بهار
۱۳٩۱/۸/٢٧
عاشقانه های یک مادر ... نظرات() 


 

21 سال از ازدواج من و همسرم گذشته بودروزی همسرم به من گفت که باید با زنی دیگر بیرون بروم و با او شام بخورم .او به من گفت آن زن از 19 سالگی بیوه شده و عاشق توست .شوکه شده بودم . او دوباره رو به من کرد و گفت : آن زن کسی نیست جز مادرت ، او عاشقانه تو را دوست دارد .

مدت ها بود که به علت مشغله زیاد کمتر به مادر پیرم سر می زدم . همسرم بهترین لباسهایم را آورد و من آنها را پوشیدم و دنبال مادرم رفتم . مادرم را به یکی از بهترین رستوران های شهر بردم . هنگامی که گارسون منوی غذا را به دست او داد متوجه شدم که دیگر چشمانش سوی دیدن نوشته ها را ندارد .

مادرم به من گفت هر چه تو می خوری من هم همان را می خواهم .در حالیکه مشغول مطالعه ی فهرست غذاها بودم ، دیدم مادرم عاشقانه به من نگاه می کند و لبخندی می زند که مرا به یاد کودکی ام می اندازد .

پس از صرف غذ،ا مادرم به من گفت : پسرم مدت ها بود که اینقدر خوشحال نبودم ، تو را از صمیم قلب دوست دارم .آن شب مادرم رابه خانه اش بردم و برگشتم .همسرم لبخندی از سر رضایت می زد .دو روز بعد مادرم براثر ایست قلبی در گذشت .فردای روز مرگ مادرم نامه ای از رستورانی که ان شب با هم به آنجا رفته بودیم ، به دستم رسید .

مادر پیرم برای هفته ی بعد یک میز دو نفره با بهترین غذاها را رزرو کرده و پول آن را هم پرداخته بود زیر نامه ای که ازرستوران بدستم رسیده بود دست خط لرزان مادرم را دیدم که نوشته بود:  پسرم من شاید که هفته ی آینده دیگر نباشم اگربودم یا نبودم شبی مثل آن شب که با هم به رستوران رفتیم را برای همسرت مهیا کن.


                                                          دوستت دارم -مادر

  (مترجم : آرش میری خانی - سایت : academictips.org  )