سخن گفتن ندارند و برای بیان مقصودشان از موسیقی استفاده می کنند ...

در این جا ناگهان رشته ی داستان بریده می شود و رمان ناتمام مانده و پیش بینی این که نویسنده چگونه می خواسته آن را به پایان ببرد ، دشوار است . تردیدی نیست که نویسنده تحت تأثیر آثار مشابه اروپایی بوده است . نسج خیالبافی داستان چندان قوی نیست اما چهار چوبه ای که داستان در آن گنجانه شده بسیار جالب است و می توان گفت اصیلترین عنصر داستان همین است . به هر حال پیدایش این رمان نوید می دهد که ادبیات ایران از مرحله ی بحث و جدل قدم فراتر نهاده و دارد به سوی آفریدن آرمان و تصویر منظور می گراید .

 

 

منبع : http://molavi262.com