مقایسه تطبیقی داستان خسرو و شیرین در شاهنامه فردوسی و خسرو و شیرین نظامی گنجوی

 

 

 

 تحقیق و گرد­آوری:  فروغ شعبانپور - دانشجوی کارشناسی ارشد ادبیات

 چکیده:

 هدف از تدوین این تحقیق این بود که داستان «خسرو و شیرین» را که در دو منظومه متفاوت آمده است به صورت تطبیقی با هم مقایسه کنم. آنچه که مرا بر آن داشت که این موضوع را انتخاب نمایم، شور و شوق نظامی و نوعی بی علاقگی فردوسی به داستان «خسرو و شیرین» بود. یعنی فردوسی آن شور و علاقه­یی که در داستان­های رستم و اسفندیار یا رستم و سهراب داشت، در این مورد نشان نمی­دهد، ولی نظامی به صورتی بسیار پرحرارت به داستان­سرایی پرداخته است.

 کلید واژه:

 فردوسی، شعر حماسی و شعر  غنایی، خسرو و شیرین،خسرو و شیرین فردوسی، خسرو و شیرین نظامی، نقد تطبیقی

 فصل اول:

 مقدمه:

 

 پی افکندم از نظم کاخی بلند         

                                             که از باد و باران نیابد گزند

 عظمت شخصیت و اثر فردوسی چنان است که حتی ترسیم گوشه یی از آن سخت و دشوار و غیرممکن به نظر می­رسد. شهرت جهانی او به خاطر خلق شاهنامه است. اثری که سند غرور و افتخار ملی ایرانیان است و جهانیان آن را به عنوان یکی از برترین آثار حماسی به حساب می­آورند. زبان شاهنامه ساده، روان و خالی از ابهام و پیچیدگی است و به همین خاطر جماعت ایرانی همیشه آن را خوانده و در سینه ی خود محفوظ داشته، تا کنون که بدست ما رسیده است. به سبب این اتفاق فرخنده است که شاهنامه از گزند حوادث بر کنار مانده است. حکیم ابوالقاسم فردوسی، دهقان زاده­ی توس است. در روستای باژ، نزدیک طابران از نواحی توس به سال 329 هـ. ق مقارن با پایان کار دولت سامانی دیده به جهان گشود. گویا از جوانی شعر می­گفته و از همان آغاز اشعارش حماسی بوده­اند. با کلام، منطق، فلسفه­ی یونان، ادب عرب و تاریخ گذشته­ی ایران آشنایی داشت. گفتیم دهقان­زاده بود، «دهقانان، طبقه­ی نجیب زادگان و فرهیختگان و حافظان آداب و سنن و خاطرات باستانی ایرانی بودند. فرزندان خانواده­های دهقانی در پرتو رفاه نسبی که داشتند و با برخورداری از آموزگاران شایسته، با دانش و اخلاق و آشنا به تاریخ و فرهنگ و سنت های ایرانی به بار می­آمدند.»

دهقانان از مالکان و ثروتمندان به شمار می آمدند، فردوسی هم صاحب ثروت و مکنت فراوان بود، ولی بعدها و در روزگار پیری با فقری طاقت فرسا مواجه شد، چرا که همه­ی مال و اموال خود را صرف انجام کار جاودانه­اش کرد. آغاز سرودن شاهنامه هم زمان با پریشانی اوضاع خراسان بود و ظاهراً فردوسی تحت حمایت یکی از امیران توس بود. نسخه یی از گشتاسب نامه­ی دقیقی به دست فردوسی می­رسد و او تصمیم می­گیرد که کار شاعر را به اتمام برساند. هدف حکیم زنده کردن نام و یاد گذشتگان و بقای تاریخ اسلاف بوده است. شاهنامه­ی فردوسی متضمن تاریخ داستانی ایران است. ریشه­های روایات آن از اوستا خصوصاً از یشتها ویسناها آغاز شد و با روایات دینی و تاریخی دوره­های اشکانی و ساسانی تکامل یافته به دوره ی اسلامی کشید و سپس از نیمه­ی دوم قرن سوم در شاهنامه­های منثور و رمان­های قهرمانی تدوین شده به دوران حیات فردوسی رسید. شاهنامه چه از حیث حفظ و روایات کهن ملی و چه از لحاظ تأثیر شدید آن در نگاه­بانی زبان پارسی دری بزرگترین سرمایه­ی فرهنگ ملی ماست و بیهوده نیست که آن را قرآن عجم نام نهاده­اند.

