بهار
۱۳٩۱/۳/٤
شعر زمستان شاعر معاصر اخوان ثالث ... نظرات() 

 

 

 زمستان

 

سلامت را نمی خواهندپاسخ گفت

                              سرها در گریبان است.

کسی سر بر نیارد کردپاسخ گفتن ودیدار یاران را.

نگه جز پیش پا رادید ،نتواند ،

که ره تاریک و لغزان است.

وگر دست محبت سوی کس یازی،

به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛

که سرما سخت سوزان است.

نفس ،کز گرم گاه سینه می آید برون ،ابری شود تاریک.

چو دیوار ایستد درپیش چشمانت.

نفس کاین است ،پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دوریا نزدیک؟

مسیحای جوان مرد من!ای ترسای پیر پیرهن چرکین!

هوا بس ناجوان مردانه سرد است...آی...

دمت گرم و سرت خوش باد!

سلامم را تو پاسخگوی، در بگشای!

منم من،میهمان هرشبت،لولی وش مغموم.

منم من ،سنگ تیپاخورده ی رنجور.

منم ،دشنام پست آفرینش،نغمه ی ناجور.

نه از رومم  ،نه از زنگم،همان بی رنگ بی رنگم.

بیا بگشای در ،بگشای  ،دلتنگم.

حریفا !میزبانا !میهمان سال و ماهت پشت در چون موج میلرزد.

تگرگی نیست،مرگی نیست.

صدایی گر شنیدی ،صحبت سرما و دندان است.

من امشب آمدستم وام بگزارم .

حسابت را کنار جام بگذارم .

چه می گویی که بیگه شد ،سحر شد،بامداد آمد؟

فریبت می دهد ،برآسمان این سرخی بعد از سحر گه نیست.

حریفا! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است.

و قندیل سپهر تنگ میدان،مرده یا زنده،

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ،پنهان است.

حریفا !رو چراغ باده را بفروز،شب با روز یکسان است.

سلامت را نمی خواهندپاسخ گفت.

هوا دل گیر ،درهابسته،سرها در گریبان،دست ها پنهان؛

نفس ها ابر،دل هاخسته،و غمگین،

درختان اسکلت هایلور آجین،

زمین دل مرده، سقف آسمان کوتاه،

غبار آلوده ،مهر وماه،

زمستان است.