بهار
۱۳٩۱/٦/۳۱
نمونه خاطره نویسی -خاطرات سفر ونزوئلا _ شیوه خاطره نویسی ... نظرات() 
 

 

ثبت بهترین لحظه‌های زندگی

 

روزهای خوب

 

احتمالاً برای شما پیش آمده است که به علت بی‌حوصلگی، فراموشی یا علل دیگر، برخی از حوادث مهم زندگی‌تان را ثبت نکرده‌اید و آنها را فقط به ذهن خود سپرده‌اید؛ بی خبر از این که ذهن ما به سبب اطلاعات تازه‌ای که هر روز به آن می‌دهیم، به طور خودکار برخی از اطلاعات قبلی را پاک می‌کند. به همین دلیل بسیاری
از این حوادث تلخ و شیرین را که می‌تواند منشأ آثار زیادی در زندگیمان باشد، از یاد می‌بریم. با نوشتن خاطره‌ها می‌توان لحظه‌های تلخ و شیرین زندگی را ثبت کرد.

2. ثبت مسائل مهم اجتماعی برای آیندگان :خاطراتی که در هر دوره و زمان نوشته می‌شوند، می‌توانند وضعیت فرهنگی، اجتماعی و … آن دوره را تا حدی برای آیندگان روشن سازند؛ چنانکه امروزه بسیاری از مسائل و وقایع سال‌های گذشته، مانند انقلاب، جنگ و وضعیت اسرا، از روی خاطرات رزمندگان و آزادگان شناخته می‌شود.

3. بهره‌گیری از تجربه :به وسیله خواندن هر خاطره می‌توان از تجربیات نهفته در بطن آن استفاده کرد و آنها را در زندگی روزمره به کار گرفت. مثلاً اگر در خاطره‌ای خواندیم که رزمنده‌ای ناآشنا با مین، به شیئی که در خاک بوده، دست زده و آن شیء منفجر شده است، دیگر هنگام بازدید از مناطق جنگی، به اشیای ناآشنا دست نمی‌زنیم.

4. افزایش قدرت دیدن و شنیدن :شخصی که تلاش می‌کند خاطره بنویسد، باید این توانایی را داشته باشد که بیشتر و دقیقتر از بقیه ببیند و بشنود تا بتواند خاطره را به گونه‌ای بنویسد که مخاطب آن احساس کند که خود، در آن فضا قرار گرفته است.

5. افزایش مهارت در نوشتن :خاطره‌ نویسی علاوه بر ویژگی‌های گفته شده، دارای این خاصیت فرعی نیز هست که به رشد، پیشرفت و افزایش توانایی انسان در نوشتن کمک می‌کند و از این نظر، نویسندة خاطره گامی به سوی نویسنده شدن برمی‌دارد.

ویژگی‌های ساختاری خاطره

1. صمیمت زبان: یک خاطره باید طوری نوشته شده باشد که خواننده
احساس کند نویسنده به آنچه می‌نویسد معتقد است و دروغ نمی‌گوید: همان طور که شما اتفاق مهمی را برای دوستتان تعریف می‌کنید و از هیچ محدودیتی در این تعریف رنج نمی‌برید، بهتر است خاطره خود را نیز بی‌هیچ تکلفی و به گونه‌ای صمیمانه، بر کاغذ بیاورید. اما این نکته را نیز در نظر داشته باشید که:

بیان صمیمی و نبود محدودیت، به معنی بی توجهی به قواعد نگارش، عفت کلام و حرمت قلم نیست.

• دربارة زبان و طریقة استفاده از آن در هر نوشته‌ای، در پایان مبحث ویژگی‌های ساختاری بیشتر توضیح خواهیم داد.

2. نثر خودمانی: خاطره‌ نویس، اجباری در رعایت کامل ارکان جمله
ندارد و می‌تواند آنها را به صورت دلخواه و متناسب با نوع بیان به کار ببرد.

این نکته را نیز مورد توجه قرار دهید که خاطره‌ نویس با توجه به تعریف زبان گفتاری و نوشتاری، بهتر است که از نوشتن کلمات به صورت شکسته پرهیز کند. برای مثال، به جای «خانه»‌ ننویسد «خونه»، یا به جای «برویم» ننویسد «بریم».

3. برجستگی حوادث:

مهم‌ترین ویژگی ساختاری خاطره، برجسته بودن و برجسته ساختن حوادث در خلق و نگارش خاطره است. به عبارت دیگر، معمولاً واقعه‌ای را می‌توانیم به عنوان خاطره مطرح سازیم که اولاً برایمان اتفاق افتاده باشد؛ ثانیاً در آن، حادثه‌ای وجود داشته باشد و به قولی زیر بنای خاطره، تغییر در حالت تعادل و روزمرگی باشد، مثلاً اتفاقی نادر وجود داشته باشد که ممکن است فقط یک بار روی دهد.

