بهار
۱۳٩٢/۸/۱٦
محتسب در شعر حافظ ... نظرات() 

محتسب د رشعر حافظ

 

  نویسنده  : یوسف مسگری

 

واژه محتسب مشتق از کلمه حسبه بوده و بسامد آن دردیوان حافظ با حفظ شکل اصلی «محتسب» در دیوان شادروان دکتر خانلری سیزده مورد می باشد و مانند بعضی از لغات دیگر از جمله «توبه» وزن اصلی معنایی آن « فقهی و بر پایه امر به معروف و نهی از منکر استوار است و در دیوان سایر شعرا از جمله دیوان خواجو ، خاقانی، سعدی ، ناصر خسرو و سایرین نیز به همین معنی اشاره شده است که به زیبا ترین آن درغزل اجتماعی از شاعره نادره گفتار روانشاد پروین اعتصامی با مطلع «محتسب مستی بره دید و گریبانش گرفت » قابل ملاحظه است. در ادب فارسی محتسب چهره ای است که بدلیل سخت گیری ، تجسس گری ، بر هم زدن شاد خواری ها و بزم ها مورد نکوهش و سر زنش است و در آثار برجسته شعرا با اشاره کلی عنوان واعظ، شحنه نیز به خود گرفته است که باتوجه به رواج قدرت مذهبی در زمان امیر مبارزالدین مظفر و نوع حکومت اسلامی او قدرت محتسب به اوج رسیده و در دیوان حافظ به اشاره سیاسی تاریخی تبدیل شده است.به منظورآگاهی از تسلط  حافظ به چگونگی استفاده شگفت انگیز و به جا از کلمات گاهی به ظاهر ساده و تاثیر گذاری شگرف آنها در بعضی ابیات که مانند قطعات و تراشه های مینیاتور در کنار سایر واژه ها نقوش و معانی خیره کننده ای پیدا کرده اند به اختصار به نقش حسبه و محتسب در تاریخ و سیاست گذشتگان می پردازیم. به استناد شواهد تاریخی نقش محتسب در اداره ی جامعه اسلامی اززمان خلفای راشدین آغاز و در بعضی از موارد شخص خلیفه عهده دار و مجری این امر بوده است و فقط نقش اقتصادی آن که امر نظارت بر بازار ها را داشته به محتسب واگذار می شده است و به روایت بعضی ازمحققان خلیفه دوم(عمرخطاب)  که به سختگیری در اجرای احکام مشهور است نخستین بنیان گزار حسبه بوده و به منظور حفظ شئونات اسلامی شخصا با ابزاری که حکم تبرداشت و به عنوان سلاحی دفاعی نیز از آن استفاده می شد  در کوچه و بازار به گشت زنی و امر و نهی می پرداخت و همان طوری که در تمام تاریخ ها به تعصب در اجرای حدود و دیات و تعزیرات به آن اشاره شده است تصمیم و هیبت او چنان بود که فرزند شراب خورده خود را چنان حدزد که جان سپرد.

به استناد اشارات در تاریخ طبری و سایر تواریخ معتبر لزوم تشکیل و سازماندهی و ضرورت حفظ موجودیت این تشکل سیاسی و اداری بعنوان ضرورت، از دوره حکمرانی خلفای عباسی آغاز و بعد ها نیز منظور  گسترش استیلا و حفظ  منافع حکومتها ادامه یافت و محل استقرار مسئول این سازمان نظامی دارالحسبه نامیده شد. 

همچنین منع از بنای جدید دیرها و جلوگیری از بازسازی صوامع تخریب شده و توسعه آنها و جلوگیری از اجرای مراسمی که به ادیان و اعتقادات گذشته مرتبط بود از قبیل ایام نوروزی جشن های سده و مهرگان و غیره در حضور وظایف محسب قرار می گرفت .

در نقل قول  ازهیربدان آمده است که یکی از وظایف شاه گماردن منهیان و جاسوسان جهت نظارت بر احوال مردم است . این سازمان   بموازات توسعه استبداد و سرکوب حکومت ها در دوران های سلطه غزنویان و سلجوقیان و  بر  اختیار و اقتدار آن افزوده شده است.

 

در دوره صفویه نیز با دگر دیسی جدید در نحوه اداره کشور درقالب التقاطی مذهب و صوفیگری ضرورت بازسازی آن از سوی شاهان صفوی احساس و با نام سابق خود نوسازی و مسئول اجرای آن محتسب الممالک نامیده شد که عموما انجام این وظیفه مهم بعهده متصوفین و مراجع تقلید درباری واگذار گردید که با راه اندازی فرقه بازی ، موافقین و مخالفین حکومت شناسایی می شدند و حمایت و سرمایه گذاری های حکومت در بسط و توسعه خانقاه ها و زاویه ها در شهر ها و شوارع خود می تواند دلیل محکمی بر افزایش اقتدار محتسب الممالک باشد .

