بهار
۱۳٩۱/۳/٩
ادبیات حماسی_- داستان آرش کمانگیر و شعر آرش کمانگیر از شاعر معاصر،سیاوش کسرایی ... نظرات() 

 

 

 

 

 سیاوش کسرایی

 

آرش کمانگیر

                         آرش کمانگیر اسطوره ی جاودانه

                                         

 

 آرش کمانگیر

 

برف می بارد؛

برف می بارد به روی خارو خارا سنگ.

کوهها خاموش ،

دره ها دلتنگ،

راهها چشم انتظارکاروانی با صدای زنگ...

بر نمی شد گر زبام کلبه ها دودی،

یا که سو سوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد ،

ما چه می کردیم درکولاک دل آشفتهی دم سرد؟

آنک ،آنک کلبه ای روشن،

رو ی تپه ، روبروی من...

 

در گشودندم .

مهربانیها نمودندم.

زود دانستم ،که دوراز داستان خشم وسوز،

در کنار شعله ی آتش،

قصه می گویدبرای بچه های خود عمو نوروز:

...گفته بودم زندگی زیباست.

گفته ونا گفته ،ای بس نکته ها کاین جاست.

آسمان باز؛

آفتاب زر؛

باغ های گل؛

دشتهای بی درو پیکر؛

 

سر برون آوردن گل از درون برف؛

تاب نرم رقص ماهی در بلور آب؛

بوی عطر خاک باران خورده در کهسار؛

خواب گندم زارها در چشمه ی مهتاب؛

آمدن ، رفتن ، دویدن؛

عشق ورزیدن ؛

در غم انسان نشستن؛

پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن؛

کار کار ،کار کردن؛

آرمیدن؛

چشم انداز بیابانهای خشک وتشنه را دیدن؛

جرعه هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن؛

گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن؛

هم نفس با بلبلان کوهی آواره خواندن؛

در تله افتاده آهو بچگان را شیر دادن و رهانیدن؛

نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن؛

 

آری ،آری، زندگی زیباست .

زندگی آتشگهی دیرنده پا بر جاست.

گر بیفروزیش،رقص شعله اش در هر کران پیداست.

ورنه ،خاموش است وخاموشی گناه ماست.

 

پیرمرد ،آرام و با لبخند،

کنده ای در کوره ی ا فسرده جان افکند.

چشمهایش در سیاهی های کومه جستجو می کرد؛

زبر لب آهسته با خود گفتگو می کرد:

 

زندگی را شعله باید برفروزنده ؛

شعله ها را هیمه سوزنده.

جنگلی هستی تو ،ای انسان!

 

جنگل ،ای روییده آزاده،

بی دریغ افکنده روی کوهها دامان،

آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید،

چشمه ها در سایبانهای تو جوشنده،

آفتاب وبادو باران بر سرت افشان،

جان تو خدمت گر آتش...

سر بلند و سبز باش ،ای جنگل انسان!

 

زندگانی شعله می خواهد،-صدا سر داد عمو نوروز _

شعله ها را هیمه باید روشنی افروز.

 کودکانم ، داستان ما ز آرش بود.

او به جان خدمتگذار باغ آتش بود.

 

روزگاری بود ،

روزگار تلخ وتاری بود.

بخت ما چون روی بد خواهان ما تیره.

دشمنان بر جان ما چیره.

شهر سیلی خورده هذیان داشت ؛

بر زبان بس داستانهای پریشان داشت .

زندگی سرد و سیه چون سنگ؛

روز بد نامی،

روزگار ننگ.

غیرت اندر بندهای بندگی پیچان؛

عشق در بیماری دل مردگی بی جان.

ترس بود و بالهای مرگ؛

کس نمی جنبید ،چون بر شاخه برگ از برگ.

سنگر آزادگان خاموش؛

خیمه گاه دشمنان پر جوش.

مرزهای ملک،

همچو سرحدات دامن گستر اندیشه ،بی سامان.

برجهای شهر،

همچو باروهای دل،بشکسته و ویران...

 

انجمن ها کرد دشمن؛

رایزنها گرد هم آورد دشمن؛

تا به تدبیری که در نا پاک دل دارند،

هم به دست ما شکست ما براندیشند.

نازک اندیشانشان ،بی شرم-

که مباداشان دگر روز بهی در چشم-

یافتند آخر فسونی را که می جستند ...