4. واقع گرایی: خاطره نویسی صورتی از نوشتن است که در‌ آن، خیال
پردازی و ذهنیت گرایی نقش اساسی ندارد و نویسنده فقط حادثه‌ای واقعی را که برای او پیش آمده و در او اثر گذاشته است، بدون کم و کاست بیان می‌کند.

این ویژگی بدان معنا نیست که خاطره نویس نمی‌تواند ذهنیات خود را در خلال خاطره مطرح کند، بلکه مقصود این است که بهتر است خاطره‌ای خیالی و غیر واقعی ننویسد چرا که بدین ترتیب نوشته‌اش بیشتر شبیه داستان خواهد بود تا خاطره.

5. مشخص بودن زمان و مکان: در یک خاطره، به خصوص خاطرة تاریخی،
بهتر است مکان و زمان مشخص باشد تا به این نحو، وضعیت اجتماعی آن دوره نیز تا حدی برای آیندگان روشن شود.

6. روانی و روشنی:

نویسندة خاطره از آن جا که قصد ندارد فنون نگارشی و صنایع ادبی را در خاطره‌اش نمایش دهد، بهتر است خاطره را به گونه‌ای بنویسد که مخاطب به سادگی آن را بفهمد و در این مورد به زحمت نیفتد. او می‌تواند با ساده نوشتن و پرهیز از پیچاندن موضوع، خاطره را قابل فهم‌تر و اثر گذارتر نماید؛ حال آن که یک داستان نویس به سادگی می‌تواند داستانش را گنگ، مبهم و پیچیده بنویسد و حتی همین پیچیده نویسی سبب اعتبار یا زیبایی کار او شود.

7. داشتن ابتدا و انتها: نویسندة خاطره بهتر است که خاطراتش را از
جایی مشخص که معمولاً شروع حادثة خاطره است، آغاز کند و هیچ یک از موضوعات مربوط به آن خاطره را از قلم نیندازد تا از به وجود آمدن سؤال‌های متعدد در ذهن خواننده جلوگیری نماید یا پاسخ آنها را بدهد.

نویسنده همچنین نباید خاطره را بدون رسیدن به نقطة پایانی و انتهای عقلانی رها سازد، مگر آن که از این کار مقصود خاصی داشته باشد. همچنین ادامه ندادن بی‌ مورد خاطره پس از پایان یافتن حادثة اصلی، به زیبایی آن خاطره کمک می‌کند.

8. خلاصه بودن: در مدت زمانی که حادثة اصلی یک خاطره اتفاق
می‌افتد، ممکن است چندین حادثه فرعی دیگر نیز روی دهد.

 ( منبع : سایت تبیان)

 

نوشته زیر خاطرات  سفر یکی از دانشجویان فعال دانشگاه علمی کاربردی ، به نام حمید رضا مبشری فر داست . قرار است ایشان خاطرات خود از سفر ونزوئلا  را در قسمت های مختلف بنویسند وبتدریج در این وبلاگ منتشر شود .  در ضمن عکس های زیبایی  هم فرستاده اند که در جای لازم از انها استفاده خواهد شد. امیدوارم   فرصت همکاری تا پایان راه را داشته باشند .با آرزوی توفیق روز افزون برای ایشان.

 

ابتدا توضیحی در باره کشور ونزوئلا

نام رسمی کشور :

 

 

جمهوری ونزوئلا
(Bolivarian Republic of Venezuela)

 

 

پایتخت :  کاراکاس

 

زبان رسمی :  اسپانیایی ( رسمی؛ 98% )، زبانهای مختلف سرخپوستان.

 

 

نوع حکومت :  جمهوری

 

 

پخش سرود ملی کشور

 

 

 

 

مذهب : کاتولیک رومی ( 92% ).

 

واحد پول : بولیوار(Bolivar)

 

عضویت : سازمان ملل متحد، سازمان کشورهای امریکایی، انجمن وحدت امریکای لاتین، پیمان آند.

 

جمعیت : 25.017.387نفر (July 2004 es

 

شهرهای عمده : ماراکایبو, والنسیا, ماراکای, بارکیزیمتو, سیوداد گویانا,

 

امید طول عمر : 70 سال

 

رشد سالانه جمعیت : 1.44%درصد (July 2004 est.)