زبان فردوسی در بیان افکار مختلف ساده و روان و در همان حال به نهایت جزل و متین است، و بیان مقصود در شاهنامه ساده و بدون توجه به صنایع لفظی صورت می­گیرد زیرا علو طبع و کمال مهارت گوینده به درجه یی است که تصنع را مغلوب روانی و انسجام می کند و اگر هم شاعر گاه به صنایع لفظی توجه کرده باشد، قدرت بیان و شیوایی و روانی کلام به انتخاب الفاظ فصیح و زیبا هم علاقه مند است و به همین سبب سخنش در یک حال هم ساده است و هم منتخب، هم روان است و هم حساب شده و دقیق، چنانکه روان تر از آن هم نمی توان آورد، و چنین سخنی است که صفت «سهل ممتنع» به آن می­دهند. یکی از خصایص فردوسی این است که در داستان گویی نمی خواهد خواننده و شنونده ی داستان متنفر و دلسرد و بدبین و نومید و بددل از کار بیرون بیایند به طوری که دیگر رغبت خواندن و شنیدن آن منظومه را نداشته باشند، و نیز او می خواهد که پهلوانان داستانهای او همه مظهر خصال و آزادی و جوانمردی و بزرگ منشی باشند. فردوسی با قدرت خلاقه ی ادبی و نیروی بلاغت و سخن آرایی دنده های زبر خشن و نیشهای گزنده ی داستان را سوهان کاری می کند و می تراشد، خار و خس اطراف و جوانب قصه را می پیراید و به تعبیر خودش «خو می کند». روی مناظر وحشت­زای چندش آور حادثه، پرده­ی خطابه و بلاغت می­کشد. حوادث وحشت­زای را با فلسفه ی عقلی و حکمت عملی اخلاقی چنان توجیه می­کند که خواننده را قانع و خرسند می­سازد؛ و بالجمله مقدمات و اطراف و جوانب داستان را طوری ترتیب می دهد و چنان در بیان اجزای داستان سخن آرایی و ریزه کاری می کند که نه فقط از خشونت و زشتی عمل و وحشت و ناگواری حادثه می کاهد و موجب دلتنگی و ملال خاطر خوانندگان نمی شود، بلکه بر درجات میل و رغبت و شوق آنها چندان می افزاید که از خواندن و شنیدن ده بار و صد بار نیز خسته و ملول و دلتنگ نمی شوند. همین طور که شاهنامه خوانی در دربارهای سلاطین و امرا و سپهسالاران و رجال علم و ادب، و حتی نقالی قهوه خانه ها و مجامع عمومی در مدت ده قرن یعنی حدود 30 نسل ایرانی امتحان داده است، و هنوز هم امتحان می­دهد که هر کجا آهنگ شاهنامه خوانی صحیح بلند می شود. خود به خود گوشها و دلها را به طرف خود جذب می­کند، و هر کس اندک ذوق و هوش داشته باشد بی­اختیار بدان سو می­گراید. با این اوصاف می توان گفت شاهنامه به منزله ی سرچشمه ی جویبار فرهنگ ایران است. این کتاب است که بیش از هر کتاب دیگر روح قوم ایرانی را در دوران شادابی و سربلندیش در خود منعکس دارد. نلدکه با همه سخت گیری و مشکل پسندیی که دارد گفته است «شاهنامه حماسه ی ملی یی است که هیچ ملتی نظیر آنرا ندارد».