در دوران ننگین قاجار ها نیز وظیفه این تشکیلات به ارگان های نظامی سپرده شد و به ضبطیه معروف گردید.

غرض از این نگارش کوتاه تاریخی ارائه مقدمه یی است برای ورود به بحث اصلی :

محتسب یکی از شخصیت های مورد سرزنش و نکوهش د رحد نفرت خواجه شمس الدین محمد است که بنا به شهادت مصرح تواریخی و بعضی از سفرنامه ها من جمله سفر نامه ابن بطوطه که شخصا وضع شیراز را از نزدیک مشاهده نموده است در نیمه های سال 758 هجری فرمانروای سی و هفت ساله شیراز، امیر شیخ ابو اسحق اینجو در هجومی برق آسا توسط مهاجمی به نام امیر مبارزالدین مظفر از سلطنت ساقط و بدون فوت وقت ، توسط ایادی مهاجم پیروز به جرم قتل شخصی دستگیر محاکمه شرعی و حمکم قصاص او صادر و در میدان سعادت آباد شیراز و به دو ضرب شمشیر سر از تن او جدا گردید.

امیر مخلوع و مقتول به تایید و صاحبان سفرنامه ها که از شیرازبازدید کرده اند مردی سخاوتمند با دادو دهش و دانشمندی فاضل شاعری آزاد مسلک بوده که اهل هنر را رعایت و حمایت میگرده و پرورش میداده است و به علاوه مکارم اخلاقی وی و خوشی سیرت و صورتش مورد تمجیدجماعتی کثیر از ادبا و شعرا از جمله خواجوی کرمانی، شاعر نامدار طنز پرداز عبید زاکانی بوده و جماعتی از علما از جمله قاضی عضد الدین ایجی و شیخ امین الدین محمد است  که به احتمالاتی قابل قبول و قراین عقل پسند بوسیله شاعر با نفوذ و قدرتمند با نام خواجوی کرمانی به دربار وی معرفی شده که غزلیات متعدد موجود دارای تاریخ و نسب در دیوان حافظ ، چه در زمان حیات و چه در زمان پس از قتل وی حاکی از علاقه بیش از حد حافظ به شاه مذکور است و در بیتی در یکی از غزلیات با آه و افسوس از او و عصر او چنین یاد می کند :

 

راستی خانم فیروزه بو اسحاقی

                             خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود

 

و در غزلیاتی چند بصورت صریح و یا به اشارات می توان به ایام خوش شیراز و شیرازیان درحکومت او پی برد.

 

1- غزل یاد باد آنکه سر کوی تو ام منزل بود

2- غزل پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود

3- غزل یاری اندر کس نمی بینم یاران را چه شد

4- غزل دمی با با غم بسر بردن جهان یکسر نمی ارزد

5- غزل آنکه رخسار ترا رنگ گل و نسرین داد

 

وغزلیاتی دیگر که به امنیت خاطرآزادی خواهان و فتیان در گذشته شیراز اشارت دارد را می توان با حدس و  گمان به دوران فرمان روایی ابو اسحق مربوط می دانست.

دلیل بر این ادعا ، دولتشاه سمرقندی در تذکره  الشعرادرباره وی چنین می گوید . رعایای فارس را به دور دولت او وقت  خوش بود و بعد از شاه ابو اسحاق مردم فارس بدحال شدند و تاسف روزگار اور ا می خوردند .

 

امیرمبارز الدین مردی دلیر و پخته و مدبر و در عین حال ، سائس، قوی اراده ، پر جد و جهد ، خونریز و سفاک و آزمند بر جهانگشایی که به تمام کرمان و یزد و میبد  کاملا مسلط و به قصد کشور گشائی و نشر عقایدخودبا بقصد تصرف اصفهان و لرستان  و  عراق و آذربایجان یورشهایی را انجام ولی ناموفق در صدد حمله به فارس درآمده و پس از محاصره یی طولانی و فرسایشی شیراز را به تصرف خود درآورد.