چشمها با وحشتی در چشم خانه

    هر طرف را جستجو می کرد؛

وین خبر را هر دهانی زیر گوشی باز گو می کرد:

 

آخرین فرمان ،آخرین تحقیر...

مرز را پرواز تیری می دهد سامان !

گر به نزدیکی فرودآید،

خانه هامان تنگ،

آرزومان کور...

ور بپرد دور،

تاکجا؟... تا چند؟...

آه !... گو بازوی پولادین وکو سر پنجه ی ایمان؟

هر دهانی این خبررا باز گو می کرد؛

چشمها بی گفتو گویی
،

       هر طرف راجست و جو می کرد.

 

پیرمرد ،اندوهگین ، دستی به دیگر دست می سایید.

از میان دره های دور،گرگی خسته می نالید.

برف روی برف می بارید.

باد بالش را به پشت شیشه می مالید.

 

صبح می آمد- پیر مرد آرام کرد آغاز-

پیش روی لشکردشمن سپاه دوست؛

     دشت نه ،دریایی از سرباز...

آسمان الماس اخترها ی خود را داده بود از دست

بی نفس می شد سیاهی در دهان صبح؛

باد پر می ریخت روی دشت باز دامن البرز.

 

لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت درد آور،

دودوو سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر؛

کودکان بر بام،

دختران بنشسته برروزن،

مادران غمگین کناردر.

 

کم کمک در اوج آمدپچ پچ خفته.

خلق، چون بحری برآشفته،

به جوش آمد ،

خروشان شد،

 به موج افتاد،

برش بگرفت و مردی چون صدف

از سینه بیرون داد.

 

منم آرش

- چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن-

منم آرش سپاهی مردی آزاده،

به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را

اینک آماده.

 

مجوییدم نسب

     فرزند رنج وکار

گریزان چون شهاب ازشب،

چو صبح آماده ی دیدار
.

 

دلم را در میان دست می گیرم

و می افشارمش در چنگ،

دل، ااین جام پر ازکین پر از خون را؛

دل این بی تاب خشم آهنگ...

 

در این پیکار ،

در این کار،

 دل خلقی است در مشتم،

امید مردمی خاموش هم پشتم .

 

کمان کهکشان در دست
،

کمان داری کمان کیرم.

شهاب تیز رو تیرم؛

ستیغ سر بلند کوه مأ وایم؛

به چشم آفتاب تازه رس جایم.

مرا تیر است آتش پر؛

مرا باد است فرمانبر.

 

ولیکن چاره را امروز زورو پهلوانی نیست.

رهایی با تن پولادونیروی جوانی نیستد.

در این میدان ،

بر این پیکان هستی سوز سامان ساز،

پری از جان ببایدتا فرو ننشیند از پرواز.

 

پس آنگه سر به سوی آسمان بر کرد،

به آهنگی دگر گفتاردیگر کرد:

 

 

درود ،ای واپسین صبح، ای سحر بدرود!

 که با آرش تو را این آخرین دیدار خواهد بود.

به صبح راستین سوگند!

به پنهان آفتاب مهربارپاک بین سوگند !

که آرش جان خود درتیر خواهد کرد،

پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند...

 

درنگ آوردو یک دم شد به لب خاموش.

نفس در سینه ها بی تاب می زد جوش.

 

...دلم از مرگ بیزاست؛

که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است.

ولی ،آن دم که ز اندوهان روان زندگی تار است؛

ولی آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکار است؛

فرو رفتن به کام مرگ شیرین است.

همان بایسته ی آزادگی این است.

 

نیایش را ،دو زانو بر زمین بنهاد.

به سوی قله ها دستان ز هم بگشاد:

 

بر آ، ای آفتاب ،ای توشه ی امید!

بر آ،ای خوشه ی خورشید!

تو جوشان چشمه ای،من تشنه ای بی تاب!

 بر آ، سر ریز کن،تاجان شود سیراب.

چو پا در کام مرگ تند خو دارم،

چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاشجو دارم،

به موج روشنایی شست وشو خواهم؛

ز گلبرگ تو، ای زرینه گل ، من رنگ وبو خواهم.

 

شما ،ای قله های سرکش خاموش،

که پیشانی به تندرهای سهم انگیز می سایید ،

امیدم را بر افرازیید،

چو پرچمها که از بادسحر گاهان به سر دارید .

غرورم را نگه دارید

به سان آن ژلنگانی که در کوه و کمر دارید.

 

 زمین خاموش بود وآسمان خاموش.

تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش .

