بهار
۱۳٩٢/۱/٢٧
داستانی از ایثار پهلوانا ن ایرانی در شاهنامه فردوسی ... نظرات() 

 

 

 

 داستان بیژن و گُستَهَم  :

 

 

 

 

 

گُستَهم کیست ؟

 

 

 

نوذر ، هفتمین پادشاه کیانی فرزند منوچهر ونبیره فریدون  هفت سال بر کشور ایران ، پادشاهی کرد وی دو پسر داشت به نامهای ؛توس و گستَهم که این دو تن از سرداران بزرگ سپاه ایران در دوره پادشاهان بعد ازنوذر بوده اند و تقریبا در همه جنگ های بین ایران و توران ، شرکت داشتند .در جنگی بین افراسیاب و نوذر پادشاه ایران ،نوذر به دو فرزند خود توس و گستهم ، سفارش می کند که در صورت شکست سپاه یا کشته شدن من ، شما دو نفر به سوی پارس بروید تا از تبار فریدون،  شاهزاده ای باقی بماند :

 

چو از دشت بنشست آوای کوس

 

                             بفرمود  تا پیش  او رفت  توس

بشد توس و گستهم با او به هم

                                  لبان  پر زباد  و  روان پر زغم...

 

 

شما را سوی پارس باید شدن

                                شبستان   بیاوردن  و  آمدن

و زانجا کشیدن سوی زاوه کوه

                                  بران  کوه  البرز  بردن  گروه

کنون سوی ری و صفاهان روید

                                وزین لشکر خویش پنهان شوید

ز کار شما  دل شکسته  شوند

                               بران خستگی نیز خسته شوند

ز تخم فریدون مگر یک دو تن

                              برد جان ازین    بیشمار    انجمن...

 

 

بشد توس و گستهم و نوذر بماند

                                دل  دردمندش  به  غم  درنشاند

            

جنگ ایران با توران در زمان کیخسرو

 

 

 

کیخسرو فرزند سیاوش ( پسر فرنگیس ، نوه ی افراسیاب ) پس از کشته شدن سیاوش به فرمان افراسیاب ، به سفارش سیاوش و  تدبیرمادرش فرنگیس و کمک پیران سپهسالار افراسیاب ، مدت ها در سرزمین توران  بطور پنهانی زندگی  می کرد تا زمانی که جوانی برومند شد . در این هنگام گیو، سردار ایرانی ، به سفارش گودرز پدر ش ، برای یافتن کیخسرو به توران رفت و با تلاش فراوان وی را از توران نجات دادو به کشور ایران آورد .سرانجام  کیخسرو به کمک گودرز و سرداران ایرانی ،  به پادشاهی رسید .کیخسرو پس رسیدن به پادشاهی ایران ، به خون خواهی پدرش سیاوش ، سپاهی فراهم آورد و به سرداری گودرز برای جنگ به توران فرستاد . دو سپاه چند بار با یکدیگر نبرد کردند ولی هیچکدام بر دیگری پیروز نمی شد .تا اینکه  پیران سپهسالار افراسیاب ، برای گودرز پیغام فرستاد و درخواست آشتی کردولی گودرز بدلیل کشته شدن هفتاد تن از بستگانش در جنگ قبلی با تورانیان ، و به خونخواهی سیاوش ، پیشنهاد صلح را رد کرد .

 

به پیشنهاد پیران قراربر این  شد که دو لشکر چند مبارزبرگزینند  و این مبارزان تن به تن  باهم بجنگند تا از کشته شدن بیهوده سربازان جلوگیری شود. سردار ان دوسپاه ، ده تن پهلوان از بین سیاهیان خود برای مبارزه برگزیدند  که آخرین مبارز آن ده نفر ، همان پیران سپهسالار توران و گودرز سردار ایرانی بودند . چون پیران پیش بینی می کردممکن است در این مبارزه کشته شود همانند نوذر پادشاه ایرانی ، به دو برادر خود لهّاک و فرشیدورد سفارش کرد که در صورتی که من در جنگ کشته شوم ، شما دو نفر بدون درنگ  به سوی توران رهسپار شوید .