 

مساحت : 912.050کیلومتر مربع

 

خط ساحلی : 2.800کیلومتر

 

مختصات جغرافیایی : 8 درجه شمالی و 66 درجه غربی

 

 

نقشه جفرافیایی

 

 

 

نقشه سیاسی

 

رئیس جمهور و هر دو مجلس کنگرة ملی با رأی تمامی افراد بالغ برای پنج سال انتخاب می‏شوند. مجلس سنا متشکل است از 49 سناتور منتخب، به‏اضافة رئیس‏جمهورهای سابق. مجلس نمایندگان 200 عضو مستقیماً انتخاب‏شده دارد. رئیس‏جمهور، شورای وزیران را انتصاب می‏کند.  احزاب عمدة سیاسی عبارتند از : • حزب اقدام دموکراتیک • حزب سوسیال مسیحی • حزب آرمان رادیکال  ایالات ونزوئلا نام ایالت مرکز آپوره سان‏فرناندو دو آپوره آراگوا ماراکای آنسواتکی بارسلونا باریناس باریناس بولیوار سیوداد بولیوار پورتوگِسا گواناره تاچیرا سان کریستوبال تروخیلو تروخیلو زولیا مارکایبو سوکره کومانا فالکون کورو کارابوبو والِنسیا کوخدس سان‏کارلوس نام ایالت مرکز گواریکو سان‏خوان دولوس موروس لارا بارکیزیمتو مریدا مریدا موناگوس ماتورین میراندا لوس تِکِس نوئواسپارتا لا‏آسونسیون پاراکوی سان‏فلیپه آمازوناس ( سرزمین ) یوئرتو آیاکوچو توابع فدرال ( جزایر سان‏آندرس و پروویدنسیا ) : ندارد؛ این جزایر را دولت فدرال اداره می‏کند دلتا آماکورو ( سرزمین ) تاکوپیتا. ناحیة فدرال کاراکاس

 

 

میزان باسوادی : 1/88% ( 1990 ). سنین تحصیل اجباری : 5 تا 14 سال. تعداد دانشگاه : 22 دانشگاه شامل 2 پلی‏تکنیک همطراز با دانشگاه.

 

 

کل نیروهای مسلح : 75،000 ( 1991 ) شامل 23،000 گاردملی. خدمت سربازی : 2 سال ( گزینشی ).

 

 

کوههای شمال کشور شامل کوههای آند شرقی در محور شمال به جنوب و کوههای آند دریایی است که به موازات دریای کارائیب امتداد دارد. مرکز ونزوئلا متشکل از جلگه‏های پست پوشیده از چمنزار ( لِلانوس ) است. در ارتفاعات گویان در جنوب شرق فلاتهای بسیاری هست که شیب کنارهایشان تند است.  رودهای مهم : اورینوکو، ریومِتا، کارونی، آپوره.  بلندترین نقطه : قلة بولیوار، 5007 متر.  آب و هوا : آب و هوای ساحل استوایی و کم‏آب است. کوهها مرطوب و خنک‏تر و منطقة لِلانوس نیز استوایی و مرطوب است، هرچند این منطقه از دسامبر تا مارس فصل خشکی دارد.

 

 

نفت و گاز طبیعی معمولاً بیش از 80% درآمد صادراتی را تشکیل می‏دهد. کشاورزی و دامداری عمدتاً با پرورش گاو گوشتی، و کشت نیشکر برای صادرات، و موز، ذرت و برنج به عنوان محصولات معیشتی مرتبط است.

 

 

  در قرن هفدهم، اسپانیا آبادسازی ونزوئلا را آغاز کرد. فرانسیسکو میراندا ( 1752 تا 1816 ) جنگ استقلالی را رهبری کرد که سیمون بولیوار ( 1783 تا 1830 ) در 1823 با موفقیت به انجام رساند. ونزوئلا که در آغاز با کلمبیا و اکوادور متحد بود در 1830 جدا شد. به دنبال استقلال، یک سری کودتای نظامی، شورش و به قدرت رسیدن دیکتاتورها روی داد که از آن جمله حکومت بیرحم خوان ویسنته‏گومز بود که از 1909 تا 1935 دوام داشت. از زمان سرنگونی ژنرال مارکوس پِرز خیمِنِز در 1958، حکومت ونزوئلا دموکراتیک و غیرنظامی بوده است. با این حال در دهة 1990 دو کودتای نافرجامی روی داده، که تا حدی به‏دلیل بی‏ثباتی و ریاضت‏کشی اقتصادی بوده است.

 

 

عکسهای دیدنی

 

 

 


 

 

خاطرات سفر به ونزوئلا- قسمت اول

اول شب بود و من  هنوز داشتم وسایلم را  داخل  چمدان هاقرار  می دادم . بعد از اینکه چمدان هایم را وزن کردم متوجه شدم هرکدام چندین کیلو از حد مجاز بیشتر است، اصلاً نمی دانستم چه چیزهایی را از وسایلم حذف کنم، خانواده برادرم  هم برای خداحافظی به خانه ما آمده بودند. همه چیز را با نگرانی انجام می دادم. بالاخره با کمک مادرم مقداری از وسایل را حذف کردم و چمدان هایم را بستم . بعد از شام کمی در مورد کشور ونزوئلا با خانواده ام صحبت کردیم، سرانجام  زمان رفتن به  فرودگاه رسید. سوار ماشین پدرم شدم و او زحمت بردن من را تا فرودگاه کشید.