 

زندگی قبلی و بعدی امیر مبارز الدین

 

معین الدین یزدی در مواهب الهی می نویسد زمانی به افراط در میخوارگی و فسق و فجور معروف بوده و اکنون با تغییری ریاکارانه و به منظور حفظ مصالح خویش و فریب خلق اله عرصه را بر  مردم تنگ کرده و آزادی همگان را سلب نموده و خواب از چشمان مردم ربوده است . آنکه ندای هات الروح می داد گوش به منادی حی الفلاح کرده چهره  مبارک که افروخته جام مدام بود سیمای متعبدان گرفته و خاطر شریف که به نشوه شراب فرحان می گشت به نشاط للصلئم فرحتان یافت «.... و بدین منوال اوقات همایون بمواظبت صنوف طاعات می گذشت وساعات میمون به ادای فرایض دینی و سنن استغراق می یافت»؛ « و شخصا امر به معروف کرده و با نهی از منکر خم می شکند و آزادی کشی می کند و با عنوان اینکه کتب فلسفه (مضل) و بعضی از آنها (محرمه الانتفاع) هستند را به شستن و سوختن فرمان میدهد.

    قساوت و سنگدلی آنچنان  در ذات او عجین شده که در حین قرائت قرآن محکومی نگون بخت را حاضر ، او از تلاوت کلام خدا دست کشیده و به دست خود سر را ازبدن جدا کرده  و دوباره به کار تلاوت  آیات مشغول می شد. به اقرار خود در برابر سوال فرزندش شاه شجاع «تاکنون چند نفر  بدست حضرت مبارزی گردن زده شده است» جواب می دهد:« به هفتاد و دو نفر می رسد» تا جایی که حتی فرزند به ستوه آمده اش شاه شجاع از پدر خود چنین یاد می کند :

 

در مجلس دهر ساز مستی پست  است

                                 نه چنگ به قانون  و نه می در دست است

 

رندان همه ترک می پرستی کردند

                                      جزمحتسب شهر که بی می مست است

 

وجه مشترک در کلیه ابیات زیر همگی مالا مال از شیطنت و شوخی و هزل و طنز است، محتسب ماموری است معذور که خود از ناهیان منکر است و در عین حال  نهی از منکر را برای خود ونزدیکانش واجب الاجرا نمیداند و متخلف در خفاست و به راه و رسم ریاکاری وقوف کامل  دارد و خرقه پوشی او از غایت دینداری نیست ولی سیمای متعبدی دارد و جانب اختیاط را رعایت  می کند:

 

اگرچه باده فرح بخش و باد گلبیز است

                             به بانگ چنگ مخور می که محتسب تیز است

 

او تیز است(واژه تیز دارای ایهام و با کلمه باد در مصراع اول مناسبت موضوعی دارد از بیان معنی ایهامی آن خود داری لطفا به فرهنگ های فارسی مراجعه  شود .)

 

مفهوم بیت حکایت از آن دارد که باده فرح انگیز است و باد بهاری شیراز گل افشان وغالیه سا  حافظ توصیه می کند که همه چیز مهیای باده خواریست ولی نه با هیاهو و همهمه و نه بانگ و چنگ و بربط چرا؟ زیرا محتسب تیزگوش  حکومت و به وظیفه شرعی خود عمل کرده کشف جرم نموده رازت را بر ملا و ترا به عدالتخانه قاضی القضات می سپارد.

 

خدا را محتسب ما را به فریا د دف و نی بخش

                          که سازشرع از این افسانه بی قانون نخواهد شد

 

محتسب فردی است باورمند و و متعهد و معتقد گوشش به این حرف ها بدهکار نیست در قاموس  او شرع بی قانون میشود آیینه شریعت مکدر و عرش کبریایی می لرزد. ولی  حافظ در درون خطوط قرمز و ممنوعه و در بعضی از خلوتگاه ها شیخ و مفتی و محنسب را ملاقات کرده شرکای جرم خود را به خوبی می شناسد  و از ریب و ریای آنان و صوفیان لقمه
شبهه خوار بخوبی آگاه است لذا با امنیت خاطر خطاب به ساقی می گوید :

 

می ده که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب

                                         چون نیک بنگری همه تزویر می کنند

 

 صوفی نیز که ابن الوقت است دستی بر آتش دارد و اونیز از قافله عقب نمانده بهار توبه شکن او را هم وسوسه کرده از زاویه خانقاه بیرون کشیده و به پای خم نشانده  است او هم محتسب را در نهان گاه های مخفی خواران ، سبو به دوش و پیاله به کف و سرخوش مشاهده کرده است.

 

صوفی ز کنج صومعه در پا ی خم نشست

                               تا دیدمحتسب که سبو می کشد به دوش

 

کار ،کار بی سابقه یی نیست همگی مدعیان دروغین دین و دیانت همدیگر را در همین احوالات دیده اند:

 

ز کوی میکده دوشش به دوش می بردند

                                 امام شهر که سجاده می کشید به دوش

 

اخیرا اوضاع سیاسی و اجتماعی شیراز در حال از هم پاشیدگی است و بر وفق مراد پیش می رود و حکومت قهر و غضب امیر مبارزالدینی در موضع ضعف وفتور و سراشیبی سقوط قرار گرفته است  و روزنه امید از دور سوسو می زند.