ارزش لفظی شاهنامه فقط به روی فارسی زبان گشوده است، ولی از لحاظ معنی، گوناگونی مطلب آن طوری است که تنها شکسپیر می­تواند با آن برابری کند. ایلیاد که معروف­ترین حماسه­ی دنیاست، در مقابل پهناوری شاهنامه، کتابچه یی می­نماید. حماسه­ی رزمی از پیوستگی و تکامل سرودهای کهن به وجود آمده که قدمت آنها به سپیده دم تاریخ می­رسد؛ آمیخته­یی بوده است از سروده های مذهبی و ملی که اقوام مختلف برای تشجیع قوم خود به جنگ و ستایش از پهلوانان ملی سروده­اند و این سرودها سینه به سینه می گشته، تا سرانجام گوینده­ی بزرگی پدید آید و آنها را به صورت یکپارچه در منظومه یی جای دهد. خصوصیت حماسه ی کهن آن است که زاییده تخیل افراد متعدد در طی زمانی دراز است. ریشه­اش در اعماق وجدان آگاه و ناآگاه قوم است، و به همین علت جنبه­ی ملی، خودرو و فراگیرِ آن قوی است. در میان سرودهای ملی و دینی، در عین ارتباط، رقابت هم بوده است. پهلوانان ملی، از جانب زعمای مذهبی چندان به چشم موافق نگریسته نمی­شدند؛ زیرا آنان نیز بخشی از علاقه و توجه مردم را به خود معطوف می­داشتند. قهرمان حماسه آمیخته­یی از واقعیت و تخیل هستند. در حماسه انسان عادی شاخ و برگ می­گیرد، بزرگ می­شود، گاه در بعدهای خارق العاده جلوه می­کند. این افراد باید در عین انسان بودن، واجد صفاتی باشند که نه در دسترس آدمی، بلکه مورد آرزوی اوست. از این رو در حماسه جنبه­ی آرمانی زندگی که بیشتر بودن و فراتر رفتن است، جای نمایانی دارد.

حماسه معمولاً بر گرد چند قهرمان بزرگ می­گردد که آنان نماینده و تبلور قومیت خود می­گردند، و بهترین خصائل مردم خویش را در خود منعکس دارند. البته حماسه­ی ملی باید بازگوکننده­ی نبردی باشد که در راه اعمال حق جریان یابد. از این رو، نبرد در آن معمولاً دفاعی یا تنبیهی است، نه تعرضی. کتاب فردوسی از محدوده­ی حماسه­ی خالص فراتر می رود. با وسعتی که دارد کل مسائل انسانی - که در آن زمان شناخته بوده- در آن مطرح می­شود. فردوسی کتاب خود را ناظر به «انسان ایرانی» می گرفت، که در عین حال همه ی انسانها را شامل می شود. در نظر او «سخن» بالاترین موهبت ایزدی بود:  ز نیکو سخن به چه اندر جهان؟ ... رابط میان زمین و آسمان که زندگی گذرا و زندگی جاودانی باشد، و موضوع کتابش: «بزم و رزم ورای و دانش و دین و پرهیز.»

خلاصه، هر چه را که در این جهان و آن جهان به کار آید. در یک کلمه بگوئیم: کتاب تمام. شاهنامه را به دو دوره ی داستانی و تاریخی تقسیم کرده اند (گاهی به سه دوره: اساطیری - پهلوانی- تاریخی) دوران داستانی نزدیک به دو ثلث منظومه را در بر می­گیرد و به پادشاهی همای چهرزاد ختم می شود.

دوران تاریخی عمدتاً، سرگذشت ساسانیان است تا حمله­ی اعراب در بخش نخست، داستانهای مربوط به ایران باستانی که سینه به سینه گشته­اند، حکایت می­شود. این داستانها می­توانند کم و بیش یک هسته­ی واقعی تاریخی داشته باشند. ولی شاخ و برگ افسانه آنها را پوشانده است.