 از طرف شرکت قرار  بود کسی را به ونزوئلا بفرستند که ضمن تسلط به  زبان انگلیسی با زبان اسپانیایی هم  آشنا باشد. من که این موضوع را از قبل می دانستم، یادگیری زبان اسپانیایی را ماه ها پیش آغاز کرده بودم. پیش از آن هم در دانشگاهی در آفریقای جنوبی زبان انگلیسی را خوانده بودم و به آن زبان مسلط بودم.

ساعت 11:30 شب بود، پدرم طبق معمول رادیو را روشن کرد. اولین بار بود که می خواستم به قاره ای بسیار دور بروم و در آنجا باید تنها زندگی می کردم و همین من را نگران می کرد ، در این فکر بودم که ناگهان به خودم آمدم  و شنیدم که در رادیو در باره شهر کاراکاس پایتخت ونزوئلاصحبت می کند و می گفت کاراکاس دومین شهر خطرناک دنیا شناخته شده است . نگرانیم چند برابر شد ولی سعی کردم آن را بروز ندهم تا پدرم هم نگران نشود چون  می دانستم که او هم نگران من است بالاخره به فرودگاه رسیدیم و از پدرم خداحافظی کردم . از او خواستم که منتظر نماند به خانه برگردد  و  استراحت کند.

 برای تحویل چمدان ها و دریافت کارت پرواز در  صف انتظار که بسیار طولانی بود ایستادم با وجود اینکه سه ساعت و نیم زودتر رسیده بودم ولی صف طولانی بود. بعد از ساعتی نوبت من شد، چمدان هایم را تحویل دادم و دو کارت پرواز گرفتم. پرواز اولم از تهران به فرانکفورت و دیگری از فرانکفورت به کاراکاس بود . زمان پرواز، که روی کارت هاپرواز نوشته شده بود ؛ بسیار طولانی بود. در مجموع و در نظر گرفتن توقف در فرودگاه فرانکفورت ،زمان سفر  30 ساعت طول می کشید. من مدام وبی وقفه به چگونگی زندگی در کشوری نا آشناو  به کارها یی که باید در  ونزوئلا  انجام می دادم ،فکر می کردم.

 بالاخره هواپیما  در فرودگاه بر زمین نشست ،وقتی پیاده شدم با دیدن طبیعت سبزو  آب و هوا شرجی ،به یاد  کشورم وشمال ایران افتادم اما باید همراه دیگران به سمت سالنی برای دریافت چمدان هایم می رفتم. پس از گرفتن چمدان ها ،به سوی روادید فرودگاه برای بازرسی و مهر زدن پاسپورتم رفتم.

باخودم فکر می کردم می توانم به راحتی ،هر سوالی را که از من بپرسند پاسخ دهم اما  همینکه نوبت من شد؛ افسر خانم ، سوالی کردکه اصلا متوحه نشدم ،مثل این بود که با من به یک زبان دیگر صحبت می کند . در آنجا بود که فهمیدم تمام  وقتی که صرف کلاس زبان کرده بودم به هیچ دردی نمی خورد. بعد از دقایقی که از ساختمان  فرودگاه خارج شدم .

  شخصی 40 ساله با نام فرزین با لباسی بسیار ساده در محوطه فرودگاه  منتظر من بود و کاغذی در دست  داشت ،که  برروی آن اسم من نوشته شده بود .به سمت او رفتم و خواستم طبق عادت ایرانیان ،با او روبوسی کنم که ناگهان گفت :"به من نزدیک نشو روبوسی آقایان ممنوع". در بدو ورود اولین درسم را گرفتم. در فرهنگ امریکای لاتین- ونزوئلا -روبوسی آقایان کار پسندیده ای نبود .

 در پارکینگ فرودگاه  چمدان بدست و عرق ریزان ،به سمت ماشین آقای فرزین رفتم . منتظر دیدن یک ماشین مدرن شورلت یا مرسدس بنز بودم ، ولی به یک ماشین قدیمی کوچک تویوتا رسیدیم. چمدان هایم  رابه سختی داخل آن ماشین کوچک گذاشتم .طول مسیر  جاده بسیار زیبا بود و باعث شد تا حدودی نگرانی هایم را فراموش کنم .

 فرزین هم برای همان شرکتی که من قرار بود  مشغول شوم ،کار می کرد ولی به دلیل اختلاف با صاحب شرکت ، قرار بود  من جایگزین او شوم البته  این امر راخود فرزین می دانست.