حافظ نه تنها از محتسب نمی ترسد از لوم  و سرزنش عوام نیز وحشتی ندارد او جسارت پیدا کرده و محتسب و آمران بمعروف و ناهیان عن المنکر از عیش نهانی او آگاهی یافته اند ولی کاری از آنان ساخته نیست .

 

آن شداکنون که ز ابنای عوام اندیشم

                                     محتسب نیز در این عیش نهانی دانست

 

حدس رند شیراز درست است شاه غازی نیز از اوضاع مطلع شده از دست او نیز کاری بر نمی آید :

 

حدیث حافظ و ساغر کشیدن  پنهان

                            چه جای محتسب و شحنه  پادشه دانست

 

شحنه نیز از عناصر اجرایی سازمان حسبه در اختیار و تحت فرماندهی محتسب است و هم او و هم آصف دوران (وزیر امیر ) از عشق و عاشقی  حافظ  مطلع هستند ولی قدرت آنان نیز رنگ باخت است:

 

محتسب داند که حافظ عاشق است

                                           واصف ملک سلیمان نیز هم

 

شهامت و جسارت زندان شیراز بیشتر و بیشتر و امر به معروف ها نیز بی اثر شده است کسی دعوت های آنان به ترک و توبه را گوش نمی کند . سخنگوی رندان آشکارا می گوید:

 

من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم

                              محتسب داند که من این کار ها کمتر می کنم

 

دست رد بر سینه  حاکمیت زده شده است نجواهایی بگوش می رسد کار محتسب به جایی رسیده است که برای اعمال منافی شرعی مجوز کار صادر می شود فساد در اعماق جان حکومت ریشه دوانیددارلاحکومه و دار الحسبه اش به دارالفجور مبدل شده است. 

 

دوستان دختر رز توبه ز مستوری کرد

                                  شد بر محتسب و کار به دستوری کرد

 

آمد ازپرده به مجلس عرقش پاک کنید

                                       تابگویدبه حریفان که چرا دوری کرد

 

خبر هاخوش است سخت گیری های دار الحکومه رو به پایان است فرصت طلبان رنگ عوض می کنند در کار دختر رز گشایش حاصل شده است هیاهوی نوشانوش به گوش می رسد دختر رز از نهانخانه بدر آمده  و از محتسب پروانه کار(جواز کسب) مطالبه می کند، روزگار عجیبی است.

 

فساد و آلودگی اعتقادات به ریا و تزویر عمال حاکمیت را از کاراصلی حسبه غافل کرده و در فضای ارعاب و تهدید قدری آرام تر شده است .

 

بی خبر زاهدان نقش به خوان و لاتقل                                    مست  ریاست محتسب باده بده ولاتخف

 

زاهدان غرق در احوال حویش و محتسب مست از باده ریا

 

 عاشق از قاضی نترسد می بیار

                                  بلکه از یار غوی سلطان نیز هم

 

او متعهد به حفظ منافع حکومت است نمک می خورد و نمکدان می شکند .سنگ به جام می اندازادو سنگ را با جام مناسبتی نیست.

ولی عرصه بر حافظ تنگ شده است و حق خود را از سلطان مطالبه می کند طلبی توام با طنز و مطایبه .

 

عمریست پادشاها کز می تهی است جامم

                                    اینک ز بنده دعوی  وز محتسب گواهی

 

شاهد بر این ادعای او خود محتسب است چه گواهی عادل تر از محتسب. اگر چنانچه پادشاه حرمان و خمار صد شبه او را باور ندارد از محتسب بپرسد که مورد اعتماد و وثوق حکومت است چگونه؟

 

حافظ در غزلی هوش ربا اوضاع سیاسی شیراز را در آن روز های خوش این چنین توصیف کرده است و پایان سرنوشت شوم محتسب مبارزالدینی را بدین سان خاتمه می دهد .

 

سحر ز هاتف غیبم رسیده مژده بگوش

                                  که دور شاه شجاع است می دلیر بنوش

 

شدآنکه اهل نظر برکناره می رفتند

                                   هزارگونه سخن در دهان و لب خاموش

 

بصورت چنگ بگوییم آن حکایت ها

                               که از نهفتن آن دیگ سینه می زد جوش

 

شراب حانگی ترس محتسب خورده

                                     بروی یار بنوشیم ببانگ نوشانوش

 

ز کوی میکده دوشش بدوش می بردند

                            امام شهر که سجاده می کشید به دوش

 

دلا دلالت خیرت کنم به راه نجات

                               مکن به فسق مباهات و زهدهم مفروش

 

منبع : مجله حافظ  ( با اندکی تغییر و تلخیص )

 

تحریر و تنظیم : سید محمد رضا یاریان