دوره­ی تاریخی شاهنامه، اسکندر و ساسانیان را در بر می­گیرد. تاریخی است همراه با شاخ و برگ و چاشنی افسانه و آب و رنگ تخیل، که دیدگاه شاهان و موبدان و طبقه ممتاز کشور، در مشی دادن به آن مشهود است. با این حال، حاوی بعضی واقعیات درباره ی زندگی اجتماعی و فکری دوره ی ساسانی است که نظیر آن را در کتابهای دیگر نمی­توان یافت. در دوره ی ساسانیان سلطنتهای اردشیر بابکان و شاپور نخست و شاپور دوم و بهرام و نوشیروان و خسرو، دوره های عظمت  جلال است و در سراسر عهد ساسانی، سه موضوع جنگ با رومیان و هجوم ترکان و مهاجمه ی بزرگ تازیان صاحب اهمیت است.

 شعر حماسی و شعر غنایی:

 به عقیده­ی گروهی از محققان شعر حماسی از شعر غنایی متأخر و حتی نتیجه و دنباله­ی آنست، زیرا بنا بر آنچه از ظواهر امر برمی­آید آدمی زودتر از آنکه به وصف حوادث خارجی و اجتماعی و یا سایر امور بپردازد، خود را با سرودهایی مذهبی یا عشقی و یا اساطیری که بیشتر جنبه ی غنایی داشت، سرگرم می­کرد. از جانبی دیگر، هیچ ملیتی بی جنگ و مبارزه پدید نیامد و پیداست که، در این نبردها پهلوانانی وجود داشتند که بر اثر شهرت خویش مایه­ی اعجاب شعرا شدند، چنانکه قهرمانی­های ایشان را در سرودها و اشعار غنایی وصف کردند.

از این طریق باید گفت که حماسه، اصلاً و اساساً از شعر غنایی پدید آمده و از آن منبعث شده است. دو اثر حماسی معروف و کم نظیر یونانی (ایلیاد- ادیسه) اصلاً منظومه­های منفردی بوده­اند که سازندگان آنها از منظومه­های غنایی پیش از خود متأثر بودند. از این گذشته، از پیدا شدن روایات تا ظهور منظومه­های حماسی فاصله­ی ممتدی وجود دارد چنانکه شعر حماسی هیچ­گاه در آغاز تمدن و در حین تکوین تمدن و ظهور ملیت ملتی بوجود نیامده است، در صورتی که از اغلب ملل در آغاز حیاتشان منظومه­های غنایی و سرودهای فراوان می­توان یافت و این دلیل بزرگی بر تأخر اشعار حماسی از اشعار غنایی است. باید یادآور شد که هیچ اثر حماسی، اگر چه به نهایت کمال فنی رسیده باشد، نمی­تواند از افکار غنایی و غزلی خالی باشد و ما همیشه در بهترین منظومه­های حماسی جهان آثار بین و آشکاری از افکار و اشعار غنایی می­یابیم: در شاهنامه­ی استاد طوس داستان­های عشق­بازی زال و رودابه، تهمینه و رستم، سودابه و سیاوش، منیژه و بیژن، خسرو و شیرین و ... و اوصافی که از زنان و معشوقگان زیبا شده از بهترین اشعار غنایی و در عین حال حماسی زبان فارسی است. اما چرایی اینکه شاهنامه را در شمار ادبیات حماسی می­گذاریم به طور اختصار این است که اکثریت داستان­ها و مندرجات آن جنبه­ی حماسی دارد یعنی گویای مفاخر قرن، یادآور گذشته­های ملی و مبین چند و چون عناصر فرهنگ دیرین سرزمین ماست و بخش­های غنایی، عرفانی، عشقی و تعلیمی و وصفی شاهنامه همه در خدمت همین مقصد و کارگزار همین منظوراند؛ گر چه در ظاهر مطالبی جنبی و جدا از اصل حماسه می­نمایند در حقیقت چنین نیستند و فردوسی به مدد آنها حماسه­ی ملی را آراسته است.