 وقتی بالاخره به خانه  رسیدیم  فرزین در مورد وسایل خانه و مسائل ضروری توضیحاتی دادد  و پس از آن خانه را ترک کرد و من زندگی جدید ی را در انسوی دنیا در حالیکه کاملا  تنها  بودم ،شروع کردم.

 

 

  قسمت دوم از سفر به ونزوئلا:

محل اقامت من ویلایی دوبلکس بود وطبقه ی بالای این ویلا  چهار اتاق خواب داشت . و من از پنجره اتاقم می توانستم منطقه وسیعی را ببینم . طبقه پایین ،  سالنی داشت که هم ردیف ایوان بود و جلوی ایوان محوطه ای  چمن کاری  شده بود.  در این محوطه درخت انبه ای  بود که  یر از میوه بود .من در تمام عمرم  هیچگاه چنین انبه های بزرگ و شیرینی  رانه دیده و نه خورده بودم. در این  ویلا گاه احساس آرامش و گاه احساس تنهایی می کردم

 یک روز یس از ورودم به ونزوئلا  تصمیم گرفتم  بیرون بروم  و در حین ییاده روی کمی با محیط اطرافم آشنا شوم. نزدیک خانه مرکز خریدی بودکه به انذازه  30 دقیقه  پیاده روی فاصله داشت .  هنگام عبور وقتی از کنار هر ویلا رد می شدم ناگهان سگی یارس می کرد و من می ترسیدم سرانجام به فروشگاه رسیدم از اینکه پیاده راه را طی کرده بودم  پشیمان بودم.

پس از چند روز،  تصمیم گرفتم در کلاس  زبان اسپانیایی نام نویسی کنم. به شماره ای که  از  تاکسی تلفنی داشتم  زنگ زدم تا برای من تاکسی بفرستند. خانمی گوشی تلفن را برداشت ،به سختی  توانستم آدرس را به  آن خانم  بفهمانم.  سپس او  تاکسی را فرستاد. البته روزهای بعد وقتی به تاکسی زنگ می زدم، با  گفتن الو و دیدن شماره من تاکسی را می فرستادند ،  آنها مرا از لهجه ام و مسلط نبودن بر  زبان اسپانیایی افورآ می شناختند

 با پشتکار زیادشروع به خواندن زبان اسپانیایی کردم . پس از چند ماه  با زبان اسپانیایی و فرهنگ آن ها آشنا شدم و  البته  همزمان با فراگیری زبان ،کار شرکت راهم انجام می دادم.

فرزین هم،   قراردادش با شرکت به پایان رسیده بود و در فکر رفتن   ازشرکت بود.یکی از وظایف من  در شرکت مذکور این بود که برای رئیس  شرکت  هایی که به ونزوئلا می آمدند ،هتلی رزرو کنم.

  ویلا 3 اتاق خالی  داشت ولی این اتاق ها برای همکارانی  هم ردیف من ،که قرار بود درآینده سفر کنند در نظر گرفته شده بود.فرزین منتظر رسیدن مدیران و تسویه حساب با آنها بود. خال من تنها  نماینده مسئول حاضر شرکت در ونزوئلا بودم.

 پس از آمدن مدیران و  استراحت  کافی فردای آن روز،  با فرزین تسویه حساب و خداحافظی کردند. سفر مدیران هم برای کار و هم خرید یک دستگاه  اتومبیل برای شرکت بود.

طبق عادت  ما ایرانی ها، که برای نقل و انتقال پول  و انجام کارهای روزمره کمتر از  کارت های اعتباری اسبفاده می کنیم، مدیران  از ایران مبلغ زیادی  دلار همراه خود آورده بودند. تمام پول را تحویل من دادند تا به واحد پول کشور ونزوئلا یعنی بولیوارتبدیل کنم.  تبدیل دلار به بولیوار در بازار رسمی و غیر رسمی  تقریبآ 2.5 برابر تفاوت داشت .

  کاراکاس  شهری نا امن است به همین دلیل اصولآ کسی پول نقد  با خود حمل نمی کند.وقتی در بازار غیر رسمی دلار ها را عوض کردم ، متوجه شدم همه با تعجب به من نگاه می کنند، فهمیدم که  این کار بسیار خطرناک است. پس از تبدیل دلارها به بولیوار آنها را در یک جعبه بزرگ میوه  ریختم و سریع سوار ماشین شدم و به بانک رفتم.

مسئولان بانک وقتی متوجه شدند که من رقم بالایی  پول را با خود حمل می کنم ،مرا به یک اتاق دوراز دید  راهنمایی کردند و به من گفتند که با جان خود بازی کرد ه ای و دیگر این کار را تکرار نکن سپس فرمی به من دادند که باید در آن فرم توضیح می دادم که پول را از کجا آورده ام

آشنا شدن با اصول، قوانین و فرهنگ این کشورو هر آنچه در آنجا می دیدم برایم تازگی داشت و جذاب بود .