 

 

سپهبد به لَهّاک  و  فرشیدوَرد 

                            چنین گفت کای نامداران مرد

شما را نگهبان  توران سپاه

                               همین بود باید بدین رزمگاه

یکی دیدبان بر سر کوه دار

                                  نگهبان روز و ستاره شمار

ورایدون که ما را ز گردان سپهر

                           بد  آید   ببُرَد  ز ما   پاک  مهر

شما سوی توران شتابید سخت

                             که از ما به یکباره برگشت بخت

که از تُخمه وِیسَگان کس نماند

                            زمانه  همی  گَردِشان  برفشاند

 

 

 پهلوانان دو سپاه در محلی کنار لشکرگاه با هم مبارزه را آغاز کردند و نُه تن از پهلوانان توران به دست سرداران ایرانی کشته شدند تا زمان  مبارزه  پیران و گودرز رسید .

 

          

جنگ پیران با گودرز

 

 

 

پیران و گودرز که هر دو سالخورده  بودند ، جنگ را آغاز کردند ، در نهایت گودرزتیری به سوی پیران رها کرد که آن تیر ، برگستَوان اسب پیران را درید و پیران از اسب فرو افتادو دستش شکست ، سیس پیاده از ترس گودرز به سوی کوه گریخت .گودرز درحالیکه در آن کوه بدنبال پیران می گشت  پیران ناگاه خنجری به سوی گودرز پرتاب کرد که به بازوی گودرز اصابت کرد و وی را زخمی نمود . گودرز از زخمی که بر وی وارد آمده بود ، خشمگین  شد و زوبینی به سوی پیران پرتاب کرد که بر اثر آن زوبین ، زره بر تن پیران پاره شد زوبین به بدن پیران فرو رفت و پیران کشته شد. 

 

 

همی دید ییران مرو را ز دور

                     فرو جست از سنگ سالار تور

بینداخت خنجر به کردار تیر

                        در آمد به بازوی سالار ییر

چو گودرز شد خسته بر دست اوی

                  ز کینه به خشم اندر آورد روی

بینداخت زوبین به ییران رسید

                      زره بر برش یک به یک بر درید

 

 

گودرز بالای سر پیران حاضر شد وبه دلیل کشته شدن هفتاد تن از نزدیکانش در جنگی به سپهسالاری پیران و به انتقام خون سیاوش، دست بکاری  شگفت  انگیز زد ، دستش را درخون پیران زد مقداری از آن خون را خورد بقیه را به صورتش مالید .

 

 

فرو برد چنگال و خون برگرفت

                               بخورد و بپالود روی ، ای شگفت

 

 

و از شدت حس انتقام ، می خواست سر پیران را ببرداما  دیگر این حد قصاوت را در خود ندید.

 

 

سرش را همی خواست از تن بُرید

                                    چنان  بدکُنِش  خویشتن  را  ندید

 

 

پرچمی بر بالای سر پیران برافراشت تا محل کشته شدن پیران مشخص باشد و جنازه وی گم نشود و بتواند جنازه وی را پیدا کند چون می دانست که با همه دشمنی های پیران سپهسالار سپاه توران با ایرانیان ، کیخسرو به دلیل کمک های پیران به وی و مادرش ، نسبت به وی احساس محبت دارد  .

 

درفشی  به بالینش بر یای کرد

                        سرش را بر آن سایه بر جای کرد

سوی لشکر خویش بنهاد روی

                        چکان خون ز بازوش چون آب جوی

 

         

فرار لهّاک و فرشیدورد به توران

 

 

 

وقتی دیدبان سپاه توران ، از کوه فرود آمد  به برادران پیران خبر رساند که پیران کشته شد . لهّاک و فرشید ورد تصمیم گرفتند که سفارش برادر را بجای آورند  و به سوی توران باز گردند .