 فصل دوم

 داستان خسرو و شیرین فردوسی:

 داستان خسرو و شیرین از فردوسی در قسمت تاریخی شاهنامه در هنگام پادشاهی خسرو پرویز شروع می شود. خسرو در زمان پادشاهی پدر بی باک و خوشگذران است و زمانی با شیرین دوستی داشته است:

 ورا در زمین دوست شیرین بدی          

                                  بدو بر چو روشن جهان بین بدی

پسندش نبودی جزو در جهان                   

                                            ز خوبان وز دختران مهان

  ز شیرین جدا بود یک روزگار                  

                                       بدانگه که بد در جهان شهریار

 به خاطر جنگهای طولانی با بهرام چوبین، خسرو از شیرین جدا مانده بود. بعد از کشته شدن بهرام، خسرو آهنگ بازگشت به نزد شیرین می کند. شیرین بعد از دیدار پیمان دیرین را به یاد او می اندازد. خسرو قصد ازدواج با او دارد که بزرگان مخالفت می کنند. خسرو همگان را در مجلسی جمع می کند و دستور می دهد که تشتی پر از خون گرم در مجلس به گردش درآورند:

 -از آن تشت هر کس بپیچید روی             

                                   همه انجمن گشت پر گفت و گوی

 سپس دستور می دهد که تشت را بشویند و آن را پر از مشک و گلاب کنند و آن را مجلس آورند و:

 چنین گفت خسرو که شیرین به شهر       

                                   چنان بد که آن بی منش تشت زهر

کنون تشت می شد به مشکوی ما             

                                           بدین گونه پربو شد از بوی ما

ز من گشت بدنام شیرین نخست             

                                            ز پرمایگان نامداری نجست

 از آن پس همگان خوشحال می گردند و خسرو با شیرین ازدواج می کند. مریم همسر خسرو و دختر قیصر امپراطور روم، موجب حسادت شیرین است و خسرو:

 همه روز با دخت قیصر بدی               

                             همو بر شبستانش مهتر بدی

ز مریم همی بود شیرین به درد         

                        همیشه ز رشکش دو رخساره زرد

 شیرین مریم را زهر می­خوراند و او بعد از یک سال می میرد. شیرین بانوی ایرانی می شود. شیرویه فرزند مریم، شانزده ساله می شود. بسیار چالاک و قوی است. خسرو او را به فرهنگیان می سپارد تا فرهیخته گردد، ولی بعداً به سوءظن او را به زندان می افکند. فردوسی پایان کار خسرو را به گونه ی براعت استهلال اشاره می­کند:

 چو برخیزد آواز طبل رحیل               

                           به خاک اندر آید سر مور و پیل

  زاد فرخ که از فرماندهان سپاه خسرو است، به او خیانت می کند و قیصر امپراطور روم را در حمله به ایران تشویق می کند، ولی از ترس جان، سعی می کند تا با توطئه شاه را از سلطنت خلع نماید. او با سپاه به زندان می رود و شیرویه را آزاد می کند و به سلطنت می خواند. خسرو و شیرین در بستر آرمیده اند که:

 -همه پاسبانان به نام قباد (شیرویه)                 

                                       چو آواز دادند کردند یاد

شیرین خسرو را بیدار می کند و ماجرا بر آنان فاش می گردد. آن دو قصد پناهنده شدن به کشوری بیگانه دارند که در هنگام فرار دستگیر می شوند. شیرویه آنان را در تیسفون تحت نظر دارد و :

 -به دستور فرمود زان پس قباد            

                         کز و هیچ بر بد مکن نیز یاد ...