روز بعد با مدیران به نمایشگاه اتومبیل  رفتیم وآنها اتومبیل مورد نظرشان را خریداری کردند و بعد از چند روز به ایران بازگشتند.

روزها  می گذشت و گروه های مختلفی از  نقاط مختلف جهان برای انجام کارهای گوناگون ونصب ماشین آلات به ونزوئلا می آمدند و  هر بارمن به فرودگاه می رفتم تا آنها را از فرودگاه به هتل ببرم.

یکی از این روز ها وقتی به هتل رفتم با یکی از کارمندان هتل که در قسمت اداری (بیزنس سنتر) کار می کرد آشنا شدم. او خانمی بسیار ساده و بی ریا  ودر عین حال خندان و شاداب بود. ادامه  این آشنایی سبب شد بتدریج بیشتر با فرهنگ و مردم  ونزوئلا آشنا شوم.  و دریافتم بطور کلی مردم ونزوئلا یکی از شادترین مردمان دنیا هستند.

 

 

قسمت سوم از سفر ونزوئلا  :

 

در ونزوئلا بخشی از مردم در نهایت فقر زندگی می کنند و در عین حال که با مشکلات دست و پنجه نرم می کنند، قادرند شاد مانی  و سرزندگی خود  را حفظ کنند . از نظر من بهترین ویژگی این مردم بی آلایش ، این  است که در زمان حال زندگی می کنند.آنان  بر عکس اکثر ایرانی ها که  به گذشته  یا  آینده فکر می کنند ؛همیشه سعی می کنند از زندگی خود  لذت ببرند .

من هم پس آشنایی با این شیوه  ی زندگی، تصمیم گرفتم که قدر لحظات زندگی را بدانم ؛ در حالیکه کار ساده ای نیست. «چه گه وا را »  میگوید:« شاد بودن تنها  انتقامی است که میتوان از زندگی گرفت» .

در یکی از  روزهای پایان هفته یکی از همکاران ونزوئلایی ام مرا، به شهر "والنسیا" در 150 کیلومتری پایتخت دعوت کرد من هم با ماشین  شخصی ام به آنجا رفتم. دوستم از زاغه ای که در این شهر وجود دارد صحبت کرد. کنجکاو شدم که آنجا را ببینم .اصولا یک خارجی نباید به این مکان برود. زیرا در آن زا غه ها  ، در کنار افراد فقیر ودرستکار،  خلافکاران  و تبهکارانی زندگی میکنند که واقعا خطرناک هستند.  خوب است بدانید در قاره امریکای جنوبی  اولین ، بزرگترین و خطرناک ترین زاغه در کشور  برزیل و دومین زاغه از این دست ، در ونزوئلا قرار دارد .                                         

من به پشتیبانی دوست بومی  خود به آنجا رفتم و می دانستم  با حمایت او خطری مرا تهدید نخواهد کرد. متاسفانه فقر بزرگترین عامل روی آوردن  به تبهکاری و دزدی افراد این کشور است .

پس از رسیدن به زاغه، ماشین خود را پارک کردم. در این موقع ، پسری 15 ساله  از خویشاوندان همکارم  را دیدم .پس از آشنایی با او،  به من پیشنهاد کرد که در ازای  گرفتن پولی ناچیز ، ماشین مرا بشوید من در خالی که به شدت ناراحت شده بودم ؛  قبول کردم .                                        

  من نگاهی به اطراف خود کردم ،فقر در همه چیز و همه جا رسوخ کرده بود  بیشتر این مردم بیچاره حتی غذایی  برای خوردن نداشتند.با دیدن این وضع  ، و مقایسه آن با زندگی  ام ، دریافتم  که باید  خدا را  بی نهایت سپاسگزار باشم .

 اما با وجود همه این مسائل و مشکلات آن ها  شادتر از ما بودند. در آنجا با عده ای از آنها صحبت کردم که می گفتند ، ما وقتی پولی به دست می آوریم آن را پس انداز نمی کنیم بلکه آن را صرف تفریح   و  رفتن به کنار ساحل ، یا هزینه میهمانی می کنیم .

من هم ترجیح می دادم  وقتم را جای گذراندن با  دیگر دوستان و افرادی که از زندگی مرفه و   تجملاتی برخوردار بودند با این افراد ساده و بی آلایش بگذرانم .

 در زاغه ها شب ها همسایه ها جلوی درخانه ها جمع می شوند و در کنار هم با صمیمیت ، با یکدیگر از هر دری سخن می گویند  .برخی از صحنه های آن شب ، مرا  به یاد خاطرات  گذشته ام  در ایران انداخت . به یاد آن خانه های قدیمی با حوضی در  وسط حیاط و  دور هم نشستن همسایه ها و گفتگوی صمیمانه آنها برروی تخت های چوبی در گوشه ای از حیاط و بازی  پر سر و صدای بچه ها در گوشه و کنار همه و همه مرا به یاد روزگار خوش در ایران  می انداخت .