به یال کوهها لغزیدکم کم پنجه ی خورشید.

هزاران نیزه ی زرین به چشم آسمان پاشید.

 

نظر افکند آرش سوی شهر آرام.

کودکان بر بام ؛

دختران بنشسته برروزن؛

مادران غمگین کناردر؛

مردها در راه.

سرود بی کلامی ،باغمی جانکاه،

 ز چشمان بر همی شدبا نسیم صبحدم همراه.

دشمنان،در سکوتی ریشخندآمیز ،

راه وا کردند.

کودکان از بامها اورا صدا کردند.

مادران او را دعاکردند.

پیرمردان چشم گرداندند.

دختران ، بفشرده گردنبندهادر مشت،

همره او قدرت عشق و وفا کردند.

 

آرش اما همچنان خاموش،

از شکاف دامن البرزبالا رفت.

وز پی او،

پرده های اشک پی درپی فرود آمد.

 

شامگاهان ،

راه جویانی که می جستندآرش را به روی قله ها ،پی گیر،

باز گردیدند،

بی نشان از پیکر آرش،

با کمان و ترکشی بی تیر.

آری ،آری ،جان خوددرتیر کرد آرش .

کار صدها صد هزاران تیغه یشمشیر کرد آرش.

تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون،

به دیگر نیمروزی ازپی آن روز،

نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند .

وآنجا را ،از آن پس،

مرز ایران شهر و توران باز نامیدند.

 

برف می بارد به روی خارو خاراسنگ

کوهها خاموش،

دره ها دلتنگ .

راهها چشم انتظار
کاروانی با صدای زنگ...

 

کودکان دیری است درخوابند ،

در خواب است عمو نوروز.

می گذارم کنده ای هیزم در آتش دان .

شعله بالا می رودپر سوز...

 

کسایی،سیاوش،از خون سیاوش ،چاپ اول،تهران ،انتشارات سخن،

 

 

آرش کمانگیر

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
 
 
 

آرَشِ کَمانگیر نام یکی از اسطوره‌های کهن ایرانی و همچنین نام شخصیت اصلی این اسطوره‌است. آرش، امیرزاده‌ای از اهالی آمل [۱]و از سپاهیان منوچهر بود که پس از پایان جنگ ایران و توران به عنوان کماندار ایرانی جهت مشخص شدن مرز ایران و توران برگزیده شد و از بالای کوه "اییریو خشوتا" از چهارمین کشور روی زمین در زادگاه فریدون رفت و با تمام نیرو تیری به طرف کوه "خوانونت" در خاور رها کرد.[۱]

اسطوره آرش کمانگیر از داستان‌هایی است که در اوستا آم

ده و در شاهنامه از آرش در سه جا با افتخار نام برده شده. با آنکه در شاهنامه به داستان آرش اشاره

تندیس آرش کمانگیر در سعدآباد

شده‌است، ولی داستان آرش به طور کامل در شاهنامه نیامده‌است.*[۱][تحقیق دست اول؟] در کتاب‌های پهلوی و نیز در کتاب‌های تاریخ دوران اسلامی به آن اشاراتی شده‌است. ابوریحان بیرونی، در کتاب خود به نام «آثارالباقیه» به هنگام توصیف «جشن تیرگان»، داستان آرش را بازگو می‌کند و ریشه این جشن را از روز حماسه آفرینی آرش می‌داند. در اوستا آرش را اِرِخشه خوانده‌اند و معنایش را نیز کسانی معناهایی کرده‌اند: از آن دسته «تابان و درخشنده»، «دارنده ساعد نیرومند» و «خداوند تیر شتابان». در اوستا بهترین تیرانداز ارخش نامیده شده‌است که گمان بر این است که همان آرش باشد. بعضی معنی آرش را درخشان دانسته‌اند. و برخی معتقدند که منظور از آرش، حاکم پارتی گرگان بوده که به زور تیر و کمان دشمن را (به احتمال زیاد سکاها را) از مرز ایران دور کرده‌است.