 

لهّاک و فرشیدورد از باقیمانده سپاه ، ده سوار را انتخاب کردند و به سوی توران حرکت کردند چون در گرداگرد  میدان جنگ، طلایه ها (دیدبانها ) و سپاهیان بودند ،  با طلایه داران ایرانی روبروشدند بناچار به جنگ پرداختند که هفت نفر از سپاه ایران و ده سوار از گروه تورانی کشته شدند ، فقط لهّاک و فرشیدورد توانستند نجات یابند و به سوی توران بگریزند .

 

                 

تعقیب لهُاک وفرشیدورد توسط گستَهم

 

 

 

وقتی گودرز خبر درگیری طلایه با سپاهیان تورانی را شنید ، گفت که آن دو نفری که فرار کردند لهّاک و فرشیدورد بودند و اضافه کرداین دونفر اگر به توران برسند بار دیگر برای ما  مشکل ایجاد  خواهند کرد . و رو به سپاهیان کرد که چه کسی حاضراست به تعقیب این دو  تن بپردازد ؟ فقط گستهم سردار شجاع ایرانی ، اعلام آمادگی کرد :

 

 

به سالار گفت ای سزاوار گاه

                       چو رفتی به آوَرد ِ توران سپاه

سپردی مرا کوس و پرده سرای

                         به  پیش  سپه نیز بودن  بپای

دلیران همه نام جستند و ننگ

                             مرا بهره نامد به هنگام جنگ

کنون من بدین کار نام آورم

                                   شوَمشان یکایک به دام آورم

 

 

گستهم لباس رزم پوشید و به تفت بدنبال دو تُرک و برادران  پیران به راه افتاد . در همین زمان لشکری از جانب افراسیاب به کمک پیران می آمد که در راه خبر کشته شدن پیران را شنیدند ، و همه بازگشتند .

 

 

بیوشید گستهم درع نبرد

                            ز گردان که را دید ، یدرود کرد

برون تاخت از لشکر خویش تفت

                            به جنگ دو ترک سرافراز رفت

 

        

یاوری بیژن به گستهَم

 

 

خبر به بیژن پسر گیو رسید که گستهم به تنهایی بدنبال لهّاک و فرشیدورد رفت . بیژن ییش بینی  کرد اگر گستهم در دشتی که سپاه افراسیاب به صورت متفرق در حال بازگشت است با آنها روبرو  شود  به  احتمال زیاد  کشته خواهد شد . پس روی به سوی گودرز نیای خودنهاد و چون گودرز را دید بر وی خروشید که آیا درست است  که هر که از تو فرمانبری دارد،  به کشتن دهی ؟ این دو تن از سیاهیان  تورانی که فرار کرده اند از هومان و پیران ( دوسردار کشته شده تورانی ) دلاورترند و ممکن است گستهم آسیب ببیند و پیروزی بر ماتلخ و ناگوار شود .گودرز نظر بیژن را پذیرفت ، گودررز به گردان ایرانی گفت چه کسی می تواند به دنبال گستهم و به کمک وی برود ؟ بعلت خستگی از جنگ چند روزه ، کسی جوابی نداد .

 

بیژن به گودرز گفت کسی غیر از خود من فریادرس گستهم نخواهد بود . گودرز در جواب بیژن ، گفت ما که اکنون در جنگ  پیروز شده ایم مبادا که تو بروی و کشته شوی و این بیروزی به کام ما تلخ شود  ، بگذار شیرمرد دیگری را بفرستم و دیگر اینکه ممکن است گستهم بر آن دو نفر پیروز شود .بیژن گفت اکنون که هنوز یار و یاور زنده است باید کمک کرد و زمانی دیگر  یاری ما  ارزشی نخواهد داشت . 