 حالا ماه ها بود که از اقامتم در ونزوئلا می گذشت و من بارها برای آشنایی بیشتر با دوستم به دیدن خانواده اش رفتم و توانستم  بخوبی با  آنان آشنا شوم  و سرانجام مصمم شدم با آن دختر صادق و خونگرم ازدواج کنم .  به این منظور روزی او را به  رستورانی دعوت کردم و از او  خواستگاری  کردم  .قرار شد پس از چند روز جواب دهد.بالاخره انتظار  به پایان رسید و ایشان به من پاسخ  مثبت دادند و این آغاز خوشی برای زندگی جدید بود.

 هر چند من  هم مانند بسیاری از جوانان  با ا زدواج مخالف بودم ولی  تآثیر فرهنگ آمریکای جنوبی ،مثل سادگی شرایط ازدواج و زندگی ،توقعات کم  مردم و سن پایین ازدواج  در کشور ونزوئلا و تنهایی و غربت عقیده مرا عوض کرد. و دل  به دریا زد م و می خواستم با اینکار شرایط و زندگی بهتری داشته باشم .

همزمان با مسئله ازدواج  ، اوج کار شرکت  هم فرا رسیده بود. گروه زیادی  از ایران  برای کاربه ونزوئلا آمدند در ضمن مدیر جدید  ی برای پروژه انتخاب و اعزام شد.

مدیر جدید که تازه پایش به خارج از کشور باز شده بود و می خواست برای صاحبان شرکت خودی نشان دهد؛ در روز اول ورود خود به ونزوئلا با تمام خستگی راه ، جلسه ای ترتیب داد و گفت : «ما  باید  تمام روزهای  هفته را تا هر ساعتی که  لازم باشد کار کنیم». من از شنیدن  این موضوع جا خوردم و در جواب گفتم : «این غیر ممکن است  ما باید حداقل یک روز در هفته را استراحت  کنیم و ساعت کار باید مشخص باشد». در همان موقع او حرف من را قطع کرد و گفت: «این سیاست کاری من است ؛ اگر کسی موافق نیست ،می تواند استعفا دهد ».

من که پیش  از آمدن مدیر جدید خوشحال بودم  و فکر می کردم قسمتی از مسئولیت های سنگین از روی دوشم برداشته می شود حالا حیران شده بودم  و انتظار نداشتم که ایشان با من که همه ی زیر و بم کارها را می دانستم چنین رفتار نا متعارفی داشته باشد.  در  هر حال جلسه  آن روز با بحث بر سر ساعت کار موظف ،با دلخوری به پایان رسید . پیش از ورود مدیر تصمیم داشتم موضوع ازدواجم را با او در میان بگذارم و امیدوار بودم بتوانم آپارتمان کوچکی را ، همانند آپارتمان هایی که شرکت برای پرسنل متاهل خود، اجاره می کرد داشته باشم اما حالا متاسفانه همه چیز از روز اول وجلسه اول خراب شده بود .   

 

 

                               زاغه ای در شهر والنسیا

 

 

 

خاطرات  سفر ونزوئلا – (قسمت آخر)

 

 

چند روزی گذشت و با توجه به اینکه من زیرو بم کار را می  دانستم مدیر جدید به دنبال  فرصتی بود تا  با برقرار کردن ارتباط بهتر با من ،بتواند برنامه  کار ی  شرکت را در شرایطی عادی ادامه دهد . من هم  با توجه به این مسئله از  فرصت استفاده کردم و موضوع ازدواجم را پیش کشیدم و درخواست تهیه آپارتمانی کوچک را مطرح کردم. او که به خاطر ییشرفت کار ها به من نیاز داشت  ، با مدیران ارشد شرکت در مورد این مسئله صحبت کرد  و  آپارتمانی را برای من و همسر آینده ام درنظرگرفتند.

من  با خوشحالی این خبر را به همسر م اطلاع دادم  و به او گفتم  با داشتن آیارتمان ، شرایط برای ازدواج آماده است.

چند  روز پس از فراهم کردن مقدمات عقد، به دفترازدواج مراجعه کردیم و تاریخ عقد را مشخص کردیم. بالاخره روز ازدواج فرا رسیدو ما بعد از امضا کردن چندین برگه  از سند ازدواج  با حضور شاهدان ،به عقد هم در آمدیم .
یکی از رسم های بسیار جالبی که من در کشور ونزوئلا مشاهده کردم این بود که در دفتر ازدواج ، انجام  همه کارهای ازدواج رایگان بود و علاوه بر آن  ، آنان  با مهربانی تمام  در سبد بسیار بزرگ حصیری که در آن انواع مواد خوراکی ،شامل ماکارونی،برنج،انواع آب میوه،چای،سس و کتاب آشپزی بود، به ما هدیه دادند تا من و همسرم در زندگی جدیدمان اولین آشپزی را با هدیه آنان شروع کنیم.