آرش در فرهنگ دهخدا [ویرایش]

نام پهلوانی کماندار از لشکر منوچهر. منوچهر در آخر دوره حکمرانی خویش از جنگ با فرمانروای توران، افراسیاب، ناگزیر گردید. نخست غلبه افراسیاب را بود و منوچهر به مازندران پناهید لکن سپس بر آن نهادند که دلاوری ایرانی تیری گشاد دهد و بدانجای که تیر فرود آید مرز ایران و توران باشد، آرش نام پهلوان ایرانی از قله دماوند تیری بیفکند که از بامداد تا نیمروز برفت و بکنار جیحون فرود آمد و جیحون حدّ شناخته شد. در اوستا بهترین تیرانداز را «اِرِخ ِش َ» نامیده و گمان می‌رود که مراد همان آرش است . طبری این کماندار را «آرش شاتین » می‌نامد و نولدکه حدس می‌زند این کلمه تصحیف جمله اوستائی «خَشووی ایشو» باشدچه معنی آن «خداوند تیر شتابنده » است که صفت یا لقب آرش بوده‌است. و بروایت دیگر رب النوع زمین (اسفندارمذ) تیر و کمانی به آرش داد و گفت این تیر دورپرتاب است لکن هرکه آن را بیفکند بجای بمیرد. و آرش با این آگاهی تن بمرگ درداد و تیر اسفندارمذ را برای سعه و بسط مرز ایران بدان صورت که گفتیم بیفکند و درحال بمرد. (از تاریخ ایران باستان حسن پیرنیا):

چون کار بقفل و بند تقدیر افتد

از جیب خرد کلید تدبیر افتد

آرش گهرم ولی چو برگردد بخت

در معرکه پیکان و پر از تیر افتد (خسروی)

از آن خوانند آرش را کمانگیر

که از آمل بمرو انداخت یک تیر

ترا زیبد نه آرش را سواری

که صدفرسنگ بگذشتی ز ساری (ویس و رامین)

و افراسیاب تاختن‌ها آورد و منوچهر چند بار زال را پذیره فرستاد تا ایشان را از جیحون زانسوتر کرده، پس یک راه افراسیاب با سپاهی بی اندازه بیامد و چند سال منوچهر را حصار داد اندر طبرستان و سام و زال غائب بودند و در آخرصلح افتاد به تیر انداختن آرش و از قلعه آمل با عقبه مزدوران برسید و آن مرز [ را ] توران خوانده‌اند. (مجمل التواریخ ) .

 

داستان آرش [ویرایش]

در زمان پادشاهی منوچهر پیشدادی، در جنگی با توران، افراسیاب سپاهیان ایران را در مازندران محاصره می‌کند. سرانجام منوچهر پیشنهاد صلح می‌دهد و تورانیان پیشنهاد آشتی را می‌پذیرندو برای قبول این صلح و تحقیر ایرانیان پیشنهاد می کنند که از پهلوانان ایرانی شخصی تیر بیندازد ولی در ایران کسی جرات این کار را به خود نمی دهد آرش در لشکر ایران ستوربان بوده و پیغامی را به دست او میدهند تا به لشکر توران ببرد و در آنجا پادشاه توران برای تحقیربیشتر ایرانیان خود آرش را انتخاب می کند و آرش به اجبار مسئولیت این کار را میپذیرد در لشکر ایران همه به آرش خرده می گیرند که چرا این مسئولیت را پذیرفتی و تو باعث ننگ ایران می شوی و... قرار بر این می‌گذارند که کمانداری ایرانی برفراز البرزکوه تیری بیاندازد که تیر به هر کجا نشست آنجا مرز ایران و توران باشد. آرش به فراز دماوند می‌رود و تیر را پرتاب می‌کند.*[۲] تیر از صبح تا غروب حرکت کرده و در کنار رود جیحون یا آمودریا بر درخت گردویی فرود می‌آید. و آنجا مرز ایران و توران می‌شود.*[۳] پس از این تیراندازی آرش از خستگی می‌میرد. آرش هستی‌اش را بر پای تیر می‌ریزد؛ پیکرش پاره پاره شده و در خاک ایران پخش می‌شود و جانش در تیر دمیده می‌شود. مطابق با برخی روایت‌ها اسفندارمذ تیر و کمانی را به آرش داده بود و گفته بود که این تیر خیلی دور می‌رود ولی هر کسی که از آن استفاده کند، خواهد مرد. با این وجود آرش برای فداکاری حاضر شد که از آن تیر و کمان استفاده کند.تیر آرش سه روز و سه شب در حرکت بود تا درکنار رود جیحون بر تنه درختی فرو می رود و از حرکت میاستد.

بسیاری آرش را از نمونه‌های بی‌همتا در اسطوره‌های جهان دانسته‌اند؛ وی نماد جانفشانی در راه میهن است.

آرش در ادبیات معاصر [ویرایش]

 

 

 

 

1378