 

 

چنین یاسخ آورد بیژن دگر

                           که ای یهلوان جهان سر بسر...

بفرمای تا من ز تیمار اوی

                           ببندم کمر سخت در کار اوی

ور ایدون که گویی مرو ، من سرم

                                ببرم  بدین  آبگون  خنجرم

که من زندگانی یس از مرگ اوی

                                   نخواهم که باشد ، بهانه مجوی

 

 

سرانجام  گودرز موافقت کرد  . گیو پدر بیژن از این موضوع مطلع شد و  با سرعت خودش را به بیژن رساند و عنان اسبش را گرفت و گفت : من غیراز تو فرزندی ندارم از طرفی ده شبانه روز رزم کرده ای و پشت زین بوده ای ، بخاطر پدر برگرد .بیژن گفت مردم نسبت به تو که پهلوان سپاهی ، گمانی دیگر دارند و این داد نیست زیرا فراموش کرده ای که گستهم  در جنگ لاوَن چه کمکی به من کرد و اضافه کرد اگرخدا نخواهد ، گزندی به من نمی رسد.گیو در جواب گفت پس بگذار من هم با تو بیایم .بیژن گفت نباید  که سه سردار  ایرانی بدنبال دو سپاهی ترک بروند  و گیو را قسم داد که برگردد . گیو بناچار قبول کرد و بازگشت و بیژن به تنهایی به دنبال گستهم رفت .  

   

لهِاک و فرشیدورد به سرعت از مرز ایران دور شدند و به مرغزاری رسیدند و شکاری کردند و به استراحت پرداختند و چون شب تیره فرارسید .دو برادر در همانجا به خواب رفتند . در نیمه های شب در حالیکه گستهم به مرغزار نزدیک می شد اسبش متوجه حضور آنها شد و شیهه ای کشید . اسب لهّاک نیز خروشی برآورد و آن دو نفر بیدار شدند و فهیمدند که بدنبال آنها آمده اند. سریع آماده شدند و بر اسبها نشستند و از مرغزار خارج شدند  و شبه گستهم را درتاریکی شب دیدند ،  ابتدا فکر نمی کردند تعقیب کننده ، یک نفر باشد ولی کمی منتظر شدند تا سوار نزدیکتر آمد وقتی متوجه شدند که تنهاست فکر کردند که می توان  این یک تن از میان بردارند .

 

                      

کشته شدن لهّاک وفرشید ورد بدست گستهَم

 

 

 گستهم به نزدیک آن دو آمد ابتدا با شمشیر  ضربتی بر فرشید ورد زد وی  ازاسب فرو افتاد ،لهاک به جنگ ادامه داد  ونگاهی به برادر انداخت و متوجه شد که کاراو تمام است باناراحتی و ترس به گستهم حمله کرد و ضربتی بر وی زد ولی گستهم نیز  شمشیر ی بر گردن لهاک زد که لهاک نیز از اسب  فرو افتاد ..

 

  بریشان ببارید تیر خدنگ 

                           چو فرشید ورد اندر آمد به جنگ

یکی تیغ زد بر سرش گستهم

                           که با خون بر آمیخت مغزش بهم

نگون شد هم اندر زمان جان بداد

                                 شد آن نامور گرد ویسه نژاد

چو لهاک روی برادر بدید

                              بدانست   کز   کارزار     آرمید...

بینداخت تیری سوی گستهم

                                    همی از دو دیده ببارید نم

یکایک برو گستهم دست  یافت

                               عنان را بییچید و اندر شتافت

به گردنش بر  زد یکی تیغ تیز

                                  بر آورد  ناگاه  ازو   رستخیز

 

 

 آنگاه گستهم  زخمی به سختی  خود رابر روی اسب نگه داشت و به نزدیک جویباری آمد از اسب پیاده شد و اسب را به درختی بست و مقداری  از آب جویبار خورد و از شدت درد و جاری شدن خون از بدن  همانجا بر  زمین افتاد و تاصبح از درد به خود  پیچید.