زندگی به روال خود میگذشت . ما هم در آپارتمان کوچکی زندگی را با خوشی سپری می کردیم.  تا اینکه روزی احساس کسالت کردم و در روزهای بعد ، بیماری من ادامه یافت .

وقتی به دکتر مراجعه کردم ،دکتر گفت : "در ونزوئلا بیماری وجوددارد که در اثر آب نوشیدنی ویروسی واردبدن بیمار می شود سپس فرد کبدش متورم  می شود .در این شرایط  بیمار باید حداقل یک تا دو ماه استراحت کند و  باید برای  بر طرف شدن ضعف هرروز سرمی  به او تزریق شود ." من هم  که به تشخیص پزشک به این بیماری مبتلا شده بودم  مجبور شدم ،در مدت مریضی 35 عدد عدد سرم بزنم.  تکرار این کار سبب شد درروزهای آخر روش سرم زدن  را هم یاد گرفتم.

ناتوانی درانجام کارها ، باعث شد تا بامدیرم صحبت کنم وخواستم بطور موقت مترجمی از ایران برای شرکت بفرستند . ودر نهایت درخواست  دو ماه مرخصی بدون حقوق کردم. آنها هم پذیرفتند و شخصی را از ایران فرستادند.

از آنجاییکه همیشه اعتقاد داشتم که باید آنچه را می دانم در صورت نیاز به دیگران بیاموزم تا بدین ترتیب خودم هم چیزهای بیشترو مفیدتری را یاد بگیرم و از پنهان کاری خوشم نمی آمد در جلسه ای که تشکیل شد  من هم صادقانه همه  ریزه کاری های ،کارهای ضروری را به شخص تازه وارد یاد دادم ،تا پیشرفت امور شرکت به خاطر بیماری من عقب نیفتد .

بعد از استراحت دو ما هه  وبازگشت به کار ، احساس کردم شخص جدیدی که به جای من آمده با سیاست های خاصی نظر مدیر را جلب کرده  ، و صحبت از این است که دیگر شرکت به وجود من نیازی ندارد .در این موقع بود که احساس کردم مدیر هنوز ماجرای بحث و اختلافی که در اولین روز بین ما پیش آمده بود ، را فراموش نکرده و بدش نمی آید که آن فرد جانشین من شود .

با گذشت زمان ، جای پای جانشین من محکم  و محکم تر می شد و مدیر هم بطور جدی مصمم بود که وی را جانشین من کند، همزمان با این موضوع من وهمسرم در انتظار  به دنیا آمدن  فرزندی بودیم  .
  با توجه به این که  خانواده  ی من  در ایران بودند و خانواده همسرم  هم در شهر دیگر ی زندگی می کردند ،  من برای تدارک به دنیا آمدن فرزندم ازمدیر شرکت درخواست مرخصی 10 روزه کردم .فردای آن روز وی به درخواست من  جواب مثبت داد و گفت :" می توانی به مرخصی بروی، و چون در حال حاضر کار  برای بیش از یک نفر در شرکت نیست ، مدیران تصمیم گرفته اند آپارتمان را از شما پس بگیرند وشما را برای ادامه  ی کار به ایران بفرستند  .

برایم باور کردنی نبود.  لحظه ی بسیار سختی بود .بار دار بودن همسرم، از دست دادن کار درونزوئلا،از دست دادن آپارتمان ، در حالیکه از خانواده ام دور بودند و هیچ پشتیبانی نداشتم .

در هر حال اتفاقی که نباید بیفتد ، افتاده بود و کار دیگری از دستم بر نمی آمد .پس آپارتمان  و کارم را تحویل دادم و بعد از مدت کوتاهی به اتفاق همسرم به ایران باز گشتیم . اکنون مصمم هستم در فرصتی دیگر، در آینده ای نزدیک با شروع کاری جدید و مستقل به کشور همسرم باز گردم.                                           

من در طول زندگی درخارج از ایران ، تجربه های بسیاری را که در سفر می نوان آموخت  ، آموختم. و با کوله باری از تجربه ها و خاطرات تلخ و شیرین  که بطور قطع در سراسر زندگی ام می تواند مفید باشد ،به ایران بازگشتم.

امیدوارم در آینده  و در فرصتی دیگر ،این افتخار را داشته باشم تا در این وبلاگ خاطراتی از دیگر سفرهایم  رابنویسم.

 

 

 

=========================================================