بپاشد به آرام ما روز چند                   

                           نباید نماید کس او را گزند

 شیرویه پدر را به کارهای ناپسند بسیار متهم می کند، ولی وقتی سخنان پدر را می شنوند، پشیمان می شود و :

 -به خوالیگران شاه شیروی گفت            

                             که چیزی ز خسرو نباید نهفت

به پیشش همه خوان زرین نهید            

                            خورشها برو چرب و شیرین نهید

 در مدت اسارت، شیرین تنها یار و غمگسار خسرو است و او:

 -همه خوردنش از دست شیرین بدی

                            که شیرین به خوردنش غمگین بدی

 بدخواهان پیوسته شیرویه را می ترسانند:

 نشسته به یک شهر بی برد و شاه         

                                    یکی گاه دارد یکی زیر گاه

 شیرویه قصد کشتن پدر می نماید، ولی هیچکس یارای انجام این کار نیست. تا اینکه شخصی می آید که:

 -دو چشمش کبود و دو رخسار زرد      

                          تنی خشک و پرموی و لب لاژورد

پر از خاک پای و شکم گرسنه             

                                         تن مرد بیدادگر برهنه

ندانست کس نام او در جهان              

                                      میان کهان و میان مهان

  و زاد فرخ که پیوسته در هراس است، او را مأمور کشتن خسرو می کند:

 -یکی کیسه دینار دادم ترا                 

                                   چو فرزند او یاد دادم ترا

یکی خنجری تیز دادش چو آب                

                            بیامد کشنده سبک پرشتاب

آن شخص به سوی خسرو می رود و

-سبک رفت و جامه از او درکشید           

                              جگرگاه شاه جهان بر درید

به پیچید و بر زد یکی سرد باد                

                        به زاری بر آن جامه بر، جان بداد

 فردوسی این شخص را«مهر هرمز»معرفی می­کند، ولی نمی­گوید که کیست، و بدین سان خسرو کشته می­شود:

 -شد آن پادشاهی و چندان سپاه            

                                بزرگی و مردی و آن دستگاه

جهان را مخوان جز دلاور نهنگ                

                           بخاید به دندان چو گیرد به چنگ

 ( همان وقت که قلون جگرگاه بهرام چوبین را به خون کشید، جگر پرویز نیز باید به خون کشیده می­شد. این است عبرت تاریخ). شیرویه از خبر کشته شدن پدر متأثر می­شود، دستور می­دهد که از بازماندگان او نگهداری کنند. بعد از پنجاه و سه روز شیرین را به درگاه می­خواند. شیرین او را دشنام سخت داد؛ ولی باجبار همراه گروهی از سالخوردگان به نزد او می­رود. شیرین خوشبختانه در مقابل شیرویه می­ایستد و در برابر هر اتهامی از خود دفاع می­کند. در پاسخ اتهام جادوگری، روی خود را می­گشاید و میگوید که جادوی من، زیبایی من است. اما

 چو شیروی رخسار شیرین بدید                 

                                روان نهانش ز تن بر پرید

ورا گفت جز تو نباید کسم                          

                          چو تو جفت یابم به ایران بسم

 و بدین صورت بیقرار شیرین می­شود و از او تقاضای ازدواج می کند و حاضر می شود که تمامی آرزوهای او را برآورده سازد. نخست اینکه تمام اموال و دارایی شیرین را به او باز دهد. دوم اینکه درخواست کرد که با همه ی خدمتکاران و بندگان دربار ملاقات کند، و سوم اینکه شیرین اجازه ی رفتن به دخمه ی خسرو می خواهد و در آنجا زهر می نوشد و جان می بازد. (همان طور که شیرین به مریم زهر خوراند و او را کشت خودش هم توسط زهر کشته شد) شیرویه نیز در اثر مرگ شیرین بیمار می شود و او را زهر می خورانند.

 -که شیرویه را زهر دادند نیز            

                           جهان را از شاهان پر آمد قفیز

 داستان خسرو و شیرین فردوسی کوتاه است و داستانسرای بزرگ توس، به مانند داستانهای بزرگ شاهنامه چندان با شوق به داستانسرایی نپرداخته است و به صورتی تقریباً جسته و گریخته به همراه

/ 0 نظر / 165 بازدید