 

 

بخورد آب بسیار و کرد آفرین

                      ببستش تو گفتی سراسر زمین

بییچید و غلتید بر تیره خاک

                    سراسر همه تن به شمشیر چاک

همی گفت کای روشن کردگار

                                    برانگیز ازان لشکر نامدار

به دلسوزگی بیژن گیو را

                                وگر نه   دلاور  یکی  نیو  را

که گر مرده  یا زنده زین جایگاه

                              کشد مر مرا سوی ایران سیاه  

همه شب بنالید تا روز یاک

                            بران درد چون مار ییچان به خاک

 

 

بازگرداندن گستهّم زخمی توسط بیژن

 

 

 

هنگام صبح و روشن شدن  هوا ، بیژن به نزدیک مرغزاررسید و دو اسب  خون آلود را بدون  زین  در آنجا  دید . بسیار ناراحت شد وبدنبال گستهم گشت تا وی را بیهوش در  کنار جویباری  یافت .بیژن از اینکه به موقع برای یاری   به پهلوان ایرانی نرسیده بود ،ناراحت شد و شروع به بستن زخمهای گستهم کرد ، گستهم به هوش آمد و به بیژن گفت خیلی رنج وزحمت به خود راه مده اگر می توانی  مرا زنده به  نزد کیخسرو ببر که قبل از مردن بار دیگر او را ببنیم . همچنین اگرمی توانی جنازه این دو تُرک را بر اسب هایشان بگذار و با خودت بیاورتا از کار من آگاه شوند . اما اگر نمی توانی جسدشان را بیاوری ، سرهایشان را بیاور .بیژن بعد از بستن زخمهای گستهم به سختی وی راسوار بر اسب کرد و به سراغ دو کشته دیگر رفت که در همین جال  دو تن از سواران ترک را دید که در حال بازگشت به توران هستند  بر آنها حمله کرد یکی را کشت ودیگری زنهار خواست . و بیژن از کشتن وی منصرف شد و وی را  به اسارت گرفت و با کمک او جنازه لهاک و فرشیدوردرا بر اسبهایشان گذاشت و بست ، سیس به سرباز ترک گفت سوار اسب گستهم شود واو رادر کنار خود  نگه دارد تا بتواند گستهم را زنده به لشکرگاه ایران برساند .وقتی بیژن نزدیک سپاه ایران رسید دیدبان ورود آنان را اطلاع داد  و همه تعجب کردندچه کسی جرعت کرده که به نزدیک سپاه ایران بیاید . وقتی نزدیکتر شدند بیژن جلو آمد وسپاهیان وی را شناختند .

 

               

بهبودی حال گستهَم وتقدیر از بیژن

 

 

بیژن حوادثی را  که اتفاق افتاده بود ، بیان کرد و گفت گستهم آرزویش این است که قبل از اینکه جان به جان آفرین تسلیم کند ، شاه را ببیند . گستهم را به نزد شاه بردند . کیخسرو از دیدن حال نزار گستهم بسیار ناراحت شد  و مهره ای را که از نیاکان بر بازو داشت و برای مداوای زخم مفید بود ، از بازو ی خویش باز کرد و بر زخمهای گستهم مالید و پزشک های هندی و چینی  را که در سپاه بودند  بر بالین گستهم آورد تا وی را مداوا کنند .گستهم بتدریج حالش بهتر شد و بعد از دو هفته ضعف و رنجوری  بهبودیافت .کیخسرو از بیژن هم ستایش و قدردانی کرد و خطاب به گیو ، پدر بیژن گفت :

 

 

پس آنگه  بدو گفت  تیمار دار

                          چو بیژن نبیند کس از روزگار

 گرو  رنج بَر  مِهر نگزیندی

                        ستایش بدین گونه کی بیندی ؟

 

 

بازنویسی و تنظیم از
: حجت الله مهریاری